---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 168: دیدن شمشیر شیطانی (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 168: دیدن شمشیر شیطانی (۳)

0

همین که داشتیم به‌هنوز​ قلعه می‌رسیدیم، کاتران یه‌برای​ پیشنهادی به زکه داد.

«شاید خیلی خفن نباشه، ولی نظرت‌نگران​ چیه دور و بر دلال اسلحه‌ها یه‌دیدمشون​ گشتی بزنیم و زاغ‌سیاهشون رو چوب بزنیم؟»

«فکر خوبیه. بالاخره یه‌آدم​ روزی باید با این آدمای‌جوان​ قدکوتاه و زغالی روبه‌رو بشم.»

«من یه اتاق نزدیک اسلحه‌فروشی‌عجله​ پیدا می‌کنم. زکه، تو فعلاً‌جنگی​ برو تو خوابگاهت یکم استراحت کن.»

کاتران جلوی مسافرخونه از زکه جدا‌راه​ شد و یه راست رفت سمت‌بیاین​ همون کوچه‌ای که دلال اسلحه توش بود.

اما اونجا با‌فرستادم​ یه آدم کاملاً‌نگران​ غیرمنتظره روبه‌رو شد.

«هدرون؟»

«ارباب جوان!»

یه مرد چهل و خرده‌ای‌نرسیدن​ ساله که زره تنش بود،‌لطفاً​ به کاتران ادای احترام کرد.

اون یکی از شوالیه‌های خانواده هالی‌گام‌نگران​ بود. خودش یه دورگه و کاپیتان‌راه​ شوالیه‌های یه خانواده اصیل و تاریخی بود.

از طرفی معلم شمشیرزنی کاتران هم به حساب می‌اومد‌جوان​ و این دو تا رابطه خاصی با هم داشتن؛‌کرد​ چیزی شبیه به رابطه پدر و پسری یا برادرای بزرگتر.

«هدرون! تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

«اومدم شما رو ببینم، ارباب. ارباب‌راه​ بزرگ تا خبر نابودی تیم اعزامی‌بیاین​ رو شنید، با عجله منو فرستاد اینجا.»

«آها! من برده‌های جنگی رو فرستادم‌نگران​ برگردن که یه وقت نگران نشید،‌راه​ ولی مثل اینکه هنوز به خانواده نرسیدن.»

«تو راه دیدمشون، برای همین‌کاملاً​ اینجام. ارباب، لطفاً دنبالم بیاین. باید‌چهل​ شما رو به یکی معرفی کنم.»

«کی؟ راستش منم تنها نیستم.»

«می‌دونم.»

«می‌دونی؟»

«منظورتون قهرمان سیاهه؟»

«از کجا فهمیدی؟»

«ارباب، قصد دارین‌اینکه​ دودمان خانواده هالی‌گام‌راه​ رو به باد بدین؟»

«اون اصلاً شبیه شایعاتش نیست.»

«حتی اگه این‌طور‌اونجا​ هم باشه! هووف، به‌هدرون​ هر حال، دنبالم بیاین.»

هدرون، کاتران رو به‌شنید​ یه میخانه تو یه‌آها​ کوچه پس‌کوچه‌ی تاریک برد.

هر چی کاتران‌اینکه​ جلوتر می‌رفت، حس‌راه​ عجیب‌تری بهش دست می‌داد.

هر چی کوچه باریک‌تر‌برگردن​ و تاریک‌تر می‌شد، حضور‌مثل​ آدم‌های بیشتری حس می‌شد.

هاله و نیتشون رو مخفی کرده بودن، اما‌ارباب​ تعداد کسایی که تو تاریکی کوچه قایم شده‌ادای​ بودن اون‌قدر زیاد بود که دیگه نمی‌شد نادیده‌شون گرفت.

همه‌شون آدمای‌تیم​ به شدت‌شنید​ ماهری بودن.

در حدی که حتی قهرمان رتبه G یعنی کاتران هم نمی‌تونست به این راحتی‌ها حضورشون رو تشخیص بده.

هدرون به کاتران‌فرستادم​ که داشت اطراف‌نگران​ رو نگاه می‌کرد گفت:

«قوی‌ترین گروه شوالیه‌های قاره خوزه.»

«شوالیه زودیاک!»

