چپتر 166: 38. دیدن شمشیر شیطانی (۱)
0فلسهای لویاتاناطراف به رنگحال سرخ میدرخشید.
این هیولای غولپیکر حسابیپیدا قاطی کرده بود و مثلبیرون دیوانهها دستوپازدن را شروع کرد.
دندانهای تیزش هر چیزی که دور واینکه برش بود را تکهتکه میکرد. حتی دم خودشجنگجوهای را هم آنقدر گاز گرفت که آشولاش شد.
سیگنی در حالی که خون از گوشه لبش راهایجاد افتاده بود، میلرزید. با زور خودش را سر پا نگهسمت داشت و دوباره عصایش را رو به آسمان بالا برد.
فرشی نقرهایرنگاطراف تمام محیطحال اطراف را پوشاند.
با این حال، اندازهاش به کمتر از نصف کاهشبیرون پیدا کرده بود. جنگجوهایی که از روی این فرش نقرهایبعد به بیرون هل داده شده بودند، با ترس عقب کشیدند.
لویاتان نیمتنه بالاییاش را حسابیمیشد بالا کشید و بعد با تمامکردند قوا آن را روی زمین کوبید.
دیوار قلعه فرو ریخت و زمینشکاف زیر ضربه این هیولای عظیمالجثه کهدندانهایش وزنش اصلاً قابل تخمین نبود، متلاشی شد.
آن بدبختهایی که شانس نیاوردند وکمتر زیر دستوپایش له شدند، فقط تبدیل بهنقرهای لکههای خونی بین صفحات نقرهای لهشده گشتند.
آمار تلفات همینطور بالا میرفت.
به جای امید،ناامیدی فقط سایه ناامیدیمردم بود که سنگینتر میشد.
مردم به جای اینکهگذاشتند به منجیها اعتماد کنند، شروعایجاد کردند به مقصر دانستن خدا.
جنگجوهای بزدل هم کهحال کلاً پشت کردند وکاهش پا به فرار گذاشتند.
ترس از میان شکاف شکستیجنگجوهایی که آنها ایجاد کرده بودند،داده جوانه زد و بزرگ شد.
سیگنی دندانهایشسایه را رویسنگینتر هم سابید.
فریاد زدن و دعوت بهمیان شجاعت، فقط آنها را بیشترجوانه به سمت مرگ هل میداد.
تمام تمرکزش را جمع کرد. هرکمتر چه در توان داشت را به کارنقرهای گرفت تا فرش نقرهای را بزرگتر کند.
اما دیگرنصف هیچ رمقیپیدا برایش نمانده بود.
آن توده روی کمرش، مثل یک قلب دوم،منجیها داشت تمام خون بدنش را میمکید. از شدتبزدل کمخونی سرش گیج میرفت و نبضش ضعیف شده بود.
فرش نقرهایپشت باز همگذاشتند آب رفت.
حالا فقط چند تاحال جنگجو و رفقای گروهشکاهش میتوانستند داخلش جا بگیرند.
سوارهنظام اصلی داشتند تمامپیدا زورشان را میزدند تانقرهای از نیروهای خودی محافظت کنند.
سادیموس و لاخه هر نوع جادوی سطحاینکه بالایی که بلد بودند را در دهانشانخدا جمع کرده و به بیرون تف میکردند.
نزار هم مثل یکگذاشتند جنگجوی دیوانه، چکش خود راایجاد به اینطرف و آنطرف میچرخاند.
اما هیچکدام فایدهای نداشت.
دشمن زیادی قوی بود.
اگر زیک در یکسنگینتر چنین موقعیتی اینجا بود،منجیها قطعاً برنده میشدند، اما...
سیگنی آخرین قطره از توانشمیان را جمع کرد و جادویجوانه اتصال را به زبان آورد.
نور به شکل یکحال قلاب در آمد وکاهش دور بدن هیولا پیچید.
زمین، این ماهی غولپیکر راجنگجوهایی طوری نگه داشت که انگارداده لنگری برای یک کشتی عظیم باشد.
