---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 310: دمیورگوس پادشاه شیاطین، ششصد و شصت و هشتم (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 310: دمیورگوس پادشاه شیاطین، ششصد و شصت و هشتم (۲)

0

خبر به تخت نشستن دمیورگوس‌می‌گی​ ششصد و شصت و هشتم تا‌بودیم​ چند روز به بیرون درز نکرد.

با این وجود،‌مویی​ شایعه‌اش خیلی زود بین‌حالا​ اشراف دنیای شیاطین پیچید.

هم‌زمان با این اتفاق،‌هان​ تغییرات شدیدی هم در‌نداشتیم​ سلسله‌مراتب اشراف رخ داد.

جناح نزار‌بودیم​ کاملاً از‌مجبور​ هم پاشید.

راستش را بخواهید، همان روزی که‌سرورم​ نزار از دئوس شکست خورد، قدرت جناحشان‌مجبور​ هم تقریباً با خاک یکسان شده بود.

با این حال، چون ملکه میگو، یعنی دمیورگوس‌دیگر​ ششصد و شصت و هفتم، هنوز بر دنیای شیاطین‌شاید​ حکومت می‌کرد، قدرتشان هرچند مویی، اما پابرجا مانده بود.

اما حالا‌انداختنِ​ دیگر همان هم‌می‌گی​ تمام شده بود.

دمیورگوس ششصد و شصت و هشتم، در واقع‌بتونم​ همان پادشاه شیاطین ششصد و شصت و ششم‌بهانه‌ی​ بود که یک بار از سلطنت کناره‌گیری کرده بود.

شاید کمی گیج‌کننده‌پیش‌قدم​ به نظر می‌رسید، اما‌چاره‌ای​ پیامش کاملاً واضح بود.

شیاطینی که پیرو دئوس‌اما​ بودند، دوباره قدرت را به‌تمام​ دست گرفتند و بالا کشیدند.

در واقع، با اینکه تعدادشان زیاد نبود، اما‌نداشتیم​ آن‌هایی که از سفره‌ی نزار سهمی نبرده بودند،‌بشم​ به طور طبیعی جزو طرفداران دئوس به حساب می‌آمدند.

و نماینده‌ی‌بودیم​ اصلی‌شان هم کسی‌بودم​ نبود جز الکس.

«سرورررررم!»

«هی، این پدرسوخته‌ی پررو رو باش.‌مانده​ کی بود که واسه بیرون انداختنِ‌ششم​ من پیش‌قدم شد، هان؟ حالا می‌گی سرورم؟»

«چاره‌ای نداشتیم، آخه تو اقلیت بودیم. ولی خب،‌نداشتیم​ مجبور بودم خودم پیش‌قدم بشم تا بتونم آخرین‌بشم​ ادای احترامم رو به سرورم نشون بدم دیگه.»

«عجب بهانه‌ی چرتی.‌ولی​ حالا اصلاً واسه‌خودم​ چی بهم می‌گی سرورم؟»

«ولی جداً، تا‌پیش‌قدم​ کی می‌خوای به‌سرورم​ عنوان پادشاه حکومت کنی؟»

«چه می‌دونم بابا. حالا که بهش فکر می‌کنم، خودمم‌تمام​ یهو کنجکاو شدم. اگه الان بکشم کنار و میگو‌کمی​ دوباره پادشاه بشه، می‌شه دمیورگوس ششصد و شصت و نهم؟»

الکس از تصور این‌هان​ دردسر بزرگ، آهی طولانی‌نداشتیم​ کشید و ناله کرد.

جایی که دئوس الان‌مجبور​ در آن حضور داشت،‌بتونم​ دفتر کار پادشاه شیاطین بود.

همراه با میگو، دور میز‌می‌گی​ چای‌خوریِ توی بالکن نشسته بودم و‌بودیم​ از نسیم دنیای شیاطین لذت می‌بردم.