وقتی در اون میخانه‌ی درب‌وداغون‌نرسیدن​ باز شد، شش تا پالادین‌لطفاً​ با زره‌های نقره‌ای اونجا بودن.

کاتران با‌جنگی​ دیدنشون آب دهنش‌وقت​ رو قورت داد.

مخصوصاً وقتی چشمش‌اونجا​ به پسری افتاد که‌هدرون​ اون وسط نشسته بود.

پسر خندید.

خنده‌اش مورمورکننده بود. اسمش‌هنوز​ خنده بود، ولی بیشتر به‌اینجام​ یه نفرت خالص شباهت داشت.

یهو پرسید: «برادرم کجاست؟»

همون‌طور که انتظار می‌رفت.

رگین ون هولی جید.

اون شوالیه جوان‌اینکه​ کسی نبود جز‌راه​ برادر کوچیک‌تر زکه.

کاتران وسط‌جنگی​ اون میز‌برگردن​ دراز نشست.

روبه‌روش، شش تا‌اونجا​ شوالیه زودیاک زل‌غیرمنتظره​ زده بودن بهش.

سمت راستِ راست‌اعزامی​ هم یه چهره‌منو​ آشنا نشسته بود.

معاون اسقف آکر‌اینکه​ بود؛ همونی که تو‌دیدمشون​ تیم اعزامی حضور داشت.

معاون اسقف آکر با صدایی نیش‌دار به کاتران گفت: «فکر کردی نمی‌فهمم؟‌راه​ از همون اول می‌دونستم اون شوالیه‌ای که زره پوشیده و کلاه کشیده‌نیستم​ سرش، جزو تیم اعزامی نیست. فقط هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قهرمان سیاه باشه.»

کاتران با چهره‌ای‌اونجا​ درهم به شوالیه‌غیرمنتظره​ زودیاک نگاه کرد.

کسی که اون‌اعزامی​ وسط نشسته بود،‌منو​ رگین بود؛ پالادین لئو.

یه شیر طلایی روی زره نقره‌ایش‌راه​ حک شده بود. اما خب، حالت چهره‌اش‌معرفی​ اصلاً به اون زره باابهت شیری نمی‌خورد.

گوشه لبش یه کم می‌پرید.

انگار خودش هم‌اونجا​ حواسش به اون‌غیرمنتظره​ قیافه کج‌وکوله‌اش نبود.

می‌شد خشم‌تیم​ رو تو‌شنید​ عمق چشماش دید.

همون لحظه‌ای که‌اینکه​ کاتران دیدش، این‌راه​ کلمه اومد تو ذهنش.

جنگجوی سیاه.

واقعاً برازنده‌ی این اسم بود.

اگه قهرمان وجود داره که‌عجله​ از همه آدما محافظت کنه، پس‌فرستادم​ زکه دقیقاً همون بود: یه قهرمان.

حتی همین الان هم‌هنوز​ کارش محافظت از بیش از‌اینجام​ ده‌هزار نفر تو نویه‌کان بود.

از اون طرف، به‌برگردن​ نظر می‌رسید رگین هنوزم از‌اینکه​ یه چیزی به شدت متنفره.

شوالیه‌ای که‌اما​ کنار رگین بود‌کاملاً​ به حرف اومد.

«بذار خودمو معرفی کنم.‌شنید​ کادنزا ون هوله رپیزی‌آها​ هستم. شوالیه مقدس لیبرا.»

«آه! شما...»

«من از طرف شوالیه‌برگردن​ زودیاک حرف می‌زنم. لطفاً‌مثل​ با ما همکاری می‌کنی؟»

«چه جور همکاری‌ای؟»

«تو با قهرمان سیاهی، درسته؟»

«...مگه خودتون‌مثل​ اینو نمی‌دونستین‌هنوز​ که اومدین اینجا؟»

بغل دست‌جنگی​ کادنزا، اوریدون نشسته‌وقت​ بود؛ پالادین اسکورپیو.

«نیازی نیست این‌قدر گارد بگیری. چون اینجا رو مخصوص تو‌مرد​ آماده کردیم. اگه همین‌طوری کنار قهرمان سیاه بمونی، سونگ‌هوانگ‌چونگ تو رو‌شوالیه‌های​ به عنوان جنگجویی که با قهرمان سیاه همکاری کرده قضاوت می‌کنه.»

با این‌تیم​ حرف، چهره کاتران‌عجله​ تو هم رفت.

