چپتر 168: دیدن شمشیر شیطانی (۳)
0همین که داشتیم بهبرای قلعه میرسیدیم، کاتران یهبیاین پیشنهادی به زکه داد.
«شاید خیلی خفن نباشه، ولی نظرتشنید چیه دور و بر دلال اسلحهها یهفرستادم گشتی بزنیم و زاغسیاهشون رو چوب بزنیم؟»
«فکر خوبیه. بالاخره یهتیم روزی باید با این آدمایفرستاد قدکوتاه و زغالی روبهرو بشم.»
«من یه اتاق نزدیک اسلحهفروشیغیرمنتظره پیدا میکنم. زکه، تو فعلاًچهل برو تو خوابگاهت یکم استراحت کن.»
کاتران جلوی مسافرخونه از زکه جدالطفاً شد و یه راست رفت سمتمنم همون کوچهای که دلال اسلحه توش بود.
اما اونجا بانابودی یه آدم کاملاًشنید غیرمنتظره روبهرو شد.
«هدرون؟»
«ارباب جوان!»
یه مرد چهل و خردهایاینجام ساله که زره تنش بود،کنم به کاتران ادای احترام کرد.
اون یکی از شوالیههای خانواده هالیگامشنید بود. خودش یه دورگه و کاپیتانجنگی شوالیههای یه خانواده اصیل و تاریخی بود.
از طرفی معلم شمشیرزنی کاتران هم به حساب میاومدفرستاد و این دو تا رابطه خاصی با هم داشتن؛مثل چیزی شبیه به رابطه پدر و پسری یا برادرای بزرگتر.
«هدرون! تو اینجا چیکار میکنی؟»
«اومدم شما رو ببینم، ارباب. اربابلطفاً بزرگ تا خبر نابودی تیم اعزامیمنم رو شنید، با عجله منو فرستاد اینجا.»
«آها! من بردههای جنگی رو فرستادمشنید برگردن که یه وقت نگران نشید،جنگی ولی مثل اینکه هنوز به خانواده نرسیدن.»
«تو راه دیدمشون، برای همیناعزامی اینجام. ارباب، لطفاً دنبالم بیاین. بایدبردههای شما رو به یکی معرفی کنم.»
«کی؟ راستش منم تنها نیستم.»
«میدونم.»
«میدونی؟»
«منظورتون قهرمان سیاهه؟»
«از کجا فهمیدی؟»
«ارباب، قصد داریندیدمشون دودمان خانواده هالیگاملطفاً رو به باد بدین؟»
«اون اصلاً شبیه شایعاتش نیست.»
«حتی اگه اینطورنابودی هم باشه! هووف، بهعجله هر حال، دنبالم بیاین.»
هدرون، کاتران رو بهکاملاً یه میخانه تو یهجوان کوچه پسکوچهی تاریک برد.
هر چی کاتراندیدمشون جلوتر میرفت، حسلطفاً عجیبتری بهش دست میداد.
هر چی کوچه باریکترتیم و تاریکتر میشد، حضورمنو آدمهای بیشتری حس میشد.
هاله و نیتشون رو مخفی کرده بودن، امامنو تعداد کسایی که تو تاریکی کوچه قایم شدهنگران بودن اونقدر زیاد بود که دیگه نمیشد نادیدهشون گرفت.
همهشون آدمایاونجا به شدتکاملاً ماهری بودن.
در حدی که حتی قهرمان رتبه G یعنی کاتران هم نمیتونست به این راحتیها حضورشون رو تشخیص بده.
هدرون به کاتراننابودی که داشت اطرافشنید رو نگاه میکرد گفت:
«قویترین گروه شوالیههای قاره خوزه.»
«شوالیه زودیاک!»
وقتی در اون میخانهی دربوداغوناینجام باز شد، شش تا پالادینکنم با زرههای نقرهای اونجا بودن.
کاتران باخبر دیدنشون آب دهنشاعزامی رو قورت داد.
مخصوصاً وقتی چشمشنابودی به پسری افتاد کهعجله اون وسط نشسته بود.
پسر خندید.
خندهاش مورمورکننده بود. اسمشبرای خنده بود، ولی بیشتر بهمعرفی یه نفرت خالص شباهت داشت.
یهو پرسید: «برادرم کجاست؟»
همونطور که انتظار میرفت.
رگین ون هولی جید.
اون شوالیه جواندیدمشون کسی نبود جزلطفاً برادر کوچیکتر زکه.
کاتران وسطخبر اون میزتیم دراز نشست.
روبهروش، شش تانابودی شوالیه زودیاک زلشنید زده بودن بهش.
