---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 142: ۳۲. وداع با یک دوران (۵) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 142: ۳۲. وداع با یک دوران (۵)

0

فقط دلم گرفته بود.

ندیدن برادرم زیک، به‌پایین​ این معنی بود که دیگر‌تاریک​ نمی‌توانستم رگین را هم ببینم.

هر از‌دنیای​ گاهی اشکم‌دستش​ سرازیر می‌شد.

سرم را چرخاندم و به آسمان‌قرار​ نگاه کردم. سعی کردم جلوی اشکم‌درخشانی​ را بگیرم، اما بیشتر سرازیر شد.

«داری چیکار می‌کنی؟»

«بله، بله، ببخشید.‌سطح​ شما فرشته‌اید؟ انگار فرشته‌دریای​ آقا رو منتظر گذاشتم.»

«فرشته؟»

«آره. شنیدم بعد از‌نکرد​ مرگ، یه فرشته آدم رو‌بماند​ به ملکوت پروردگار راهنمایی می‌کنه.»

«این‌جور چرت‌وپرت‌ها خرافاته.»

«جان؟»

«وقتی بمیری، یه روح‌دستش​ سطح پایین می‌کشدت و‌هیچ​ پرتت می‌کنه تو دریای نیستی.»

روح تاریک چرخید‌پیدا​ و به سمت‌قرار​ محراب هجوم آورد.

اما قبل از اینکه سیگنی‌دراز​ حتی وقت کند تعجب کند،‌برای​ دئوس روح را له کرد.

«دلت نمی‌خواد‌روح​ که کشان‌کشان‌پایین​ ببرنت، نه؟»

«معلومه که نه!»

«فقط یه جواب کوتاه بده.»

«بله!»

«خیلی خب، الان وقت گریه و‌پرتت​ زاری نیست. حتی نمی‌تونم تخمین بزنم چقدر‌هجوم​ طول می‌کشه تا چهار قدم راه بری.»

«داریم می‌ریم به دنیای مردگان؟»

«نه.»

دئوس دستش را دراز کرد.

«پیش برادرت.»

سیگنی هیچ‌دنیای​ حرفی برای‌دستش​ گفتن پیدا نکرد.

اما وقتی آدم می‌شنود‌نکرد​ که قرار است زنده‌زنده​ بماند، دیگر نمی‌تواند گریه کند.

لبخند درخشانی زد‌مردگان​ و دست دئوس‌پیش​ را محکم گرفت.

مردگان فقط به‌سطح​ خاطر اینکه مرده‌اند،‌پرتت​ به دوردست‌ها رانده می‌شوند.

نه.

در واقع، همه به‌نکرد​ جز مردگان در مسیر‌زنده​ زمان در حال حرکت‌اند.

کلمه‌ی دیگر‌دنیای​ برای مرگ،‌دستش​ جا ماندن است.

در حالی که همه در حال‌پرتت​ شکل دادن به روابط جدید هستند، آن‌ها‌هجوم​ در یک جا می‌مانند و جا می‌مانند.

مسیری که دئوس در حال‌دراز​ حاضر با گرفتن دست سیگنی‌برای​ طی می‌کرد، سیلاب زمان بود.

سیگنی هیچ قدرتی نداشت. هیچ راهی وجود‌است​ نداشت که او، تنها به عنوان یک انسان‌گرفت​ معمولی، بتواند در برابر سیلاب زمان مقاومت کند.

دئوس دست‌دنیای​ سیگنی را‌دستش​ محکم‌تر فشرد.

اگر دستش را ول می‌کردم، معلوم‌پرتت​ نبود به کجا ختم می‌شود. حتی‌محراب​ مطمئن نبودم که دیگر بتوانم پیدایش کنم.

در این میان، ممکن بود یک‌پیش​ روح شیطانی سیگنی را بقاپد و‌پیدا​ او را به دریای نیستی بیندازد.

نمی‌توانستم دستش را رها کنم.