هرچند چشم‌هایم را می‌مالیدم و سعی‌مانده​ می‌کردم اثری از مناظر گذشته پیدا‌ششم​ کنم، اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

ایدوس، شهر سلطنتی و دلگیر مانتاپ،‌سرورم​ زیر نور درخشان خورشید، رنگ سیاه‌ولی​ و زنده‌ای به خود گرفته بود.

«آخه واسه چی برگشتی؟»

«ناراحتی؟»

«صادقانه جواب بدم؟ یا مؤدبانه؟»

«مرتیکه‌ی بی‌ادب.»

«می‌خوای مثل‌بودیم​ خودِ سرورم‌مجبور​ رفتار کنم؟»

«چه می‌دونم. از این افکارِ آدم‌های ضعیف و حقیر.‌آخه​ حتماً خیلی بهشون خوش می‌گذشته که می‌تونستن دخترم رو‌آخرین​ مثل یه عروسک خیمه‌شب‌بازی هر جور دلشون می‌خواد بازی بدن.»

«نه خیلی. چون‌مویی​ میگو خودش یه‌مانده​ فرمانده‌ی جنگی بود.»

میگو لبخندی زد،‌پیش‌قدم​ سرش را خم‌سرورم​ کرد و گفت: «ممنونم.»

الکس آه طولانی‌ای کشید و گفت:‌خودم​ «خدا می‌دونه کی دوباره می‌تونم توی دنیای‌بدم​ شیاطین، یه همچین پادشاه خوبی رو ببینم!»

«یاد نگرفتی جلوی‌پیش‌قدم​ دوست‌دختر جدیدت، از‌سرورم​ دوست‌دختر قبلیت تعریف نکنی؟»

«واقعاً همچین‌هرچند​ انتظاری رو از‌پابرجا​ داماد دزدیده‌شده‌ت داری؟»

«اوه، این‌انداختنِ​ یکم منطقی به‌می‌گی​ نظر می‌رسید، نه؟»

«پس، اگه واقعاً می‌خوای کارت رو درست انجام‌بتونم​ بدی، رقص پادشاه شیاطین رو یاد بگیر. الان کمتر‌چرتی​ از نه سال تا پایان این قرن باقی مونده.»

«آخه واسه چی‌پیش‌قدم​ باید همچین چیزی‌سرورم​ رو یاد بگیرم؟»

«چون همه‌ی‌هرچند​ پادشاهان شیاطین‌اما​ یادش گرفتن.»

«خب، کدومشون‌انداختنِ​ از من‌هان​ قوی‌تر بودن؟»

«اینطوری به شأن‌ولی​ و منزلتت به عنوان‌بشم​ پادشاه شیاطین لطمه نمی‌خوره؟»

«یعنی می‌گی باید وسط استفاده از‌سرورم​ هنرهای رزمیِ پر زرق‌وبرق، یه اسمِ‌ولی​ دهن‌پرکن و چرت‌وپرت رو هم فریاد بزنم؟»

«انگار تازه‌هرچند​ داریم حرف‌اما​ هم رو می‌فهمیم.»

«خیلی خب، اگه‌پیش‌قدم​ می‌خوای از این‌سرورم​ چرت‌وپرت‌ها بگی، راحت باش.»

«نه، اینطوری نمی‌شه. حالا که دوباره پادشاه شیاطین‌بتونم​ شدی، باید دوباره به حرفام گوش کنی. یه‌بهانه‌ی​ حاکم عاقل، به نصیحت‌های زیردستانش با دقت گوش می‌ده.»

«فکر کنم قبلاً هم بهت گفتم،‌سرورم​ من از دیکتاتور بودن خوشم میاد.‌ولی​ همون‌طوری که دلم بخواد زندگی می‌کنم.»

«اگه این‌طوره، پس‌مویی​ کلاً بی‌خیالِ پادشاه شیاطین‌حالا​ بودن شو و برو.»

«مجبورم نکن یه حرف رو هی تکرار‌چاره‌ای​ کنم، باشه؟ در ضمن، خودت هم که‌بودم​ بدت نمیاد. آخه دوباره شدی دوک بزرگ.»

