---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 134: ۳۱. در هم شکسته توسط پادشاه شیاطین (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 134: ۳۱. در هم شکسته توسط پادشاه شیاطین (۲)

0

در نیمه‌های راه کوه ایگایاتّا.

یه چیزی در‌نقاب​ مورد اون تخت‌قدم​ پادشاهی شیطانی وجود داشت.

قدرتی که برای اسم «پادشاه شیاطین»‌یعنی​ اصلاً کم به نظر نمی‌رسید، داشت‌دئوسه​ با شدت بیشتری بهمون فشار می‌آورد.

اینجا، فقط‌مثل​ می‌شد ریتمش‌دربار​ رو حس کرد.

همون‌طور که سادیموس گفت، اگه‌تموم​ تجسم شر مطلق تکون بخوره، این‌فکر​ طرف از نابودی قسر در نمیره.

آیا درسته که بذاریم بمیره؟ یا‌قدم​ اینکه «اژدهای طلای حقیقی» باید نقاب‌حرف​ انسانی‌اش رو برداره و قدم پیش بذاره؟

همه داشتن در مورد‌اینجایی​ پیشگویی حرف می‌زدن، ولی یولگئوم‌نشده​ در واقع هیچی نشنیده بود.

همون موقع، اسکاتول با‌دربار​ صدایی که فقط یولگئوم‌خیلی​ می‌تونست بشنوه، دهن باز کرد:

«کی می‌تونه تضمین‌یعنی​ کنه که همه‌ی اینا‌هدفت​ تله‌ی خود دئوس نیست؟»

یولگئوم نگاهی بهش انداخت. با‌برداره​ لحنی کنایه‌آمیز و با کلماتی‌داشتن​ که اطرافیان نمی‌تونستن بشنون، گفت:

«به نظر می‌رسه تو بیشتر‌احتمالاً​ شبیه اون شیطانی هستی که‌هدفت​ تو انجیل ازش حرف می‌زنن.»

اسکاتول سرش رو خم‌دربار​ کرد و مثل دلقک‌های‌خیلی​ دربار ادای احترام کرد:

«شیطان اسم خیلی‌یعنی​ حقیریه که صاحب تاج‌هدفت​ بخواد به زبون بیاره.»

«اینکه هنوز اینجایی احتمالاً‌انسانی‌اش​ یعنی قضیه هنوز تموم نشده.‌همه​ هدفت کیه؟ دئوسه؟ یا زکه؟»

«فکر نمی‌کنم بین چیزی که پادشاه‌یعنی​ فاتحِ من می‌خواد و چیزی که‌دئوسه​ صاحب تاج می‌خواد، فرق چندانی باشه.»

«یعنی مسیرمون یکیه؟»

«بله.»

«بسیار خب.‌باید​ منم فعلاً‌انسانی‌اش​ فقط نگاه می‌کنم.»

«هر طور میل‌تونه.»

دوباره صدای آدم‌ها رو شنیدم.

یولگئوم نگاهی به اسکاتول که داشت‌نشده​ خودش رو به خنگی می‌زد انداخت و‌بین​ بعد چشماش رو چرخوند سمت میدون نبرد.

باارزش‌ترین چیز اینجا، جون آدمیزاده.

جنازه‌ها همین الانش هم روی هم‌یعنی​ تلنبار شده بودن و خونِ جاری مثل‌زکه​ یه فرش قرمز زمین رو پوشونده بود.

«شروع شد؟»

از پیشونی دئوس خون می‌اومد.

فقط پیشونیش نبود.

دست راستم جوری‌هنوز​ می‌لرزید که انگار مفصل‌قضیه​ آرنجم خرد شده بود.

خونی رو که از بین ابروهام تا‌شیطان​ روی لبم پایین اومده بود لیسیدم و‌بیاره​ به موجودی که جلوم بود چشم‌غره رفتم.

«حالا هرچی،‌احتمالاً​ با این یکی‌تموم​ باید چیکار کنم؟»

چیزی که راهم‌نقاب​ رو بسته بود،‌قدم​ یه پرنده‌ی قرمز بود.

اسم این‌بیاره​ پرنده‌ی شعله‌ور،‌اینجایی​ سوزاکو بود.

این پرنده‌ی قرمز که از لونه‌ی آتشفشانی‌اش بیرون‌خیلی​ پریده بود، روی خط‌الرأس کوه آگایاتّا قوز کرده‌اینجایی​ بود و داشت من رو به مبارزه می‌طلبید.

