---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 222: ۵۱. قهرمان و پادشاه شیاطین قدرتشان را بیشتر می‌کنند (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 222: ۵۱. قهرمان و پادشاه شیاطین قدرتشان را بیشتر می‌کنند (۱)

0

یولگئوم غرغر می‌کرد: «چقدر از‌یواشکی​ این ‘شهاب‌سنگ کوب’ استفاده می‌کنه.‌اجازه​ این نزار، ذاتاً یه حروم‌زاده‌ی شروره!»

دئوس در حالی که‌فرشته‌ها​ به غرغرهای یولگئوم نگاه‌تعادلش​ می‌کرد، سر تکان داد.

«در مقایسه با این، اون دوک‌های دنیای شیاطین فقط دارن یه مشت چرت‌وپرت‌برگشته​ تحویل می‌دن که در بهترین حالت در حد یه فوران آتشفشانه. انگار با بی‌عرضگی‌انتخاب‌شده‌ی​ تمام فقط یه مشت هیولای درپیت رو ول کردن. اونم تو خود دنیای شیاطین.»

زکه پرسید: «حالا که‌اجازه​ بهش فکر می‌کنم، اون‌نداریم​ واقعاً ایده شیاطین بود؟»

«پس چی؟»

«نکنه فرشته‌ها دخالت کرده بودن؟ تعادلش خیلی دقیقه. اتفاقیه‌خیلی​ که نه تنها یه ضربه ملایم به دنیای انسان‌ها‌نمی‌تونه​ می‌زنه، بلکه دنیای شیاطین هم نمی‌تونه ازش چشم برداره.»

«این دیگه‌الهی​ زیادی تئوری‌دارین​ توطئه نیست؟»

دئوس در حالی که‌اجازه​ دست‌به‌سینه بود، پرید و یه‌چون​ چرخش بزرگ تو هوا زد.

جاذبه یک‌ششمِ‌داشتند​ آنجا به‌همین‌طوری​ نظر جالب می‌رسید.

یولگئوم گفت: «به هر‌فرشته‌ها​ حال، شماها واقعاً از انسان‌خیلی​ بودن گذشتین. اصلاً نفس نمی‌کشین؟»

زکه جواب داد: «اون‌قدرها هم‌قدرت​ خفه‌کننده نیست. فکر کنم به خاطر‌اژدهای​ این دو تا جانور الهی باشه.»

«انگار دارین از یه‌اجازه​ قدرت مطلق مایه می‌ذارین.‌نداریم​ اون جانوران الهی رو می‌گم.»

اژدهای آبی‌داشتند​ به زکه‌همین‌طوری​ برگشته بود.

از آنجایی که به هر حال‌کرده​ سلاح‌هایی بودند که برای خودشان اراده داشتند،‌ضربه​ نمی‌شد همین‌طوری یواشکی آن‌ها را کش رفت.

اربابِ انتخاب‌شده‌ی اژدهای آبی زکه‌قدرت​ بود و فقط با اجازه‌می‌گم​ او از قدرتش استفاده می‌کرد.

یولگئوم گفت: «وقت برای بحث‌قدرتش​ کردن نداریم. چون سرعتش داره‌سرعتش​ بیشتر می‌شه. می‌خوای چیکار کنی؟»

در جواب سوال‌نمی‌شد​ یولگئوم، دئوس به سنگی‌رفت​ روی زمین لگد زد.

سنگی به اندازه یک مشت،‌دخالت​ مثل یک توپ پلاستیکی بالا پرید‌اتفاقیه​ و تا فاصله‌ی دوری غلت خورد.

«دیدی؟ واقعاً معرکه نیست؟»

«الآن وقت شوخی نیست!»

«شوخی کدومه. نمی‌دونی‌نمی‌شد​ درک پدیده، اولین‌آن‌ها​ قدم برای حل مشکله؟»

«کی اینو گفته؟»

«من.»

«خب حالا می‌خوای چیکار کنی؟»

«اگه مجبور‌داشتند​ بشم، فقط‌همین‌طوری​ نابودش می‌کنم.»

«ماه رو؟»

«آره.»

همم.

«می‌تونی تو‌داشتند​ ده دقیقه کلش‌یواشکی​ رو پودر کنی؟»

«غیرمنطقیه؟»

«معلومه که غیرممکنه.»

دئوس غر زد: «اون توله‌سگ، نزار،‌وقت​ از کدوم گوری پیداش شد؟ اگه‌بیشتر​ اینو متوقف نکنیم، همه‌مون با هم می‌میریم.»

