چپتر 241: ۵۵. به دست آوردن کلید پیروزی (۳)
0«یادت میاد چند وقت پیشدرست که رفتی ماه؟ جانور خدایمیکنیم مرگ به چه شکلی دراومد؟»
«آها، یه چیزیقدرت تو مایههای موشکقبیله ذرات تاریک بود.»
«جانور خدای مرگ یه سلاحه. سلاحی که میتونه به هر شکلیذهنش دربیاد. ولی باید اسمش رو بدونی. من الان فقط شمشیر، سپر، تبردژکوب و نیزه رو میشناسم، برای همین به اون شکلها درشون میارم، اما...»
زیک جاخواست خورد. سریع فهمیدمثال میخوام چی بگم.
هیچوقت از این زاویه بهش نگاهکنه نکرده بود. تمام سلاحها فقط تیغههایقدرتمند تیز یا گرزهای سفت و سخت بودن.
زره و سپر.
نهایت چیزی که کمیسفت متفاوت به ذهنش میرسیدنهایت یه کمان پولادی بود.
شاید میشدخواست تبدیلش کرد بهمثال یه سلاح محاصره.
بالیستا، منجنیق،زندهاش دژکوب، یاخواست هر کوفت دیگهای.
از اون بالاقدرت اضافه کردم: «نمیشه یهآداپا چکش صاعقه داشته باشیم؟»
زیک گفت: «شایدگرزهای اگه اسم واقعیشبودن رو بدونم بشه!»
«آره؟ تازه،خواست نظرت راجع بهمثال آتش لمپیجی چیه؟»
«اون که...!»
«یه قدرت ممنوعه. حتی قبیلهحتی آداپا که نزار ساخته بود همنابود با همون نابود شد، مگه نه؟»
«نمیتونی دوباره زندهاش کنی!»
«کی خواست آتش لمپیجی درست کنه؟ فقط یهمیکنیم مثال بود. آره... ما داریم سعی میکنیم اسم یهدرصد سلاح باستانی قدرتمند رو... از عالیجناب یولگئوم بیرون بکشیم.»
زیک گفت: «دقیقاً.کنی اگه من بپرسم،کنه صد درصد گند میزنم.»
«به منمچیه که عمراًممنوعه یاد بده.»
«ولی بازم یه امتحانی بکن.»
همون لحظه، یه درکنه تو هوا باز شدمیکنیم و یه نفر پرید بیرون.
«با خودم گفتم دارینخواست چیکار میکنین، نگو دارینداریم یه نقشه مسخره میکشین!»
نوچی کردمچیه و گفتم:ممنوعه «فالگوش وایساده بودی؟»
یولگئوم بود. گفت: «فالگوشسفت چیه، اتفاقی شنیدم. کینهایت آخه اینقدر بلند نقشه میکشه؟»
«جوابم رو همدرست همین الان میدم.داریم عمراً! گور بابای زیک!»
یولگئوم با جدیت و چهرهای کلافهکنه به زیک نگاه کرد و گفت:قدرتمند «حتی اگه اینطوری هم التماس کنی...»
«اگه این کارو بکنی، عصبانی میشم.قبیله هر چقدر هم که التماس کنیمگه زیک، محل سگ هم بهت نمیذارم.»
زیک هر دو دستش روسخت به نشانه تسلیم برد بالا وذهنش برگشت سمت من: «گند زدم، دئوس.»
«عوضی بیخاصیت.»
رو کردم به یولگئوم و گفتم: «اینقدر خسیسبازی درنیار. اگه نزار روقدرتمند شکست بدیم، تو هم میتونی پاهات رو دراز کنی و راحت بخوابی.یاد من که از غصه از دست دادن میگو خواب به چشمم نمیاد.»
