چپتر 109: ۲۵. شیطان پیشنهاد میدهد (۳)
0کادنزا دوباره با چهرهایفرستاده جدی رو به امپراتورچنین مقدس کرد و گفت.
«گذشته از اینها، دلیلی که اینقدرطول فوری درخواست ملاقات با اعلیحضرت رو داشتم،افتاده اینه که مسائل واجبی برای بحث داریم.»
امپراتور مقدس باوجود شنیدن لحن مضطربکوتاهی او سرش را چرخاند.
آنجا یک طومار قرار داشت.
طومار، مردی را به تصویرطول میکشید که شمشیری را زیر گردناتفاق یک اژدهای عظیمالجثه نگه داشته بود.
جورج.
شمشیری که دروجود دست داشت، شمشیرکوتاهی مقدس آسکالون بود.
«این کار آسکالونه؟»
«بله.»
امپراتور مقدس پرده را کشید.
آنجا سونگهوانگچونگخودِ نبود. او بیشترناله نگران امنیت بود.
«بگو.»
«زیک ونقهرمان هالیویچ. اون هالهاشطول رو بیدار کرده.»
«گزارشش روخداوند شنیدم، اما...ویژه واقعیت داره؟»
«با چشمای خودم دیدمش.»
امپراتور مقدس غافلگیر شد وزیک مستقیم به کادنزا خیره ماند.کرده اوریدون به کمک کادنزا آمد.
«واقعیه. خودش بود.»
«ارباب هالیویچ. و ارباب هولی بیچ.طول میدونید چیزی که شما دو نفراتفاق دارید دربارهاش حرف میزنید چقدر مهمه؟»
کادنزا بلافاصله جواب داد.
«فکر میکنیدنگران شوالیه زودیاک بهزیک اعلیحضرت دروغ میگه؟»
«با این حال... هیچکدوم ازطول پیشگوییها نمیگن که نسل چهارمبار میتونه از هاله استفاده کنه.»
«اعلیحضرت، من باورقهرمان دارم که خودِطول وجود اون یه پیشگوییه.»
امپراتور مقدسخودِ ناله کوتاهیپیشگوییه سر داد.
حرفهای ترسناکی بود.
خداوند یکقهرمان قهرمان ویژهفرستاده فرستاده بود.
در طول ۶۶۶ قرن،ویژه چنین چیزی فقط یکقرن بار اتفاق افتاده بود.
و آنخودِ شخص، قدیس جورج،ناله اولین جنگجو بود.
«قهرمانی که از هاله استفاده میکنه. اگهاون واقعاً یه همچین قدرتی داشته باشه... پسواقعیت اوضاع دقیقاً همونطوری که فکر میکردید پیش میره.»
«شوالیههای زودیاک حول محور اون دوباره سازماندهیقرن میشن. آسکارون به خط مقدم کاخ امپراتوریقدیس میاد و برای جنگ با شیاطین آماده میشه.»
«نگرانم.»
«ایمان دارمخودِ که اعلیحضرتپیشگوییه انتخاب خردمندانهای میکنن.»
کادنزا سرش راامنیت خم کرد وهالیویچ دوباره به حرف آمد.
«برای همین منظور،ویژه اعلیحضرت، لطفاً اجازه بدیدقرن یه کاری انجام بدم.»
«اجازه. منظورت چیه؟»
«چه کسی شوالیههای مقدسیپیشگوییه رو که از حومهترسناکی محافظت میکردن به نویهکان فرستاد؟»
«چرا اینو میپرسی؟»
«ما به گردنهاشون نیاز داریم.»
«چی؟»
«میخوام تقدیمشون کنم به زیک.»
«برای شوخی بودن زیادی وحشتناکه.»
«تقریباً میتونم حدس بزنم کارطول کیه. نمیخوام آدمای بیگناه روبار بکشم. اعلیحضرت، لطفاً حرف بزنید.»
«نمیفهمم چی داره میگذره.»