الکس گفت: «فقط‌ولی​ می‌ترسم سرورم از این‌بشم​ هم بیشتر دیوانه‌بازی دربیاره.»

من فقط کوتاه آمدم.‌هان​ چون خب، راست می‌گفت،‌نداشتیم​ من واقعاً قوی بودم.

«این همون فضیلتِ یه دیکتاتوره دیگه. با خودت‌دیگر​ می‌گی نکنه این عوضی یه کاری کنه که‌کرده​ دهن همه سرویس بشه، واسه همین فقط اطاعت می‌کنی.»

«واقعاً سر درنمیارم.‌پیش‌قدم​ اصلاً هدفت از‌سرورم​ این کارا چیه؟»

«بابا برگشت چون‌ولی​ نگران جنگی بود‌خودم​ که قراره راه بیفته.»

این را میگو گفت و‌می‌گی​ به من نگاه کرد. نگران‌اقلیت​ بود که مبادا عصبانی شوم.

اما با شنیدن حرف‌های‌اما​ میگو، هیچ تغییری در‌دیگر​ حالت چهره‌ام ایجاد نشد.

میگو ادامه داد: «می‌گن بین انسان‌ها، تعداد کسایی که خواهان جنگ هستن داره روزبه‌روز‌بودم​ بیشتر می‌شه. شما نگران بودید که مبادا پادشاهی توی این جنگ آسیب جدی ببینه،‌بهم​ برای همین ننگِ زیر پا گذاشتنِ قسمی که خورده بودید رو به جان خریدید.»

«منظورت... جنگه؟ ولی‌ولی​ هنوز جوهر معاهده‌ی‌خودم​ صلح خشک نشده که.»

«اونا تا جایی که بتونن سعی می‌کنن به قولشون پایبند بمونن.‌بودیم​ اما اگه از پیروزیشون مطمئن بشن، قطعاً حمله می‌کنن. یه معاهده‌بدم​ فقط زمانی ارزش داره که طرف مقابلی هم وجود داشته باشه.»

من که داشتم‌مویی​ به مکالمه‌شان گوش‌مانده​ می‌دادم، پوزخندی زدم.

«دوک‌ها چی رو نادیده‌هان​ گرفتن که حالا این‌نداشتیم​ بچه داره بهش فکر می‌کنه؟»

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

«یا شایدم به چیزی دلخوش‌می‌گی​ کردید؟ نکنه کسی هست که مخفیانه‌بودیم​ با انسان‌ها سر و سِرّی داره؟»

«امکان نداره!»

«از کجا می‌دونی؟ از‌هان​ کجا می‌دونی اون شش دوک‌آخه​ دیگه تو سرشون چی می‌گذره؟»

«سرورم، شما از ما هفت دوک شناخت زیادی‌بتونم​ ندارید. ما خواب و بیداری‌مون رو گذاشتیم و‌بهانه‌ی​ داریم تمام تلاشمون رو برای آینده‌ی دنیای شیاطین می‌کنیم.»

«آره، لابد برای شکوه و‌می‌گی​ جلالِ خودتونه. خیلی خوب بلدین‌اقلیت​ کشور رو به آدمای قوی‌تر بفروشین.»

«خواهش می‌کنم با‌مویی​ من مثل یه‌مانده​ خائن برخورد نکنید.»

«پس یعنی اگه‌پیش‌قدم​ دوباره تو بحران‌سرورم​ بیفتیم، کشور رو نمی‌فروشی؟»

«اون کار...‌بودیم​ فقط برای‌مجبور​ بقا بود.»

«خب، حالا که بحثش پیش اومد،‌سرورم​ نظرت چیه بریم یه چکی بکنیم؟‌ولی​ ببینیم انسان‌ها حمله می‌کنن یا نه؟»

«چطور...»

حرف الکس را‌پیش‌قدم​ قطع کردم و‌سرورم​ به میگو خیره شدم.

«میگو.»

«بله، پدر.»

