چپتر 310: دمیورگوس پادشاه شیاطین، ششصد و شصت و هشتم (۲)
0خبر به تخت نشستن دمیورگوسمیگی ششصد و شصت و هشتم تابودیم چند روز به بیرون درز نکرد.
با این وجود،مویی شایعهاش خیلی زود بینحالا اشراف دنیای شیاطین پیچید.
همزمان با این اتفاق،هان تغییرات شدیدی هم درنداشتیم سلسلهمراتب اشراف رخ داد.
جناح نزاربودیم کاملاً ازمجبور هم پاشید.
راستش را بخواهید، همان روزی کهسرورم نزار از دئوس شکست خورد، قدرت جناحشانمجبور هم تقریباً با خاک یکسان شده بود.
با این حال، چون ملکه میگو، یعنی دمیورگوسدیگر ششصد و شصت و هفتم، هنوز بر دنیای شیاطینشاید حکومت میکرد، قدرتشان هرچند مویی، اما پابرجا مانده بود.
اما حالاانداختنِ دیگر همان هممیگی تمام شده بود.
دمیورگوس ششصد و شصت و هشتم، در واقعبتونم همان پادشاه شیاطین ششصد و شصت و ششمبهانهی بود که یک بار از سلطنت کنارهگیری کرده بود.
شاید کمی گیجکنندهپیشقدم به نظر میرسید، اماچارهای پیامش کاملاً واضح بود.
شیاطینی که پیرو دئوساما بودند، دوباره قدرت را بهتمام دست گرفتند و بالا کشیدند.
در واقع، با اینکه تعدادشان زیاد نبود، امانداشتیم آنهایی که از سفرهی نزار سهمی نبرده بودند،بشم به طور طبیعی جزو طرفداران دئوس به حساب میآمدند.
و نمایندهیبودیم اصلیشان هم کسیبودم نبود جز الکس.
«سرورررررم!»
«هی، این پدرسوختهی پررو رو باش.مانده کی بود که واسه بیرون انداختنِششم من پیشقدم شد، هان؟ حالا میگی سرورم؟»
«چارهای نداشتیم، آخه تو اقلیت بودیم. ولی خب،نداشتیم مجبور بودم خودم پیشقدم بشم تا بتونم آخرینبشم ادای احترامم رو به سرورم نشون بدم دیگه.»
«عجب بهانهی چرتی.ولی حالا اصلاً واسهخودم چی بهم میگی سرورم؟»
«ولی جداً، تاپیشقدم کی میخوای بهسرورم عنوان پادشاه حکومت کنی؟»
«چه میدونم بابا. حالا که بهش فکر میکنم، خودممتمام یهو کنجکاو شدم. اگه الان بکشم کنار و میگوکمی دوباره پادشاه بشه، میشه دمیورگوس ششصد و شصت و نهم؟»
الکس از تصور اینهان دردسر بزرگ، آهی طولانینداشتیم کشید و ناله کرد.
جایی که دئوس الانمجبور در آن حضور داشت،بتونم دفتر کار پادشاه شیاطین بود.
همراه با میگو، دور میزمیگی چایخوریِ توی بالکن نشسته بودم وبودیم از نسیم دنیای شیاطین لذت میبردم.
هرچند چشمهایم را میمالیدم و سعیمانده میکردم اثری از مناظر گذشته پیداششم کنم، اما هیچچیز مثل قبل نبود.
ایدوس، شهر سلطنتی و دلگیر مانتاپ،سرورم زیر نور درخشان خورشید، رنگ سیاهولی و زندهای به خود گرفته بود.
«آخه واسه چی برگشتی؟»
«ناراحتی؟»
«صادقانه جواب بدم؟ یا مؤدبانه؟»
«مرتیکهی بیادب.»
«میخوای مثلبودیم خودِ سرورممجبور رفتار کنم؟»
«چه میدونم. از این افکارِ آدمهای ضعیف و حقیر.آخه حتماً خیلی بهشون خوش میگذشته که میتونستن دخترم روآخرین مثل یه عروسک خیمهشببازی هر جور دلشون میخواد بازی بدن.»