سمت راستِ راستآدم هم یه چهرههدرون آشنا نشسته بود.
معاون اسقف آکردیدمشون بود؛ همونی که تودنبالم تیم اعزامی حضور داشت.
معاون اسقف آکر با صدایی نیشدار به کاتران گفت: «فکر کردی نمیفهمم؟جنگی از همون اول میدونستم اون شوالیهای که زره پوشیده و کلاه کشیدهبرای سرش، جزو تیم اعزامی نیست. فقط هیچوقت فکر نمیکردم قهرمان سیاه باشه.»
کاتران با چهرهاینابودی درهم به شوالیهشنید زودیاک نگاه کرد.
کسی که اونآدم وسط نشسته بود،هدرون رگین بود؛ پالادین لئو.
یه شیر طلایی روی زره نقرهایشلطفاً حک شده بود. اما خب، حالت چهرهاشتنها اصلاً به اون زره باابهت شیری نمیخورد.
گوشه لبش یه کم میپرید.
انگار خودش همنابودی حواسش به اونشنید قیافه کجوکولهاش نبود.
میشد خشماونجا رو توکاملاً عمق چشماش دید.
همون لحظهای کهدیدمشون کاتران دیدش، اینلطفاً کلمه اومد تو ذهنش.
جنگجوی سیاه.
واقعاً برازندهی این اسم بود.
اگه قهرمان وجود داره کهغیرمنتظره از همه آدما محافظت کنه، پسخردهای زکه دقیقاً همون بود: یه قهرمان.
حتی همین الان همبرای کارش محافظت از بیش ازمعرفی دههزار نفر تو نویهکان بود.
از اون طرف، بهتیم نظر میرسید رگین هنوزم ازفرستاد یه چیزی به شدت متنفره.
شوالیهای کهخبر کنار رگین بوداعزامی به حرف اومد.
«بذار خودمو معرفی کنم.کاملاً کادنزا ون هوله رپیزیجوان هستم. شوالیه مقدس لیبرا.»
«آه! شما...»
«من از طرف شوالیهتیم زودیاک حرف میزنم. لطفاًمنو با ما همکاری میکنی؟»
«چه جور همکاریای؟»
«تو با قهرمان سیاهی، درسته؟»
«...مگه خودتونراه اینو نمیدونستینبرای که اومدین اینجا؟»
بغل دستخبر کادنزا، اوریدون نشستهاعزامی بود؛ پالادین اسکورپیو.
«نیازی نیست اینقدر گارد بگیری. چون اینجا رو مخصوص توآها آماده کردیم. اگه همینطوری کنار قهرمان سیاه بمونی، سونگهوانگچونگ تو رونرسیدن به عنوان جنگجویی که با قهرمان سیاه همکاری کرده قضاوت میکنه.»
با ایناونجا حرف، چهره کاترانغیرمنتظره تو هم رفت.
«اما اگه با ما همکاری کنی، کارات به عنوان یه نقشه مخفیانهمنم برای امپراتور مقدس در نظر گرفته میشه. اونوقت وضعیتت صد و هشتاددودمان درجه عوض میشه؛ از یه خائن تبدیل میشی به یه خدمتگزار وفادار.»
معاون اسقفخبر آکر با اخماعزامی پرید وسط حرفش:
«ولی! شاهزاده کاتران صراحتاًتیم ترور شاهزاده نویهکان رومنو رد کرد. کاملاً مشخصه که...»
اوریدون انگشتشاونجا رو گذاشتکاملاً رو لبش.
«هیس.»
«ارباب اوریدون!»
«معاون اسقف آکر. بهتیم نظر میرسه شما دچارمنو یه اشتباه اساسی شدین.»
«چه اشتباهی؟»
«تو این دنیا جایگزین برای معاونهای اسقف زیاده، ولی فقط حدود هفتاد تا جنگجوی رتبه G با خون خالص وجود داره. واقعاً فکر میکنی با ده سالی که تا روز جنگ مقدس مونده، میشه یه قهرمان غیرقابلجایگزین رو کنار گذاشت؟»
«خب...»
«اگه میتونی به جای اون باشنید ارتش ارباب شیاطین بجنگی، من باجنگی کمال میل به حرفات گوش میدم.»
معاون اسقف آکرآدم دهنش رو بست وارباب سرش رو انداخت پایین.
هیچ راهی نداشتدیدمشون که کسی بتونهلطفاً جایگزین یه قهرمان بشه.
بعدش کاتران به حرف اومد.
«راستش این دقیقاًنابودی همون چیزیه که منمعجله میخوام بگم، جناب اوریدون.»
