چپتر 222: ۵۱. قهرمان و پادشاه شیاطین قدرتشان را بیشتر میکنند (۱)
0یولگئوم غرغر میکرد: «چقدر ازیواشکی این ‘شهابسنگ کوب’ استفاده میکنه.اجازه این نزار، ذاتاً یه حرومزادهی شروره!»
دئوس در حالی کهفرشتهها به غرغرهای یولگئوم نگاهتعادلش میکرد، سر تکان داد.
«در مقایسه با این، اون دوکهای دنیای شیاطین فقط دارن یه مشت چرتوپرتبرگشته تحویل میدن که در بهترین حالت در حد یه فوران آتشفشانه. انگار با بیعرضگیانتخابشدهی تمام فقط یه مشت هیولای درپیت رو ول کردن. اونم تو خود دنیای شیاطین.»
زکه پرسید: «حالا کهاجازه بهش فکر میکنم، اوننداریم واقعاً ایده شیاطین بود؟»
«پس چی؟»
«نکنه فرشتهها دخالت کرده بودن؟ تعادلش خیلی دقیقه. اتفاقیهخیلی که نه تنها یه ضربه ملایم به دنیای انسانهانمیتونه میزنه، بلکه دنیای شیاطین هم نمیتونه ازش چشم برداره.»
«این دیگهالهی زیادی تئوریدارین توطئه نیست؟»
دئوس در حالی کهاجازه دستبهسینه بود، پرید و یهچون چرخش بزرگ تو هوا زد.
جاذبه یکششمِداشتند آنجا بههمینطوری نظر جالب میرسید.
یولگئوم گفت: «به هرفرشتهها حال، شماها واقعاً از انسانخیلی بودن گذشتین. اصلاً نفس نمیکشین؟»
زکه جواب داد: «اونقدرها همقدرت خفهکننده نیست. فکر کنم به خاطراژدهای این دو تا جانور الهی باشه.»
«انگار دارین از یهاجازه قدرت مطلق مایه میذارین.نداریم اون جانوران الهی رو میگم.»
اژدهای آبیداشتند به زکههمینطوری برگشته بود.
از آنجایی که به هر حالکرده سلاحهایی بودند که برای خودشان اراده داشتند،ضربه نمیشد همینطوری یواشکی آنها را کش رفت.
اربابِ انتخابشدهی اژدهای آبی زکهقدرت بود و فقط با اجازهمیگم او از قدرتش استفاده میکرد.
یولگئوم گفت: «وقت برای بحثقدرتش کردن نداریم. چون سرعتش دارهسرعتش بیشتر میشه. میخوای چیکار کنی؟»
در جواب سوالنمیشد یولگئوم، دئوس به سنگیرفت روی زمین لگد زد.
سنگی به اندازه یک مشت،دخالت مثل یک توپ پلاستیکی بالا پریداتفاقیه و تا فاصلهی دوری غلت خورد.
«دیدی؟ واقعاً معرکه نیست؟»
«الآن وقت شوخی نیست!»
«شوخی کدومه. نمیدونینمیشد درک پدیده، اولینآنها قدم برای حل مشکله؟»
«کی اینو گفته؟»
«من.»
«خب حالا میخوای چیکار کنی؟»
«اگه مجبورداشتند بشم، فقطهمینطوری نابودش میکنم.»
«ماه رو؟»
«آره.»
همم.
«میتونی توداشتند ده دقیقه کلشیواشکی رو پودر کنی؟»
«غیرمنطقیه؟»
«معلومه که غیرممکنه.»
دئوس غر زد: «اون تولهسگ، نزار،وقت از کدوم گوری پیداش شد؟ اگهبیشتر اینو متوقف نکنیم، همهمون با هم میمیریم.»
«با توجه به حرفات، بهیواشکی نظر میرسه میخواد از دستگاه رویقدرتش ستون تیفارث برای فرار استفاده کنه.»
«فکر کنم میخوادنکنه از آسمون بزنهکرده بیرون. مثل همینجا.»
دئوس به سقف نگاه کرد. یولگئوممطلق به آن ستاره آبیِ غولپیکری کهآبی در آسمان شناور بود، میگفت زمین.
محیط اطراف تاریک بود.
تاریکیِ مرموزی پر از ستاره،یواشکی درست مثل آسمان شب، کلاجازه فضا را پر کرده بود.
یولگئوم گفت: «باید به ایندخالت ماموریت بیفایده پایان بدم ودقیقه یه فکری به حالش بکنم.»