«دلم برای مادر و دختر، یعنی سیگنی و میگو، میسوزه، ولی اینمگه دلیل نمیشه که قانون طبیعت رو زیر پا بذاریم. با خودم میگفتم توقدرتمند سرت چی میگذره. نکنه میخوای فقط به قدرت جانور خدای مرگ تکیه کنی؟»
«سلاح خودمه، مگه نه؟»
«دیگه اعتماد به نفس اینومثال نداری که تنهایی نزار روقدرتمند شکست بدی؟ یه کم ناامیدم کردی.»
«هوی، گوشات نمیشنوه؟ چهارخواست جانور خدای مرگ همداریم بخشی از قدرت خودمه.»
«به هر حال زیک، فکر اینقبیله که قدرتهای باستانی رو از منمگه یاد بگیری از سرت بیرون کن.»
«چشم! نگران نباشید.»
سرم رو به آرومی تکون دادم و نوچیمیکنیم کردم: «ای بابا، ایده خوبی بود که.» یولگئومبپرسم که قیافه ناامید من رو دید، دهن باز کرد.
«چهار جانور خدای مرگ متعلق به عصر نقرهای هستن. اون قدرت و قدرت عصر هرجومرج.بیرون وقتی میتونی هر دو رو کنترل کنی، دیگه طمع کردن برای قدرت عصر طلایی زیادهرویه.هوا جوابت رو همونجا پیدا کن. هنوز قدرت عصر نقرهای رو کامل درک نکردی، مگه نه؟»
قیافه زیک روشن شد.
انگار از راهنماییگرزهای یولگئوم یه چیزیبودن به ذهنش رسیده بود.
اما من هنوز قیافهامکنه تو هم بود. یولگئوممیکنیم یه آه کوتاه کشید.
یه ظرفزندهاش انسانی وخواست یه ظرف شیطانی.
انگار بیدلیل نیستقدرت که خدا بهقبیله انسانها لطف بیشتری داره.
همون روز.
با همون قیافه بیتفاوتکنه همیشگیم، از کنار دکه نزدیکباستانی تپه سنگی قدیمی رد شدم.
زیک در حالی که داشت ملاقه رو توداریم ماهیتابه میچرخوند پرسید: «بازم میخوای بری ولگردی؟» بابکشیم دست ردش کردم و آروم از قلعه زدم بیرون.
اونجا، جوری قدم برداشتمممنوعه که انگار دارم زمیننزار رو به آرومی هل میدم.
بدنم تو یهگرزهای چشم به هم زدنزره تا ابرها اوج گرفت.
خورشید داشت غروب میکردکنه و ابرهای کومولونیمبوس بهمیکنیم رنگ قرمز دراومده بودن.
بدنم رو کمی به جلو خمکنه کردم. هر دو مشتم رو بردمقدرتمند عقب و یه فرمان کوتاه دادم.
«دارکمتر تراست.»
یه جفت از جانوران خدایسخت مرگ به دهها حلقه غولپیکر تبدیلذهنش شدن و پشت سرم ردیف شدن.
خوشهای از نورها انرژی سیاهمثال ساطع کرد و بدنم توقدرتمند یه لحظه به جلو کشیده شد.
تو یه چشم به هم زدن، سرعتم از ۱۲سعی کیلومتر بر ثانیه گذشت. اگه مستقیم رو به بالابپرسم میرفتم، با همون یه حرکت از جو خارج میشدم.
با این حال،قدرت این سرعت تو قارهآداپا خوزه کاملاً بیمعنی بود.
تو چند ثانیه، انرژیمسفت رو جمع کردم ونهایت روی زمین فرود اومدم.
یه حوضچه عظیمدرست و نابودشده جلوم بود.سعی گودال ستاره سقوط کرده.
این گودال که اسم جدید گودال شهابسنگها روداریم روش گذاشته بودن، دقیقاً همون جایی بود که دمیورگوسدقیقاً ۶۶۵ام، یعنی راگوس، جونش رو به زیک باخته بود.
اسم این گودال عظیمممنوعه قبل از اینکه به اینساخته روز بیفته، کوه آگایاتا بود.
