چپتر 269: سقوط غول (۳)
0کامائل به کنار یولگئوم برگشت.
«دوست قدیمی من.»
«میدونم میخوای چی بگی. اما...»
«اون شخص حتماً نزاره. احتمالاً چونداشتن برای حل کردن مشکل بزرگ ارباببودن رفته بودی یه جای دور، ندیدیش.»
«خیلی وقتهفرار میدونم کهآهی اون نزاره.»
«پس چرامیکرد هنوز داری طبقفرار قوانینش پیش میری؟»
«کامائل. شاید پیاده شدنفکری از ارابهاش دست خودمبالهاش باشه، اما سوار شدنش نه.»
«ارباب اجازهاش رو میده.»
«اما بچههام چی؟»
«اونا...»
کامائل نگاهشکرد رو بهفکری آسمون دوخت.
اژدهایان با قدرتقدرت آتش وحشتناکی داشتن غولهاغولها رو تحت فشار میذاشتن.
یگانهایی بودن که گلولههای جادوییشون تموم شده بود و بایدصدا برای تجدید قوا برمیگشتن، برای همین با وجود اینکه مثلپرهای اولش برتری مطلق نداشتن، اما هنوز هم دست بالا رو داشتن.
این سلاحی بود که ازفرار همون اول برای مقابله بامتأسفم آداپاهای غولپیکر ساخته شده بود.
با این حال، این واقعیت که اونا بهبالهاش عنوان یه گونه بیولوژیکی و با در نظر گرفتنچشم هماهنگی طراحی شده بودن، یه سری مشکلات ایجاد میکرد.
«تو نمیتونیاژدهایان از اینآتش کارما فرار کنی.»
کامائل آهی کشید و گفت:
«متأسفم.»
«نه، همین که بچههات رو اینجا صداپرهای زدی کمک بزرگی بهم کرد. بقیهاش روفرشته خودم باید یه فکری به حالش بکنم.»
کامائل پرهای بالهاشقدرت رو با حرکتی تندغولها و تیز جمع کرد.
درخشش فرشته از نوک بالهاشکشید ساطع شد و در یکصدا چشم به هم زدن ناپدید شد.
صدها میلیون شاخهنمیتونی رعد و برقکنی مثل شلاق دورش میچرخید.
پوستش با خارهایبقیهاش تیز و شلاقمانند رعدپرهای و برق پاره میشد.
با اینکه از دردآتش ناله میکرد، اما کامائلتحت از پرواز دست نکشید.
باید همینطور میبود. مأموریتی کهکشید در پیش داشت باید حتیصدا به قیمت جونش هم حفظ میشد.
کامائل با زخمهاینمیتونی بیشمار به بالایکنی لانه فرشته نابودی رسید.
در همون لحظه، بافکری صاعقهای با قدرت غیرقابلبالهاش مقایسه از روبهرو مواجه شد.
یک موجود خاصقدرت که توسط نزارداشتن ساخته شده بود.
در گذشته به عنوان یک پسر شناختهمتأسفم میشد، اما حالا آداپای برتر، انکیدو بودبهم که به عنوان یک خدمتکار ازش یاد میشد.
کامائل در حالینمیتونی که چکش انکیدو روآهی دفع میکرد، فریاد زد:
«چطور جرأت میکنی در برابر ارادهی خداپرهای قد علم کنی! وقتی بمیری، حتی یهفرشته وجب جا برای دفن شدن هم گیرت نمیاد!»
«خدای من فقط یکیه، نزار. هیچ قصدیغولها ندارم به اون خدای حقیر و کوچیکیجادوییشون که تو بهش خدمت میکنی توجه کنم.»
«احمق! فقطفرار یک اربابآهی حقیقی وجود داره!»
خشم کامائل درخششی قرمز رنگفرار از خودش ساطع کرد ومتأسفم رعد و برق انکیدو رو شکافت.