دئوس پرسید: «شهابسنگ کوبدارین یعنی احضار یه ستارهمیذارین به سمت زمین، درسته؟»
«درسته. شتاب اولیهش با قدرت جادویی تعیینبحث میشه، اما بعد از رسیدن به یهمیخوای نقطه خاص، بیشتر به جاذبه متکی میشه.»
زکه وارد بحثشان شد.
«شنیدم هرچی ستارهی احضارشده بزرگتر و شتاب اولیهشتعادلش بیشتر باشه، خسارتی که به زمین میزنه هم بیشتره.بلکه ولی این یکی برای یه ستارهی دنبالهدار خیلی بزرگه.»
دئوس دستبهسینهالهی ایستاد و قولنجقدرت گردنش را شکست.
«خب، به هرانتخابشدهی حال، این کارِوقت اون نزارِ حرومزادهست.»
«این چیزیداشتند نیست کههمینطوری بشه نادیدهش گرفت.»
«نادیدهش نمیگیرم. بهنکنه اون نزارِ حرومزادهکرده میگن تولهسگِ نزار.»
«بس کن این مسخرهبازی رو.»
«قدرت جادویی اون عوضی از من بیشتربحث نیست. حتی در مقایسه با تو ومیخوای زکه هم، قدرت جادوییاش اونقدرها بالا نیست.»
«درسته.»
«به عبارت دیگه، نمیدونم دقیقاً چقدره،کرده اما قدرت جادویی اولیهای که برای اینضربه ستاره صرف شده اونقدرها هم زیاد نیست.»
دئوس در حالیباشه که به زکه نگاهمایه میکرد گفت: «حالت بهتره؟»
«آره.»
«جانور خدای مرگ یههمینطوری سلاحه. میشه باهاش همینطوراربابِ به شلیک کردن ادامه داد؟»
«آره.»
دئوس یک پرش کوتاه کرد و مشتشمایه را به جلو کشید. انرژی روح شیطانیآنجایی به شکل ضعیفی به بیرون ساطع شد.
و در واکنشانتخابشدهی به آن، بدن دئوسبحث به عقب رانده شد.
«اینطوریه کهداشتند به عقبهمینطوری هل داده میشی.»
«آها!»
دئوس گفت: «یولگئوم، تو نظارت کن. من اینجا هیچ درک مستقیمی ندارم، برای همین شمال، جنوب،بودند شرق و غرب رو تشخیص نمیدم. اگه اشتباه کنیم و ماه دور خودش بچرخه چی؟ فکرنداریم کنم اگه فقط از زورمون استفاده کنیم، یه گردباد چرخشی درست میکنیم و میفرستیمش سمت زمین.»
تازه آن موقعانتخابشدهی بود که یولگئوم فهمیدبحث دئوس میخواهد چهکار کند.
«آها، باشه!»
دئوس روی سرش ایستاد و زکهکرده هم به تقلید از او، پاهایشتنها را به سمت زمین دراز کرد.
«خب حالا، نظرتون چیهدارین سعی کنیم ماه رومیذارین بفرستیم سر جای اولش؟»
یولگئوم به آنهاانتخابشدهی گفت: «این یهوقت پیشران ماده تاریکه!»
«ها؟»
«اسم سلاحیبود که قرارهفرشتهها بهش فرمان بدی.»
«چه اسم عجیبی.»
دئوس خندید وانتخابشدهی به دو جانوروقت خدای مرگ دستور داد.
«یه پیشرانداشتند ذرات تاریک یایواشکی همچین چیزی بسازید.»
بکهو و هیونمو.
دو جانور خدایباشه مرگ از بدنمطلق دئوس بیرون پریدند.
سپس در زیرانتخابشدهی پاهایم به صدها شیءبحث دایرهای شکل تبدیل شدند.
از هر کدام از آن دایرههای کوچک، نور سیاهی ساطع شد. اینوقت نور در نقطهای صدها متر پایینتر از پاهایم با هم ترکیب شدسنگی و بعد ناگهان مثل یک فوران آتشفشانی در زیر پایم منفجر شد.
شعلهی سیاه عظیمی به قطر حدوداًکرده پنج کیلومتر به سمت پایین پخش شد.ضربه طول این شعله به هزار کیلومتر میرسید.
کمی بعد، سوزاکو و اژدهای آبی هم بهمیذارین موتورهای ذرات تاریک تبدیل شدند و جرقهای ازبودند ماده تاریک را درون پیشران ذرات تاریک ایجاد کردند.