کوه مقدس پریها و بلندترینسخت قله رشتهکوهی که تو مرکزمتفاوت جنگلهای دم خوزه قرار داشت.
از وسط اوندرست گودال، رو بهداریم آسمون داد زدم: «اسکاتول!»
تو این برهوت،کنی اصلاً نمیتونستم بفهممکنه اسکاتول کدوم گوریه.
همونطور که از اسمش پیداحتی بود، اینجا جنگل پریها بودهمون و ۲۰۰ کیلومتر طول داشت.
صدای منمتیز قرار نبود صدهاسخت کیلومتر پخش بشه.
با این حال، باکنه اعتماد به نفس کاملمیکنیم اسم اسکاتول رو فریاد زدم.
اما انگارزندهاش کار بیخودیخواست هم نبود.
طولی نکشیدچیه که از جنگلحتی باستانی پیداش شد.
«اومدی؟»
پرسید: «از کجا میدونستی میام؟»
«چون من اومدم. اگه یه چیزی بامثال سرعتی فراتر از جادو روی کوه آگایاتایولگئوم فرود بیاد، امکان نداره نیای دنبالش، مگه نه؟»
«که اینطور.چیه خب، بازمممنوعه چی شده؟»
«چی میخواستی بشه؟گرزهای مگه نباید قراردادی کهزره بستیم رو تموم کنی؟»
«کدوم قرارداد رو میگی؟»
«به این کوه نگاه کن.»
«چرا اینچیه کوه... نکنهممنوعه منظورت واقعاً همونه؟»
«حق استخراج معدن.گرزهای معدن روباز رویبودن این کوه مال منه.»
«مگه تو جنگ بین پادشاه شیاطینداریم و انسانها، معدن و همهچیزش نرفت روبیرون هوا؟ حتی اگه اینو هم بهم بگی...»
«هی، این پیشخدمت رو ببین. اگه صاحبکار باداریم پیشخدمت قرارداد میبنده و بهش میگه کارا روبکشیم دست بگیره، حداقل باید مطمئن بشه که ضرر نمیکنه.»
«میشه لطفاً اینقدر گیر الکی ندی؟قبیله به هر حال، از انجام دادن اوننمیتونی کارای رقتانگیزی که ازم خواستی خسته شدم.»
«کارای رقتانگیز؟»
«همین کهخواست پریهای ناراضی رومثال ببرم به روسدیا.»
«حالا که بهش فکر میکنم، اینم یه مشکله. حتی اگه پای اژدها هم وسط باشه، تعداد پریها خیلی کمه.درصد منظورم اینه که بیا نارضایتی پریها رو فعالتر منفجر کنیم. اگه این جواب نداد، میتونی یه چیزی مثل توهممیکنین یه غول بسازی و بفرستیش به جنگل حمله کنه. اونوقت اونایی که میترسن ممکنه به پریها خیانت کنن، نه؟»
«رد میکنم.»
«چرا؟ بهتیز نظر ایدهسفت خوبی میاد که.»
اسکاتول آهی کشید.
«اگه فقط همین کارا رو باید بکنم، من برمیگردم. مامیکنیم الان داریم با قبیله الدروم سر و کله میزنیم. اگه خوبمیزنم پیش بریم، شاید دو نفر دیگه هم به روسدیا ملحق بشن.»
«فقط دو نفر نیار، دو نفری روآداپا بیار که جادو رو خوب بلدن. مگهدوباره اون بیرون چند تا جادوگر نابغه پیدا نمیشه؟»
«وجود نداره.»
«چرا بازخواست داری اینقدرکنه تند میری؟»
«فکر نکنزندهاش صبر من تادرست ابد دوام میاره.»
«کدوم صبر؟»
«من نیومدم اینجا که زیردست تو باشم. چوننهایت به عنوان یه فرشته درخواست کمک کردم، ازمیشد میکائیل اجازه گرفتم و این قدم سخت رو برداشتم.»
