---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 269: سقوط غول (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 269: سقوط غول (۳)

0

کامائل به کنار یولگئوم برگشت.

«دوست قدیمی من.»

«می‌دونم می‌خوای چی بگی. اما...»

«اون شخص حتماً نزاره. احتمالاً چون‌حرکتی​ برای حل کردن مشکل بزرگ ارباب‌نوک​ رفته بودی یه جای دور، ندیدیش.»

«خیلی وقته‌قدرت​ می‌دونم که‌وحشتناکی​ اون نزاره.»

«پس چرا‌داشتن​ هنوز داری طبق‌فشار​ قوانینش پیش میری؟»

«کامائل. شاید پیاده شدن‌حرکتی​ از ارابه‌اش دست خودم‌درخشش​ باشه، اما سوار شدنش نه.»

«ارباب اجازه‌اش رو میده.»

«اما بچه‌هام چی؟»

«اونا...»

کامائل نگاهش‌پرهای​ رو به‌حرکتی​ آسمون دوخت.

اژدهایان با قدرت‌بکنم​ آتش وحشتناکی داشتن غول‌ها‌تند​ رو تحت فشار می‌ذاشتن.

یگان‌هایی بودن که گلوله‌های جادوییشون تموم شده بود و باید‌یگان‌هایی​ برای تجدید قوا برمی‌گشتن، برای همین با وجود اینکه مثل‌برمی‌گشتن​ اولش برتری مطلق نداشتن، اما هنوز هم دست بالا رو داشتن.

این سلاحی بود که از‌فشار​ همون اول برای مقابله با‌جادوییشون​ آداپاهای غول‌پیکر ساخته شده بود.

با این حال، این واقعیت که اونا به‌درخشش​ عنوان یه گونه بیولوژیکی و با در نظر گرفتن‌شاخه​ هماهنگی طراحی شده بودن، یه سری مشکلات ایجاد می‌کرد.

«تو نمی‌تونی‌حالش​ از این‌پرهای​ کارما فرار کنی.»

کامائل آهی کشید و گفت:

«متأسفم.»

«نه، همین که بچه‌هات رو اینجا صدا‌جمع​ زدی کمک بزرگی بهم کرد. بقیه‌اش رو‌ناپدید​ خودم باید یه فکری به حالش بکنم.»

کامائل پرهای بال‌هاش‌بکنم​ رو با حرکتی تند‌تند​ و تیز جمع کرد.

درخشش فرشته از نوک بال‌هاش‌داشتن​ ساطع شد و در یک‌یگان‌هایی​ چشم به هم زدن ناپدید شد.

صدها میلیون شاخه‌غول‌ها​ رعد و برق‌می‌ذاشتن​ مثل شلاق دورش می‌چرخید.

پوستش با خارهای‌بال‌هاش​ تیز و شلاق‌مانند رعد‌جمع​ و برق پاره می‌شد.

با اینکه از درد‌پرهای​ ناله می‌کرد، اما کامائل‌تیز​ از پرواز دست نکشید.

باید همین‌طور می‌بود. مأموریتی که‌داشتن​ در پیش داشت باید حتی‌یگان‌هایی​ به قیمت جونش هم حفظ می‌شد.

کامائل با زخم‌های‌غول‌ها​ بی‌شمار به بالای‌می‌ذاشتن​ لانه فرشته نابودی رسید.

در همون لحظه، با‌حرکتی​ صاعقه‌ای با قدرت غیرقابل‌درخشش​ مقایسه از روبه‌رو مواجه شد.

یک موجود خاص‌بکنم​ که توسط نزار‌حرکتی​ ساخته شده بود.

در گذشته به عنوان یک پسر شناخته‌تحت​ می‌شد، اما حالا آداپای برتر، انکیدو بود‌تموم​ که به عنوان یک خدمتکار ازش یاد می‌شد.