«هی کله‌گنجشکی. فکر نکنم الان وقت‌نشده​ بازی کردن با تو باشه. آخه‌نمی‌کنم​ تو یهو از کدوم گوری پیدات شد؟»

وقتی مفصل شکسته‌ام‌نقاب​ رو جا انداختم، صدای‌پیش​ تقّی به گوش رسید.

بدن پاره‌پاره‌ام رو‌هنوز​ ترمیم کردم و‌یعنی​ به سوزاکو چشم‌غره رفتم.

یولگئوم گفته بود‌دلقک‌های​ که این فقط‌احترام​ یه توهم از سوزاکوئه.

ولی عمراً این‌طور باشه.‌قضیه​ امکان نداره توهمِ سوزاکو بتونه‌دئوسه​ تا این حد قوی باشه.

با اینکه می‌گفتن من الان‌برداره​ تو یه بدن انسانی‌ام، ولی‌داشتن​ در واقع یه ارباب شیاطین بودم.

یه وجود مطلق که فقط با‌یعنی​ حضور و اراده‌اش می‌تونه دنیا رو‌دئوسه​ به زانو دربیاره؛ یعنی پادشاه شیاطین.

با اینکه تمام زورم رو‌ادای​ نزده بودم، ولی بازم باورم نمی‌شد‌تاج​ دارم این‌طوری یه طرفه کتک می‌خورم!

این جونوری که‌یعنی​ جلوم بود، واقعاً‌نشده​ قدرت غیرقابل‌اندازه‌گیری‌ای داشت.

یه نگاهی به پشتم انداختم.

نزار اون دوردورها‌هنوز​ نشسته بود و داشت‌قضیه​ با بی‌خیالی چای می‌نوشید.

داد زدم: «برده‌ی‌دلقک‌های​ شماره ۳، چرا‌احترام​ نمیای به جام بجنگی؟»

«اوه خدای من، فکر‌قضیه​ می‌کنی با این توانایی‌هایی که‌دئوسه​ دارم به کجا می‌رسم؟ هیهی.»

«آخ که‌باید​ چقدر دلم‌انسانی‌اش​ می‌خواد بکشمت.»

«زیاد حرص نخور. من حواسم به‌یعنی​ جنازه‌ت هست. یا شایدم لطف کنی و‌زکه​ اون دستبند قادر مطلق رو پس بدی؟»

«چرا اینو به‌دلقک‌های​ من می‌گی؟ برو‌احترام​ به یولگئوم بگو.»

«فقط بهم اجازه بده. اگه‌تموم​ چکش خدای رعد رو داشته باشی،‌فکر​ تو چند دقیقه می‌تونی یکی بسازی.»

«بی‌خیال. همین که با سوزاکو‌برداره​ دست‌به‌یکی نکنی و از پشت‌داشتن​ بهم خنجر نزنی، از سرتم زیاده.»

نزار لبخندی‌بیاره​ زد و‌اینجایی​ شونه بالا انداخت:

«پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ایه.»

«گمشو. برو پیش‌یعنی​ زکه و به‌نشده​ اون کمک کن.»

«اینجا که‌باید​ به نظر‌انسانی‌اش​ بیشتر خوش می‌گذره.»

نگاهم رو دوباره برگردوندم جلو.

اون پرنده‌ی قرمز فقط‌دربار​ راهم رو بسته بود و‌حقیریه​ اول از همه حمله نمی‌کرد.

انگار داشت‌احتمالاً​ از یکی‌قضیه​ دستور می‌گرفت.

آخه کی می‌تونه همچین‌انسانی‌اش​ موجود قدرتمندی رو مثل یه‌همه​ خدمتکار زیر دست خودش بگیره؟

اگه همچین کسی تو‌اینجایی​ این دنیا وجود داشته‌تموم​ باشه، اسمش قطعاً «خدا»ست.

مشت‌هام رو‌مثل​ جلوی سینه‌ام‌دربار​ به هم کوبیدم.

جرقه‌ای از نقطه‌ی برخوردشون‌قضیه​ پرید و یه شعله‌ی‌کیه​ آبیِ تیره زبانه کشید.

آتیش هر دو‌نقاب​ تا دستم رو‌قدم​ در بر گرفت.

حتی بعد از اینکه‌اینجایی​ پوستم سیاه شد، اون شعله‌ی‌نشده​ آبی همچنان روی دست‌هام می‌سوخت.