«میکائیل روخواست میشناسی؟ و بامثال این حال اینجایی.»
«البته. با این حال، گفت که هیچمثال دخالتی تو کارای من نمیکنه. با اینکه فرشتههابیرون تماموقت کار میکنن، نمیتونن به شیطان کمک کنن.»
«چرا اینقدر بحث میکنی؟ همه نیروها علیهآداپا غول نزار متحد میشن! مگه این هموندوباره سناریویی نیست که خدا و فرشتهها دوست دارن؟»
«اگه تو مرکز اینسفت ماجرا نبودی، اوضاع یکمنهایت بهتر به نظر میرسید.»
«اشکالی نداره. من فقط از تو تاریکیسعی دنیا تماشا میکنم. به هر حال، بحثایبکشیم چرت و پرت رو همینجا تموم میکنم.»
«من برمیگردم.»
دئوس دستش رو بالا آورد.
یه حرکت دستگرزهای بود که انگاربودن داشت خداحافظی میکرد.
اسکاتول یهخواست آه کوتاهکنه کشید و برگشت.
معدن؟ نیروهای شورشی؟
واقعاً تا کیقدرت باید این مسخرهبازیاقبیله رو تحمل کنیم؟
این افکارتیز ذهنم روسفت پر کرده بود.
تو این لحظه،درست اسکاتول یه چیزی روسعی کاملاً فراموش کرده بود.
اینکه طرف مقابلش یهخواست شیطانه و یه زمانیداریم به عنوان دشمن باهاش جنگیده.
«گرفتمت.»
دئوس خندید.
اسکاتول دیگه اونجا نبود.
دئوس گوی سیاهی رو تو دستشکنه چرخوند و برای اولین بار بعدقدرتمند از مدتها گوشه لبش کج شد.
بالهایش را که شبیهممنوعه هالهای از نور بود،نزار مثل شلاق تکان داد.
حتی یه شمشیر جدید همسخت نداشت. مثل شیری که دندانهامتفاوت و چنگالهایش را کشیده باشند.
سعی کردم غرشدرست کنم، اما حتی یهسعی پژواک خفه هم برنگشت.
«لعنتی!»
کاملاً غافلگیر شدم.
حتی اون ذره احتیاطی کهسخت نسبت بهش داشتم هم جاشمتفاوت رو به تحقیر داده بود.
فکر میکردم اوضاع عوض شده.
اون دیگه پادشاه شیاطین نیست.
یه شیر نر که از گلهقبیله بیرون انداخته میشه، هر چقدر هم کهنمیتونی درنده باشه، آخرش تو تنهایی پیر میشه.
وقتی نقشهش برای مسلح کردنسخت اژدهایان برای مقابله با غولها روذهنش شنیدم، حتی با صدای بلند خندیدم.
به جای اینکه خودش کاری بکنه،داریم تمرکزش رو گذاشته بود رو تنبیه کردنبیرون اراذل و اوباش محله و دزدیدن پولاشون.
بعد از اون همه داد و بیداد که غول نزارمیکنیم رو میگیرم، تنها چیزی که تو یه ماه گذشته بهگند دست آورده بود، یه درآمد حدود ۶۰ سکه طلا بود.
تموم شده بود.
وقتی با تمسخر بهش نگاهسخت میکردم، کارای عجیب و غریبش شبیهذهنش یه حرکت احمقانه به نظر میرسید.
وقتی درباره حقوق استخراج معدنمثال کوه آگایاتا صحبت میکردیم، سر وعالیجناب کله زدن باهاش تقریباً غیرممکن بود.
برای همینزندهاش گارد خودمخواست رو پایین آوردم.
«فایدهای نداره. چون باممنوعه قدرت خودت نمیتونی ایننزار حصار رو نابود کنی.»