«نه خیلی. چونمویی میگو خودش یهمانده فرماندهی جنگی بود.»
میگو لبخندی زد،پیشقدم سرش را خمسرورم کرد و گفت: «ممنونم.»
الکس آه طولانیای کشید و گفت:خودم «خدا میدونه کی دوباره میتونم توی دنیایبدم شیاطین، یه همچین پادشاه خوبی رو ببینم!»
«یاد نگرفتی جلویپیشقدم دوستدختر جدیدت، ازسرورم دوستدختر قبلیت تعریف نکنی؟»
«واقعاً همچینهرچند انتظاری رو ازپابرجا داماد دزدیدهشدهت داری؟»
«اوه، اینانداختنِ یکم منطقی بهمیگی نظر میرسید، نه؟»
«پس، اگه واقعاً میخوای کارت رو درست انجامبتونم بدی، رقص پادشاه شیاطین رو یاد بگیر. الان کمترچرتی از نه سال تا پایان این قرن باقی مونده.»
«آخه واسه چیپیشقدم باید همچین چیزیسرورم رو یاد بگیرم؟»
«چون همهیهرچند پادشاهان شیاطیناما یادش گرفتن.»
«خب، کدومشونانداختنِ از منهان قویتر بودن؟»
«اینطوری به شأنولی و منزلتت به عنوانبشم پادشاه شیاطین لطمه نمیخوره؟»
«یعنی میگی باید وسط استفاده ازسرورم هنرهای رزمیِ پر زرقوبرق، یه اسمِولی دهنپرکن و چرتوپرت رو هم فریاد بزنم؟»
«انگار تازههرچند داریم حرفاما هم رو میفهمیم.»
«خیلی خب، اگهپیشقدم میخوای از اینسرورم چرتوپرتها بگی، راحت باش.»
«نه، اینطوری نمیشه. حالا که دوباره پادشاه شیاطینبتونم شدی، باید دوباره به حرفام گوش کنی. یهبهانهی حاکم عاقل، به نصیحتهای زیردستانش با دقت گوش میده.»
«فکر کنم قبلاً هم بهت گفتم،سرورم من از دیکتاتور بودن خوشم میاد.ولی همونطوری که دلم بخواد زندگی میکنم.»
«اگه اینطوره، پسمویی کلاً بیخیالِ پادشاه شیاطینحالا بودن شو و برو.»
«مجبورم نکن یه حرف رو هی تکرارچارهای کنم، باشه؟ در ضمن، خودت هم کهبودم بدت نمیاد. آخه دوباره شدی دوک بزرگ.»
الکس گفت: «فقطولی میترسم سرورم از اینبشم هم بیشتر دیوانهبازی دربیاره.»
من فقط کوتاه آمدم.هان چون خب، راست میگفت،نداشتیم من واقعاً قوی بودم.
«این همون فضیلتِ یه دیکتاتوره دیگه. با خودتدیگر میگی نکنه این عوضی یه کاری کنه کهکرده دهن همه سرویس بشه، واسه همین فقط اطاعت میکنی.»
«واقعاً سر درنمیارم.پیشقدم اصلاً هدفت ازسرورم این کارا چیه؟»
«بابا برگشت چونولی نگران جنگی بودخودم که قراره راه بیفته.»
این را میگو گفت ومیگی به من نگاه کرد. نگراناقلیت بود که مبادا عصبانی شوم.
اما با شنیدن حرفهایاما میگو، هیچ تغییری دردیگر حالت چهرهام ایجاد نشد.
میگو ادامه داد: «میگن بین انسانها، تعداد کسایی که خواهان جنگ هستن داره روزبهروزبودم بیشتر میشه. شما نگران بودید که مبادا پادشاهی توی این جنگ آسیب جدی ببینه،بهم برای همین ننگِ زیر پا گذاشتنِ قسمی که خورده بودید رو به جان خریدید.»
«منظورت... جنگه؟ ولیولی هنوز جوهر معاهدهیخودم صلح خشک نشده که.»