«وقتی زیک‌دنیای​ برگرده، یه پس‌گردنی‌دراز​ جانانه نثارش می‌کنم.»

«فکر کنم الان دیگه فهمیدم.»

«چیو؟»

«هویت شما رو.»

«آقا؟»

«بله. شما دئوس هستید؟»

«درسته.»

«همون‌طور که حدس می‌زدم!»

با دیدن‌دنیای​ حالت چهره‌ی‌دستش​ سیگنی جا خوردم.

هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم کسی‌پایین​ با چنین لبخند بی‌دفاع‌نیستی​ و معصومانه‌ای مقابلم بایستد.

سیگنی سرش را خم کرد و‌پیش​ گفت: «ممنونم، آقا. به لطف شما،‌پیدا​ برادرم تونست به چنین جایگاه بالایی برسه.»

«اوهوم.»

«و بازم ممنونم.»

«برای چی؟»

«شما برادرم رو استخدام کردید و حقوق خیلی خوبی بهش‌برای​ دادید، برای همین من و رگین تونستیم بریم مدرسه‌ی شبانه‌روزی. مدرسه‌های‌درخشانی​ شبانه‌روزی خیلی بهتر از مدرسه‌های دولتی‌ان. واقعاً چیزهای زیادی یاد گرفتم.»

«که این‌طور؟»

«بله! من یه کم تو جادو استعداد دارم، حتی یه‌برای​ بار تو امتحان کتبی شاگرد اول کلاس شدم. معلممون هم تعجب‌درخشانی​ کرده بود و یه کم دعوام کرد، فکر می‌کرد تقلب کردم.»

«آدم کارش رو خوب‌پایین​ انجام بده حداقل تشویقش می‌کنن،‌تاریک​ اونوقت تو رو دعوا کرد؟»

«خب آخه یه بچه‌ی مدرسه‌ی دولتی که تا چند ماه پیش حتی جادوی پایه‌می‌شنود​ رو هم بلد نبود، تونسته بود یه تکنیک جادویی پیشرفته رو حل کنه. ولی‌رانده​ خب منم تمام تلاشم رو کرده بودم. این‌طور نبود که همین‌طوری الکی یاد گرفته باشم.»

«حتماً استعداد داشتی.‌پیدا​ شنیدم سطح خون‌قرار​ خالصت خیلی بالاست؟»

«هه هه، خجالتم می‌دین.»

با نگاه کردن به‌پایین​ دختری که گونه‌هایش سرخ‌نیستی​ شده بود، خنده‌ام گرفت.

«اما من‌دنیای​ کجام؟ اینجا‌دستش​ سرزمین مردگانه؟»

«درسته.»

«من مُردم؟»

«هنوز نه.»

«واقعاً می‌تونم زنده بمونم؟‌دستش​ جناب دئوس... شما واقعاً‌هیچ​ از پس همچین کاری برمیاید؟»

«من یه‌گفتن​ کم خوش‌تیپ‌نکرد​ و خفنم دیگه.»

«شما واقعاً شگفت‌انگیزید.»

«خیلی ازم تعریف نکن. راستش‌می‌کشدت​ رو بخوای، هنوزم مطمئن نیستم‌چرخید​ این کار درستی باشه یا نه.»

«خب، این‌دنیای​ کار خلاف‌دستش​ مشیت الهیه.»

«اونش که مهم نیست.»

«چرا؟ نافرمانی از‌مردگان​ اراده‌ی پروردگار قادر‌پیش​ مطلق گناه بزرگیه.»

«من هنوز تو‌سطح​ سن بلوغم. پر از‌دریای​ حس سرکشی و طغیان.»

«بله؟»

«شوخی کردم.‌گفتن​ چیزی که نگرانشم‌می‌شنود​ تو و برادرتی.»