«با توجه به حرفات، به‌یواشکی​ نظر می‌رسه می‌خواد از دستگاه روی‌قدرتش​ ستون تیفارث برای فرار استفاده کنه.»

«فکر کنم می‌خواد‌نکنه​ از آسمون بزنه‌کرده​ بیرون. مثل همین‌جا.»

دئوس به سقف نگاه کرد. یولگئوم‌مطلق​ به آن ستاره آبیِ غول‌پیکری که‌آبی​ در آسمان شناور بود، می‌گفت زمین.

محیط اطراف تاریک بود.

تاریکیِ مرموزی پر از ستاره،‌یواشکی​ درست مثل آسمان شب، کل‌اجازه​ فضا را پر کرده بود.

یولگئوم گفت: «باید به این‌دخالت​ ماموریت بی‌فایده پایان بدم و‌دقیقه​ یه فکری به حالش بکنم.»

دئوس پرسید: «شهاب‌سنگ کوب‌دارین​ یعنی احضار یه ستاره‌می‌ذارین​ به سمت زمین، درسته؟»

«درسته. شتاب اولیه‌ش با قدرت جادویی تعیین‌بحث​ می‌شه، اما بعد از رسیدن به یه‌می‌خوای​ نقطه خاص، بیشتر به جاذبه متکی می‌شه.»

زکه وارد بحث‌شان شد.

«شنیدم هرچی ستاره‌ی احضارشده بزرگ‌تر و شتاب اولیه‌ش‌تعادلش​ بیشتر باشه، خسارتی که به زمین می‌زنه هم بیشتره.‌بلکه​ ولی این یکی برای یه ستاره‌ی دنباله‌دار خیلی بزرگه.»

دئوس دست‌به‌سینه‌الهی​ ایستاد و قولنج‌قدرت​ گردنش را شکست.

«خب، به هر‌انتخاب‌شده‌ی​ حال، این کارِ‌وقت​ اون نزارِ حروم‌زاده‌ست.»

«این چیزی‌داشتند​ نیست که‌همین‌طوری​ بشه نادیده‌ش گرفت.»

«نادیده‌ش نمی‌گیرم. به‌نکنه​ اون نزارِ حروم‌زاده‌کرده​ می‌گن توله‌سگِ نزار.»

«بس کن این مسخره‌بازی رو.»

«قدرت جادویی اون عوضی از من بیشتر‌بحث​ نیست. حتی در مقایسه با تو و‌می‌خوای​ زکه هم، قدرت جادویی‌اش اون‌قدرها بالا نیست.»

«درسته.»

«به عبارت دیگه، نمی‌دونم دقیقاً چقدره،‌کرده​ اما قدرت جادویی اولیه‌ای که برای این‌ضربه​ ستاره صرف شده اون‌قدرها هم زیاد نیست.»

دئوس در حالی‌باشه​ که به زکه نگاه‌مایه​ می‌کرد گفت: «حالت بهتره؟»

«آره.»

«جانور خدای مرگ یه‌همین‌طوری​ سلاحه. می‌شه باهاش همین‌طور‌اربابِ​ به شلیک کردن ادامه داد؟»

«آره.»

دئوس یک پرش کوتاه کرد و مشتش‌مایه​ را به جلو کشید. انرژی روح شیطانی‌آنجایی​ به شکل ضعیفی به بیرون ساطع شد.

و در واکنش‌انتخاب‌شده‌ی​ به آن، بدن دئوس‌بحث​ به عقب رانده شد.

«این‌طوریه که‌داشتند​ به عقب‌همین‌طوری​ هل داده می‌شی.»

«آها!»

دئوس گفت: «یولگئوم، تو نظارت کن. من اینجا هیچ درک مستقیمی ندارم، برای همین شمال، جنوب،‌بودند​ شرق و غرب رو تشخیص نمی‌دم. اگه اشتباه کنیم و ماه دور خودش بچرخه چی؟ فکر‌نداریم​ کنم اگه فقط از زورمون استفاده کنیم، یه گردباد چرخشی درست می‌کنیم و می‌فرستیمش سمت زمین.»

تازه آن موقع‌انتخاب‌شده‌ی​ بود که یولگئوم فهمید‌بحث​ دئوس می‌خواهد چه‌کار کند.

«آها، باشه!»

