---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 101: روبرو شدن با خرابه‌ها (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 101: روبرو شدن با خرابه‌ها (۴)

0

«به‌هرحال الان وقت این حرف‌ها نیست. فقط اینجا نه، کل دنیا پر از‌پیچ​ هیولا شده. همین چند وقت پیش تو نویه‌کان بودم، همون‌جا که قصر سونگ‌هوانگ‌چونگ‌خانواده​ هست، اونجا هم کلی هیولا ول می‌چرخیدند و اوضاع حسابی شیر تو شیر بود.»

«کی رسیدی اونجا؟ بی‌خیال، بیا زودتر بریم سمت ویلای‌دیگری​ تابستونی. چون بابا و عمو مون‌دوگن وارد عمل شدن.‌عوض​ وقتی ببینن زکه این‌قدر قوی شده، همه خیالشون راحت می‌شه.»

زکه سرش را تکان داد‌شده‌ام​ و گفت: «آره.» اما فکر دیگری‌می‌گن​ مثل خوره افتاده بود به جانش.

همین چند وقت پیش بود که یک‌فریاد​ هیولای زیرزمینی را لت‌وپار کرد، اما در‌بودند​ عوض فقط نگاه‌های سرد و تحقیرآمیز تحویل گرفت.

آقای کادنزا اسمش‌قهرمان‌های​ را گذاشته بود‌ازش​ حسادت به آدم‌های قدرتمند.

به نظر می‌رسید لکسیا‌داد​ اصلاً روحش هم خبر ندارد‌دیگری​ که «هاله» چه صیغه‌ای است.

برای همین بود که بهش می‌گفتند کلاس G، اما با توجه به واکنش‌های دئوس، یولگئوم و شوالیه‌های نویه‌کان، احتمالاً خیلی قوی‌تر از این حرف‌ها بود.

من قوی‌تر شده‌ام... حالا که حتی هاله‌ای رو به‌ماجراجویانی​ دست آوردم که می‌گن فقط قهرمان‌های نسل صفر ازش‌شمالی​ استفاده می‌کردن... یعنی بالاخره من رو به رسمیت می‌شناسن؟

به پیچ جنگل‌قهرمان‌های​ که رسید، اسبش‌ازش​ را متوقف کرد.

چهره لکسیا هم در‌داد​ هم رفت. مشتش را بالا‌دیگری​ برد و فریاد زد: «وایسید!»

ماجراجویانی که خانواده هولی‌اوک استخدام کرده بودند، کالسکه دئوس و حتی ساکنان‌قهرمان‌های​ روستای شمالی زوریکس که با بدبختی پشت سرشان راه می‌رفتند... همه متوقف‌رسید​ شدند و با تعجب سرشان را بالا آوردند تا ببینند چه خبر شده.

ویلای تابستانی جوریکس، عمارتی که‌بالا​ با پس‌زمینه دریاچه خودنمایی می‌کرد، دیگر‌هولی‌اوک​ اثری از آن زیبایی سابق نداشت.

دریاچه هلالی‌شکلی که قلعه را احاطه کرده بود،‌می‌کردن​ مثل یک باتلاق خشک شده بود و حتی‌اسبش​ یک قطره آب هم در آن پیدا نمی‌شد.

خود قلعه هم بیشتر از‌گفت​ نصفش ویران شده و عملاً‌مثل​ به یک مخروبه تبدیل شده بود.

چیزی که قلعه را به این روز انداخته بود، یک‌آوردم​ برج شنی عجیب بود. برجی پر از سوراخ‌های متعدد که‌رسمیت​ با شیب تندی تا ارتفاع سی متری بالا رفته بود.

وقتی با دقت نگاه کردم، موجودات‌برد​ قرمز تیره‌ای را دیدم که از‌استخدام​ سوراخ‌ها بیرون می‌آمدند و داخل می‌رفتند.

زکه زیر لب زمزمه‌نسل​ کرد: «مورچه‌های قرمز...» و‌می‌کردن​ لرزه بر اندامش افتاد.