«چی میخوای بگی؟»
«آره. آقاراه زکه... میخواین کیواینجام جایگزین اون کنین؟»
شوالیههای زودیاک...
در برابرخبر این سوالتیم دهانشان را بستند.
تمام کسانی که به اینجا آمده بودند، زیک را ازچهل قبل میشناختند. برادر کوچکترش رگین و بقیه شوالیههای مقدس، تجربهشوالیههای مبارزه در کنار زیک علیه پادشاه شیاطین در گذشته را داشتند.
زیک جنگجویی است کهبرای ده سال پیش استفادهبیاین از هاله را شروع کرد.
نسل صفر حالا یکی یکی در حالعجله بیدار کردن هالههایشان بودند. در میان نسل چهارموقت هم، افراد استثنایی هاله به دست آورده بودند.
اما هیچکسخبر نمیتوانست باتیم زیک مقایسه شود.
نه، به جز یک نفر.
«تچ، تچ.»
خندهای آرامخبر در اتاقتیم کنفرانس ساکت پیچید.
«دارین منوخبر با کیتیم جایگزین میکنین؟»
این صدای رگین بود.
«انگار تعداد طرفدارای اون برادر خوشتیپم دوباره زیادبیاین شده. این چیزیه که اصلاً نمیفهمم. چرا مردممیدونی از شرورها خوششون میاد؟ نکنه به خاطر جذابیت خطرناکشه؟»
رگین دستکشهای زرهی پوشیده بود.اعزامی انگشت اشارهاش را بالا و پایینبردههای میبرد و روی میز ضربه میزد.
«چطور؟ چرا باید جایگزینش کنم؟ چیشنید رو اشتباه متوجه شدی؟ اون طرفجنگی ما نیست. اون متحد بشریت نیست.»
«رگین! تواونجا برادر کوچیکترکاملاً زیک نیستی؟»
«درسته. برادر کوچیکتر قهرمان سیاه.»
«پس...»
«میدونی این یعنی چی؟ همونطور که قبلاً گفتم، من قرار بود برادرجنگی کوچیکتر ناجیای باشم که شیطان رو شکست داد! برادر کوچیکتر پایاندهنده، زیک وناینجام هولی بیچ! اما حالا برادر کوچیکتر قهرمان سیاهم. میفهمی این چه معنیای داره؟»
«چرا بهش اعتماد نداری؟»
«انتظار داریراه چیِ اون برادراینجام رو باور کنم؟»
«اون هنوزخبر هم دارهتیم برای مردم میجنگه!»
«شاید برای خواهرش بجنگه. اما کی اون خواهرمنو رو نابود کرد؟ کی تو این دنیا خواهرنگران زیبای من، سیگنی رو تبدیل به یک جادوگر کرد؟»
کاتران کوتاه جواب داد.
«کار شیطانه.»
رگین روی میز پرید.
تا کاتران به خودش بیاید،اعزامی رگین یقهاش را چسبیده بود.آها سرعتی فراتر از حد تصور داشت.
«وقتی هیچی نمیدونی چرتوپرت نگو. چند روزه کهجوان اون برادر خوشتیپ منو دیدی؟ بیست روز؟ یکاحترام ماه؟ این تمام چیزیه که از همهچیز میدونی؟»
«اون یه اژدهایدیدمشون واقعیه که بهلطفاً بشریت اهمیت میده.»
«انگار درخبر مورد اونتیم یکی چیزی نشنیدی.»
«رگین، تمومش کن.»
اوریدون شانه رگین را گرفت.
اما چشمان رگین برگشت. حتیاینجام اوریدون هم نتوانست در برابرکنم چشمان سفیدیگرفتهی او مقاومت کند.
در حالی که اوریدون برای عقبنشینی تردیدعجله داشت، رگین سرش را جلو برد وبرگردن پیشانیاش را محکم به پیشانی کاتران کوبید.
«کسی که خواهرم رو بهاعزامی شیطان فروخت، برادرم بود، همون زیکبردههای ون بیچ خوشتیپ! کار اون بود.»
«داری دراونجا مورد چیکاملاً حرف میزنی؟»
«باور نمیکنی؟ پس برو پیشش و مستقیمدنبالم از خودش بپرس. بپرس از مردی کهنیستم از اسم دئوس استفاده میکرد متنفره یا نه؟»
رگین یقه کاتران را ول کرد.شنید سپس او را طوری به سمت درفرستادم هل داد که انگار داشت پرتش میکرد.
قدرت وحشتناکی بود. شوالیه هجدهسالهاعزامی با وجود زره، تعادلش راآها از دست داد و تلوتلو خورد.
کاتران در حالیآدم که به دیوارهدرون تکیه داده بود، پرسید.