مقدار عظیمی از انرژی به شکلوقت یک بار سنگین درآمد و بهبیشتر بدنهای دئوس و زکه وارد شد.
احساس میکردند که کل بدنشان مثلآنها تکههای کاغذ مچاله و خرد میشود، امابحث دندان روی هم ساییدند و تحمل کردند.
یولگئوم داد زد: «زاویهی هیونمو حدود صفر ممیزتعادلش یک درجه به سمت ساعت دوازدهست. درسته. اون یکیِبلکه کوچیکتر یه کم به سمت ساعت سهست. خوبه، عالیه.»
یولگئوم با کمی فاصلهدارین از دئوس و زکه ایستادجانوران و کارها را هماهنگ میکرد.
قدرت چهار خدای مرگاجازه برای هل دادنِ ماهنداریم به عقب کافی بود.
بعد از مدت طولانی، سرعت سقوطی که توسط جادویانتخابشدهی نزار ایجاد شده بود به صفر رسید و ماهبیشتر شروع کرد به عقب رانده شدن در جهت مخالف.
دئوس با دندانهای کلیدشدهفرشتهها پرسید: «باید یه فریادتعادلش جنگی یا همچین چیزی بزنم؟»
زکه باالهی لبخند حرفشدارین را تایید کرد.
«همین که میتونی شوخیاجازه کنی یعنی حالت خوبه. منچون که احساس میکنم دارم میمیرم.»
زکه که معمولاً جوگیر میشد،یواشکی گفت: «اینکه داریم از بشریتاجازه محافظت میکنیم، یهجورایی هیجانانگیز نیست؟»
«حس خوبی به آدم میده، ولی خیلی سخته.تعادلش دئوس، شاید برای تو که بدن پادشاه شیاطینمیزنه رو داری اوکی باشه، ولی من یه آدم معمولیم.»
با بیحوصلگی گفتم:باشه «انقدر ادای آدمایمطلق معمولی رو درنیار.»
«هاهاها.»
همون جایی که من و زکه ایستاده بودیم و هل میدادیم، از قبل یه گودال عظیمسرعتش شکل گرفته بود. با وجود اینکه سطح اونجا با یه میدان نیروی خاص محافظت میشد، امابالا درهای به وجود اومده بود اونقدر بزرگ که میشد یه کوه رو وارونه توش جا داد.
یولگئوم فریادبود زد: «یه کمدخالت دیگه طاقت بیارید!»
با شنیدن تشویقهای یولگئوم غرغر کردم: «آه،مایه یه چیزی داره بدجور رو اعصابم میره.آنجایی اینکه تو اونجا واسه خودت راحت وایسادی.»
یولگئوم جواب داد:انتخابشدهی «مگه کار فکری،وقت کار محسوب نمیشه؟»
راستش رو بخواهید، یولگئوم هم اونجا بیکاررفت ننشسته بود. دهها ماشینحساب تو هوا شناورنداریم بودند و داشتند مدار ماه رو محاسبه میکردند.
از اونجایی که داشتیم یه جسم فوقالعاده عظیمتعادلش مثل ماه رو فقط با چهارتا نیروی رانش برداریبلکه جابهجا میکردیم، چیزهای زیادی برای نگران بودن وجود داشت.
در واقع، اونی که داشت اینمطلق همه انرژی از خودش ساطع میکردآبی یه آدم بود، نه یه ماشین.
همهچیز باید با یه درک منطقی و دقیقنداریم حلوفصل میشد، برای همین از همون اولش هم یهسوال چالش غیرممکن بود، مگه اینکه کسی همسطح یولگئوم باشی.
زمین داشتداشتند هی دورترهمینطوری و دورتر میشد.
وقتی بالاخره ماه به مدار خودشکرده برگشت، من و زکه از شدت خستگیضربه روی دشتهای وسیع دریای ماه ولو شدیم.
یولگئوم داد زد: «یه لحظه صبر کنید!مایه هنوز نمیتونید کار رو ول کنید! ماه حدودسلاحهایی ۱۲ درجه به سمت محور چرخش کج شده.»
گفتم: «خودت گفتی ارتفاعش درسته.»
«فقط باید یه کوچولو بچرخونیدش.»
«بیخیال، همینجوری ولش کن بره.»
یولگئوم با حرص گفت:دارین «اینجوری دیگه صورت خرگوشمیذارین روی ماه معلوم نمیشه!»