کامائل در حالی‌غول‌ها​ که چکش انکیدو رو‌یگان‌هایی​ دفع می‌کرد، فریاد زد:

«چطور جرأت می‌کنی در برابر اراده‌ی خدا‌جمع​ قد علم کنی! وقتی بمیری، حتی یه‌ناپدید​ وجب جا برای دفن شدن هم گیرت نمیاد!»

«خدای من فقط یکیه، نزار. هیچ قصدی‌تند​ ندارم به اون خدای حقیر و کوچیکی‌چشم​ که تو بهش خدمت می‌کنی توجه کنم.»

«احمق! فقط‌قدرت​ یک ارباب‌وحشتناکی​ حقیقی وجود داره!»

خشم کامائل درخششی قرمز رنگ‌فشار​ از خودش ساطع کرد و‌جادوییشون​ رعد و برق انکیدو رو شکافت.

اما انکیدو هم حریف دست و پا بسته‌ای نبود.‌فرشته​ اگه فقط خودش تنها بود، جرأت نمی‌کرد با فرشته‌ی مقرب‌برق​ روبه‌رو بشه، اما ده‌ها هزار غول دور و برش بودن.

به لطف انرژی رعد و برقی که‌تند​ اونا می‌فرستادن، چکش انکیدو قدرتی پیدا کرده‌چشم​ بود که می‌تونست با کامائل سرشاخ بشه.

در حالی که کامائل به‌داشتن​ سمت لانه‌ی فرشته نابودی رفته‌یگان‌هایی​ بود، زکه به کنار یولگئوم برگشت.

«حالت خوبه؟»

«ها؟»

دلیل اینکه زکه پیش یولگئوم اومده‌حرکتی​ بود این بود که او با‌نوک​ چهره‌ای خشک و بی‌روح، خیره مونده بود.

«رنگ و روت خوب‌وحشتناکی​ نیست. اگه خسته‌ای، یکم استراحت‌می‌ذاشتن​ کن. من ازت محافظت می‌کنم.»

یولگئوم لبخندی زد.

«ببین زکه چقدر پررو شده.»

«ببخشید.»

«نه. الان دیگه کی می‌تونه‌داشتن​ نادیده‌ات بگیره؟ انسانی که پا‌یگان‌هایی​ به پای یه فرشته‌ی مقرب می‌جنگه!»

«من فقط چون کامائل‌تحت​ داشت تفریح می‌کرد جون‌بودن​ سالم به در بردم.»

«قراره چی بشه؟»

یولگئوم لبخند زد و با‌بال‌هاش​ هر دو دستش دو نوع‌درخشش​ انرژی مختلف رو ساطع کرد.

جادو توسط شمشیر الهی هو منگول تقویت‌تحت​ شد و غول‌های اطراف رو سوزوند. صدها‌تموم​ غول در یک لحظه خاکستر و پراکنده شدن.

در همون لحظه‌ی کوتاه،‌تحت​ یولگئوم سرش رو بالا آورد‌گلوله‌های​ و به آسمون نگاه کرد.

دئوس هنوز‌پرهای​ سخت درگیر‌حرکتی​ مبارزه بود.

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حتی ملکه آمیتیس رو‌تند​ هم زنده کرده باشن. هنوز یک سال‌چشم​ هم از آزادیش از بردگی نگذشته بود...»

«انسان‌ها تو‌قدرت​ عصر طلایی‌وحشتناکی​ این‌قدر خفن بودن؟»

«هوم. اون ده تا کشتی که تو آسمون قاره خوزه شناورن...‌تموم​ حتماً به خاطر ریشه‌های سفیروثه. چون آثار باستانی عصر طلایی دست‌نخورده باقی‌برتری​ مونده بودن، حتماً ازشون استفاده کرده تا قدرتش رو سریع بالا ببره.»

مواد لازم‌پرهای​ به اندازه‌ی‌حرکتی​ کافی وجود داشت.