«اما اگه با ما همکاری کنی، کارات به عنوان یه نقشه مخفیانه‌بیاین​ برای امپراتور مقدس در نظر گرفته می‌شه. اونوقت وضعیتت صد و هشتاد‌کجا​ درجه عوض می‌شه؛ از یه خائن تبدیل می‌شی به یه خدمتگزار وفادار.»

معاون اسقف‌جنگی​ آکر با اخم‌وقت​ پرید وسط حرفش:

«ولی! شاهزاده کاتران صراحتاً‌آدم​ ترور شاهزاده نویه‌کان رو‌ارباب​ رد کرد. کاملاً مشخصه که...»

اوریدون انگشتش‌تیم​ رو گذاشت‌شنید​ رو لبش.

«هیس.»

«ارباب اوریدون!»

«معاون اسقف آکر. به‌آدم​ نظر می‌رسه شما دچار‌ارباب​ یه اشتباه اساسی شدین.»

«چه اشتباهی؟»

«تو این دنیا جایگزین برای معاون‌های اسقف زیاده، ولی فقط حدود هفتاد تا جنگجوی رتبه G با خون خالص وجود داره. واقعاً فکر می‌کنی با ده سالی که تا روز جنگ مقدس مونده، می‌شه یه قهرمان غیرقابل‌جایگزین رو کنار گذاشت؟»

«خب...»

«اگه می‌تونی به جای اون با‌غیرمنتظره​ ارتش ارباب شیاطین بجنگی، من با‌خرده‌ای​ کمال میل به حرفات گوش می‌دم.»

معاون اسقف آکر‌اعزامی​ دهنش رو بست و‌فرستاد​ سرش رو انداخت پایین.

هیچ راهی نداشت‌اینکه​ که کسی بتونه‌راه​ جایگزین یه قهرمان بشه.

بعدش کاتران به حرف اومد.

«راستش این دقیقاً‌اونجا​ همون چیزیه که منم‌هدرون​ می‌خوام بگم، جناب اوریدون.»

«چی می‌خوای بگی؟»

«آره. آقا‌مثل​ زکه... می‌خواین کیو‌نرسیدن​ جایگزین اون کنین؟»

شوالیه‌های زودیاک...

در برابر‌اما​ این سوال‌آدم​ دهانشان را بستند.

تمام کسانی که به اینجا آمده بودند، زیک را از‌جنگی​ قبل می‌شناختند. برادر کوچک‌ترش رگین و بقیه شوالیه‌های مقدس، تجربه‌راه​ مبارزه در کنار زیک علیه پادشاه شیاطین در گذشته را داشتند.

زیک جنگجویی است که‌هنوز​ ده سال پیش استفاده‌برای​ از هاله را شروع کرد.

نسل صفر حالا یکی یکی در حال‌نشید​ بیدار کردن هاله‌هایشان بودند. در میان نسل چهارم‌اینجام​ هم، افراد استثنایی هاله به دست آورده بودند.

اما هیچ‌کس‌اما​ نمی‌توانست با‌آدم​ زیک مقایسه شود.

نه، به جز یک نفر.

«تچ، تچ.»

خنده‌ای آرام‌جنگی​ در اتاق‌برگردن​ کنفرانس ساکت پیچید.

«دارین منو‌اما​ با کی‌آدم​ جایگزین می‌کنین؟»

این صدای رگین بود.

«انگار تعداد طرفدارای اون برادر خوش‌تیپم دوباره زیاد‌برای​ شده. این چیزیه که اصلاً نمی‌فهمم. چرا مردم‌منم​ از شرورها خوششون میاد؟ نکنه به خاطر جذابیت خطرناکشه؟»

رگین دستکش‌های زرهی پوشیده بود.‌وقت​ انگشت اشاره‌اش را بالا و پایین‌نرسیدن​ می‌برد و روی میز ضربه می‌زد.

«چطور؟ چرا باید جایگزینش کنم؟ چی‌غیرمنتظره​ رو اشتباه متوجه شدی؟ اون طرف‌خرده‌ای​ ما نیست. اون متحد بشریت نیست.»

«رگین! تو‌تیم​ برادر کوچیک‌تر‌شنید​ زیک نیستی؟»

«درسته. برادر کوچیک‌تر قهرمان سیاه.»

«پس...»