«زیک یه جنگجوی واقعیه. قبل از اینکه از روحانیون عالیرتبه و بوروکراتیکِفرستاده دفتر امپراتور مقدس ناامید بشه، باید قانعش کنیم که ما طرف عدالتیم.جنگجو اگه این فرصت رو از دست بدیم، زیک برای همیشه ترکمون میکنه.»
کادنزا تمام اتفاقاتی را کهزیک برای زیک و در نویهکان افتادهگزارشش بود، برای امپراتور مقدس تعریف کرد.
البته، داستان او کاملاً باطول چیزی که چند کاردینال وبار پالادین عالیرتبه گفته بودند فرق داشت.
امپراتور مقدس بعدقهرمان از شنیدن کل ماجرا،۶۶۶ آرام سر تکان داد.
«میدونم داری درباره چی حرف میزنی. سه نفرترسناکی بودن که اون کار رو هدایت کردن. کاردینالچنین رور و دو پالادینی که بهش خدمت میکنن.»
«همینطور همنگران فکر میکردم.بگو بسیار خب.»
«واقعاً قصد داری بکشیشون؟»
کادنزا باخداوند چهرهای مصممویژه سر تکان داد.
«شوالیههای زودیاک، دوازده صورت فلکی هستن که ازترسناکی سونگهوانگچونگ محافظت میکنن. اونا شهابسنگهایی هستن که میتوننچنین به خاطر عدالت هر چیزی رو از بین ببرن.»
او مؤدبانه ادای احترام کرد و کاخاون موقت امپراتوری را ترک کرد. اوریدون نیزواقعیت با قدمهایی تند به دنبال همراهش رفت.
امپراتور مقدس تاویژه مدتها به رفتن کادنزاقرن و اوریدون خیره ماند.
«پروردگارا، لطفاً فقط یهویژه کلمه حرف بزن. روحمقرن بهزودی شفا پیدا میکنه.»
او دستهایش را در هم گرهکوتاهی کرد و سرش را پایین انداخت،فرستاده اما باز هم نتوانست چیزی بشنود.
درست مثل هشتاد سال گذشته.
یک دوراهی ظاهر شد.
زیک یکی پس ازویژه دیگری به دو مسیرقرن پیش رویش نگاه کرد.
مسیر شمالخودِ شرقی بهپیشگوییه سمت قلعه زوریکس.
و مسیرنگران جنوب شرقی بهزیک سمت قلعه آکوما.
معاون شهردار، سگتسو، در نهایت چیزی۶۶۶ نگفت. آنها فقط یک جمله راافتاده تکرار میکردند: «بیایید با اعلیحضرت ملاقات کنیم.»
بدون اینکه چیزی دربارهشانویژه بداند، هیچ کاری درقرن قلعه آکوما از دستش برنمیآمد.
او برای لحظهایوجود به ملاقات خواهر وحرفهای برادرهای کوچکترش فکر کرد.
با این حال، نمیتوانست فقط به خاطراون اینکه میخواست برادر کوچکترش را ببیند، قلعه زوریکسداره را رها کند و به قلعه آکوما برود.
نگاهی بهقهرمان سمت قلعهفرستاده زوریکس انداخت.
سپس دوبارهخداوند به قلعهویژه آکوما نگاه کرد.
اجساد بیشمار پالادینهاوجود هنوز هم درکوتاهی خوابهایش ظاهر میشدند.
اگر همینطور به قلعهبگو زوریکس میرفتند، چه کسی میتوانستبیدار از شرافت آنها محافظت کند؟
«هنوزم داری غصه میخوری؟»
«بله، دئوس.»
«پس حداقلخودِ شکنجهشون کنیم تاناله بفهمیم قضیه چیه؟»
سگتسو خندهنگران خشکی سربگو داد و گفت:
«هاها، عجب شوخیای...»
«شوخی؟ اون دیگه چیه؟ تخصص اصلی این بدنقرن شکنجهست. لذت زجر دادن آدمای ضعیف و مجبوراولین کردنشون به فاش کردن رازهاشون، بهترین حس دنیاست.»