«دئوس؟»
«خوب به خاطرنابودی بسپارش. چون اینشنید اسم پادشاه شیاطینه.»
رگین از روی میزتیم پایین پرید و دوباره کاترانفرستاد را به بیرون هل داد.
بیرون از میخانه، کاترانکاملاً به رگین که رویجوان پلهها ایستاده بود نگاه کرد.
«گمشو، بچه.»
رگین زبان درازشنابودی را بیرون آورد وعجله به کاتران توهین کرد.
کاتران کهخبر دیگر نمیتوانستتیم تحمل کند، برگشت.
او بدوناونجا معطلی به سمتغیرمنتظره زیک راه افتاد.
هدرون، یکی از زیردستان خانواده، سعیلطفاً کرد دنبالش برود، اما شوالیههای تحتمنم فرمان شوالیه زودیاک راهش را بستند.
درست وقتی که سایهیتیم کاتران در کوچه ناپدیدمنو شد، کادنزا کنار رگین ایستاد.
«نمایش عالیای بود.»
«به نظرت شبیهآدم فیلم بازی کردنهدرون بود؟ اینکه ازش متنفرم؟»
«مهم نیست ازش متنفری یااینجام نه. اون هنوز هم نیروییهکنم که ما بهش نیاز داریم.»
«من از برادرمنابودی جلو میزنم. قبضهی شمشیرعجله آسکارون متعلق به منه.»
کادنزا به رگین نگاه کرد.
جنون.
طبیعی بودراه که چنینبرای شخصیتی پیدا کند.
او تمام اینها راتیم در حالی تجربه کرده بودفرستاد که فقط پنج سال داشت.
برادرش که یک قهرمانتیم بود، برچسب شیطان خوردمنو و از سونگهوانگچونگ طرد شد.
خواهر مغرورشاونجا به یککاملاً جادوگر تبدیل شد.
اگر آن روز در آزمایش، نرخلطفاً خون خالص رگین به ده درصد نرسیدهتنها بود، زندگی او به کلی نابود میشد.
به قعر پرتگاه سقوط میکرد؛ به عنوانعجله برادر کوچکتر یک قهرمان تاریک که حتیبرگردن لیاقت قهرمان قراردادی بودن را هم نداشت.
«امروز میفهمیم. میخوامنابودی ببینم میتونی از برادرتعجله جلو بزنی یا نه.»
رگین انگشت شستش راکاملاً در دهانش گذاشت وجوان نوک آن را جوید.
اوریدون رویراه شانهی بیقراربرای رگین زد.
«تو قویخبر هستی. منتیم اینو تضمین میکنم.»
رگین نوک انگشتانشنابودی را آنقدر گازشنید گرفت تا خون آمد.
تکههای جویدهشدهی ناخنش راکاملاً تف کرد و قبضهیجوان شمشیرش را محکم گرفت.
«برادر من یه آشغال رقتانگیزه. عمراً بهش ببازم. اون لکهکنم ننگ خانوادهست که روحش رو به شیطان فروخت. آقای کادنزا، منفهمیدی خیلی بیشتر از یه همچین آدمی به دردتون میخورم. مطمئن باشید.»
کادنزا آرامخبر سر تکانتیم داد و چرخید.
«منم همینطور فکر میکنم. ما شوالیههایشنید زودیاک توی ده سال گذشته، فقطجنگی روی پرورش دادن تو تمرکز کردیم.»
کاتران بهاونجا میخانه برگشتکاملاً و در زد.
شوالیههای زودیاک فکر میکردند که کاتران نام دئوسبیاین را نمیشناسد، اما زیک قبلاً حداقل بخشی ازمیدونی داستان گذشته را برای کاتران تعریف کرده بود.
برای مدتیخبر در زد، امااعزامی هیچ صدایی نیامد.
آرام در را بازتیم کرد و داخل شد.منو هیچکس در اتاق نبود.
همینطور که به اطراف نگاه میکردهدرون تا ببیند زیک کجا رفته، حضورساله کسی را پشت سرش احساس کرد.
«دیدیشون.»
«آقای زیک!خبر من بهتونتیم خیانت نکردم!»
«حتی اگه خیانت همتیم میکردی مهم نبود. نه، فکرفرستاد کنم همون کار درستتر بود.»
کاتران سرش راآدم چرخاند و بههدرون زیک نگاه کرد.
«آقای زیک! شوالیههای زودیاک اینجان.»
«انگار همینطوره.»
«فرار کنید.»
«فکر کنم بایدآدم همین کارو بکنم.هدرون ما نمیتونیم باهاشون بجنگیم.»