«به من چه آخه؟»
طاقباز روی زمین افتاده بودم، در جواب حرفهای یولگئوم دستم رو تو هوا تکوننداریم دادم و گفتم: «همین که ماهی که داشت میخورد تو سر زمین رو بلنداندازه کردیم و گذاشتیم سر جاش، خودش خیلیه. حالا حتماً باید ظاهرش رو هم خوشگل کنیم؟»
یولگئوم دربود تأیید حرفهام سرشدخالت رو تکون داد.
«آره راست میگی. واقعاً کار سختیمطلق بود. اگه یه دستگاه فروش خودکار اینجابرگشته بود، حتماً یه نوشیدنی خنک برات میگرفتم.»
پرسیدم: «حالا اینانتخابشدهی دستگاه فروش خودکار کهبحث میگی دیگه چه کوفتیه؟»
«یه دستگاهیه کهنمیشد بدون اینکه کسیآنها توش باشه، نوشیدنی میفروشه.»
«آها، که اینطور.»
زکه هم دستکمیباشه از من نداشت ومایه حسابی هلاک شده بود.
در واقع، چون قدرت بدنی ذاتیوقت اون خیلی پایینتر از من بود، جوریمیشه نفسنفس میزد که انگار داشت جون میداد.
حدود پنج دقیقهای تو همونیواشکی وضعیت درمانده گذشت تا بالاخره صدایقدرتش نفسهای بلند و بریدهبریدهاش آروم گرفت.
از جام بلند شدم ودخالت زکه رو همونجا به حالدقیقه خودش رها کردم تا استراحت کنه.
یه نگاهی به اطرافم انداختم.
یولگئوم پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
در جواب سوال یولگئوم، بدونیواشکی اینکه جواب خاصی بدم، بهاجازه گشتن دنبال یه چیزی ادامه دادم.
بعد از چند لحظه، چیزی کهکرده با خودم آوردم یه تیکه سنگتنها بود که یه طرفش کاملاً صاف بود.
سنگ رو عمودی رویدارین زمین کاشتم و با انگشتمجانوران شروع کردم به نوشتن روش.
— دئوس و دواجازه نفر دیگر. جهان رانداریم از سقوط ماه نجات دادند.
یولگئوم با طعنهنمیشد گفت: «داری واسهآنها خودت اعتبار جمع میکنی؟»
در حالی که یولگئوم داشت سرزنشم میکرد،بودن زکه هم سرش رو چرخوند و بهملایم بنای یادبودی که علم کرده بودم نگاه کرد.
دهنم رو باز کردم و گفتم: «فکر نکنم اگه برگردم و بخوام پز این کار رو بدم، کسی حرفماراده رو باور کنه. من دنیا رو از نابودی نجات دادم، ولی اگه هیچکس در موردش نفهمه یه کم بیانصافیمیخوای نیست؟ زکه، یه چیز دهنپرکن بگو بنویسم. تو معمولاً تو این چیزا استادی. از همون چرتوپرتای خجالتآوری که همیشه میگی.»
زکه پرسید: «منظورتون شعارهای شجاعانهست؟»
«واسه خودشداشتند اسم رسمیهمینطوری هم داره؟»
«من یاد گرفتم که چطور مثلکرده یه جنگجوی واقعی زندگی کنم. میگنتنها این شعارها به افزایش شجاعت کمک میکنه.»
«من فکر میکردم تودارین از اون آدمایی هستی کهجانوران اصلاً معنی خجالت رو نمیفهمن.»
زکه سرخاربابِ شد و پشتقدرتش سرش رو خاروند.
«من ازداشتند اینجور سرودهاهمینطوری خوشم میاد.»
«اگه چون خوشت میاد این کارکرده رو میکنی، پس مشکلی نیست. ایتنها "آدمی که معنی شرم رو نمیفهمه".»
زکه با دلخوری گفت: «فکر نکنم شما کهمیذارین خودتون دارید واسه کارتون منت میذارید و اعتبار جمعبرای میکنید، حق داشته باشید در این مورد حرف بزنید.»
«این اسمش منتانتخابشدهی گذاشتنه، نه خجالت نکشیدن.بحث بیخیال، حالا چی بنویسم؟»
زکه با هیجان گفت:همینطوری «نور ماه دیده نمیشه،اربابِ اما قطعاً داره میدرخشه!»
«قبوله.»