چون او را یاد مورچه‌گفت​ غول‌پیکری انداخت که همین چند‌مثل​ وقت پیش با آن جنگیده بود.

«لکسیا، لطفاً یه لحظه همین‌جا بمون.»‌حالا​ زکه سر اسبش را چرخاند و‌قهرمان‌های​ به اسکاتول نزدیک شد: «آقای اسکاتول!»

«درسته. این یه نوع‌مشتش​ مورچه غول‌پیکره. به نظر‌وایسید​ می‌رسه بهمون حمله شده.»

«حال مردم خوبه؟ یعنی زنده‌ن؟»

«حس می‌کنم هنوز‌تکان​ دارن می‌جنگن. میدان جنوبی‌اما​ جنگل بوی مرگ می‌ده.»

در جهتی که اسکاتول اشاره‌شده‌ام​ کرد، مسیری بود که عبور کالسکه‌می‌گن​ از آن کار حضرت فیل بود.

دئوس پنجره کالسکه را باز کرد و با بی‌حوصلگی گفت:‌خانواده​ «پس باید برم یه نگاهی بندازم. بیا تو. به نظر‌بدبختی​ می‌رسه ابعاد این یکی با اون مورچه‌های قبلی خیلی فرق داره.»

اسکاتول گفت: «ملکه قبلی به نظر نمی‌رسید پرواز جفت‌گیری‌اش رو خیلی وقت پیش‌پیچ​ انجام داده باشه... اما این بار، انگار این قبیله خیلی وقته پادشاهی‌شون رو‌خانواده​ اینجا بنا کردن. تازه، اینا از خانواده مورچه‌های قرمز غول‌پیکرن که خیلی وحشی‌ترن.»

زکه با چهره‌ای مضطرب‌داد​ سر تکان داد: «آره. پس‌دیگری​ من به ارشدمون خبر می‌دم.»

دئوس با بی‌خیالی گفت: «ولش‌شده‌ام​ کن. هر چی زمان بگذره،‌آوردم​ فقط غذای مورچه‌ها بیشتر می‌شه.»

زکه حرفش را خورد:‌مشتش​ «با این حال...» و‌وایسید​ به سمت لکسیا برگشت.

«انگار تو جنگل‌قهرمان‌های​ جنوب ویلا درگیری‌ازش​ شده. من می‌رم اونجا.»

لکسیا گفت:‌سرش​ «ما هم‌داد​ با هم می‌ریم.»

«دئوس می‌گه دشمنمون الکی‌قوی‌تر​ نیست. بهتره همین‌جا بمونی‌هاله‌ای​ و از ساکنان محافظت کنی...»

«وقتی خانواده هولی‌اوک اونجان،‌مشتش​ من چطور می‌تونم اینجا‌وایسید​ دست رو دست بذارم؟»

زکه دیگر‌می‌گن​ نتوانست جلویش‌نسل​ را بگیرد.

«پس با هم می‌ریم.»

لکسیا به مهمانان خانواده هولی‌اوک‌شده‌ام​ دستور داد تا آرام‌آرام همراه‌آوردم​ با ساکنان پشت سرشان بیایند.

در همین حین، اسکاتول و سادیموس‌برد​ اسب‌ها را از کالسکه جدا کردند‌استخدام​ تا دئوس و یولگئوم بتوانند سوار شوند.

کل گروه در امتداد مسیر به راه افتادند.‌می‌کردن​ اسکاتول، سادیموس و لاخه که تا آن موقع‌اسبش​ ساکت بودند، ناگهان از چهار نفر دیگر فاصله گرفتند.

اما بلافاصله بعد از آن، از‌آره​ جادوی پرواز استفاده کردند. تقریباً هم‌زمان‌افتاده​ با هم به میدان جنوبی رسیدیم.

میدان جنوبی غرق در هرج‌ومرج بود. در حالی که‌دست​ صدها مورچه غول‌پیکر مشغول شکار انسان‌ها بودند، شوالیه‌ها و‌یعنی​ جنگجویان قلعه آرایش فالانکس گرفته بودند تا جلویشان را بگیرند.