«می‌دونی این یعنی چی؟ همون‌طور که قبلاً گفتم، من قرار بود برادر‌خرده‌ای​ کوچیک‌تر ناجی‌ای باشم که شیطان رو شکست داد! برادر کوچیک‌تر پایان‌دهنده، زیک ون‌دورگه​ هولی بیچ! اما حالا برادر کوچیک‌تر قهرمان سیاهم. می‌فهمی این چه معنی‌ای داره؟»

«چرا بهش اعتماد نداری؟»

«انتظار داری‌مثل​ چیِ اون برادر‌نرسیدن​ رو باور کنم؟»

«اون هنوز‌جنگی​ هم داره‌برگردن​ برای مردم می‌جنگه!»

«شاید برای خواهرش بجنگه. اما کی اون خواهر‌ارباب​ رو نابود کرد؟ کی تو این دنیا خواهر‌ادای​ زیبای من، سیگنی رو تبدیل به یک جادوگر کرد؟»

کاتران کوتاه جواب داد.

«کار شیطانه.»

رگین روی میز پرید.

تا کاتران به خودش بیاید،‌کاملاً​ رگین یقه‌اش را چسبیده بود.‌مرد​ سرعتی فراتر از حد تصور داشت.

«وقتی هیچی نمی‌دونی چرت‌وپرت نگو. چند روزه که‌آها​ اون برادر خوش‌تیپ منو دیدی؟ بیست روز؟ یک‌مثل​ ماه؟ این تمام چیزیه که از همه‌چیز می‌دونی؟»

«اون یه اژدهای‌اینکه​ واقعیه که به‌راه​ بشریت اهمیت می‌ده.»

«انگار در‌جنگی​ مورد اون‌برگردن​ یکی چیزی نشنیدی.»

«رگین، تمومش کن.»

اوریدون شانه رگین را گرفت.

اما چشمان رگین برگشت. حتی‌نرسیدن​ اوریدون هم نتوانست در برابر‌لطفاً​ چشمان سفیدی‌گرفته‌ی او مقاومت کند.

در حالی که اوریدون برای عقب‌نشینی تردید‌نشید​ داشت، رگین سرش را جلو برد و‌برای​ پیشانی‌اش را محکم به پیشانی کاتران کوبید.

«کسی که خواهرم رو به‌کاملاً​ شیطان فروخت، برادرم بود، همون زیک‌چهل​ ون بیچ خوش‌تیپ! کار اون بود.»

«داری در‌تیم​ مورد چی‌شنید​ حرف می‌زنی؟»

«باور نمی‌کنی؟ پس برو پیشش و مستقیم‌دیدمشون​ از خودش بپرس. بپرس از مردی که‌کنم​ از اسم دئوس استفاده می‌کرد متنفره یا نه؟»

رگین یقه کاتران را ول کرد.‌نگران​ سپس او را طوری به سمت در‌دیدمشون​ هل داد که انگار داشت پرتش می‌کرد.

قدرت وحشتناکی بود. شوالیه هجده‌ساله‌کاملاً​ با وجود زره، تعادلش را‌مرد​ از دست داد و تلوتلو خورد.

کاتران در حالی‌اعزامی​ که به دیوار‌منو​ تکیه داده بود، پرسید.

«دئوس؟»

«خوب به خاطر‌فرستادم​ بسپارش. چون این‌نگران​ اسم پادشاه شیاطینه.»

رگین از روی میز‌آدم​ پایین پرید و دوباره کاتران‌جوان​ را به بیرون هل داد.

بیرون از میخانه، کاتران‌شنید​ به رگین که روی‌آها​ پله‌ها ایستاده بود نگاه کرد.

«گمشو، بچه.»

رگین زبان درازش‌فرستادم​ را بیرون آورد و‌نشید​ به کاتران توهین کرد.

کاتران که‌اما​ دیگر نمی‌توانست‌آدم​ تحمل کند، برگشت.

او بدون‌تیم​ معطلی به سمت‌عجله​ زیک راه افتاد.

هدرون، یکی از زیردستان خانواده، سعی‌راه​ کرد دنبالش برود، اما شوالیه‌های تحت‌بیاین​ فرمان شوالیه زودیاک راهش را بستند.

درست وقتی که سایه‌ی‌برگردن​ کاتران در کوچه ناپدید‌مثل​ شد، کادنزا کنار رگین ایستاد.

«نمایش عالی‌ای بود.»