«داری درباره سپریگرزهای حرف میزنی که اززره دنیای شیاطین محافظت میکنه؟»
«خب، یه جور مانعه. مهمترین چیز اینه که طول موجقدرتمند حریفی که میخوای جلوش رو بگیری رو درک کنی، ومنم خوشبختانه من باهاش آشنام. چون چند باری همدیگه رو دیدیم.»
اسکاتول، یا بهتره بگیم اسکاتیل چونکنه حالا ظاهر یه فرشته رو داشت،قدرتمند برگشت و به دئوس نگاه کرد.
اون داشت لبخند میزد.
اونقدر شادابتیز که تقریباًسفت رو اعصاب بود.
«تو هم به پری بودن عادت داری و هم به فرشته بودن. هدف بینقصی برایدقیقاً گیر افتادن تو اینجا هستی. اگه تو نبودی که اومدی دیدنم، بیشتر اذیتت میکردم ونفر میذاشتم چیزای جدیدی یاد بگیری، اما به لطف تو، تونستم چند ماه تو وقتم صرفهجویی کنم.»
«اینکه میخواستی باکنی فرشتهها اتحاد تشکیلکنه بدی یه فریب بود؟»
«نه، ما اتحادقدرت تشکیل میدیم. ما هنوزمآداپا با هم شراکت داریم.»
«فکر نمیکنم حبسگرزهای کردن، رفتار مؤدبانهایبودن با یه متحد باشه.»
«یه اتحاد فقط زمانیکنه ارزش داره که بر اساسباستانی فداکاری متقابل شکل گرفته باشه.»
«فداکاری متقابل؟زندهاش این یه فداکاریدرست یه طرفه نیست؟»
«منم خیلی فداکاری کردم.»
«منظورت چیه؟»
«گذاشتم توخواست چشم تو مضحکمثال به نظر بیام.»
اسکاتیل دهنش رو محکم بست.
«مطمئن نبودم که بتونمممنوعه یه فرشته رو بهنزار این راحتی گیر بندازم.»
«میخوای چیکار کنی؟»
«اگه شیطان یه فرشتهکنه رو زندانی کنه، میخوادمیکنیم ازش چه استفادهای بکنه؟»
«به نظر ترسناک میاد.»
«چیزی کهچیه طمعش روممنوعه دارم، بدن توئه.»
«...اینکه حتی بدتره.»
دئوس لبخندخواست زد و یهمثال قدم نزدیکتر شد.
اسکاتیل عقب رفت.
اما چیزیچیه که اونجا بود،حتی یه مانع بود.
پشت اون غشایگرزهای جامد، حتی یه میلیمترزره هم نمیشد عقبنشینی کرد.
وقتی اسکاتیل بهدرست دیوار چسبیده بود،داریم دئوس بهش نزدیکتر شد.
به حدیزندهاش نزدیک بود کهدرست نفسهاش بهش میخورد.
اسکاتیل سرش روقدرت برگردوند تا ازقبیله نفسهاش دوری کنه.
خط فکش مشخصگرزهای شد. ضربان قلبمبودن از شدت تنش میلرزید.
«اینقدر عصبیخواست نباش. چونکنه وقت زیاد داریم.»
«اگه معلومزندهاش بشه کهخواست من گم شدم...»
«نه، هیچکس نمیفهمه. قلعه هولیس پیندل، روسدیاآداپا و اینجا، جنگلهای هور ستیل. مردم فکردوباره میکنن تو یکی از این سه تا مکانی.»
«پس از قصد اینسفت کار رو کردی؟ تانهایت متوجه ناپدید شدنم نشن؟»
دئوس در گوشش زمزمه کرد.
«ایدهی مسلح کردن اژدهایان فقط یه فریب نیست. قطعاً به نفع منقدرتمند نیست که غولها مسلط بشن. قصد دارم بدم کوتولهها سلاح بسازن و اونهابده رو به قیمت بالایی به اژدهایان بفروشم. اینطوری پول زیادی به جیب میزنم.»