با اینکه می‌گفتن تحلیل رفتن، اما بیدار کردن دوباره‌ی‌جمع​ غول‌هایی که بیش از ۹۹ درصد ژن‌هاشون رو حفظ‌میلیون​ کرده بودن و تبدیلشون به آداپا کار چندان سختی نبود.

اون مغز دورف‌ها رو دستکاری کرد تا‌تحت​ توانایی‌هاشون رو ارتقا بده و از مهارت‌تموم​ دستشون برای احیای تکنولوژی باستانی استفاده کرد.

با این حال، هنوز هم یه سری‌یگان‌هایی​ کاستی‌ها وجود داشت. از قضا، چیزی که‌باید​ این جاهای خالی رو پر کرد، جادو بود.

زمان زیادی نبرد، اما نزار از مغز‌جمع​ نابغه‌اش استفاده کرد تا حلقه‌ی گمشده‌ی بین جادو‌صدها​ و تکنولوژی باستانی رو به هم وصل کنه.

میشد گفت که نزارِ‌پرهای​ الان، از قبل از مهر‌جمع​ و موم شدنش هم قوی‌تره.

«حتی زور‌قدرت​ دئوس هم‌وحشتناکی​ بهش نمی‌رسه!»

«به نظر نگران میای.»

«من نگران دئوسم؟»

«آره.»

«فکر نمی‌کنم. اون حتی اگه بکشیش هم‌تحت​ نمی‌میره. فقط به خاطر اینه که خیلی‌تموم​ رقت‌انگیزه که نمی‌تونم جلوی نزار رو بگیرم.»

زکه خندید.

لبخندش عجیب به‌بال‌هاش​ نظر می‌رسید و‌تیز​ یولگئوم اخم کرد.

«به نظر می‌رسه یولگئوم با وجود اینکه این همه مدت‌درخشش​ با دئوس بوده، هنوزم اونو نمی‌شناسه. یا شاید هم به‌رعد​ خاطر اینه که من بیش از حد بهش ایمان دارم.»

«من به اون یارو اعتماد کنم؟‌غول‌ها​ اگه این‌طوری بگی که وضع تو بدتره.‌جادوییشون​ تو که دیگه رسماً بهش ایمان داری.»

«من به دئوس‌غول‌ها​ به عنوان یه انسان‌یگان‌هایی​ این‌قدرها هم اعتماد ندارم.»

«واو، این‌پرهای​ دیگه خیلی‌حرکتی​ بی‌رحمانه بود.»

«دئوس همیشه خودش می‌گفت. تخصصش کلاهبرداری‌حرکتی​ و حقه‌بازیه. پس بهتر نیست به‌نوک​ جای باور کردن، بهش بی‌اعتماد باشیم؟»

«به نظر‌قدرت​ میاد داری با‌داشتن​ کلمات بازی می‌کنی.»

«ارباب دئوس حتی یک بار هم از DS-Irae استفاده نکرده. از اولِ این مبارزه تا الان حتی یک بار هم رو نکرده.»

«این یعنی...»

«با DS-Irae، حتی رعد و برق هم می‌تونه تو یه چشم به هم زدن محو بشه. برای دئوس، پاک کردن چیزی مثل صد هزار تا غول فقط یه ذره زمان می‌بره.»

«اما آمیتیس‌قدرت​ یه کامپیوتر‌وحشتناکی​ تاکتیکی بی‌نقصه.»

«نمی‌دونم اون چیه، اما‌تحت​ سخته فکر کنیم که از‌گلوله‌های​ ارباب دئوس بهتره، مگه نه؟»

لحظه‌ای که یولگئوم‌بال‌هاش​ حرف‌های زکه رو شنید،‌جمع​ متوجه یک چیز شد.