اما انکیدو هم حریف دست و پا بستهای نبود.حرکتی اگه فقط خودش تنها بود، جرأت نمیکرد با فرشتهی مقربناپدید روبهرو بشه، اما دهها هزار غول دور و برش بودن.
به لطف انرژی رعد و برقی کهغولها اونا میفرستادن، چکش انکیدو قدرتی پیدا کردهجادوییشون بود که میتونست با کامائل سرشاخ بشه.
در حالی که کامائل بهکشید سمت لانهی فرشته نابودی رفتهصدا بود، زکه به کنار یولگئوم برگشت.
«حالت خوبه؟»
«ها؟»
دلیل اینکه زکه پیش یولگئوم اومدهداشتن بود این بود که او بابودن چهرهای خشک و بیروح، خیره مونده بود.
«رنگ و روت خوبآهی نیست. اگه خستهای، یکم استراحتاینجا کن. من ازت محافظت میکنم.»
یولگئوم لبخندی زد.
«ببین زکه چقدر پررو شده.»
«ببخشید.»
«نه. الان دیگه کی میتونهکشید نادیدهات بگیره؟ انسانی که پاصدا به پای یه فرشتهی مقرب میجنگه!»
«من فقط چون کامائلکارما داشت تفریح میکرد جونکشید سالم به در بردم.»
«قراره چی بشه؟»
یولگئوم لبخند زد و باوحشتناکی هر دو دستش دو نوعمیذاشتن انرژی مختلف رو ساطع کرد.
جادو توسط شمشیر الهی هو منگول تقویتمتأسفم شد و غولهای اطراف رو سوزوند. صدهابهم غول در یک لحظه خاکستر و پراکنده شدن.
در همون لحظهی کوتاه،کارما یولگئوم سرش رو بالا آوردگفت و به آسمون نگاه کرد.
دئوس هنوزکرد سخت درگیرفکری مبارزه بود.
«هیچوقت فکر نمیکردم حتی ملکه آمیتیس روغولها هم زنده کرده باشن. هنوز یک سالجادوییشون هم از آزادیش از بردگی نگذشته بود...»
«انسانها توفرار عصر طلاییآهی اینقدر خفن بودن؟»
«هوم. اون ده تا کشتی که تو آسمون قاره خوزه شناورن...بچههات حتماً به خاطر ریشههای سفیروثه. چون آثار باستانی عصر طلایی دستنخورده باقیپرهای مونده بودن، حتماً ازشون استفاده کرده تا قدرتش رو سریع بالا ببره.»
مواد لازمکرد به اندازهیفکری کافی وجود داشت.
با اینکه میگفتن تحلیل رفتن، اما بیدار کردن دوبارهیفشار غولهایی که بیش از ۹۹ درصد ژنهاشون رو حفظباید کرده بودن و تبدیلشون به آداپا کار چندان سختی نبود.
اون مغز دورفها رو دستکاری کرد تامتأسفم تواناییهاشون رو ارتقا بده و از مهارتبهم دستشون برای احیای تکنولوژی باستانی استفاده کرد.
با این حال، هنوز هم یه سریآهی کاستیها وجود داشت. از قضا، چیزی کهزدی این جاهای خالی رو پر کرد، جادو بود.
زمان زیادی نبرد، اما نزار از مغزپرهای نابغهاش استفاده کرد تا حلقهی گمشدهی بین جادونوک و تکنولوژی باستانی رو به هم وصل کنه.
میشد گفت که نزارِآتش الان، از قبل از مهرفشار و موم شدنش هم قویتره.
«حتی زورفرار دئوس همآهی بهش نمیرسه!»
«به نظر نگران میای.»
«من نگران دئوسم؟»
«آره.»
«فکر نمیکنم. اون حتی اگه بکشیش هممتأسفم نمیمیره. فقط به خاطر اینه که خیلیبهم رقتانگیزه که نمیتونم جلوی نزار رو بگیرم.»