آه کوتاهی‌دنیای​ کشیدم و‌دستش​ ادامه دادم:

«یه دختر ۱۴ ساله داره این کار‌دریای​ رو می‌کنه چون فکر می‌کنه پشیمون نمیشه.‌آورد​ ممکنه این قضیه برای شماها دردسر بزرگی بشه.»

«هر چقدر هم‌مردگان​ که اشتباه باشه،‌پیش​ از مردن که بهتره.»

«هیچ‌وقت نمی‌تونی مطمئن باشی.»

«کاش مامان و بابام زنده بودن،‌پیش​ حتی اگه به قیمت این بود که‌نکرد​ وبال گردن همه‌ی آدم‌های این دنیا بشن.»

«که این‌طور؟»

«بله.»

«خب، اگه همین‌طوری‌پیدا​ الکی بمیری، همون‌قرار​ هم باطل میشه.»

در این‌دنیای​ لحظه، به یاد‌دراز​ دمیورگوس ۶۶۵ام افتادم.

وقتی این کار‌سطح​ رو کردی، پیش‌پرتت​ خودت چی فکر می‌کردی؟

او به دست زیک‌دستش​ کشته شد. تمام انرژی‌هیچ​ شیطانی‌اش مصرف شده بود.

«واقعاً حیف شد.»

«ببخشید.»

«نه، با تو نبودم.»

این را‌دنیای​ گفتم و دست‌دراز​ سیگنی را کشیدم.

«جلومون تاک‌های‌گفتن​ خاردار فراموشی‌نکرد​ قرار داره.»

«تاک‌های خاردار فراموشی...»

«تا زمانی که شخص مرده‌می‌کشدت​ گذشته‌اش رو فراموش نکنه، این‌چرخید​ خارها تو پاش فرو میرن.»

«باید فراموش کنم؟»

«اوهوم.»

«اما من...»

«گفتم شخصِ مرده.»

«آه! خیالم راحت‌مردگان​ شد. فراموش کردن‌پیش​ برادرم، فراموش کردن خانواده‌ام...!»

«برای خوشحالی کردن خیلی زوده.‌می‌شنود​ وقتی نتونی فراموش کنی، یعنی هیچ‌لبخند​ راهی برای فرار از درد نداری.»

سیگنی جا‌دنیای​ خورد و به‌دراز​ پاهایش نگاه کرد.

یک تاک با خارهای‌پایین​ تیز از همین حالا‌نیستی​ دور پایش پیچیده بود.

«می‌خوای چیکار کنی؟ اگه‌دستش​ دستم رو ول کنی،‌هیچ​ تاک‌ها دیگه بهت آسیبی نمی‌رسونن.»

«ولی اونوقت می‌میرم.»

«خب، درسته.»

«می‌خوام برم.»

«خیلی درد داره‌ها.»

«با این‌گفتن​ حال، می‌خوام‌نکرد​ زنده بمونم.»

«مطمئنی؟»

قدم بلندی به جلو برداشتم.

صدای پاره شدن گوشت‌دستش​ به گوش رسید. سیگنی‌هیچ​ ناله‌ی آرامی سر داد.

اما دئوس‌گفتن​ قدم‌هایش را‌نکرد​ متوقف نکرد.

«اگه تو خواهر کوچیک‌تر زیکی... اگه تو همون‌هیچ​ سیگنی هستی که زیک با تمام وجود دوستش داره‌زنده​ و بهش افتخار می‌کنه... پس می‌تونی از پسش بربیای.»

پنج ماه تمام‌سطح​ روی بوته‌های خاردار‌پرتت​ فراموشی قدم برداشتم.

ولی این‌دنیای​ تازه اول‌دستش​ ماجرا بود.

آن‌طرفِ سرزمینی که با شاخ‌می‌شنود​ و برگ‌های خشک پوشیده شده‌نمی‌تواند​ بود، گدازه‌های هفت گناه قرار داشت.