بعد از اینکه خط دوم رومطلق کامل کردم و یه کم فکر کردم،برگشته یه خط دیگه هم بهش اضافه کردم.
— دئوس و دواجازه نفر دیگر. جهان رانداریم از سقوط ماه نجات دادند.
— نور ماهنمیشد دیده نمیشود، اماآنها به وضوح میدرخشد.
— جهت اطلاع، اینجا ملکدخالت شخصی من است، پس اگردقیقه به آن دست بزنید، میمیرید.
یولگئوم آهی کشید.
«این چرتوپرت آخرش دیگهاجازه چی بود؟ زدی کل کارچون خوبت رو خراب کردی که.»
«چون منداشتند پیداش کردم،همینطوری پس زمین خودمه.»
یولگئوم با کلافگی گفت: «هردخالت غلطی دلت میخواد بکن. حالادقیقه هم برگردیم تا یه کم بخوابیم.»
گونهام رو خاروندم.
«متأسفم سیگنی. آخرانتخابشدهی سر همهچیز باوقت شکست تموم شد.»
زکه با دلینمیشد پر از غصه،آنها سرش رو پایین انداخت.
یولگئوم در رو باز کرد و گفت: «بیاید فکرهامون رو روی هم بریزیم وملایم یه راهی پیدا کنیم. فعلاً که داریم دوباره میافتیم تو همون تلهی قبلی. خوشبختانهپرید به نظر میرسه حال میگو خوبه، پس فعلاً باید دلمون رو به همین خوش کنیم.»
روی یه صندلی رویدارین پشتبوم خونه نشستم ومیذارین پاهام رو انداختم روی نرده.
به دنیای بیرون خیره شدم؛قدرتش جایی که رنگها به خاطر وجودداره مانع، کدر و درهمریخته شده بودند.
گفتم: «شرمندهام.»
سیگنی گفت: «فکر میکردمفرشتهها تو از اون آدماییتعادلش نیستی که عذرخواهی کنی.»
چون داشت گریه میکرد،دارین این حرف رو به زبونجانوران نیاوردم. فضا خیلی معذبکننده بود.
سیگنی سینیای که با خودشقدرتش آورده بود رو روی میزسرعتش گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد.
«ببخشید. خیلیداشتند سعی کردمهمینطوری گریه نکنم.»
نوشیدنیای که برامنکنه آورده بود روکرده یه نفس سر کشیدم.
«قراره آدم بزرگی بشه. هنوز یه سالش هم نشده کهمیگم توسط یکی مثل نزار دزدیده شده. اگه بخوای حساب کنی، حتینمیشد داستانهای حماسی قهرمانبازیهای زکه هم به این خفنی نیستن، مگه نه؟»
وسط اوناربابِ گریهها، لبخندی رویقدرتش لبهای سیگنی نشست.
«راست میگی. حتینمیشد برادرم هم بهآنها گرد پاش نمیرسه.»
«تازه کجاش رو دیدی؟ این رو همینجوری روتعادلش هوا نمیگم، اون بچه حتی وقتی با نزارمیزنه چشمتوچشم شده بود هم خیلی باوقار و شجاع بود.»
«چه دختر شجاعی.»
«همین طبقه پایین هماجازه یه قدیسه داریم کهنداریم میگفت میخواد قهرمان بشه.»
«لکسیا واقعاًداشتند یه جنگجویهمینطوری تمامعیار بود.»
«الان حالت بهتره؟»
سیگنی دستش رو روی سینهاش گذاشت و گفت:میذارین «فکر کنم این بغضی که اینجا گیر کرده، فقطبرای وقتی باز میشه که میگو دوباره برگرده تو بغلم.»
«برنامهت واسه بعداً چیه؟»
«شاید مجبورداشتند بشم ببرمتهمینطوری به دنیای شیاطین.»
«یادته اون موقع بهتفرشتهها گفتم: "زیاد بهش وابستهتعادلش نشو. ممکنه برات سخت بشه"؟»
«دیگه کار از کاردارین گذشته. من نمیتونم بدونمیذارین اون بچه زندگی کنم.»
«عشق مادریاربابِ یعنی این؟اجازه نمیدونم والا.»
یه قلپداشتند دیگه ازهمینطوری نوشیدنیام خوردم.
«تنها راه برای اینکه بتونیم میگو رو دوباره نجاتخیلی بدیم، اینه که اول یه راهی پیدا کنم تانمیتونه اون میدان نیروی دفاعیای که نزار ساخته رو بشکنم.»