زکه خندید.
لبخندش عجیب بهبقیهاش نظر میرسید وبکنم یولگئوم اخم کرد.
«به نظر میرسه یولگئوم با وجود اینکه این همه مدتمیذاشتن با دئوس بوده، هنوزم اونو نمیشناسه. یا شاید هم بهقوا خاطر اینه که من بیش از حد بهش ایمان دارم.»
«من به اون یارو اعتماد کنم؟گفت اگه اینطوری بگی که وضع تو بدتره.بزرگی تو که دیگه رسماً بهش ایمان داری.»
«من به دئوسنمیتونی به عنوان یه انسانآهی اینقدرها هم اعتماد ندارم.»
«واو، اینکرد دیگه خیلیفکری بیرحمانه بود.»
«دئوس همیشه خودش میگفت. تخصصش کلاهبرداریداشتن و حقهبازیه. پس بهتر نیست بهبودن جای باور کردن، بهش بیاعتماد باشیم؟»
«به نظرفرار میاد داری باکشید کلمات بازی میکنی.»
«ارباب دئوس حتی یک بار هم از DS-Irae استفاده نکرده. از اولِ این مبارزه تا الان حتی یک بار هم رو نکرده.»
«این یعنی...»
«با DS-Irae، حتی رعد و برق هم میتونه تو یه چشم به هم زدن محو بشه. برای دئوس، پاک کردن چیزی مثل صد هزار تا غول فقط یه ذره زمان میبره.»
«اما آمیتیسفرار یه کامپیوترآهی تاکتیکی بینقصه.»
«نمیدونم اون چیه، اماکارما سخته فکر کنیم که ازگفت ارباب دئوس بهتره، مگه نه؟»
لحظهای که یولگئومبقیهاش حرفهای زکه رو شنید،پرهای متوجه یک چیز شد.
اصلاً مدل اولیه پادشاه شیاطین چیداشتن بود و اون حس مبارزه ذاتیاشبودن از کجا الهام گرفته شده بود؟
اگر نزار یه نابغه در حد یهمتأسفم جهشیافته بین نژاد انسانها بود، ارباب شیاطین یهکرد نابغه جنگی بود که لوسیفر خلقش کرده بود.
این یعنی اون توانایی آمیتیس برایکنی تسلط به میدان نبرد، از قبلاینجا خیلی طبیعی تو رگهای دئوس جریان داشت.
«اعتماد نکردن به دئوس-ساما.فکری این اولین قدم برایبالهاش اعتماد کردن به اونه.»
«این یعنی ایمان.»
«آره.»
زکه لبخندی زد وکارما دوباره اون رقص چرخشی مسخرهاشگفت رو تو میدان شروع کرد.
دهها نازل کوچیکبقیهاش و بزرگ، شعلههایبکنم آبی بیرون دادن.
«خب، پس دوباره بریم.»
زکه یه ادای احترامآهی سبک کرد و ازبچههات جلوی چشمهای یولگئوم غیب شد.
تو اون لحظه، حتیکارما اگه قوانین فیزیک همکشید ایجاب میکرد، نمیشد تعقیبش کرد.
شاید حتی بابقیهاش چشمهای متاترون همبکنم نمیشد ردش رو گرفت.
«شما بچهها...اژدهایان واقعاً بهآتش جایگاه خفنی رسیدین.»
پادشاه شیاطین فقط یه مهرهکشید بود که برنامهریزی شده بودصدا هر صد سال یکبار نابود بشه.
جنگجو هم فقط یهکارما بذر کوچیک بود کهکشید نسلها رو ادامه میداد.
اما دئوس و زکه خیلیحالش وقت بود که از اینتند جایگاه مسخره فراتر رفته بودن.
قراره چقدر بزرگ بشن؟ تاوحشتناکی کجا قراره رشد کنن؟ یولگئوممیذاشتن حتی نمیتونست تصورش رو بکنه.