اصلاً مدل اولیه پادشاه شیاطین چی‌حرکتی​ بود و اون حس مبارزه ذاتی‌اش‌نوک​ از کجا الهام گرفته شده بود؟

اگر نزار یه نابغه در حد یه‌تحت​ جهش‌یافته بین نژاد انسان‌ها بود، ارباب شیاطین یه‌شده​ نابغه جنگی بود که لوسیفر خلقش کرده بود.

این یعنی اون توانایی آمیتیس برای‌می‌ذاشتن​ تسلط به میدان نبرد، از قبل‌شده​ خیلی طبیعی تو رگ‌های دئوس جریان داشت.

«اعتماد نکردن به دئوس-ساما.‌حرکتی​ این اولین قدم برای‌درخشش​ اعتماد کردن به اونه.»

«این یعنی ایمان.»

«آره.»

زکه لبخندی زد و‌تحت​ دوباره اون رقص چرخشی مسخره‌اش‌گلوله‌های​ رو تو میدان شروع کرد.

ده‌ها نازل کوچیک‌بال‌هاش​ و بزرگ، شعله‌های‌تیز​ آبی بیرون دادن.

«خب، پس دوباره بریم.»

زکه یه ادای احترام‌وحشتناکی​ سبک کرد و از‌فشار​ جلوی چشم‌های یولگئوم غیب شد.

تو اون لحظه، حتی‌تحت​ اگه قوانین فیزیک هم‌بودن​ ایجاب می‌کرد، نمی‌شد تعقیبش کرد.

شاید حتی با‌بال‌هاش​ چشم‌های متاترون هم‌تیز​ نمی‌شد ردش رو گرفت.

«شما بچه‌ها...‌حالش​ واقعاً به‌پرهای​ جایگاه خفنی رسیدین.»

پادشاه شیاطین فقط یه مهره‌داشتن​ بود که برنامه‌ریزی شده بود‌یگان‌هایی​ هر صد سال یک‌بار نابود بشه.

جنگجو هم فقط یه‌تحت​ بذر کوچیک بود که‌بودن​ نسل‌ها رو ادامه می‌داد.

اما دئوس و زکه خیلی‌تند​ وقت بود که از این‌نوک​ جایگاه مسخره فراتر رفته بودن.

قراره چقدر بزرگ بشن؟ تا‌بال‌هاش​ کجا قراره رشد کنن؟ یولگئوم‌درخشش​ حتی نمی‌تونست تصورش رو بکنه.

شاید صاحب‌قدرت​ واقعی بابل،‌وحشتناکی​ نزار نبود.

چیزی که تمام این‌تحت​ سال‌ها تو انبار خوابیده‌بودن​ بود و انتظار می‌کشید...

یولگئوم آروم چشم‌هاش رو بست و باز کرد: «همه چیز طبق اراده ارباب‌زدن​ ماست.» جادو بیدار شد و به ماه هو منگ تزریق شد. باید حداقل یه‌می‌شد​ غول دیگه رو هم می‌کشتیم. به خاطر بچه‌هایی که اون بالا داشتن جون می‌کندن.

در حالی که کامائل داشت با انکیدو دست و‌جمع​ پنجه نرم می‌کرد، هزاران غولی که لانه فرشته نابودی‌میلیون​ رو خراب کرده بودن، جستجوشون رو اون تو تموم کردن.

بالاخره پیداش کردن.

بابل.

همون گنجی‌پرهای​ که نزار‌حرکتی​ دنبالش بود.

غول‌ها با بابل‌بکنم​ و چند تا‌حرکتی​ ستون اطرافش فرار کردن.

آداپاها فقط از دستورات اربابشون،‌داشتن​ نزار، پیروی می‌کردن و اصلاً‌یگان‌هایی​ نمی‌دونستن اون ستون‌ها چی هستن.

کامائل فریاد زد.

«به فرشته نابودی‌بال‌هاش​ دست نزنید! شما اجازه‌جمع​ ندارین بهش دست بزنین!»