«می‌دونی برای اینکه تبدیل به‌پابرجا​ یه پادشاه شیاطینِ بزرگ بشی،‌واقع​ تو چه کاری باید بهترین باشی؟»

«منظورتون مسیرِ قدرته؟»

«نه، نه. اون که کلاً‌بودم​ بی‌فایده‌ست. حداقل قبل از اینکه‌ادای​ حسابش دستم بیاد این‌طور بود.»

«پس...»

«فریب‌کاری.»

«فریب‌کاری؟»

«باید خودت رو فریب بدی، بقیه رو فریب بدی،‌آخرین​ دنیا رو فریب بدی و حتی خدا رو هم‌اصلاً​ فریب بدی. فقط اون وقته که می‌تونی زنده بمونی.»

دئوس در حالی که‌هان​ به چهره‌ی گیج و‌نداشتیم​ سردرگم میگو نگاه می‌کرد، خندید.

«نظرت چیه این کار رو امتحان کنیم؟ آذوقه سربازهای مرز‌واقع​ شمالی رو نصف کن. اصلاً دلیلش رو بهشون نگو، فقط‌نظر​ دستور بده که خودشون یه فکری به حال کمبود غذا بکنن.»

الکس با تعجب فریاد زد:

«سرورررررم! تو‌بودیم​ رو خدا به‌بودم​ شیاطین رحم کنید!»

«با این‌قدر گشنگی کشیدن‌هان​ که نمی‌میرن. شیاطین کلاً‌نداشتیم​ جون‌سخت‌تر از این حرفان.»

«سرورم!»

«این یه‌انداختنِ​ دستوره. فقط‌هان​ انجامش بده.»

«دیگه دارید زیاده‌روی می‌کنید.»

الکس در حالی که‌هان​ غرغر می‌کرد، اتاق پادشاه‌نداشتیم​ شیاطین رو ترک کرد.

همون‌طور که الکس می‌رفت، نگاهم‌پابرجا​ به میگو افتاد. انگار داشت‌واقع​ ازم می‌خواست که جلوش رو بگیرم.

به محض اینکه الکس‌هان​ از اتاق بیرون رفت،‌نداشتیم​ میگو رو به دئوس گفت:

«بابا، آخه کم کردن غذا...»

«بزرگ‌ترین دلیلی که باعث شد انسان‌ها اشتباه قضاوت کنن‌آخه​ چی بود؟ فهمیدن که اینجا کمبود غذا داریم. من حتی‌ادای​ زمین‌ها رو هم نجات دادم، اما یه قدم دیر رسیدم.»

«آها!»

«اگه به نظر برسه که واقعاً کمبود غذا‌نداشتیم​ داریم، اونا با عجله بهمون حمله می‌کنن. جنگی‌بشم​ که با عجله شروع بشه، محکوم به شکسته.»

«پس فقط کافیه این قضیه‌بودم​ رو به گوششون برسونی تا‌ادای​ مجبور شن وارد عمل بشن.»

«اول باید‌انداختنِ​ خودی‌ها رو‌هان​ گول بزنی.»

«خودی‌ها؟»

«چون سخته بفهمیم کدوم شیطان توسط انسان‌ها تسخیر شده یا کی‌بودیم​ جاسوسه. اینکه اطلاعات مربوط به غذا لو رفته، یعنی یه نفر‌بدم​ بین شیاطین هست که داره آمار ما رو به انسان‌ها می‌ده.»

«منم همین‌طور فکر می‌کنم!»

«وقتی سربازهای خط مقدم از گشنگی‌سرورم​ به خودشون بپیچن، خبراش قطعاً از‌ولی​ مرز رد می‌شه و انسان‌ها حمله می‌کنن.»

«اون‌وقت می‌تونیم بهشون ضدحمله بزنیم.»

«نه، این تازه اولشه. باید اونا رو خیلی عمیق‌تر بکشیم داخل. اگه اون‌قدر‌مجبور​ عقب‌نشینی کنیم و ببازیم که حتی پایتخت رو هم بهشون بدیم، تازه اون موقع‌اصلاً​ باورشون می‌شه که دنیای شیاطین نابود شده. این دومین حقه‌ایه که به دشمن می‌زنیم.»