شاید صاحبفرار واقعی بابل،آهی نزار نبود.
چیزی که تمام اینکارما سالها تو انبار خوابیدهکشید بود و انتظار میکشید...
یولگئوم آروم چشمهاش رو بست و باز کرد: «همه چیز طبق اراده اربابدرخشش ماست.» جادو بیدار شد و به ماه هو منگ تزریق شد. باید حداقل یهمیچرخید غول دیگه رو هم میکشتیم. به خاطر بچههایی که اون بالا داشتن جون میکندن.
در حالی که کامائل داشت با انکیدو دست وفشار پنجه نرم میکرد، هزاران غولی که لانه فرشته نابودیباید رو خراب کرده بودن، جستجوشون رو اون تو تموم کردن.
بالاخره پیداش کردن.
بابل.
همون گنجیکرد که نزارفکری دنبالش بود.
غولها با بابلقدرت و چند تاداشتن ستون اطرافش فرار کردن.
آداپاها فقط از دستورات اربابشون،کشید نزار، پیروی میکردن و اصلاًصدا نمیدونستن اون ستونها چی هستن.
کامائل فریاد زد.
«به فرشته نابودیبقیهاش دست نزنید! شما اجازهپرهای ندارین بهش دست بزنین!»
چکش انکیدو با صدایآتش وحشتناک شکافتن هوا، ازتحت جلوی صورت کامائل رد شد.
«فرار کنین، آداپاها! چکمههای پرندهتون رو بپوشینمتأسفم و مثل قاصدک برگردین به کشتیهاتون! فقطبهم با همین کار، ارباب ما پیروز میشه!»
«ای متعصبهای عوضی!»
کامائل با عصبانیت رد پنتر رو تابپرهای داد. با این حال، شکستن دیوار آهنی محکمینوک که انکیدو ساخته بود، اصلاً کار راحتی نبود.
این دقیقاً همون تاکتیکی بود که نزارغولها برای سپرش استفاده میکرد؛ همونی که دئوسجادوییشون و زکه تو گذشته تجربهاش کرده بودن.
با این حال، نمیشد بیگدارکشید به آب زد و بابلصدا رو به زور پس گرفت.
اگه اون سلاح باستانی عظیم، که همون آتش ستونهاگفت و فرشته نابودی بود و غولها داشتن با خودشونکرد میبردنش منفجر میشد، یه فاجعه به تمام معنا رخ میداد.
چارهای نبود جز اینکه باحالش چشمهای باز تماشا کنم دشمنا دارنتیز آثار باستانی رو با خودشون میبرن.
کامائل اونقدر عصبانیقدرت بود که نمیدونستداشتن چه غلطی باید بکنه.
دئوس و زکه هر دو ازگفت بازیکنهای قدرتمند این دنیا بودن، اما اونابزرگی هم نمیتونستن هیچ حرکت قاطعی انجام بدن.
آهی از سینهام بیرون اومد.
یعنی باید این روفکری هم به عنوان سرنوشتبالهاش قبول میکردیم؟ چقدر مسخره.
بالاخره، بابلاژدهایان تو کشتیشونآتش بارگیری شد.
قسمت بالایی کشتی که مثل کرکهایگفت قاصدک باز شده بود، به سرعت چرخیدبزرگی و کشتی رو تو هوا معلق کرد.
تو یه ارتفاع مشخصکارما آتیش بیرون داد وکشید به سمت بالا اوج گرفت.
وقتی به مرز بین این سیاره وپرهای فضای بیرونی رسید و در نهایت از جلوینوک چشم ناپدید شد، کامائل شکست رو قبول کرد.
حتی یادش رفت به انکیدو حمله کنه.غولها خالی کردن حرصش و راه انداختن یهجادوییشون حمام خون، فقط رقتانگیز به نظر میرسید.
درست همون لحظهای که کامائلکشید دوباره آه کشید، زکه روصدا دید که به سمت آسمون پرید.