تعداد جنازه‌هایی که روی زمین افتاده بود، از دست در‌خانواده​ رفته بود. دیدن اینکه آدم‌ها چطور مثل یک تکه گوشت‌بدبختی​ توسط مورچه‌ها کشیده می‌شدند تا غذایشان شوند، واقعاً غیرقابل‌تحمل بود.

چشمان زکه از حدقه بیرون‌صفر​ زد. لکسیا که کنارش اسب‌بالاخره​ می‌راند، از ترس یکه خورد.

زکه سپری که روی دوشش بود را جلو‌فکر​ آورد و شمشیرش را از پشت زین اسب‌لت‌وپار​ بیرون کشید. بعد، مستقیم به سمت دشمن هجوم برد.

لکسیا با‌احتمالاً​ وحشت فریاد زد:‌شده‌ام​ «زکه! این دیوونگیه!»

اما او دیگر‌رفت​ از روی اسب‌برد​ پایین پریده بود.

«خداوند احساس خشم رو برای‌صفر​ همین لحظه به من داده! باید‌رسمیت​ تقاص این احساساتم رو پس بدید!»

با این فریاد، نور خیره‌کننده‌ای از بدنش ساطع‌فکر​ شد. صلیب مقدس در میان دشمنان قد علم کرد‌کرد​ و ده‌ها مورچه در کسری از ثانیه پودر شدند.

از لاشه‌ها مایعات لزج و‌شده‌ام​ حال‌به‌هم‌زنی بیرون پاشید. مورچه‌ها از این‌می‌گن​ حمله ناگهانی زکه شوکه شده بودند.

هیچ قانونی وجود نداشت که بگوید حیوانات احمق‌اند. به‌خصوص‌ماجراجویانی​ مورچه‌ها؛ با اینکه هوش فردی‌شان پایین بود، اما قدرت‌شمالی​ تصمیم‌گیری گروهی‌شان از یک حیوان نسبتاً باهوش هم بیشتر بود.

به محض اینکه فهمیدند زکه‌صفر​ قوی است، تعدادی از آن‌ها عقب‌نشینی‌رسمیت​ کرده و فاصله‌شان را بیشتر کردند.

مورچه‌ها با چشم‌های قرمز براقشان زل‌آره​ زدند و از راه دور اسید‌افتاده​ فرمیک شلیک کردند. اما زکه هاله داشت.

سد دفاعی نیم‌کره‌ای که توسط سپرش‌حالا​ ایجاد شده بود، حتی اجازه عبور‌قهرمان‌های​ یک قطره اسید را هم نداد.

زکه نوک شمشیرش را به سمتی چرخاند که‌وایسید​ نیروهای خودی تجمع کرده بودند. با هر قدمی که‌روستای​ برمی‌داشت، صلیب مقدس نور خیره‌کننده‌ای از خود ساطع می‌کرد.

مورچه‌ها در برابر قدرت زکه دوباره عقب‌استفاده​ نشستند. با استفاده از این فرصت، جنگجویان‌جنگل​ و سربازان زوریکس شروع به پیشروی کردند.

در میان آن‌ها، دو نفر به‌طور‌آره​ خاص می‌درخشیدند. کادنزا ون هولی‌پیچ و‌افتاده​ اوریدون ون هولی‌ویگ، دو شوالیه زودیاک بودند.

اگر این دو نفر نبودند،‌شده‌ام​ قلعه زوریکس خیلی وقت پیش‌آوردم​ با خاک یکسان شده بود.

اگر اوضاع همین‌طور پیش می‌رفت، از‌برد​ آن‌هایی که می‌جنگیدند چیزی جز چند تکه‌کرده​ استخوان که مورچه‌ها لیسیده بودند، باقی نمی‌ماند.

قوی‌ترین جنگجویان دنیای انسان‌ها، همان‌هایی که مثلاً ناجیان‌می‌کردن​ و ولی‌نعمتان قلعه زوریکس بودند، با دیدن زکه‌اسبش​ جوری ذوق کرده بودند که انگار معجزه دیده‌اند.