مسیری از مواد مذاب بود که آدم چاره‌ای‌هیچ​ نداشت جز اینکه به اندازه‌ی گناهانی که در‌است​ طول زندگی‌اش مرتکب شده، روی آن قدم بردارد.

غرور، تنبلی، شکم‌پرستی... یه آدم هرچقدر‌پرتت​ هم که پاک و بی‌ریا زندگی کرده‌هجوم​ باشد، باز هم ناخودآگاه مرتکب گناه می‌شود.

سیگنی صد و بیست‌دستش​ و هفت روز روی‌هیچ​ آن مواد مذاب راه رفت.

اگر پاهایم می‌سوخت‌پیدا​ و خاکستر می‌شد،‌قرار​ خیلی راحت‌تر بود.

هر بار که پایم را از توی‌برادرت​ مذاب بیرون می‌آوردم، کف پاهایم مثل پوست‌می‌شنود​ یک نوزاد تازه متولدشده قرمز و ملتهب می‌شد.

«به قیافه‌ت می‌خوره دختر‌پایین​ خوبی باشی، ولی انگار‌نیستی​ یواشکی کلی کار بد کردی.»

گونه‌های سیگنی سرخ شد.

«ببخشید.»

«زنده بودن یعنی همین دیگه. همین غذاهایی‌برادرت​ که می‌خوریم از موجودات زنده به دست میان،‌قرار​ پس کشتن و گناه کردن یه چیز اجتناب‌ناپذیره.»

«درسته.»

«دیگه آخراشه، کم مونده برسیم.»

«آه!» سیگنی به دست‌نکرد​ دئوس که دستش را‌زنده​ محکم گرفته بود، نگاه کرد.

در این مدت طولانیِ بیش از‌پیش​ دویست روز، دئوس حتی برای یک‌پیدا​ لحظه هم دستش را ول نکرده بود.

اگر بدنشان زنده و فیزیکی بود،‌پرتت​ غیرممکن بود بتوانند این‌گونه موقع خواب یا‌هجوم​ حتی دستشویی رفتن دست همدیگر را بگیرند.

وقتی دوباره زنده‌مردگان​ بشم، احتمالاً باید این‌برادرت​ دست رو ول کنم.

با فکر کردن به این‌می‌شنود​ موضوع، یک‌جورهایی احساس ناراحتی و‌نمی‌تواند​ حسرت به او دست داد.

یعنی این احساسات به دئوس‌دراز​ منتقل شده بود؟ یا فقط‌برای​ یک تصادف و زمان‌بندی ساده بود؟

«از اینجا که‌سطح​ بری بیرون... تو‌پرتت​ هم ازم متنفر می‌شی.»

«بله؟»

«زیک هم همین‌طور می‌شه. چون الان‌قرار​ جوونه، شاید یه جورایی ارادت خاصی‌درخشانی​ بهم پیدا کنه یا همچین چیزی.»

«منظورتون از این حرف چیه؟»

دئوس با بی‌حوصلگی گفت: «گفتنش یه کم سخته... راستش رو‌چرخید​ بخوای، اصلاً قصد نداشتم قضیه رو تا این حد کش‌کند​ بدم. همه‌چیز از یه فکر خیلی ساده و پیش‌پاافتاده شروع شد.»

«نه من و‌مردگان​ نه برادرم هیچ‌وقت از‌برادرت​ شما متنفر نمی‌شیم، دئوس.»

«من هیچ‌وقت از کلمه‌ی "هیچ‌وقت" الکی استفاده نمی‌کنم. به هر‌نمی‌تواند​ حال، مهم نیست که ازم متنفر بشید یا نه. فقط‌می‌شوند​ واقعاً... نمی‌دونم اینا همه‌ش بهانه‌ست یا نه. ولش کن، مهم نیست.»

دئوس سرش را خاراند.

پیش خودش فکر کرد که‌می‌کشدت​ چقدر عجیب است که دارد احساسات‌سمت​ واقعی‌اش را برای سیگنی اعتراف می‌کند.