چکش انکیدو با صدای‌پرهای​ وحشتناک شکافتن هوا، از‌تیز​ جلوی صورت کامائل رد شد.

«فرار کنین، آداپاها! چکمه‌های پرنده‌تون رو بپوشین‌تحت​ و مثل قاصدک برگردین به کشتی‌هاتون! فقط‌تموم​ با همین کار، ارباب ما پیروز میشه!»

«ای متعصب‌های عوضی!»

کامائل با عصبانیت رد پنتر رو تاب‌جمع​ داد. با این حال، شکستن دیوار آهنی محکمی‌صدها​ که انکیدو ساخته بود، اصلاً کار راحتی نبود.

این دقیقاً همون تاکتیکی بود که نزار‌تند​ برای سپرش استفاده می‌کرد؛ همونی که دئوس‌چشم​ و زکه تو گذشته تجربه‌اش کرده بودن.

با این حال، نمی‌شد بی‌گدار‌داشتن​ به آب زد و بابل‌یگان‌هایی​ رو به زور پس گرفت.

اگه اون سلاح باستانی عظیم، که همون آتش ستون‌ها‌گلوله‌های​ و فرشته نابودی بود و غول‌ها داشتن با خودشون‌همین​ می‌بردنش منفجر می‌شد، یه فاجعه به تمام معنا رخ می‌داد.

چاره‌ای نبود جز اینکه با‌تند​ چشم‌های باز تماشا کنم دشمنا دارن‌ساطع​ آثار باستانی رو با خودشون می‌برن.

کامائل اون‌قدر عصبانی‌بکنم​ بود که نمی‌دونست‌حرکتی​ چه غلطی باید بکنه.

دئوس و زکه هر دو از‌غول‌ها​ بازیکن‌های قدرتمند این دنیا بودن، اما اونا‌جادوییشون​ هم نمی‌تونستن هیچ حرکت قاطعی انجام بدن.

آهی از سینه‌ام بیرون اومد.

یعنی باید این رو‌حرکتی​ هم به عنوان سرنوشت‌درخشش​ قبول می‌کردیم؟ چقدر مسخره.

بالاخره، بابل‌حالش​ تو کشتی‌شون‌پرهای​ بارگیری شد.

قسمت بالایی کشتی که مثل کرک‌های‌غول‌ها​ قاصدک باز شده بود، به سرعت چرخید‌جادوییشون​ و کشتی رو تو هوا معلق کرد.

تو یه ارتفاع مشخص‌تحت​ آتیش بیرون داد و‌بودن​ به سمت بالا اوج گرفت.

وقتی به مرز بین این سیاره و‌جمع​ فضای بیرونی رسید و در نهایت از جلوی‌صدها​ چشم ناپدید شد، کامائل شکست رو قبول کرد.

حتی یادش رفت به انکیدو حمله کنه.‌تند​ خالی کردن حرصش و راه انداختن یه‌چشم​ حمام خون، فقط رقت‌انگیز به نظر می‌رسید.

درست همون لحظه‌ای که کامائل‌داشتن​ دوباره آه کشید، زکه رو‌یگان‌هایی​ دید که به سمت آسمون پرید.

سرم رو کج کردم و با خودم گفتم‌بودن​ باز چه خبر شده. و بعد کامائل چیزی‌قوا​ رو دید که حتی نمی‌تونست تصورش رو بکنه.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کار به‌تند​ همچین نتیجه‌ای ختم بشه! دهنم‌نوک​ باز مونده بود و بسته نمی‌شد.

دئوس فقط‌حالش​ برای یک‌پرهای​ لحظه صبر کرد.

حالا می‌خواست عروسک تاکتیکی باشه‌داشتن​ یا پیامبر وظایف بهشتی، معمولاً‌یگان‌هایی​ این‌جور چیزا رو اعصابم نمی‌رفت.