«مهم نیست چقدر میخواید دوک زیک روحرفهای فقط برای خودتون نگه دارید، نباید با۶۶۶ سونگهوانگچونگ درگیر بشید و شکاف ایجاد کنید.»
«پیدا کردننگران حقیقت کجاشبگو میتونه مشکلساز بشه؟»
«واقعاً بهتون حسودی میکنم.فرستاده چون میتونید به همهچیزچنین اینقدر ساده نگاه کنید.»
«شاید توخداوند زیادی قضیهویژه رو پیچیده میکنی.»
در حالی که این دو نفر در حالترسناکی بحث بودند، زیک روی صندلی کنار کالسکهچی نشستهچنین بود و به نوبت به دو مسیر نگاه میکرد.
در همان لحظه، دو شوالیه که چهاراون اسب به همراه داشتند، دیده شدند کهواقعیت با سرعت بالا از سمت آکوما میتاختند.
ابری از گرد و خاک از افققرن بلند شد و بهسرعت تا فاصلهای کهقدیس میشد چهرهها را تشخیص داد، نزدیک شد.
اسکاتول پنجرهخداوند کالسکه را بازفرستاده کرد و گفت:
«کادنزا و اوریدون هستن.»
دئوس سرش را کج کرد.
«مگه نرفته بودید آکوما؟»
صدای سم اسبها غوغای بلندیفرستاده به پا کرد و سپس،فقط کادنزا با زیک احوالپرسی کرد.
«بازدیدتون ازخودِ نویهکان چطورپیشگوییه پیش رفت؟»
چهره زیکنگران در هم رفتزیک و تاریک شد.
دئوس پنجره کالسکهویژه را باز کرد وقرن سرش را بیرون آورد.
«وقتی خودت جوابشقهرمان رو میدونی چراطول میپرسی؟ کاملاً واضحه.»
«اونجا هم نابود شده؟»
«نمیدونم، شاید اگه کل کوهستان رو بگردی، بتونی حداقلبیدار یه دونه زنده پیدا کنی. ولی در وهله اول،دیدمش حتی یه انسان هم نزدیک نویهکان باقی نمونده بود.»
زیک باقهرمان چهرهای جدی بهطول کادنزا نگاه کرد.
«آقای کادنزا.»
«قیافهت که اصلاًوجود خوب نیست. به نظرحرفهای میاد خیلی درد داری.»
«آقای کادنزا، شماامنیت تو کاخ امپراتوریهالیویچ مقام بالایی دارین، درسته؟»
«شوالیههای زودیاک یه یگان تحت فرمان مستقیم اعلیحضرت امپراتور مقدس هستن. باافتاده این حال، حتی اگه مقاممون بالا باشه، نمیتونیم خودسرانه دستور بدیم. مااوضاع فقط به یه چیز خدمت میکنیم: پروردگار. عدالت اون همهچیز رو تعیین میکنه.»
«اینکه پالادینهای خارجیقهرمان رو برگردوندین بهطول نویهکان، عدالت بود؟»
«نه.»
«پس لطفاً بهمامنیت بگین. کی اینهالیویچ دستور رو داد؟»
کادنزا بلافاصله جوابویژه نداد و به چشمانقرن مصمم زیک خیره شد.
«اگه بفهمیخداوند کار کی بوده،فرستاده میخوای چیکار کنی؟»
«من...»
دئوس پرید وسط حرفش.
«معلومه دیگه، بایدویژه تیکهتیکهش کنیم و۶۶۶ باهاش کوفته درست کنیم.»
کادنزا حرف دئوسقهرمان رو نادیده گرفت و۶۶۶ دوباره از زیک پرسید.
«تعریف تو چیه؟ زیک. نظرت چیه؟ میتونیحرفهای کسی رو که شرور میدونی از دم تیغقرن بگذرونی، حتی اگه اون شخص یه انسان باشه؟»
هیچ تزلزلینگران تو چشمهایبگو زیک نبود.