«اونا تا جایی که بتونن سعی میکنن به قولشون پایبند بمونن.بودیم اما اگه از پیروزیشون مطمئن بشن، قطعاً حمله میکنن. یه معاهدهبدم فقط زمانی ارزش داره که طرف مقابلی هم وجود داشته باشه.»
من که داشتممویی به مکالمهشان گوشمانده میدادم، پوزخندی زدم.
«دوکها چی رو نادیدههان گرفتن که حالا ایننداشتیم بچه داره بهش فکر میکنه؟»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«یا شایدم به چیزی دلخوشمیگی کردید؟ نکنه کسی هست که مخفیانهبودیم با انسانها سر و سِرّی داره؟»
«امکان نداره!»
«از کجا میدونی؟ ازهان کجا میدونی اون شش دوکآخه دیگه تو سرشون چی میگذره؟»
«سرورم، شما از ما هفت دوک شناخت زیادیبتونم ندارید. ما خواب و بیداریمون رو گذاشتیم وبهانهی داریم تمام تلاشمون رو برای آیندهی دنیای شیاطین میکنیم.»
«آره، لابد برای شکوه ومیگی جلالِ خودتونه. خیلی خوب بلدیناقلیت کشور رو به آدمای قویتر بفروشین.»
«خواهش میکنم بامویی من مثل یهمانده خائن برخورد نکنید.»
«پس یعنی اگهپیشقدم دوباره تو بحرانسرورم بیفتیم، کشور رو نمیفروشی؟»
«اون کار...بودیم فقط برایمجبور بقا بود.»
«خب، حالا که بحثش پیش اومد،سرورم نظرت چیه بریم یه چکی بکنیم؟ولی ببینیم انسانها حمله میکنن یا نه؟»
«چطور...»
حرف الکس راپیشقدم قطع کردم وسرورم به میگو خیره شدم.
«میگو.»
«بله، پدر.»
«میدونی برای اینکه تبدیل بهپابرجا یه پادشاه شیاطینِ بزرگ بشی،واقع تو چه کاری باید بهترین باشی؟»
«منظورتون مسیرِ قدرته؟»
«نه، نه. اون که کلاًبودم بیفایدهست. حداقل قبل از اینکهادای حسابش دستم بیاد اینطور بود.»
«پس...»
«فریبکاری.»
«فریبکاری؟»
«باید خودت رو فریب بدی، بقیه رو فریب بدی،آخرین دنیا رو فریب بدی و حتی خدا رو هماصلاً فریب بدی. فقط اون وقته که میتونی زنده بمونی.»
دئوس در حالی کههان به چهرهی گیج ونداشتیم سردرگم میگو نگاه میکرد، خندید.
«نظرت چیه این کار رو امتحان کنیم؟ آذوقه سربازهای مرزواقع شمالی رو نصف کن. اصلاً دلیلش رو بهشون نگو، فقطنظر دستور بده که خودشون یه فکری به حال کمبود غذا بکنن.»
الکس با تعجب فریاد زد:
«سرورررررم! توبودیم رو خدا بهبودم شیاطین رحم کنید!»
«با اینقدر گشنگی کشیدنهان که نمیمیرن. شیاطین کلاًنداشتیم جونسختتر از این حرفان.»
«سرورم!»
«این یهانداختنِ دستوره. فقطهان انجامش بده.»
«دیگه دارید زیادهروی میکنید.»
الکس در حالی کههان غرغر میکرد، اتاق پادشاهنداشتیم شیاطین رو ترک کرد.
همونطور که الکس میرفت، نگاهمپابرجا به میگو افتاد. انگار داشتواقع ازم میخواست که جلوش رو بگیرم.
به محض اینکه الکسهان از اتاق بیرون رفت،نداشتیم میگو رو به دئوس گفت:
«بابا، آخه کم کردن غذا...»
«بزرگترین دلیلی که باعث شد انسانها اشتباه قضاوت کننآخه چی بود؟ فهمیدن که اینجا کمبود غذا داریم. من حتیادای زمینها رو هم نجات دادم، اما یه قدم دیر رسیدم.»