سیگنی روسایه به بقیهسنگینتر کرد و گفت:
«فرار کنید.پشت من یک راهمیان فرار باز میکنم.»
جنگجوها دو به شک بودند.
«عجله کنید!»
جیر جیر، جیر جیر.
صدای جیغ و نالهگذاشتند زنجیرهایی که ساخته بود، درایجاد سراسر میدان نبردِ ساکت پیچید.
ترق.
و بعد، پاره شد.
قدرت هیولا که تا خرخره پر شدهاینکه بود، مثل یک موج خروشان آوار شد رویجنگجوهای سرشان. حالا دیگر حتی راه فراری هم نبود.
سیگنی از رویفرار همه پرید وشکاف در خط مقدم ایستاد.
دست ظریفش راپوشاند بالا آورد و سپرنصف هاله را احضار کرد.
چقدر دیگر میتوانستند زمان بخرند؟
قدیسه خندید.
زیباترین لبخندپشت دنیا رویگذاشتند لبهایش نقش بست.
«متأسفم، دئوس. اینجا،پوشاند دوباره، این زندگیای کهنصف تو به من دادی...»
با چشمانینصف خیس بهپیدا آسمان خیره شد.
«سرت رو بدزد!»
سیگنی با شنیدنفرار این فریاد ناگهانیشکاف از جا پرید.
با ناامیدیاطراف سرش راحال پایین آورد.
تاریکیای غلیظتر از جوهر بهجنگجوهایی چرخش در آمد و صورتداده لویاتان را در هم کوبید.
هیچ چیزی نبود که این تاریکیمردم نتواند ببلعد. به نظر میرسید حتیمقصر خورشید هم نمیتوانست در برابرش مقاومت کند.
بلافاصله بعدپشت از آن، بدنمیان لویاتان منفجر شد.
تکههای بدناطراف هیولا به هراندازهاش طرف پرتاب شد.
بالهای سیاه، دید سیگنی را تاریک کردند. درست زمانیبیرون که این تصویر داشت مثل یک توهم محو میشد، سیگنیبعد با لبخندی اشکآلود کمر شخص مقابلش را محکم بغل کرد.
«سرورم دئوس!»
در حالی که پیرو زیک، یعنی ترجان فونآنها هلیوس، داشت گندکاریها را جمعوجور میکرد، من و سیگنیشجاعت از روی برج شمالی قلعه اوضاع را تماشا میکردیم.
نزدیک ما،اطراف رفقای هر دواندازهاش طرف حضور داشتند.
یولگئوم، الکس،نصف سادیموس، لاخهپیدا و نزار.
در گذشته، همه آنها زیر یکمردم پرچم متحد بودند، اما حالا به دودانستن دسته نور و تاریکی تقسیم شده بودند.
با این حال، سیگنی تبدیل بهشکاف موجودی شده بود که دیگر نمیشددندانهایش به آن گفت نور یا تاریکی.
آن توده سیاه رویحال کمرش، قدرتی شیطانی از خودشپیدا ساطع میکرد و کمی میلرزید.
شمشیری که همزمان نورپیدا قدیسه و تاریکی رانقرهای از خودش ساطع میکرد.
این دو کنار همسنگینتر همزیستی داشتند و هارمونیمنجیها عجیبی خلق کرده بودند.
«من دیگه رفع زحمت میکنم.»
«نه!»
«من نمیتونم...نصف هویتم روپیدا فاش کنم.»
سیگنی گفت: «من فقط خودم رو به عنوان یکیاعتماد از همکارهای قدیمی برادر زیک معرفی کردم. ترجان هم توفرار رو یادش بود، برای همین قضیه خیلی راحت جمع شد.»
«فکرش رو نمیکردم که جنابمیان مارکی واقعاً بیخیال همهچیز بشهجوانه تا بیفته دنبال زیک. یکم عجیبه.»
گونهام را خاراندمپوشاند و به پایینکمتر قلعه نگاه کردم.