«سیگنی.»

«بله عمو.»

«ازم متنفر‌دنیای​ باش. چون این‌جوری‌دراز​ می‌تونی خوشبخت بشی.»

«چرا هی‌روح​ این حرف‌های‌پایین​ ترسناک رو می‌زنید؟»

همان موقع، دئوس ایستاد.

دستش را روی دیوار کشید،‌می‌شنود​ چیزی را گرفت و با‌نمی‌تواند​ یک حرکت آن را پاره کرد.

نور خیره‌کننده‌ای‌دنیای​ از بین شکاف‌دراز​ به داخل تابید.

«برو.»

دئوس سیگنی‌دنیای​ را به سمت‌دراز​ نور هل داد.

سیگنی که جا خورده‌نکرد​ بود، سرش را برگرداند‌زنده​ و به دئوس نگاه کرد.

می‌خواست چیزی بگوید،‌مردگان​ اما حتی فرصتش‌پیش​ را هم پیدا نکرد.

دئوس پشتش را‌سطح​ به او کرد و‌دریای​ در تاریکی ناپدید شد.

در همان لحظه، سیگنی‌دستش​ به دلیلی بالاخره فهمید‌هیچ​ که او واقعاً کیست.

دلیلش این بود که قدرت تفکرش‌قرار​ به عنوان یک انسان که تا آن‌دست​ موقع متوقف شده بود، دوباره برگشته بود.

شاید هم به این خاطر بود که‌برادرت​ خاطراتی که موقتاً لای خارهای فراموشی جا‌می‌شنود​ گذاشته بود، دوباره به ذهنش هجوم آوردند.

پادشاه شیاطین، دمیورگوس.

هویت واقعی دئوس که در‌دراز​ پیشگویی به آن اشاره شده بود،‌گفتن​ کسی نبود جز خود پادشاه شیاطین.

زیک سیگنی‌گفتن​ را محکم‌نکرد​ بغل کرد.

خواهر کوچولویش بالاخره‌مردگان​ در آغوش پهن‌پیش​ و امنش قرار گرفت.

زیک نمی‌توانست کلمه‌ای به زبان‌می‌کشدت​ بیاورد. تمام احساساتش را در‌چرخید​ آن آغوش محکم خلاصه کرد.

«گریه نکن داداش.»

«سیگنی! سیگنی!»

«گریه نکن دیگه.‌مردگان​ خجالت نمی‌کشی جلوی این‌برادرت​ همه آدم زار می‌زنی؟»

«نه، خجالت‌روح​ نمی‌کشم! اصلاً‌پایین​ هم خجالت نمی‌کشم.»

«داداشِ من یه‌مردگان​ جنگجوعه. یه کم‌پیش​ ابهتت رو حفظ کن.»

«همچین چیزی نیست.‌پیدا​ من هنوزم همون‌قرار​ پادوی ساده‌ی روستای جوریکسم.»

با گذشت چند لحظه و‌دراز​ وقتی که اوضاع تا حدودی آرام‌گفتن​ شد، زیک سیگنی را رها کرد.

«اون... اون آقا... یعنی رفت؟»

سیگنی سرش را تکان داد.

«فکر کنم آره.»

زیک با‌دنیای​ سنگینی سرش‌دستش​ را تکان داد.

و بعد‌روح​ به اطرافش‌پایین​ نگاه کرد.

دو شوالیه زودیاک، یعنی کادنزا و‌پیش​ اوریدون، با چهره‌هایی جدی و خشک‌پیدا​ به زیک و سیگنی خیره شده بودند.

با اینکه این اتفاق جای‌می‌شنود​ خوشحالی داشت، اما کلمات به‌نمی‌تواند​ راحتی از دهانشان خارج نمی‌شد.

یولگئوم بقیه‌دنیای​ را همان‌جا گذاشت‌دراز​ و جلو آمد.