«به نظرت شبیه‌اعزامی​ فیلم بازی کردن‌منو​ بود؟ اینکه ازش متنفرم؟»

«مهم نیست ازش متنفری یا‌نرسیدن​ نه. اون هنوز هم نیروییه‌لطفاً​ که ما بهش نیاز داریم.»

«من از برادرم‌فرستادم​ جلو می‌زنم. قبضه‌ی شمشیر‌نشید​ آسکارون متعلق به منه.»

کادنزا به رگین نگاه کرد.

جنون.

طبیعی بود‌مثل​ که چنین‌هنوز​ شخصیتی پیدا کند.

او تمام این‌ها را‌برگردن​ در حالی تجربه کرده بود‌اینکه​ که فقط پنج سال داشت.

برادرش که یک قهرمان‌آدم​ بود، برچسب شیطان خورد‌ارباب​ و از سونگ‌هوانگ‌چونگ طرد شد.

خواهر مغرورش‌تیم​ به یک‌شنید​ جادوگر تبدیل شد.

اگر آن روز در آزمایش، نرخ‌راه​ خون خالص رگین به ده درصد نرسیده‌معرفی​ بود، زندگی او به کلی نابود می‌شد.

به قعر پرتگاه سقوط می‌کرد؛ به عنوان‌نشید​ برادر کوچک‌تر یک قهرمان تاریک که حتی‌برای​ لیاقت قهرمان قراردادی بودن را هم نداشت.

«امروز می‌فهمیم. می‌خوام‌اونجا​ ببینم می‌تونی از برادرت‌هدرون​ جلو بزنی یا نه.»

رگین انگشت شستش را‌شنید​ در دهانش گذاشت و‌آها​ نوک آن را جوید.

اوریدون روی‌مثل​ شانه‌ی بی‌قرار‌هنوز​ رگین زد.

«تو قوی‌جنگی​ هستی. من‌برگردن​ اینو تضمین می‌کنم.»

رگین نوک انگشتانش‌اونجا​ را آن‌قدر گاز‌غیرمنتظره​ گرفت تا خون آمد.

تکه‌های جویده‌شده‌ی ناخنش را‌شنید​ تف کرد و قبضه‌ی‌آها​ شمشیرش را محکم گرفت.

«برادر من یه آشغال رقت‌انگیزه. عمراً بهش ببازم. اون لکه‌لطفاً​ ننگ خانواده‌ست که روحش رو به شیطان فروخت. آقای کادنزا، من‌منظورتون​ خیلی بیشتر از یه همچین آدمی به دردتون می‌خورم. مطمئن باشید.»

کادنزا آرام‌جنگی​ سر تکان‌برگردن​ داد و چرخید.

«منم همین‌طور فکر می‌کنم. ما شوالیه‌های‌غیرمنتظره​ زودیاک توی ده سال گذشته، فقط‌خرده‌ای​ روی پرورش دادن تو تمرکز کردیم.»

کاتران به‌تیم​ میخانه برگشت‌شنید​ و در زد.

شوالیه‌های زودیاک فکر می‌کردند که کاتران نام دئوس‌برای​ را نمی‌شناسد، اما زیک قبلاً حداقل بخشی از‌منم​ داستان گذشته را برای کاتران تعریف کرده بود.

برای مدتی‌جنگی​ در زد، اما‌وقت​ هیچ صدایی نیامد.

آرام در را باز‌آدم​ کرد و داخل شد.‌ارباب​ هیچ‌کس در اتاق نبود.

همین‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد‌منو​ تا ببیند زیک کجا رفته، حضور‌برگردن​ کسی را پشت سرش احساس کرد.

«دیدی‌شون.»

«آقای زیک!‌جنگی​ من بهتون‌برگردن​ خیانت نکردم!»

«حتی اگه خیانت هم‌آدم​ می‌کردی مهم نبود. نه، فکر‌جوان​ کنم همون کار درست‌تر بود.»

کاتران سرش را‌اعزامی​ چرخاند و به‌منو​ زیک نگاه کرد.

«آقای زیک! شوالیه‌های زودیاک اینجان.»

«انگار همین‌طوره.»

«فرار کنید.»

«فکر کنم باید‌اعزامی​ همین کارو بکنم.‌منو​ ما نمی‌تونیم باهاشون بجنگیم.»

ناولها | novelha.net