ترجان داشت سربازهاکاهش را در میدان جلویفرش دیوار فروریخته هدایت میکرد.
سنگها را غلت میدادند تا یکمردم دیوار موقت بسازند و برای سفتمقصر شدنش هم به آن آهک اضافه میکردند.
سیگنی گفت: «آخرشفرار دوباره مجبور شدم ازشکستی تو کمک بگیرم، دئوس.»
«نه بابا، فکر نمیکنم کمکی کرده باشم...نصف راستش رو بخوای، شرمندهام که باید بگم فقطداده داشتم گندکاری یکی از زیردستهام رو جمع میکردم.»
«آه! کسی که اونپیدا هیولا رو احضار کرد...»نقرهای الکس جلوی سیگنی خم شد.
«متأسفم، سیگنی.سایه من بندهسنگینتر حقیر، الکس هستم.»
با کلافگی گفتم: «این چه طرزشکاف حرف زدنه؟ اونقدر احمق شدی کهدندانهایش حتی عقلت رو هم از دست دادی؟»
با وجود سرزنش من،حال الکس با نهایت ادبکاهش رو به سیگنی گفت:
«به خاطر اشتباه احمقانه این بنده حقیر بود که لویاتانداده بیدار شد. با این حال، من هرگز قصد نداشتم عمداًقوا به اینجا حمله کنم، پس عاجزانه تقاضا دارم من رو ببخشید.»
سیگنی با چهرهایناامیدی جدی به حرفهایمردم الکس گوش داد.
آدمهای زیادی مرده بودندگذاشتند و نمیشد به همین راحتیایجاد از این اشتباه چشمپوشی کرد.
اما از طرفی، این هماندازهاش حقیقت داشت که بقیه مردم بهروی لطف دخالت من زنده مانده بودند.
هم لطف و همپیدا تقصیراتشان به قدری سنگین بودبیرون که تصمیمگیری را سخت میکرد.
الکس متوجه اینناامیدی موضوع شد ومردم دوباره به حرف آمد:
«به عنوان عذرخواهی، از امروز تا روزی که از اینجا برید، بهدندانهایش جای شما هیولاهای اطراف رو شکار میکنم. با اینکه قدرت عظیم سرورمتوان رو ندارم، اما یکی دو تا هیولای سطح پایین برام مشکلی نیست.»
سیگنی میدانست کهپوشاند الکس یکی از هفتنصف دوک دنیای شیاطین است.
من هم میدانستم که اگر اوروی شخصاً وارد عمل شود، کمک بسیاربودند بزرگی برای شهر قلعهای نویهکان خواهد بود.
«اینکه آقای الکس تو اتفاقاتمیشد امروز دست داشته، فقط بینکنند آدمهای اینجا یه راز باقی میمونه.»
الکس دوبارهپشت تعظیم کرد ومیان گفت: «تصمیم عاقلانهایه.»
اخمهایم در هم رفت.
«واقعاً فازت چیه؟ این خواهر کوچیکتر زیکه.فرش تو از اون آدمایی نیستی که با اینکشیدند حد از احترام افراطی با کسی رفتار کنی.»
قبل از اینکه از هممیشد جدا شوند، زیک مثل زیردستکنند مستقیم الکس به نظر میرسید.
الکس پیشخدمت و مدیر بود و زیکشکستی یک کارمند ساده در شعبه موگو، برایفریاد همین زیک مجبور بود مؤدبتر رفتار کند.
با این حال، الکس ازاندازهاش آن تیپ آدمهایی نبود کهجنگجوهایی با همه اینقدر مؤدب باشد.
«سرورم، لطفاً شما چیزی نفرمایید.»
«این عوضی اصلاً از کجامیشد بوی منو حس کرد؟ حالاکنند دیگه علنی داری پاچهمو میگیری.»
«دنیای سرورمپشت دیگه چندانگذاشتند دور نیست.»
«چی؟»
«هه ههنصف هه، اینپیدا یه رازه.»