دئوس روی سرش ایستاد و زکه‌کرده​ هم به تقلید از او، پاهایش‌تنها​ را به سمت زمین دراز کرد.

«خب حالا، نظرتون چیه‌دارین​ سعی کنیم ماه رو‌می‌ذارین​ بفرستیم سر جای اولش؟»

یولگئوم به آن‌ها‌انتخاب‌شده‌ی​ گفت: «این یه‌وقت​ پیشران ماده تاریکه!»

«ها؟»

«اسم سلاحی‌بود​ که قراره‌فرشته‌ها​ بهش فرمان بدی.»

«چه اسم عجیبی.»

دئوس خندید و‌انتخاب‌شده‌ی​ به دو جانور‌وقت​ خدای مرگ دستور داد.

«یه پیشران‌داشتند​ ذرات تاریک یا‌یواشکی​ همچین چیزی بسازید.»

بکهو و هیونمو.

دو جانور خدای‌باشه​ مرگ از بدن‌مطلق​ دئوس بیرون پریدند.

سپس در زیر‌انتخاب‌شده‌ی​ پاهایم به صدها شیء‌بحث​ دایره‌ای شکل تبدیل شدند.

از هر کدام از آن دایره‌های کوچک، نور سیاهی ساطع شد. این‌وقت​ نور در نقطه‌ای صدها متر پایین‌تر از پاهایم با هم ترکیب شد‌سنگی​ و بعد ناگهان مثل یک فوران آتشفشانی در زیر پایم منفجر شد.

شعله‌ی سیاه عظیمی به قطر حدوداً‌کرده​ پنج کیلومتر به سمت پایین پخش شد.‌ضربه​ طول این شعله به هزار کیلومتر می‌رسید.

کمی بعد، سوزاکو و اژدهای آبی هم به‌می‌ذارین​ موتورهای ذرات تاریک تبدیل شدند و جرقه‌ای از‌بودند​ ماده تاریک را درون پیشران ذرات تاریک ایجاد کردند.

مقدار عظیمی از انرژی به شکل‌وقت​ یک بار سنگین درآمد و به‌بیشتر​ بدن‌های دئوس و زکه وارد شد.

احساس می‌کردند که کل بدن‌شان مثل‌آن‌ها​ تکه‌های کاغذ مچاله و خرد می‌شود، اما‌بحث​ دندان روی هم ساییدند و تحمل کردند.

یولگئوم داد زد: «زاویه‌ی هیونمو حدود صفر ممیز‌تعادلش​ یک درجه به سمت ساعت دوازده‌ست. درسته. اون یکیِ‌بلکه​ کوچیک‌تر یه کم به سمت ساعت سه‌ست. خوبه، عالیه.»

یولگئوم با کمی فاصله‌دارین​ از دئوس و زکه ایستاد‌جانوران​ و کارها را هماهنگ می‌کرد.

قدرت چهار خدای مرگ‌اجازه​ برای هل دادنِ ماه‌نداریم​ به عقب کافی بود.

بعد از مدت طولانی، سرعت سقوطی که توسط جادوی‌انتخاب‌شده‌ی​ نزار ایجاد شده بود به صفر رسید و ماه‌بیشتر​ شروع کرد به عقب رانده شدن در جهت مخالف.

دئوس با دندان‌های کلیدشده‌فرشته‌ها​ پرسید: «باید یه فریاد‌تعادلش​ جنگی یا همچین چیزی بزنم؟»

زکه با‌الهی​ لبخند حرفش‌دارین​ را تایید کرد.

«همین که می‌تونی شوخی‌اجازه​ کنی یعنی حالت خوبه. من‌چون​ که احساس می‌کنم دارم می‌میرم.»

زکه که معمولاً جوگیر می‌شد،‌یواشکی​ گفت: «اینکه داریم از بشریت‌اجازه​ محافظت می‌کنیم، یه‌جورایی هیجان‌انگیز نیست؟»

«حس خوبی به آدم می‌ده، ولی خیلی سخته.‌تعادلش​ دئوس، شاید برای تو که بدن پادشاه شیاطین‌می‌زنه​ رو داری اوکی باشه، ولی من یه آدم معمولیم.»

با بی‌حوصلگی گفتم:‌باشه​ «انقدر ادای آدمای‌مطلق​ معمولی رو درنیار.»

«هاهاها.»

