چپتر 18: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۴. پذیرش یک درخواست (۵)
سولوس پرسید: «آخهراهنماییتون از کجا همچیناحتیاط داستانی به گوشتون خورده؟»
«چند تا جوون که با یه واگن تجاری سفربیخیال میکردن، تو یه میخانه داشتن با هم گپ میزدن وبقیه حرفاشون دهن به دهن چرخید تا رسید به گوش من.»
در واقع داشتند درباره خودشان حرف میزدند، اماشده چون میدانستند پسر سولوس، یعنی باریوس، آنجا حضورنباشه ندارد، با اعتماد به نفس کامل لاف میزدند.
«الکس، بیا بریم یه جایخاندان دیگه. حالا که اینجا نشد، میریمدستکشهایش سراغ یکی دیگه. خاندان هالیپاین کجاست؟»
الکس گفت: «راهنماییتون میکنم.»
الکس با دستکشهایش با احتیاط تکتک جواهراتبیاری را جمع کرد و عمداً یکی را انداختنگه تا قل بخورد و بیفتد جلوی پای سولوس.
باارزشترین جواهری که الکس داشت، الماسی بهساخته اندازه بند انگشت شست بود که به نظرآبی میرسید خودش به تنهایی هزار سکه طلا میارزید.
الکس گفت: «عذر میخوام.»
الماس راگفت برداشت ومیکنم برگرداند داخل کیسه.
سولوس که دیگر نتوانست خودش را کنترلبیاری کند، بالاخره به حرف آمد: «یه سپر...خوب بر حسب اتفاق، اخیراً یکی به دستم رسیده.»
«سپر؟ پساتفاق از فلسدستم ساخته شده؟»
«دقیقاً.»
«من روی رنگراهنماییتون خیلی حساسم. اگهاحتیاط آبی نباشه، نمیخرم.»
«منظورتون فلساژدهای اژدهای آبیه؟اون خب اون...»
«اگه میتونی گیراخیراً بیاری، میخرم. اگهفلس نه که بیخیال.»
دئوس این را گفتیکی و به الکس اصرارگفت کرد که عجله کند.
«جواهرات رو خوب نگه دار.دستکشهایش باید سریع بریم سراغ بقیه خاندانها،عمداً قبل از اینکه همهچیزشون فروش بره.»
سولوس در حالی که میدید جواهراتگیر دارند از چنگش میپرند، به سختیاصرار تلاش کرد تا اعصابش را کنترل کند.
خاندانهای اشرافی قدیمی، به خاطر حفظفلس ظاهر، معمولاً وضعیت مالی خیلی بدتریخیلی نسبت به چیزی که نشان میدادند، داشتند.
همهچیز بهمیریم غرور ویکی آبرو ختم میشد.
خاندان هالیپاین هم یکی از همیناحتیاط خاندانهای اشرافی بود که فقط شوالیههاانداخت و جادوگران ردهبالا را استخدام میکرد.
آنها چند کشتی هوایی داشتندمیتونی و اخیراً، یکی از آنهادئوس به خاطر آتشسوزی سقوط کرده بود.
به دست آوردن مایعات ورسیده بقایای اژدها خوب بود، اما تبدیلرنگ کردنشان به سلاح، هزینه هنگفتی میطلبید.
فقط آهنگرهای کوتولهسراغ جرئت میکردند روی بدنکجاست یک اژدها کار کنند.
با کمی پول بیشتر، میتوانستنددستکشهایش تمام بقایای اژدهایی که داشتندکرد را به سلاح تبدیل کنند.
این فکر باعث شد مشتریهایی کهگیر الان جلویش ایستاده بودند، بیشتر شبیهاصرار یک فرصت طلایی به نظر برسند.
دادن یک یادگار اژدهادستم به یک قهرمان قراردادی، آنهادقیقاً را تبدیل به رقیب نمیکرد.
سولوس گفت:میریم «صبر کنید. چراخاندان اینقدر عجله دارید؟»
«فقط ازگفت تلف کردنمیکنم وقت بدم میاد.»
«سپر اژدهای آبی؟آبیه میتونم گیر بیارم.گیر اما زمان میبره...»
«اگه تو فکر اینی که بریفلس از جای دیگه بخری و بیاری،خیلی بیخیال شو. خودمون مستقیم بریم سراغشون سریعتره.»
«نه، بحث این نیست.یکی همین الان چند تاگفت فلس خام پیش خودم دارم.»
«واقعاً؟ پس اینطوری که خیلیدستکشهایش سریعتره. هزینه پردازش رو کم میکنمعمداً و همونطوری خام ازت میخرم، چطوره؟»
«پردازش کردناژدهای فلس اژدها اصلاًمیتونی کار راحتی نیست.»
دئوس بهاتفاق حرف سولوسدستم پوزخند زد.