«پس اون جمله‌ی "گول‌مجبور​ زدن دنیا و گول زدن‌آخرین​ خدا" که گفتی یعنی چی؟»

«اون رو همین‌جوری‌پیش‌قدم​ پروندم که خفن‌سرورم​ به نظر برسم.»

میگو زد زیر خنده.

دئوس موهای دخترش رو‌هان​ به هم ریخت و‌نداشتیم​ به پشتی صندلیش تکیه داد.

«اگه آدمای زیادی رو بکشم... دیگه روم نمی‌شه تو چشمای زیک نگاه کنم.‌بدم​ این مبارزه آسون نیست. باید قلب پادشاهی انسان‌ها رو در هم بشکنیم. این‌بهش​ کار خیلی سخت‌تر از کشتن چند تا سرباز و گرفتن یه قلعه است.»

«قلب رو‌انداختنِ​ می‌شکنه... تو‌هان​ ذهنم می‌مونه.»

مرز شمالی دنیای شیاطین همون خط مقدم بود.‌دیگر​ درست همون‌طور که شیاطین بدترین دشمن انسان‌ها بودن،‌کرده​ انسان‌ها هم برای شیاطین دشمن ترسناکی به حساب می‌اومدن.

به همین خاطر‌پیش‌قدم​ مرز شمالی یه‌سرورم​ جایگاه ویژه داشت.

درسته که تو کل دنیای شیاطین کمبود‌بشم​ غذا وجود داشت، اما با این حال، همیشه‌عجب​ آذوقه به وفور برای مرز شمالی تامین می‌شد.

اما به‌انداختنِ​ طور ناگهانی‌هان​ آذوقه نصف شد.

مقدار قبلی اون‌قدر زیاد بود که‌مانده​ حتی اگه نصف هم می‌شد، باز‌ششم​ هم جون کسی به خطر نمی‌افتاد.

با این حال، همین مقدار کم شدن‌چاره‌ای​ کافی بود تا سربازهای خط مقدم به طور‌خودم​ دسته‌جمعی وارد یه فاز رژیم غذایی پیشرفته بشن.

تو کمتر از یه هفته، رنگ و روی سربازها کدر و‌احترامم​ بی‌روح شد. تعداد سربازهایی که به برج دیده‌بانی قلعه برای نظارت‌عنوان​ بر شمال اختصاص داده شده بودن، به نصف کاهش پیدا کرد.

دلیلش هم این بود که بقیه رو‌چاره‌ای​ فرستاده بودن بیرون تا هیولاهای ماگ‌وورت رو شکار‌خودم​ کنن و یه چیزی برای خوردن پیدا کنن.

نارضایتی گسترده‌ای تو‌مویی​ ارتش شمال به‌مانده​ وجود اومده بود.

در اصل، شیاطین یه جور ملت متحد‌چاره‌ای​ بودن که توش قبیله‌های مختلف فقط به‌بودم​ خاطر قدرت دور هم جمع شده بودن.

بنابراین، کافی بود اوضاع‌مجبور​ یکم به هم بریزه تا‌آخرین​ کل کنترل از بین بره.

ناآرامی‌ای که تو لیته، یه قلعه دیده‌بانی تو‌نداشتیم​ خط مقدم شمالی اتفاق افتاد، یکی از همین‌بشم​ موارد بود. دعوا بین مینوتور و کنتاروس شروع شد.

این دو نژاد نیمه‌انسان که معمولاً با صدا‌دیگر​ زدن همدیگه به اسم «گاو» و «اسب» همدیگه‌کرده​ رو تحقیر می‌کردن، سر غذا با هم درگیر شدن.

هم گاو و هم اسب‌می‌گی​ از خوردن گوشت لذت می‌بردن و‌بودیم​ مقداری که می‌خوردن واقعاً وحشتناک بود.

این دو تا اون‌قدر‌مجبور​ غذا خوردن که آذوقه‌بتونم​ قلعه خیلی زود ته کشید.