همون جایی که من و زکه ایستاده بودیم و هل می‌دادیم، از قبل یه گودال عظیم‌سرعتش​ شکل گرفته بود. با وجود اینکه سطح اونجا با یه میدان نیروی خاص محافظت می‌شد، اما‌بالا​ دره‌ای به وجود اومده بود اون‌قدر بزرگ که می‌شد یه کوه رو وارونه توش جا داد.

یولگئوم فریاد‌بود​ زد: «یه کم‌دخالت​ دیگه طاقت بیارید!»

با شنیدن تشویق‌های یولگئوم غرغر کردم: «آه،‌مایه​ یه چیزی داره بدجور رو اعصابم می‌ره.‌آنجایی​ اینکه تو اونجا واسه خودت راحت وایسادی.»

یولگئوم جواب داد:‌انتخاب‌شده‌ی​ «مگه کار فکری،‌وقت​ کار محسوب نمی‌شه؟»

راستش رو بخواهید، یولگئوم هم اونجا بیکار‌رفت​ ننشسته بود. ده‌ها ماشین‌حساب تو هوا شناور‌نداریم​ بودند و داشتند مدار ماه رو محاسبه می‌کردند.

از اونجایی که داشتیم یه جسم فوق‌العاده عظیم‌تعادلش​ مثل ماه رو فقط با چهارتا نیروی رانش برداری‌بلکه​ جابه‌جا می‌کردیم، چیزهای زیادی برای نگران بودن وجود داشت.

در واقع، اونی که داشت این‌مطلق​ همه انرژی از خودش ساطع می‌کرد‌آبی​ یه آدم بود، نه یه ماشین.

همه‌چیز باید با یه درک منطقی و دقیق‌نداریم​ حل‌وفصل می‌شد، برای همین از همون اولش هم یه‌سوال​ چالش غیرممکن بود، مگه اینکه کسی هم‌سطح یولگئوم باشی.

زمین داشت‌داشتند​ هی دورتر‌همین‌طوری​ و دورتر می‌شد.

وقتی بالاخره ماه به مدار خودش‌کرده​ برگشت، من و زکه از شدت خستگی‌ضربه​ روی دشت‌های وسیع دریای ماه ولو شدیم.

یولگئوم داد زد: «یه لحظه صبر کنید!‌مایه​ هنوز نمی‌تونید کار رو ول کنید! ماه حدود‌سلاح‌هایی​ ۱۲ درجه به سمت محور چرخش کج شده.»

گفتم: «خودت گفتی ارتفاعش درسته.»

«فقط باید یه کوچولو بچرخونیدش.»

«بی‌خیال، همین‌جوری ولش کن بره.»

یولگئوم با حرص گفت:‌دارین​ «این‌جوری دیگه صورت خرگوش‌می‌ذارین​ روی ماه معلوم نمی‌شه!»

«به من چه آخه؟»

طاق‌باز روی زمین افتاده بودم، در جواب حرف‌های یولگئوم دستم رو تو هوا تکون‌نداریم​ دادم و گفتم: «همین که ماهی که داشت می‌خورد تو سر زمین رو بلند‌اندازه​ کردیم و گذاشتیم سر جاش، خودش خیلیه. حالا حتماً باید ظاهرش رو هم خوشگل کنیم؟»

یولگئوم در‌بود​ تأیید حرف‌هام سرش‌دخالت​ رو تکون داد.

«آره راست می‌گی. واقعاً کار سختی‌مطلق​ بود. اگه یه دستگاه فروش خودکار اینجا‌برگشته​ بود، حتماً یه نوشیدنی خنک برات می‌گرفتم.»

پرسیدم: «حالا این‌انتخاب‌شده‌ی​ دستگاه فروش خودکار که‌بحث​ می‌گی دیگه چه کوفتیه؟»

«یه دستگاهیه که‌نمی‌شد​ بدون اینکه کسی‌آن‌ها​ توش باشه، نوشیدنی می‌فروشه.»

«آها، که این‌طور.»

زکه هم دست‌کمی‌باشه​ از من نداشت و‌مایه​ حسابی هلاک شده بود.

در واقع، چون قدرت بدنی ذاتی‌وقت​ اون خیلی پایین‌تر از من بود، جوری‌می‌شه​ نفس‌نفس می‌زد که انگار داشت جون می‌داد.

حدود پنج دقیقه‌ای تو همون‌یواشکی​ وضعیت درمانده گذشت تا بالاخره صدای‌قدرتش​ نفس‌های بلند و بریده‌بریده‌اش آروم گرفت.