«نگران نباش. هرسراغ چی باشه کار منکجاست خرید و فروش سلاحه.»
سولوس با شنیدنراهنماییتون این حرف، به زورتکتک لبخندی روی لبهایش نشاند.
در واقع، دئوس شبیه یک تاجرگیر ردهپایین به نظر میرسید و حالااصرار کاملاً روشن بود که یکی از همانهاست.
قهرمانهای قراردادی و تازهبهدورانرسیدهها.
این داستانی بودسراغ که جذابیت خاصهالیپاین خودش را داشت.
«بسیار خب، همین کار رو میکنیم. اما انتظار تخفیف نداشته باشید. یادگارهای اژدها ارزش خاصجلوی خودشون رو دارن. همونطور که کسی روی یه تابلوی نقاشی بر اساس قیمت رنگ و بومشسکه قیمت نمیذاره، ما هم فلس اژدها رو فقط به کسایی میفروشیم که ارزشش رو درک کنن.»
«نکنه جنسشاژدهای ایرادی داره؟ چرامیتونی اینقدر صغریکبری میچینی؟»
«منظورتون چیه؟»
«اگه جنس دردسرسازیه، ما نیستیم.»
«نه، اصلاً اینطور نیست. فقطدستکشهایش یه لحظه صبر کنید، یه قیمتعمداً منصفانه تعیین میکنیم که خودتون ببینید.»
سولوس سریع یکی از خدمتکارهامیتونی را صدا زد و دستوراتیدئوس را در گوشش زمزمه کرد.
بعد از رفتن خدمتکار، سولوس برایفلس هر سه نفر چای آورد وخیلی سر صحبتهای مختلفی را باز کرد.
با این حال، بین آن سه نفر، فقط زکه ازمیکنم روی وجدان و ادب جوابش را میداد، در حالی کهبیفتد دو نفر دیگر خیلی بیخیال و سرسری با قضیه برخورد میکردند.
به اندازه نوشیدن یک فنجان چای زمانتکتک گذشت و خدمتکار با سینیای که بابیفتد پارچه ابریشمی مشکی پوشانده شده بود، برگشت.
فلسهای اژدها معمولاًآبیه به اندازه کف دستبیاری یک آدم بالغ بودند.
سینی به اندازهای بزرگ بود که دو نفر بتواننددقیقاً در آن غذا بخورند، اما خدمتکار طوری آن رامنظورتون بدون زحمت حمل میکرد که انگار هیچ وزنی نداشت.
خدمتکار سینی را روییکی میز اتاق پذیرایی گذاشت وراهنماییتون چند قدم به عقب رفت.
سولوس در حالی که به گروهاحتیاط نگاه میکرد، گفت: «قبل از اینکهانداخت این جنس رو ببینید، باید قسم بخورید.»
«قسم؟»
«اگه این خبر بپیچه که خاندان ما مواد اولیه ساخت سلاحهای اژدهاخیلی رو داره، مردم از همهجا میریزن اینجا و مزاحممون میشن. نباید اینبیاری شایعه رو پخش کنید که فلسهای اژدها رو از خاندان ما گرفتید.»
«برای ما که مشکلی نیست. جنگجوی ما هم، البته به استثنایدستکشهایش اون یکی رفیقمون، بدش نمیاد که رقیبهای کمتری با تجهیزات اژدهاپای داشته باشه. اما خب، شایعات خیلی زود پخش میشن، مگه نه؟»
«شایعات ساده اگه همهجا پخش بشن مشکلیتکتک نیست. خاندان ما همین الانش هم بابیفتد چیزهای خیلی بزرگتر از اینها گره خورده.»
«باشه، میفهمم چی میگی.»
«از اونجایی که شما یه شرکت تجاری رو میچرخونید، سریعتره کهرنگ یه قرارداد بنویسیم. اگه به کسی بگید که فلسهای اژدها رو ازگیر ما خریدید، باید سه برابر مبلغ معامله رو به عنوان غرامت بپردازید.»
«فهمیدم. الکس،میریم اون قراردادیکی رو تنظیم کن.»
«چشم، ارباب.»
در حالی که الکس داشتمیتونی قرارداد را آماده میکرد، سولوسدئوس پارچه ابریشمی را کنار زد.
با دیدن آناخیراً منظره، دئوس نفس کوتاهیساخته از سر تعجب کشید.
آن قطعه واقعاً یک فلس اژدهاهالیپاین بود، تا حدودی پردازش شده واحتیاط تقریباً آماده برای نصب روی یک سپر.
«معامله کنیم؟ همونطور کهمیکنم قبلاً گفتم، ارزش یادگارجواهرات اژدها فقط به کاربردش نیست.»
«چه قیمتی مد نظرته؟»
«صد سکهاتفاق طلا. برایدستم هر دونهاش.»