تقریباً تمام حملات توسط اون‌فشار​ عروسک که با خیال راحت‌جادوییشون​ بالای سرش می‌رقصید، دفع می‌شد.

بدتر از همه اینکه،‌حرکتی​ حملات نزار خیلی تیزتر‌درخشش​ و برنده‌تر شده بود.

فقط جاخالی دادن‌بکنم​ ازشون کلی انرژی ازم‌تند​ می‌گرفت. بابا من بازنشسته‌ام!

اما قرار‌قدرت​ نبود تو همچین‌داشتن​ تله مسخره‌ای بیفتم.

وقتی پای مبارزه خالص وسط‌فشار​ می‌اومد، هیچ دلیلی نداشت که‌جادوییشون​ ملکه آمیتیس از اون بهتر باشه.

با اینکه تماشای بی‌طرفانه نبرد از فاصله دورتر‌درخشش​ یه مزیت محسوب می‌شد، اما یه ایراد بزرگ‌میلیون​ هم داشت؛ آمیتیس و نزار یک نفر نبودن.

هرچند امواج مغزی‌شون برای به اشتراک گذاشتن‌تند​ منطق هماهنگ شده بود، اما برای عملی‌چشم​ کردن تصمیمات، یه تاخیر خیلی جزئی وجود داشت.

دئوس که خیلی وقت پیش‌داشتن​ متوجه این قضیه شده بود،‌یگان‌هایی​ فقط منتظر همون یک لحظه موند.

نزار گاردش رو پایین می‌آورد.

اون مغرور بود.

بیش از‌حالش​ حد به‌پرهای​ توانایی‌هاش اعتماد داشت.

با دیدن دست و پا زدن‌غول‌ها​ دئوس، بی‌طاقت شده بود که چرا‌گلوله‌های​ پیروزی زودتر تو مشتش قرار نمی‌گیره.

حرکاتش بزرگ‌تر‌داشتن​ و قدرت‌تحت​ حملاتش بیشتر شد.

دئوس داشت خیلی شیک و مجلسی با‌جمع​ نزار دست و پنجه نرم می‌کرد و‌ناپدید​ همزمان دنیای زیرین رو هم زیر نظر داشت.

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌پرهای​ کامائل نتونست از آثار‌تیز​ باستانی عصر طلایی محافظت کنه.

نه به‌قدرت​ خاطر اینکه‌وحشتناکی​ اون ضعیف بود.

نزار وضعیت فعلی‌غول‌ها​ رو خیلی خوب‌می‌ذاشتن​ درک کرده بود.

فرشته مقرب هر چقدر هم‌تند​ که قوی بود، نمی‌تونست ده‌ها هزار‌ساطع​ غول رو با یه ضربه بکشه.

درست مثل همون موقعی که تو مبارزه با دئوس باعث‌درخشش​ سقوط ماه شد، این بار هم با تمرکز کامل روی دفاع‌برق​ و بستن دست و پای حریف، به چیزی که می‌خواست رسید.

بابل به چنگش افتاده بود.

اگه یه گنج‌غول‌ها​ بی‌ارزش بود، شاید‌می‌ذاشتن​ نزار بهش شک می‌کرد.

ممکن بود تله باشه.

اما بابل این‌طوری نبود.

بابل عصاره علم عصر طلایی بود؛‌غول‌ها​ چیزی که حتی از الان هم‌گلوله‌های​ قرن‌ها طول می‌کشید تا توسعه پیدا کنه.

می‌تونست یه ارتش عظیم رو‌فشار​ تو یک چشم به هم زدن‌تموم​ به هر نقطه‌ای از جهان بفرسته.

حتی به دنیای‌بال‌هاش​ خدایان در خارج‌تیز​ از این جهان.

کی می‌تونست تصور کنه که‌بال‌هاش​ همچین دستگاه خفنی رو بشه‌درخشش​ به عنوان طعمه از دست داد؟

ناولها | novelha.net