از جام بلند شدم و‌دخالت​ زکه رو همون‌جا به حال‌دقیقه​ خودش رها کردم تا استراحت کنه.

یه نگاهی به اطرافم انداختم.

یولگئوم پرسید: «داری چی‌کار می‌کنی؟»

در جواب سوال یولگئوم، بدون‌یواشکی​ اینکه جواب خاصی بدم، به‌اجازه​ گشتن دنبال یه چیزی ادامه دادم.

بعد از چند لحظه، چیزی که‌کرده​ با خودم آوردم یه تیکه سنگ‌تنها​ بود که یه طرفش کاملاً صاف بود.

سنگ رو عمودی روی‌دارین​ زمین کاشتم و با انگشتم‌جانوران​ شروع کردم به نوشتن روش.

— دئوس و دو‌اجازه​ نفر دیگر. جهان را‌نداریم​ از سقوط ماه نجات دادند.

یولگئوم با طعنه‌نمی‌شد​ گفت: «داری واسه‌آن‌ها​ خودت اعتبار جمع می‌کنی؟»

در حالی که یولگئوم داشت سرزنشم می‌کرد،‌بودن​ زکه هم سرش رو چرخوند و به‌ملایم​ بنای یادبودی که علم کرده بودم نگاه کرد.

دهنم رو باز کردم و گفتم: «فکر نکنم اگه برگردم و بخوام پز این کار رو بدم، کسی حرفم‌اراده​ رو باور کنه. من دنیا رو از نابودی نجات دادم، ولی اگه هیچ‌کس در موردش نفهمه یه کم بی‌انصافی‌می‌خوای​ نیست؟ زکه، یه چیز دهن‌پرکن بگو بنویسم. تو معمولاً تو این چیزا استادی. از همون چرت‌وپرتای خجالت‌آوری که همیشه می‌گی.»

زکه پرسید: «منظورتون شعارهای شجاعانه‌ست؟»

«واسه خودش‌داشتند​ اسم رسمی‌همین‌طوری​ هم داره؟»

«من یاد گرفتم که چطور مثل‌کرده​ یه جنگجوی واقعی زندگی کنم. می‌گن‌تنها​ این شعارها به افزایش شجاعت کمک می‌کنه.»

«من فکر می‌کردم تو‌دارین​ از اون آدمایی هستی که‌جانوران​ اصلاً معنی خجالت رو نمی‌فهمن.»

زکه سرخ‌اربابِ​ شد و پشت‌قدرتش​ سرش رو خاروند.

«من از‌داشتند​ این‌جور سرودها‌همین‌طوری​ خوشم میاد.»

«اگه چون خوشت میاد این کار‌کرده​ رو می‌کنی، پس مشکلی نیست. ای‌تنها​ "آدمی که معنی شرم رو نمی‌فهمه".»

زکه با دلخوری گفت: «فکر نکنم شما که‌می‌ذارین​ خودتون دارید واسه کارتون منت می‌ذارید و اعتبار جمع‌برای​ می‌کنید، حق داشته باشید در این مورد حرف بزنید.»

«این اسمش منت‌انتخاب‌شده‌ی​ گذاشتنه، نه خجالت نکشیدن.‌بحث​ بی‌خیال، حالا چی بنویسم؟»

زکه با هیجان گفت:‌همین‌طوری​ «نور ماه دیده نمی‌شه،‌اربابِ​ اما قطعاً داره می‌درخشه!»

«قبوله.»

بعد از اینکه خط دوم رو‌مطلق​ کامل کردم و یه کم فکر کردم،‌برگشته​ یه خط دیگه هم بهش اضافه کردم.

— دئوس و دو‌اجازه​ نفر دیگر. جهان را‌نداریم​ از سقوط ماه نجات دادند.

— نور ماه‌نمی‌شد​ دیده نمی‌شود، اما‌آن‌ها​ به وضوح می‌درخشد.

— جهت اطلاع، اینجا ملک‌دخالت​ شخصی من است، پس اگر‌دقیقه​ به آن دست بزنید، می‌میرید.

یولگئوم آهی کشید.

«این چرت‌وپرت آخرش دیگه‌اجازه​ چی بود؟ زدی کل کار‌چون​ خوبت رو خراب کردی که.»

«چون من‌داشتند​ پیداش کردم،‌همین‌طوری​ پس زمین خودمه.»

یولگئوم با کلافگی گفت: «هر‌دخالت​ غلطی دلت می‌خواد بکن. حالا‌دقیقه​ هم برگردیم تا یه کم بخوابیم.»