یک سکه طلاسراغ معادل درآمد شش ماهکجاست یک آدم عادی بود.
مقامات ارشدی که همردهی اشرافدستکشهایش یک شهر بودند، سالانه حدودکرد بیست سکه طلا حقوق میگرفتند.
این مبلغ پنج برابر آن مقدارگیر بود، پولی که آدمهای عادی دراصرار کل عمرشان هم خوابش را نمیدیدند.
«باشه، ششاتفاق تا میخریم.دستم الکس، حساب کن.»
«چشم، ارباب.»
طبیعتاً ششصد تاراهنماییتون سکه طلا با خودشانتکتک اینطرف و آنطرف نمیبردند.
برای همین الکس یکاون مشت جواهرات بیرون کشیدمیخرم تا ارزششان را حساب کند.
سولوس یکاتفاق ارزیاب جواهردستم خبر کرد.
بعد از یک چانهزنی نسبتاًخاندان خستهکننده و روی اعصاب، روی ارزشیدستکشهایش معادل ششصد سکه طلا توافق کردند.
تقریباً با یکدهمراهنماییتون جواهراتشان توانستند ششاحتیاط تا فلس اژدها بخرند.
بعد از خرید،آبیه گروه ما سریع ازبیاری عمارت هالیپاین زد بیرون.
برای زیک، تمام اتفاقاتی کهرسیده داخل دیوارهای عمارت هالیپاین افتادهروی بود، شبیه یک خواب بود.
او خانواده هالیپاین را میشناخت؛ یکیهالیپاین از معروفترین خاندانهای جنگجو در قاره هورساتکتک که قدرتش با یک دوکنشین برابری میکرد.
هویت دئوس برایش تبدیل به یک معمای بزرگ شده بود؛ کسی کهانداخت با رئیس چنین خاندانی در شرایط برابر معامله میکرد و همین چندشست وقت پیش هم یک اژدها را در قلعه جوریکس شکست داده بود.
همین که فقط با خدمتکارش، الکس،گیر جلوی یک اژدها ایستاده بود، بهاصرار اندازه کافی عجیب و غریب بود.
«کنجکاوی...؟»
«خیلی سوال تو سرته، نه؟»
«بله.»
«با همون کنجکاویتآبیه زندگی کن. زیادگیر دونستن فقط دردسر داره.»
«بله، حق با شماست.»
زیک درمیریم تأیید حرفهای دئوسخاندان سر تکان داد.
پسر یک جنگجوی رتبه F که خودش حتی به رتبه C هم نرسیده بود، با یک همراه رتبه D آشنا شده بود.
آدم باید قدرآبیه شانس خوبی که دربیاری خانهاش را میزند بداند.
زیاد گیر دادن به اینکه اینفلس شانس از کجا آمده، ممکن است آنحساسم خوششانسی را به یک بدبختی تبدیل کند.
این بارمیریم الکس به حرفخاندان آمد: «حالا فهمیدم.»
«چیو فهمیدی؟»
«اینکه فلس اژدهایآبیه آبی به عنوانگیر مدرک استفاده میشه.»
«آهان، اون قضیه؟»
«ما به خاطر همونیکی قضیه این همه راه روراهنماییتون تا اینجا اومدیم، مگه نه؟»
«طوری حرف میزنی انگار یه رازاحتیاط بزرگ رو کشف کردی، در حالیانداخت که از همون اول تابلو بود.»
«فقط میخواستم برای یکاون بار هم که شده،میخرم نقش اصلی مکالمه باشم.»
«چرت و پرت گفتن بسه. بیاینفلس برگردیم به همون تیپ گداگشنهمون. اونخیلی هالیپاینها احتمالاً همین الانش هم افتادن دنبالمون.»
«دقیقاً. پس باسراغ تمام سرعت به سمتکجاست قلعه جوریکس فرار کنیم؟»
«حواست به زیک باشه.»
«نگران نباشید.اژدهای هر چی نباشهمیتونی من یک خدمتکارم.»
آن سه نفر چند روز دیگرفلس هم اسبسواری کردند تا اینکه بالاخرهخیلی به هتلشان در قلعه جوریکس برگشتند.
به محض رسیدن، یولگئوم طوریخاندان ظاهر شد که انگار تماممیکنم این مدت منتظرشان بوده است.
زیک از ظاهر شدن ناگهانیدستکشهایش این زن زیبای مو بلوندکرد از وسط هوا، خشکش زد.
«ایشون کی...؟»
«بهت چی گفتم؟»
«اینکه زیاد دونستن دردسر داره.»
«به مرور زمان همهچیز روشندستکشهایش میشه، پس فعلاً فقط چیزیکرد که میبینی رو قبول کن.»
«چشم، ارباب دئوس.»
وقتی دئوس فلسهای اژدهادستم را روی میز عسلیشده پخش کرد، زیک آرام گرفت.