«گردنش روقهرمان میزنم. اگهفرستاده واقعاً شرور باشه!»
«بعضیها میگنخداوند خیر وویژه شر نسبیه.»
«اینکه صدها نفر جونشون رو الکی ازحرفهای دست بدن، تحت هیچ شرایطی نمیتونه یه۶۶۶ خیر نسبی باشه. این یه شر مطلقه.»
کادنزا چشماشنگران رو بست وزیک دوباره باز کرد.
«کاردینال لولوا و دوفرستاده تا از معبدیهای ارشد.چنین این کار اونا بود.»
سگتسو با تعجب فریاد زد.
«کادنزا! چرا اون...»
«اونا حتی با استانداردهای منم شرورن. ارتش ارزشمند خدا رو فقط به خاطر اینکه آبروشونداره رفته بود، دوباره فرستادن تو اون مناطق خطرناک. با اینکه احتمال زنده برنگشتنشون خیلی بیشتر بود.میدونید این کار چه نفعی برای بشریت ما، برای گوسفندان گمشدهی خدا داشت؟ من که واقعاً نمیفهمم.»
معاون شهردارقهرمان سرش روفرستاده پایین انداخت.
اون تصمیم گرفته بود این موضوع رو مخفی نگهچنین داره چون میخواست از امپراتور مقدس محافظت کنه، اماقهرمانی در جواب حرفهای سنگین کادنزا هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
با اینکه جوون و توانمند بود، اما مردیترسناکی بود که تو چارچوب قدرت گیر کرده بود. چارهایفقط نداشت جز اینکه سیاسی فکر کنه و تصمیم بگیره.
و چون این حرفها از زبون یهاون شوالیه زودیاک که از نظر سیاسی بانفوذتر وداره قدرتمندتر بود زده میشد، وزن خیلی بیشتری داشت.
کادنزا گفت:
«ارادهی خدا بر اینه که شر نابود۶۶۶ بشه. حتی اگه اون شر یه انسانشخص باشه، هیچ استثنایی وجود نداره. مگه نه؟ زیک.»
«کاردینال لولوا. میرم دیدنش.»
زیک مشتهاش رو گره کرد.
همون موقع، کادنزا کیسهای روطول که به پهلوی اسب بسته شدهاتفاق بود باز کرد و برش گردوند.
«نیازی به این کار نیست. دلیلیطول که من و سر اوریدون رفتیم بهافتاده قلعه آکوما، نابود کردن همون شر بود.»
سه تاخودِ سر بریدهپیشگوییه افتادن رو زمین.
خونشون هنوز تازه بود و چشماشونهالیویچ طوری از حدقه بیرون زده بود کهاما انگار اصلاً نفهمیده بودن چرا کشته شدن.
زیک به اون سهفرستاده نفری که رو زمینچنین افتاده بودن نگاه کرد.
نیازی نبود هویتشون روویژه بپرسه. اونا لولوا وقرن دو تا شوالیهش بودن.
یهو زد زیر گریه.
«آقای کادنزا.»
«بله.»
«آیا ما جنگجوهاقهرمان داریم تو مسیرطول درستی قدم برمیداریم؟»
«البته.»
«ممنونم.»
«خواهش میکنم. تو هنوز جوونی. الان تواناییهای خیلی بیشتری نسبت به من داری، اما هنوز خامی. گذشته از اون، تو فقط یه قهرمان رتبه B هستی. اگه با یه مقام عالیرتبه مثل کاردینال دربیفتی، دودش تو چشم خانوادهت هم میره.»
«پس خود آقای کادنزا...»
«مسئلهی مهمی نیست. خب، آقایناله زیک، برگردیم به قلعه زوریکس؟قهرمان مگه کارمون اونجا هنوز تموم نشده؟»
«چرا!»
زیک به نشانهی احترامفرستاده عمیقاً در برابر کادنزاچنین و اوریدون تعظیم کرد.