نگاهم را ازناامیدی الکس گرفتم و دوبارهاینکه به سیگنی خیره شدم.
تازه وقتی دلم برای آنمیان لبخند درخشانش سوخت، متوجه بقیهجوانه بچههایی شدم که آن اطراف بودند.
«لاخه، کی برگشتی بالا؟»
«تقریباً همون موقع.»
«اگه میخواستی اینناامیدی کارو بکنی، پسمردم چرا دنبال زیک نرفتی؟»
«پشیمون شدم.»
«حالا راضی شدی؟»
لاخه سرخنصف شد وپیدا سر تکان داد.
«خوبه.»
فقط یک نگاهفرار به سادیموس انداختمشکاف و دیگر چیزی نگفتم.
از نظر سرنوشت، او خیلی بیشترکمتر به زیک گره خورده بود. آنقدرفرش که بودنش کنار زیک اصلاً عجیب نبود.
و نزار.
«این یارو بازم آخرش یهمیشد سلاح ساخت. نکنه دستبند قادر مطلقکردند رو هم دستکاری کرده باشی، هان؟»
نزار گفت: «نگرانفرار صاحب قبلیش نباش. مگهشکستی من بردهی تو نیستم؟»
«اینقدر خودشیرینیاطراف نکن. واقعاًحال رو اعصابمه.»
«مراقب خودت باش.کاهش انگار خیلی اینجاروی ازم استقبال نمیشه.»
یولگئوم که تاناامیدی آن موقع ساکتمردم بود، پرید وسط حرفمان.
«تنها دلیلی که جون سالم بهشکاف در بردی، ضمانت دئوس بود. چون منسابید هنوزم فکر میکنم نابود کردنت کار درستیه.»
نزار گفت: «اوه وای،حال چقدر ترسیدم. الان داریکاهش با صاحبم حرف میزنی؟»
نزار این راکاهش گفت و ازروی روی دیوار پایین پرید.
«ترجیح میدمسایه برم به اونمیشد طرف کمک کنم.»
صدایش مثل یکفرار پژواک محو شدشکاف و یولگئوم آهی کشید.
یولگئوم یکاطراف قدم بهحال سیگنی نزدیکتر شد.
«اگه مشکلی نداری، میتونمپیدا به اون چیزی کهنقرهای روی کمرته دست بزنم؟»
«بله، یولگئوم.سایه نیازی نیستسنگینتر ازم اجازه بگیری.»
یولگئوم دستش رافرار به سمت کمرشکاف سیگنی دراز کرد.
سلولهای مردهی پوست روی سطح آن برآمدگی رشد کردهپیدا بودند و امواج ناخوشایندی از خودشان ساطع میکردند. چیزی شبیهعقب به فلسهای مار سیاه، آن قوز شمشیرمانند را پوشانده بود.
یولگئوم زمزمه کرد: «قصدپیدا ندارم بهت صدمه بزنم.» وبیرون سطح برآمدگی را نوازش کرد.
همان موقع، یولگئومناامیدی متوجه شد که الکساینکه بیقرار به نظر میرسد.
«مگه بهتپشت نگفتم؟ قصد ندارممیان بهش آسیبی برسونم.»
«بله، بله، منم شنیدم.»
یولگئوم به من چشمغره رفت.
«آخه چهسایه غلطی کردی؟ بامیشد این طفل معصوم.»
«چی؟»
«توی اون یه سال... با بچهای کهنصف اون موقع فقط ۱۰ سالش بود. معلومبیرون شد که تو یه آشغال به تمام معنایی.»
«یهو چتنصف شد زنیکهپیدا دیوونه؟ گمشو بابا!»
«میخوای چیکار کنی؟»
«چی رو؟»
«نباید مسئولیتشاطراف رو بهحال عهده بگیری؟»
«که چی بشه؟»
«بیا اینور ببینم!»
سرم را کجفرار کردم و بهشکاف یولگئوم نزدیک شدم.