«ایول بابا!‌روح​ بالاخره کار‌پایین​ خودش رو کرد.»

یولگئوم دست سیگنی را‌دستش​ گرفت و کمک کرد‌هیچ​ تا از جایش بلند شود.

«حالت چطوره؟ بدنت‌پیدا​ درد نمی‌کنه؟ ولی انگار‌است​ یه کم بزرگ‌تر شدی.»

زیک با‌دنیای​ تعجب سرش‌دستش​ را کج کرد.

«بزرگ‌تر شده؟‌روح​ آخه کلاً‌پایین​ پنج دقیقه گذشته...»

«چون گذر زمان تو دنیای مردگان با اینجا فرق‌حرفی​ داره. زنده شدن دوباره، یعنی تولد مجدد. دقیقاً همون‌قدر‌بماند​ زمان می‌بره که یه بچه تو شکم مادرش می‌گذرونه.»

«ده ماه؟»

«دقیق‌تر بخوام بگم، دویست و‌دراز​ هشتاد روز. احتمالاً بعد از‌برای​ گذروندن همچین زمان طولانی‌ای برگشته.»

سیگنی حرف‌های یولگئوم‌سطح​ را تایید کرد و‌دریای​ سرش را تکان داد.

«چون حواسم خیلی پرت و گیج بود، دقیقاً نمی‌دونستم‌حرفی​ چقدر گذشته، ولی حس می‌کردم زمان خیلی زیادی طول‌بماند​ کشیده. انگار یه سال بزرگ‌تر شدم و بعد برگشتم اینجا.»

زیک که حسابی‌پیدا​ گیج شده بود،‌قرار​ سرش را خاراند.

کادنزا به‌دنیای​ زیک و‌دستش​ سیگنی نزدیک شد.

«اون یه مرده رو به‌می‌کشدت​ زندگی برگردوند. پیشگویی درست بود.‌چرخید​ اون... بدون شک همون شیطانه.»

زیک هیچ جوابی نداد.

«زیک، به خودت بیا.‌نکرد​ تو دیگه نباید هیچ کاری‌بماند​ برای اون آدم انجام بدی.»

«آقای کادنزا،‌دنیای​ من... دیگه‌دستش​ یه قهرمان نیستم.»

«منظورت چیه؟»

«با اینکه می‌دونستم اون شیطانه، ولی‌پیش​ بازم ازش یه آرزو کردم. بهش‌پیدا​ گفتم لطفاً خواهرم رو نجات بده.»

اوریدون با عجله‌پیدا​ جلو آمد و‌قرار​ شانه‌ی زیک را چسبید.

«این یعنی...!»

«من از پادشاه‌سطح​ شیاطین خواستم که‌پرتت​ خواهرم رو نجات بده.»

«تو این کار رو بدون اینکه بدونی انجام‌هیچ​ دادی. تو اون رو به عنوان دئوس می‌شناختی... و‌زنده​ فقط خودت رو گول زدی که اون همون دئوسه.»

اوریدون با‌گفتن​ دستپاچگی این‌نکرد​ را گفت.

اما زیک‌دنیای​ آرام سرش‌دستش​ را تکان داد.

«بعد از مبارزه با شیاطین تازه فهمیدم. اون قدرتی که تو چشم‌های دئوس حس می‌کردم‌قبل​ چی بود؟ اون چیزی نبود که به من شجاعت بده. فقط به این خاطر بود‌کوتاه​ که جلوی پادشاه شیاطین ایستاده بودم و اون شجاعتِ بی‌نهایتم از روی غریزه فوران می‌کرد.»

زیک دست‌دنیای​ سیگنی را محکم‌دراز​ در دستش گرفت.

«من غرورم به عنوان یه جنگجو رو با‌زنده​ جون خواهرم معامله کردم. من دیگه یه جنگجو نیستم.‌مرده‌اند​ لطفاً این کار حقیرانه‌ی من رو به همه بگید.»

ناولها | novelha.net