«اون هاله‌ست. قطعاً‌تکان​ هاله‌ست. تا حالا‌آره​ از نزدیک ندیده بودمش...»

این تنها چیزی‌خیلی​ بود که در آن‌حتی​ لحظه به ذهنشان می‌رسید.

زکه همان قدرت نهایی را بیدار‌برد​ کرده بود؛ قدرتی که فقط قهرمانان‌استخدام​ نسل صفر می‌توانستند از آن استفاده کنند.

کادنزا شمشیر مقدسش، جوبن اشاماری،‌صفر​ را تاب داد و با‌بالاخره​ سرعت برق‌آسایی به زکه نزدیک شد.

اوریدون هم دقیقاً‌تکان​ همان حس و‌آره​ حال کادنزا را داشت.

شمشیر باستارد، شمشیر مقدس آنتارس.‌شده‌ام​ طوفان زرشکی‌رنگ آن در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌می‌گن​ مورچه‌ها را له و لورده کرد.

تعداد مورچه‌هایی که بین‌مشتش​ زکه و آن دو پالادین‌ماجراجویانی​ بودند، به سرعت آب رفت.

مورچه‌های بدبخت چاره‌ای‌قهرمان‌های​ نداشتند جز اینکه‌ازش​ دوباره عقب‌نشینی کنند.

همان موقع، صدای‌تکان​ انفجاری از دوردست‌های‌آره​ جنگل به گوش رسید.

اوریدون در حالی که برای‌شده‌ام​ یک لحظه شمشیر باستارد را روی‌می‌گن​ شانه‌اش می‌گذاشت، گفت: «انگار نقشه گرفت.»

صدای غرش بلندی که‌مشتش​ کل جنگل را لرزاند،‌وایسید​ از دور طنین‌انداز شد.

تازه وقتی زکه حسابی‌نسل​ نزدیک شد، فهمید که‌می‌کردن​ این صدای خروش آب است.

دریاچه خشک‌شده دوباره داشت پر از آب‌اما​ می‌شد. ظاهراً یک سد آبی در جایی‌هیولای​ در بالادست رودخانه با جادو باز شده بود.

با بالا آمدن‌خیلی​ سطح آب، مورچه‌ها حسابی‌حتی​ دستپاچه و هول شدند.

در نهایت، شروع کردند‌مشتش​ به عقب‌نشینی به سمت قسمت‌هایی‌ماجراجویانی​ که آب هنوز کم‌عمق بود.

در گیر و دار همین فرارها، هنوز‌استفاده​ هم مورچه‌هایی پیدا می‌شدند که بی‌خیال اجساد‌جنگل​ انسان‌ها نمی‌شدند و آن‌ها را با خود می‌کشیدند.

زکه از کوره در رفت،‌گفت​ به سمت مورچه‌ها حمله‌ور شد‌مثل​ و تار و مارشان کرد.

انگار جان انسان‌ها به مسخره‌شده‌ام​ گرفته شده بود و تحمل‌آوردم​ این صحنه برایش غیرممکن بود.

بالاخره نبرد به پایان رسید.

دریاچه کاملاً پر شد و‌صفر​ آب از کانال سمت دیگرش‌بالاخره​ شروع به سرریز کردن کرد.

قبلاً بین فضای باز جنوبیِ این مکان و عمارت‌دیگری​ تابستانی، یک پل چوبی محکم وجود داشت، اما در‌عوض​ طول این نبرد دو روزه با خاک یکسان شده بود.

زکه نگاهی به اطراف انداخت.

اولین کسانی که به چشم می‌خوردند، ساکنان‌فریاد​ قلعه زوریکس بودند؛ همان‌هایی که با درماندگی پشت‌کالسکه​ درختان انبوه جنگل در دوردست پناه گرفته بودند.

سربازان و شوالیه‌ها غرق‌نسل​ در خون بودند و‌می‌کردن​ از خستگی نای ایستادن نداشتند.