«نظرت چیه؟»
با بررسیگفت فلسها، چهره یولگئومدستکشهایش در هم رفت.
چه این فلسها متعلق به اژدهایی بود که در حال حاضراین دنبالش میگشتند و چه متعلق به اژدهایی که مدتها پیش مرده بود،همهچیزشون در هر صورت اینها بقایای جسد یکی از همنوعانش به حساب میآمد.
یولگئوم فلسها را یکییکیدستم برداشت و به آرامیشده روی سطحشان دست کشید.
«فلسهای اژدها با الگوهایییکی رشد میکنن که مختص آبوهواراهنماییتون و نوسانات مانای همون ساله.»
«مثل حلقههای تنه درخت.»
«آره، شبیه همونه.»
«خب که چی؟»
«این یکی ۵۲۱ سالیکی پیش به دنیا اومده.گفت سال مرگش هم... همین امساله.»
«همین امسال؟ مگهراهنماییتون اژدهای آبی دیگهای همتکتک هست که مرده باشه؟»
«نه، نیست.»
«بینگو.»
دئوس بامیریم نگاهی پیروزمندانه بهخاندان الکس، بشکنی زد.
اما درگفت همان لحظه،میکنم یولگئوم ضدحال زد:
«اما این اون نیست.»
«چرا نیست؟»
«۴۲ سال پیش، در دوران قحطی بزرگ، اینگفت اژدها دور از دره یاقوت کبود بوده وکرد اون نشانهها رو نداره. اینها فلسهای یک اژدهای دیگهست.»
این حرف یولگئومراهنماییتون فقط گیجی ماجرااحتیاط را بیشتر کرد.
«اما خودتاژدهای گفتی هیچ اژدهایمیتونی دیگهای امسال نمرده؟»
«درسته، حداقلاتفاق تا جاییدستم که من میدونم.»
«منظورت چیه؟»
«یعنی داره یه اتفاقاتیمیکنم برای اژدهایان میافته، اونم توجمع جاهایی که من ازشون بیخبرم.»
یولگئوم با انداختن فلس، چهرهاش در همبیاری رفت و غمگین شد. او بدون هیچخوب حرف دیگری، در بُعدی دیگر ناپدید شد.
دئوس به شبح دردستم حال محو شدن اوشده نگاه کرد و گفت:
«میتونم اینمیریم فلس رویکی برای خودم بردارم؟»
هیچ جوابیگفت نیامد و دئوسدستکشهایش از الکس پرسید:
«این یعنیاژدهای میتونم برشاون دارم، نه؟»
«فکر کنم سکوت علامت رضایته.»
«پس بیا بدیم باهاش یه سپرهالیپاین بسازن. دومفورج حتماً میتونه یه چیز بهتکتک درد بخور از توش دربیاره، مگه نه؟»
«شما که رابطهتون رو باهاشون قطعاحتیاط کردین، با این حال اینقدر راحت ازشونبخورد کار میکشین؟ درست مثل همون قضیه کالبروس.»
«شاید از وظایفمآبیه استعفا داده باشم، امابیاری هیچوقت از حقوقم نگذشتم.»
«بله، همینطوره... متوجهم.»
«خوبه. سریع بفرستش براشون.»
«خودم شخصاًگفت برم پیششون؟ گفتیددستکشهایش یه سپر، درسته؟»
«آره. اگه بتونه خودش به صورتگیر خودکار حملات رو دفع کنه کهاصرار چه بهتر. خودت که تواناییهاش رو میدونی.»
«اون آپشناتفاق رو همدستم بهش اضافه میکنم.»
الکس هر شش فلس راخاندان توی جیبش گذاشت و بامیکنم عجله از هتل بیرون رفت.
زیک که به این دودستکشهایش نفر و کارهای عجیبشان نگاه میکرد،عمداً فقط توانست با خودش تکرار کند:
«من اصلاًاژدهای کنجکاو نیستم.اون اصلاً کنجکاو نیستم.»
سپس دئوساتفاق به سمتدستم او برگشت.
«برو خونه.میریم خواهر ویکی برادرت حتماً منتظرتن.»
«آه! چشم، ارباب دئوس.»
دئوس جیبهایش را گشت و فقط دو تا سکه نقرهدئوس پیدا کرد؛ چون الکس تمام پولهایشان را مدیریت میکرد. اوخاندانها یکی از سکهها را به سمت زیک پرتاب کرد و گفت:
«خیلی وقته ندیدیشون، نه؟دستم یه چیز شیرین برایشده خواهر و برادرت بخر.»
«ممنونم، ارباب دئوس!»
زیک با لبخندی گشادمیکنم و درخشان، مثل تیرجواهرات از هتل بیرون پرید.
بعد از رفتن بقیه، دئوسمیتونی به مبل تکیه داد ودئوس به بیرون از پنجره خیره شد.