«آها!»
«اگه به نظر برسه که واقعاً کمبود غذانداشتیم داریم، اونا با عجله بهمون حمله میکنن. جنگیبشم که با عجله شروع بشه، محکوم به شکسته.»
«پس فقط کافیه این قضیهبودم رو به گوششون برسونی تاادای مجبور شن وارد عمل بشن.»
«اول بایدانداختنِ خودیها روهان گول بزنی.»
«خودیها؟»
«چون سخته بفهمیم کدوم شیطان توسط انسانها تسخیر شده یا کیبودیم جاسوسه. اینکه اطلاعات مربوط به غذا لو رفته، یعنی یه نفربدم بین شیاطین هست که داره آمار ما رو به انسانها میده.»
«منم همینطور فکر میکنم!»
«وقتی سربازهای خط مقدم از گشنگیسرورم به خودشون بپیچن، خبراش قطعاً ازولی مرز رد میشه و انسانها حمله میکنن.»
«اونوقت میتونیم بهشون ضدحمله بزنیم.»
«نه، این تازه اولشه. باید اونا رو خیلی عمیقتر بکشیم داخل. اگه اونقدرمجبور عقبنشینی کنیم و ببازیم که حتی پایتخت رو هم بهشون بدیم، تازه اون موقعاصلاً باورشون میشه که دنیای شیاطین نابود شده. این دومین حقهایه که به دشمن میزنیم.»
«پس اون جملهی "گولمجبور زدن دنیا و گول زدنآخرین خدا" که گفتی یعنی چی؟»
«اون رو همینجوریپیشقدم پروندم که خفنسرورم به نظر برسم.»
میگو زد زیر خنده.
دئوس موهای دخترش روهان به هم ریخت ونداشتیم به پشتی صندلیش تکیه داد.
«اگه آدمای زیادی رو بکشم... دیگه روم نمیشه تو چشمای زیک نگاه کنم.بدم این مبارزه آسون نیست. باید قلب پادشاهی انسانها رو در هم بشکنیم. اینبهش کار خیلی سختتر از کشتن چند تا سرباز و گرفتن یه قلعه است.»
«قلب روانداختنِ میشکنه... توهان ذهنم میمونه.»
مرز شمالی دنیای شیاطین همون خط مقدم بود.دیگر درست همونطور که شیاطین بدترین دشمن انسانها بودن،کرده انسانها هم برای شیاطین دشمن ترسناکی به حساب میاومدن.
به همین خاطرپیشقدم مرز شمالی یهسرورم جایگاه ویژه داشت.
درسته که تو کل دنیای شیاطین کمبودبشم غذا وجود داشت، اما با این حال، همیشهعجب آذوقه به وفور برای مرز شمالی تامین میشد.
اما بهانداختنِ طور ناگهانیهان آذوقه نصف شد.
مقدار قبلی اونقدر زیاد بود کهمانده حتی اگه نصف هم میشد، بازششم هم جون کسی به خطر نمیافتاد.
با این حال، همین مقدار کم شدنچارهای کافی بود تا سربازهای خط مقدم به طورخودم دستهجمعی وارد یه فاز رژیم غذایی پیشرفته بشن.
تو کمتر از یه هفته، رنگ و روی سربازها کدر واحترامم بیروح شد. تعداد سربازهایی که به برج دیدهبانی قلعه برای نظارتعنوان بر شمال اختصاص داده شده بودن، به نصف کاهش پیدا کرد.
دلیلش هم این بود که بقیه روچارهای فرستاده بودن بیرون تا هیولاهای ماگوورت رو شکارخودم کنن و یه چیزی برای خوردن پیدا کنن.
نارضایتی گستردهای تومویی ارتش شمال بهمانده وجود اومده بود.
در اصل، شیاطین یه جور ملت متحدچارهای بودن که توش قبیلههای مختلف فقط بهبودم خاطر قدرت دور هم جمع شده بودن.
بنابراین، کافی بود اوضاعمجبور یکم به هم بریزه تاآخرین کل کنترل از بین بره.