اگه میگفتم حالمقهرمان کاملاً جا اومده،طول دروغ گفته بودم.
اما با این حال،پیشگوییه حس میکردم بالاخره میتونمترسناکی این قضیه رو تموم کنم.
سگتسو از اونجا یهبگو اسب قرض گرفت و بهبیدار سمت قلعه آکوما راه افتاد.
اون چند بار ازفرستاده زیک و دو تاچنین پالادین دیگه تشکر کرد.
زیک هم از سگتسو تشکر کرد. به۶۶۶ لطف اون، تونسته بودیم از سرنوشت آخرینشخص شوالیههای مقدس تو حومه نویهکان باخبر بشیم.
رسیدن به قلعهوجود زوریکس با کالسکه حدودحرفهای ده روز طول میکشید.
البته این درامنیت صورتی بود کههالیویچ وضعیت جادهها عالی باشه.
از همون روز اول،فرستاده زیک و شوالیههای زودیاکچنین با هیولاهای بیشماری روبرو شدن.
با پشتیبانی اسکاتول، سادیموس وفرستاده لاخه، این سه جنگجو یکی پسبار از دیگری هیولاها رو شکست دادن.
از اونایی که مثل اژدهاناله قدرتمند بودن تا اونایی کهقهرمان مثل حشرات گلهای حمله میکردن.
زیک تو مبارزه بابگو انواع و اقسام هیولاهاهالهاش تجربهی زیادی به دست آورد.
کادنزا با دیدنویژه این وضعیتِ زیک۶۶۶ حتی بیشتر تعجب کرد.
رشد زیک رو نمیشد فقطفرستاده با به دست آوردن هالهفقط و افزایش قدرت جنگیش توضیح داد.
آموزشهای اسکاتول و تجربههایی که جمع کرده بود باعثخداوند پیشرفت انفجاری تو تواناییهاش شده بود، اما سطح فعلیبار رشدش به طرز بینهایتی از پیشبینیها فراتر رفته بود.
کادنزا همین چندامنیت وقت پیش تجربهی مبارزهاون با زیک رو داشت.
اما زیکِقهرمان امروز، دیگه اونطول آدم قبلی نبود.
عصرِ بعدخداوند از یهویژه نبرد سخت.
هیولاهایی رو که میشد بهناله عنوان غذا خورد جدا کردیم وویژه گوشتشون رو روی آتیش آویزون کردیم.
اینکه زیک از هاله استفاده میکردهالیویچ یا به عنوان کاندیدای شوالیههای زودیاک انتخاباما شده بود، برای دئوس اهمیت چندانی نداشت.
چون ارزش واقعیویژه زیک تو اینجور۶۶۶ مواقع معلوم میشد.
«سیر کوهی پیداقهرمان کردم. گوشتِ امروزطول خیلی خوشمزه میشه.»
«اون دیگه چیه؟ میخوای بخوریش؟»
«یه جور ادویهست. اگه تو سس سویا بخوابونیمشهالهاش طعمش بهتر میشه، اما پیچیدن گوشت توش وچشمای کباب کردنش هم حسابی طعمش رو لذیذ میکنه.»
«امتحانش کن.قهرمان میدم یهفرستاده کم بچشی.»
یولگئوم باخداوند آرنج بهویژه پهلوی دئوس زد.
«همین کارو بکن، منم میخوام.ناله همیشه بهت گفتم با کسیقهرمان که برات آشپزی میکنه خوشرفتار باش.»
دئوس غر زد: «ولیبگو این زنهی مزاحم نمیخواد برهبیدار خونهاش؟ مگه سرت شلوغ نیست؟»
«هر وقت بتونم کارام رو انجام میدم. بهچنین هر حال، تنها کاری که باید بکنم اینهجنگجو که به اسناد نگاه کنم، مُهرشون بزنم و تمام.»
«حرف زدنتخداوند شبیه اینویژه مقامات عالیرتبهی دولتیه.»
«خیلی هم باهاشون فرقی ندارم.»