و می‌شد ناامیدی و سرخوردگی اسفناک جنگجویانی‌اما​ را حس کرد که با تمام وجود جنگیده‌زیرزمینی​ بودند، اما نتوانسته بودند از چیزی محافظت کنند.

کادنزا یک‌احتمالاً​ قدم به‌قوی‌تر​ زکه نزدیک‌تر شد.

«زکه... نه، آقای زکه. بازم ازت خواهش می‌کنم. هیچ‌کس جز تو‌هولی‌اوک​ نیست که بتونه جای خالی لئو رو پر کنه. لطفاً کاپیتان‌سرشان​ ما بشو و به این دنیای آشفته سر و سامان بده.»

زکه چیزی نمانده‌قهرمان‌های​ بود که به حرف‌های‌استفاده​ کادنزا جواب «بله» بدهد.

که من پریدم وسط: «گفتم که، نیروی کار من رو ندزدید.‌خوره​ من تا اینجا روش سرمایه‌گذاری کردم و بالاخره داره جواب میده،‌تحویل​ حالا شما می‌خواید وسط کار بپرید و حاضر و آماده ببرینش؟»

من به‌احتمالاً​ جای زکه‌قوی‌تر​ جواب دادم.

کادنزا و اوریدون‌رفت​ با تعجب به‌برد​ من نگاه کردند.

بدون اینکه پشیزی برای نگاهشان‌صفر​ ارزش قائل شوم، آن‌ها را نادیده‌رسمیت​ گرفتم و به اطراف نگاه کردم.

پوزخندی زدم و گفتم: «اشتباه می‌کردم. این‌اما​ شوالیه زودیاک هم تحفه خاصی نیست. باورم‌هیولای​ نمیشه جلوی چند تا مورچه این‌طوری کم آوردید.»

اوریدون با‌احتمالاً​ عصبانیت یک‌قوی‌تر​ قدم جلو آمد.

«دوست داری خودت‌رفت​ امتحان کنی ببینی‌برد​ تحفه‌ای هستیم یا نه؟»

«فکر نکنم زورتون به‌نسل​ زکه برسه، حالا می‌خواید‌می‌کردن​ به من حمله کنید؟»

این را‌سرش​ گفتم و‌داد​ پوزخند تمسخرآمیزی زدم.

کادنزا جلوی‌احتمالاً​ اوریدون را‌قوی‌تر​ گرفت و گفت:

«اگه بخوام بهانه بیارم، حرف برای گفتن‌فریاد​ زیاد دارم، ولی خب حق داری بهمون‌بودند​ بخندی. اما اصلاً چیزی از قدرت‌های زکه می‌دونی؟»

«آها، منظورت همونه؟‌قهرمان‌های​ همون که می‌گن‌ازش​ قدرت نسل صفره؟»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، می‌دونی. حتی تو نسل صفر هم،‌مثل​ نهایتاً فقط لست من و شوالیه‌های زودیاک می‌تونستن از هاله‌سرد​ استفاده کنن. و زکه دقیقاً به همون قدرت دست پیدا کرده.»

با بی‌خیالی شانه بالا‌قوی‌تر​ انداختم. «خب این یعنی سرمایه‌گذاری‌دست​ من بالاخره جواب داده دیگه.»

کادنزا از اینکه من مثل‌بالا​ تاجرها از این اصطلاحات بازاری‌خانواده​ استفاده می‌کردم، حسابی احساس انزجار کرد.

احتمالاً پیش خودش فکر می‌کرد:‌صفر​ چطور یه تاجر دون‌پایه قاطی‌بالاخره​ جنگ مقدس و شرافتمندانه جنگجوها شده؟

یه تاجر از یه خانواده بی‌نام و نشان‌فکر​ که تا حالا حتی اسمش رو هم نشنیده‌لت‌وپار​ بودم، یهو پولدار شده و زکه رو قبضه کرده.

کادنزا با لحنی جدی‌قوی‌تر​ گفت: «آقای زکه یه‌هاله‌ای​ سرمایه برای کل بشریته.»

سریع جواب دادم:‌رفت​ «نه داداش، اون دارایی‌فریاد​ و اموال شخصی منه.»