ناآرامیای که تو لیته، یه قلعه دیدهبانی تونداشتیم خط مقدم شمالی اتفاق افتاد، یکی از همینبشم موارد بود. دعوا بین مینوتور و کنتاروس شروع شد.
این دو نژاد نیمهانسان که معمولاً با صدادیگر زدن همدیگه به اسم «گاو» و «اسب» همدیگهکرده رو تحقیر میکردن، سر غذا با هم درگیر شدن.
هم گاو و هم اسبمیگی از خوردن گوشت لذت میبردن وبودیم مقداری که میخوردن واقعاً وحشتناک بود.
این دو تا اونقدرمجبور غذا خوردن که آذوقهبتونم قلعه خیلی زود ته کشید.
این دو نژاد سر همون یه ذرهچارهای غذای باقیمونده به جون هم افتادن وبودم در نهایت خود قلعه هم از هم پاشید.
خبر ناآرامی تو قلعهاما لیته به ارتش انسانهادیگر که همون نزدیکی بودن رسید.
کسی که تو قلعه خطمیگی مقدم مستقر بود، پالادین آکواریوس،اقلیت یکی از شوالیه زودیاک بود.
پالادین آکواریوس، روماردولی پن هالی رزبری بهبشم استوانه جادویی نگاه کرد.
این یه آرتیفکت بود کهمیگی اصلاً قابل مقایسه با تلسکوپهایاقلیت ساخته شده از عدسیهای صیقلخورده نبود.
«نماینده قبیله مینوتورمویی و نماینده قبیله کنتاروسحالا دارن با هم میجنگن.»
جادوگر پوپروس، رئیس ستاد شوالیههای آکواریوسسرورم و یکی از جنگجوهای همرزمش، بهولی دست راست پالادین رومارد نگاه کرد.
دستهاش با دستهای فلزی جایگزین شدهخودم بود. دست چپش فقط میتونست بهنشون عنوان پایهای برای شمشیر عمل کنه.
ده سال پیش، رومارد تومیگی مبارزه با پادشاه شیاطین یهاقلیت دستش رو از دست داده بود.
حتی اگه حرفمویی از بازنشستگی میزد،مانده هیچکس بهش نمیگفت بیغیرت.
اما اون برگشته بود.
تو جنگی که سال گذشته تو دنیای شیاطینبتونم اتفاق افتاد، اون کاملاً احیا شده بود وبهانهی حتی بهتر از قبل از قطع شدن دستش میجنگید.
پوپروس آرومانداختنِ دهنش روهان باز کرد:
«نظرت چیه؟»
«اگه منانداختنِ فرمانده بودم،هان دستور پیشروی میدادم...»
«به نظر میرسه فرماندهی آسکارون هنوز دارهبشم تردید میکنه. چون زیک و رگین، دو جنگجویعجب خانواده هولی بیچ، تو این جنگ شرکت نکردن.»
«هولی بیچ... اونا در اصل یه خانواده جنگجوی تدارکاتی بودن. تو فقط یهمجبور سال، با وجود اون همه ضعف و ناتوانی حاد، زیک به جایی رسیدچرتی که پادشاه شیاطین رو کشت. بعضیا هستن که میگن زیک با شیطان پیمان بسته.»
«میگن فرشتههرچند اسکاتیل شخصاً بیگناهیشپابرجا رو ثابت کرده.»
«"حالا" که چی.»
رومارد دندونهاشبودیم رو بهمجبور هم سایید:
«همین که از جنگیدن با اون شیاطین لعنتی طفره میرن،اقلیت باعث میشه بهشون شک کنم. اونا بیشتر آدمایی هستن که اگهنشون با هم متحد بشن، ممکنه تبدیل بشن به دشمن انسانها، پوپروس.»
«بله.»
«به سربازها غذا بدههان و بذار یه چرتینداشتیم بزنن. سپیدهدم حمله میکنم.»
«مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟»
«شوالیههای آکواریوس مثل ارتشهان خصوصی من میمونن. فقطنداشتیم وقتی شکست بخوری مؤاخذه میشی.»