سرم رو کج کردم و با خودم گفتمکشید باز چه خبر شده. و بعد کامائل چیزیبزرگی رو دید که حتی نمیتونست تصورش رو بکنه.
هیچوقت فکر نمیکردم کار بهحالش همچین نتیجهای ختم بشه! دهنمتند باز مونده بود و بسته نمیشد.
دئوس فقطاژدهایان برای یکآتش لحظه صبر کرد.
حالا میخواست عروسک تاکتیکی باشهکشید یا پیامبر وظایف بهشتی، معمولاًصدا اینجور چیزا رو اعصابم نمیرفت.
تقریباً تمام حملات توسط اونفرار عروسک که با خیال راحتمتأسفم بالای سرش میرقصید، دفع میشد.
بدتر از همه اینکه،فکری حملات نزار خیلی تیزتربالهاش و برندهتر شده بود.
فقط جاخالی دادنقدرت ازشون کلی انرژی ازمغولها میگرفت. بابا من بازنشستهام!
اما قرارفرار نبود تو همچینکشید تله مسخرهای بیفتم.
وقتی پای مبارزه خالص وسطفرار میاومد، هیچ دلیلی نداشت کهمتأسفم ملکه آمیتیس از اون بهتر باشه.
با اینکه تماشای بیطرفانه نبرد از فاصله دورتربالهاش یه مزیت محسوب میشد، اما یه ایراد بزرگساطع هم داشت؛ آمیتیس و نزار یک نفر نبودن.
هرچند امواج مغزیشون برای به اشتراک گذاشتنغولها منطق هماهنگ شده بود، اما برای عملیجادوییشون کردن تصمیمات، یه تاخیر خیلی جزئی وجود داشت.
دئوس که خیلی وقت پیشکشید متوجه این قضیه شده بود،صدا فقط منتظر همون یک لحظه موند.
نزار گاردش رو پایین میآورد.
اون مغرور بود.
بیش ازاژدهایان حد بهآتش تواناییهاش اعتماد داشت.
با دیدن دست و پا زدنگفت دئوس، بیطاقت شده بود که چراکمک پیروزی زودتر تو مشتش قرار نمیگیره.
حرکاتش بزرگترمیکرد و قدرتکارما حملاتش بیشتر شد.
دئوس داشت خیلی شیک و مجلسی باپرهای نزار دست و پنجه نرم میکرد وفرشته همزمان دنیای زیرین رو هم زیر نظر داشت.
همونطور که انتظار میرفت،آتش کامائل نتونست از آثارتحت باستانی عصر طلایی محافظت کنه.
نه بهفرار خاطر اینکهآهی اون ضعیف بود.
نزار وضعیت فعلینمیتونی رو خیلی خوبکنی درک کرده بود.
فرشته مقرب هر چقدر همحالش که قوی بود، نمیتونست دهها هزارتیز غول رو با یه ضربه بکشه.
درست مثل همون موقعی که تو مبارزه با دئوس باعثمیذاشتن سقوط ماه شد، این بار هم با تمرکز کامل روی دفاعبرمیگشتن و بستن دست و پای حریف، به چیزی که میخواست رسید.
بابل به چنگش افتاده بود.
اگه یه گنجنمیتونی بیارزش بود، شایدکنی نزار بهش شک میکرد.
ممکن بود تله باشه.
اما بابل اینطوری نبود.
بابل عصاره علم عصر طلایی بود؛گفت چیزی که حتی از الان همکمک قرنها طول میکشید تا توسعه پیدا کنه.
میتونست یه ارتش عظیم روفرار تو یک چشم به هم زدنبچههات به هر نقطهای از جهان بفرسته.
حتی به دنیایبقیهاش خدایان در خارجبکنم از این جهان.
کی میتونست تصور کنه کهوحشتناکی همچین دستگاه خفنی رو بشهمیذاشتن به عنوان طعمه از دست داد؟