گونه‌ام رو خاروندم.

«متأسفم سیگنی. آخر‌انتخاب‌شده‌ی​ سر همه‌چیز با‌وقت​ شکست تموم شد.»

زکه با دلی‌نمی‌شد​ پر از غصه،‌آن‌ها​ سرش رو پایین انداخت.

یولگئوم در رو باز کرد و گفت: «بیاید فکرهامون رو روی هم بریزیم و‌ملایم​ یه راهی پیدا کنیم. فعلاً که داریم دوباره می‌افتیم تو همون تله‌ی قبلی. خوشبختانه‌پرید​ به نظر می‌رسه حال میگو خوبه، پس فعلاً باید دلمون رو به همین خوش کنیم.»

روی یه صندلی روی‌دارین​ پشت‌بوم خونه نشستم و‌می‌ذارین​ پاهام رو انداختم روی نرده.

به دنیای بیرون خیره شدم؛‌قدرتش​ جایی که رنگ‌ها به خاطر وجود‌داره​ مانع، کدر و درهم‌ریخته شده بودند.

گفتم: «شرمنده‌ام.»

سیگنی گفت: «فکر می‌کردم‌فرشته‌ها​ تو از اون آدمایی‌تعادلش​ نیستی که عذرخواهی کنی.»

چون داشت گریه می‌کرد،‌دارین​ این حرف رو به زبون‌جانوران​ نیاوردم. فضا خیلی معذب‌کننده بود.

سیگنی سینی‌ای که با خودش‌قدرتش​ آورده بود رو روی میز‌سرعتش​ گذاشت و اشک‌هاش رو پاک کرد.

«ببخشید. خیلی‌داشتند​ سعی کردم‌همین‌طوری​ گریه نکنم.»

نوشیدنی‌ای که برام‌نکنه​ آورده بود رو‌کرده​ یه نفس سر کشیدم.

«قراره آدم بزرگی بشه. هنوز یه سالش هم نشده که‌می‌گم​ توسط یکی مثل نزار دزدیده شده. اگه بخوای حساب کنی، حتی‌نمی‌شد​ داستان‌های حماسی قهرمان‌بازی‌های زکه هم به این خفنی نیستن، مگه نه؟»

وسط اون‌اربابِ​ گریه‌ها، لبخندی روی‌قدرتش​ لب‌های سیگنی نشست.

«راست می‌گی. حتی‌نمی‌شد​ برادرم هم به‌آن‌ها​ گرد پاش نمی‌رسه.»

«تازه کجاش رو دیدی؟ این رو همین‌جوری رو‌تعادلش​ هوا نمی‌گم، اون بچه حتی وقتی با نزار‌می‌زنه​ چشم‌توچشم شده بود هم خیلی باوقار و شجاع بود.»

«چه دختر شجاعی.»

«همین طبقه پایین هم‌اجازه​ یه قدیسه داریم که‌نداریم​ می‌گفت می‌خواد قهرمان بشه.»

«لکسیا واقعاً‌داشتند​ یه جنگجوی‌همین‌طوری​ تمام‌عیار بود.»

«الان حالت بهتره؟»

سیگنی دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و گفت:‌می‌ذارین​ «فکر کنم این بغضی که اینجا گیر کرده، فقط‌برای​ وقتی باز می‌شه که میگو دوباره برگرده تو بغلم.»

«برنامه‌ت واسه بعداً چیه؟»

«شاید مجبور‌داشتند​ بشم ببرمت‌همین‌طوری​ به دنیای شیاطین.»

«یادته اون موقع بهت‌فرشته‌ها​ گفتم: "زیاد بهش وابسته‌تعادلش​ نشو. ممکنه برات سخت بشه"؟»

«دیگه کار از کار‌دارین​ گذشته. من نمی‌تونم بدون‌می‌ذارین​ اون بچه زندگی کنم.»

«عشق مادری‌اربابِ​ یعنی این؟‌اجازه​ نمی‌دونم والا.»

یه قلپ‌داشتند​ دیگه از‌همین‌طوری​ نوشیدنی‌ام خوردم.

«تنها راه برای اینکه بتونیم میگو رو دوباره نجات‌خیلی​ بدیم، اینه که اول یه راهی پیدا کنم تا‌نمی‌تونه​ اون میدان نیروی دفاعی‌ای که نزار ساخته رو بشکنم.»

ناولها | novelha.net