این دو نژاد سر همون یه ذره‌چاره‌ای​ غذای باقی‌مونده به جون هم افتادن و‌بودم​ در نهایت خود قلعه هم از هم پاشید.

خبر ناآرامی تو قلعه‌اما​ لیته به ارتش انسان‌ها‌دیگر​ که همون نزدیکی بودن رسید.

کسی که تو قلعه خط‌می‌گی​ مقدم مستقر بود، پالادین آکواریوس،‌اقلیت​ یکی از شوالیه زودیاک بود.

پالادین آکواریوس، رومارد‌ولی​ پن هالی رزبری به‌بشم​ استوانه جادویی نگاه کرد.

این یه آرتیفکت بود که‌می‌گی​ اصلاً قابل مقایسه با تلسکوپ‌های‌اقلیت​ ساخته شده از عدسی‌های صیقل‌خورده نبود.

«نماینده قبیله مینوتور‌مویی​ و نماینده قبیله کنتاروس‌حالا​ دارن با هم می‌جنگن.»

جادوگر پوپروس، رئیس ستاد شوالیه‌های آکواریوس‌سرورم​ و یکی از جنگجوهای هم‌رزمش، به‌ولی​ دست راست پالادین رومارد نگاه کرد.

دست‌هاش با دست‌های فلزی جایگزین شده‌خودم​ بود. دست چپش فقط می‌تونست به‌نشون​ عنوان پایه‌ای برای شمشیر عمل کنه.

ده سال پیش، رومارد تو‌می‌گی​ مبارزه با پادشاه شیاطین یه‌اقلیت​ دستش رو از دست داده بود.

حتی اگه حرف‌مویی​ از بازنشستگی می‌زد،‌مانده​ هیچ‌کس بهش نمی‌گفت بی‌غیرت.

اما اون برگشته بود.

تو جنگی که سال گذشته تو دنیای شیاطین‌بتونم​ اتفاق افتاد، اون کاملاً احیا شده بود و‌بهانه‌ی​ حتی بهتر از قبل از قطع شدن دستش می‌جنگید.

پوپروس آروم‌انداختنِ​ دهنش رو‌هان​ باز کرد:

«نظرت چیه؟»

«اگه من‌انداختنِ​ فرمانده بودم،‌هان​ دستور پیشروی می‌دادم...»

«به نظر می‌رسه فرماندهی آسکارون هنوز داره‌بشم​ تردید می‌کنه. چون زیک و رگین، دو جنگجوی‌عجب​ خانواده هولی بیچ، تو این جنگ شرکت نکردن.»

«هولی بیچ... اونا در اصل یه خانواده جنگجوی تدارکاتی بودن. تو فقط یه‌مجبور​ سال، با وجود اون همه ضعف و ناتوانی حاد، زیک به جایی رسید‌چرتی​ که پادشاه شیاطین رو کشت. بعضیا هستن که می‌گن زیک با شیطان پیمان بسته.»

«می‌گن فرشته‌هرچند​ اسکاتیل شخصاً بی‌گناهیش‌پابرجا​ رو ثابت کرده.»

«"حالا" که چی.»

رومارد دندون‌هاش‌بودیم​ رو به‌مجبور​ هم سایید:

«همین که از جنگیدن با اون شیاطین لعنتی طفره می‌رن،‌اقلیت​ باعث می‌شه بهشون شک کنم. اونا بیشتر آدمایی هستن که اگه‌نشون​ با هم متحد بشن، ممکنه تبدیل بشن به دشمن انسان‌ها، پوپروس.»

«بله.»

«به سربازها غذا بده‌هان​ و بذار یه چرتی‌نداشتیم​ بزنن. سپیده‌دم حمله می‌کنم.»

«مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟»

«شوالیه‌های آکواریوس مثل ارتش‌هان​ خصوصی من می‌مونن. فقط‌نداشتیم​ وقتی شکست بخوری مؤاخذه می‌شی.»

ناولها | novelha.net