یولگئوم مچ دستم راحال قاپید و آن راکاهش سمت برآمدگی کمر سیگنی برد.
جا خوردم و سعیپیدا کردم دستم را بکشم،نقرهای اما یولگئوم ولکن نبود.
«چرا این کارو میکنی؟»
«بهش دستپشت بزن. اونوقتگذاشتند خودت میفهمی.»
«یعنی میخوایاطراف بگی اینحال برآمدگی تقصیر منه؟»
«دقیقاً.»
«نه، مهمتر از همه،سنگینتر اگه یه غده دربیاد،منجیها میشه با جراحی برش داشت.»
«این فلسهاپشت رو نمیبینی؟ چطوریمیان میخوای اینو ببری؟»
«میخوای برات ببرمش؟»
«چرتوپرت گفتن روکاهش تموم کن وروی دستت رو بذار روش.»
از شنیدن صدایناامیدی سرد یولگئوم به شدتاینکه احساس معذب بودن کردم.
همانطور که گفت، دستم رامیان روی شمشیری که از کمرجوانه سیگنی بیرون زده بود گذاشتم.
گرم بود.
و بیشترنصف از هر چیز...جنگجوهایی حس آشنایی داشت.
آن حس عجیبناامیدی را کنار گذاشتم واینکه شمشیر را نوازش کردم.
رگهای خونی روی سطح شمشیرمیان با ریتم ملایمی میتپیدند. سیگنی همبزرگ سرخ شد و لبخند کمرنگی زد.
از زمانی که اینحال شمشیر به وجود آمده بود،پیدا دردسرهای زیادی درست کرده بود.
او از سونگهوانگچونگ طردپیدا شد و حتی برادرش همبیرون در این ماجرا درگیر شد.
همان موضوع به تنهایی بینهایت دردناکمردم بود، اما خود شمشیر هم زندگیاشمقصر را به بدترین سطح ممکن کشانده بود.
حتی حمام رفتن هم برایش مکافاتشکاف بود. چه نشسته، چه ایستاده ودندانهایش چه درازکش، شمشیر جلوی حرکتش را میگرفت.
صاف درازاطراف کشیدن که اصلاًاندازهاش غیرقابل تصور بود.
حتی وقتی به پهلو درازجنگجوهایی میکشیدم، این غده اغلب بهداده استخوانهایم ساییده میشد و درد میگرفت.
الان دیگر به آن عادت کردهام، امااینکه اوایل، به خاطر احساس خفگی و کلافگی،خدا نمیتوانستم بیشتر از یکی دو روز بخوابم.
اما آن درد طولانی،گذاشتند حداقل برای این لحظه،آنها از حافظهام پاک شد.
انگار تماماطراف این مدت منتظراندازهاش چنین روزی بودم.
شاید اصلاً به خاطر همین قوزروی بود که یک روزی میتوانستیم دوبارهبودند با دئوس ارتباط برقرار کنیم، نه؟
آن انتظاراتسایه مبهم بالاخرهسنگینتر جواب داد.
در همین حین، لحظهای که شمشیر را نوازش کردم،ایجاد هم یک حس گرم به من دست داد وبیشتر هم یک تپش شوم که دقیقاً نقطه مقابلش بود.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
«واقعاً نمیدونی؟»
«نمیدونم.»
«یه همچین کاری کردیگذاشتند و خودتم خبر نداری.آنها انگار در موردت اشتباه میکردم.»
همزمان بااطراف حرف زدن یولگئوم،اندازهاش باد سردی وزید.
حس شومی کهکاهش در دلم افتاده بود،فرش حتی قویتر هم شد.
سیگنی سرش را چرخاند و نگاهممردم کرد. با دیدن قیافهی گیج و مبهوتم،دانستن به نظر میرسید که واقعاً هیچی نمیدانستم.
سیگنی پرسید:پشت «یولگئوم، توگذاشتند میدونی؟ این چیه؟»
«...انگار تو هم هنوز نمیدونی.»
«آره.»
«طفلکی.»