«یه قهرمان‌می‌گن​ تحت مدیریت‌نسل​ دفتر امپراتور مقدسه...»

پوزخندی زدم و پریدم وسط حرفش: «مدیریت؟ فقط چون ماهی نیم سکه نقره به عنوان‌زیرزمینی​ مستمری بهش می‌دادید، حالا می‌خواید ادعای مالکیت و انحصار کنید؟ اونم به بچه‌ای که قبل‌قدرتمند​ از اینکه حتی بره مدرسه، برای دادن بدهی‌های باباش مجبور بود کارگری و پاره‌وقت کار کنه؟»

کادنزا تپق زد: «خب اون...»

«مگه جنگجوها از نسل همون آدم‌هایی نیستن که یه زمانی موهبتی برای بشریت بودن؟ هر‌کالسکه​ ۱۰۰ سال یک‌بار، هر کسی که فامیلش "هالی" باشه رو می‌کشونید تو میدون جنگ. چند‌جوریکس​ نفرشون زنده برمی‌گردن؟ نرخ زنده موندن نسل صفر چند درصد بود؟ مگه تقریباً همه‌شون قتل‌عام نشدن؟»

«خب که چی؟ می‌خواید بگید خانواده‌ای که جونش رو کف دستش می‌ذاره و برای بشریت می‌میره، باید این‌طوری تو فلاکت‌مشتش​ زندگی کنه؟ فقط به خاطر اینکه استعداد پول درآوردن ندارن یا ژن‌هاشون یه کم ضعیف‌تر منتقل شده، باید این‌طوری مدیریت‌می‌رفتند​ بشن؟ آیا این انصافه که ماهی یک بار، فقط به اندازه خرج یه هفته‌ی یه خانواده معمولی بهشون پول بدید؟»

کادنزا سعی کرد دفاع کند:‌گفت​ «مبلغ مستمری دست ما نیست‌مثل​ و به ما ربطی نداره...»

«چرت و پرت نگو. من دارم درباره احترام حرف می‌زنم، نه پول. اگه واقعاً قدردانشون هستید، اون‌ها رو بر اساس رتبه دسته‌بندی نکنید و با همه‌شون با احترام برخورد کنید. رتبه F چشه مگه؟ اگه یکی تو یه میدون جنگ کوچیک یه کار مفید انجام بده، یعنی قهرمان نیست؟»

«به روان اون آدم چه آسیبی می‌رسه؟‌فریاد​ یعنی چون کارش پاره‌وقت بوده، اراده‌اش برای فدا‌کالسکه​ کردن جونش در راه بشریت بی‌ارزش و ارزونه؟»

دستم را‌می‌گن​ روی شانه‌نسل​ زکه گذاشتم.

«راستش رو بخوای، من ترجیح می‌دادم اون تو همون رتبه B بمونه. چون اصلاً حوصله ندارم قاطی دردسرها و جنگ‌های بزرگ بشم. ولی حالا که کار به اینجا کشیده، عمراً اون رو دو دستی تقدیم شما کنم. چی می‌گن؟ قدرت بزرگ، مسئولیت بزرگ میاره، نه؟ خب، مسئولیت بزرگ هم بهای سنگینی داره. اگه می‌خواید زکه رو با خودتون ببرید، حداقل باید مقام امپراتوری دنیا رو به جاش بهم بدید.»

زکه به آرامی گفت:‌قوی‌تر​ «ارباب دئوس، فکر کنم‌هاله‌ای​ این دیگه یه کم زیاده‌رویه.»

به زکه توپیدم: «تو یکی خفه شو. کار و‌ماجراجویانی​ کاسبی رو بسپار به کاردانش. اگه خانواده‌ت ذره‌ای استعداد تجارت‌زوریکس​ داشتن، مجبور بودی تو اون فلاکت و بدبختی بزرگ بشی؟»

زکه سرش را‌قهرمان‌های​ خاراند و زیر لب‌استفاده​ گفت: «خب... اینم حرفیه.»

ناولها | novelha.net