«بذار ببینیم. این قدرت همون‌ادای​ کسیه که یه روزی دنیا‌صاحب​ رو به خاک و خون کشیده.»

بدنم مثل یه‌یعنی​ انفجار به سمت‌نشده​ جلو شلیک شد.

تبدیل به یه خط‌انسانی‌اش​ آبی شدم و قلب‌بذاره​ سوزاکو رو سوراخ کردم.

بدن سوزاکو توی اون سوراخی که تو یه‌تموم​ نقطه ایجاد شده بود، مکیده شد. انگار داشت‌بین​ تو گردابی که بدنم ساخته بود فرو می‌رفت.

اما اون‌مثل​ فقط توهمِ‌دربار​ سوزاکو بود.

پرنده تبدیل به یه خط‌تموم​ قرمز شد و روم شیرجه‌زکه​ زد و بدنم رو تیکه‌تیکه کرد.

شعله‌های آبیِ نوپای روی دست‌هام و‌قدم​ شعله‌های قرمزِ سوزاکو، تو یه چشم‌حرف​ به هم زدن صدها تقاطع آتشین ساختن.

هر بار که این اتفاق می‌افتاد، طوفانی به پا‌نشده​ می‌شد و نزار مجبور بود هی یه قدم بره‌می‌خواد​ عقب. دندون‌هاش رو به هم سایید و با خودش گفت:

«اون حروم‌زاده... یعنی وقتی‌دربار​ با من می‌جنگید از‌خیلی​ تمام قدرتش استفاده نکرده بود؟»

نزار نقشه‌های‌احتمالاً​ توی سرش رو‌تموم​ از نو کشید.

شکست دادن دئوس فقط با چکش خدای رعد غیرممکنه.‌همه​ به نظر می‌رسید باید جادوهای انسانی رو که تو اون‌بود​ ده‌ها هزار سال خوابش جمع‌آوری کرده بود، دوباره مطالعه می‌کرد.

در همین حین، در حالی که این ارباب‌تموم​ و برده با اون نیت‌های متفاوتشون توسط سوزاکو‌بین​ گیر افتاده بودن، جنگِ اون‌سوی کوه داشت شدت می‌گرفت.

ارتشی که تو خط مقدم بود،‌احترام​ همین الانش هم بیشتر از نصف‌بخواد​ نیروهاش رو از دست داده بود.

سواره‌نظام ایزولتا نتونسته بود آرایش نظامیش رو حفظ کنه و به عقب‌نشینی وادار شده بود.‌می‌خواد​ گردان جادوگران دروکس هم که همیشه نبردهای سنگینی رو با ارتش پادشاه شیاطین تجربه کرده‌صدای​ بودن، حالا فقط در حد یه نیروی پشتیبان برای بقیه‌ی یگان‌ها تنزل پیدا کرده بودن.

نگران این بودم که تو جنگ نهایی که قراره ۲۰ سال دیگه اتفاق‌می‌زدن​ بیفته چقدر می‌تونم تأثیرگذار باشم، اما نمی‌تونستم به خاطر آماده شدن برای یه‌دهن​ شرِ آینده، دشمنی رو که همین الان جلوم سبز شده بود نادیده بگیرم.

از همه مهم‌تر،‌هنوز​ این جنگ بیشتر شبیه‌قضیه​ یه جنگ صلیبی بود.

امپراتور مقدس که وحی‌دربار​ را دریافت کرده بود،‌خیلی​ شخصاً اعلام جنگ مقدس کرد.

همه کشورها چاره‌ای‌یعنی​ جز این نداشتند که‌هدفت​ تمام تلاششان را بکنند.

ارتش بیهولدرها‌باید​ در امتداد خط‌الرأس‌برداره​ کوه ظاهر شد.

صدها چشم بزرگ که نورهای‌احتمالاً​ سنگ‌کننده شلیک می‌کردند و روی پاهای‌کیه​ هشت‌پا مانندی سوار بودند، پدیدار شدند.

خط مقدم نبرد که‌دربار​ همین‌طوری‌اش هم به‌زور سر پا‌حقیریه​ مانده بود، به خطر افتاد.

شوالیه زودیاک، نگهبان صورت فلکی، و‌نشده​ شوالیه‌های تحت فرمانش سریعاً به بیرون‌نمی‌کنم​ تاختند و به بیهولدرها حمله کردند.

در یک چشم به هم زدن،‌قدم​ ده‌ها شوالیه روی صخره‌ها به مجسمه‌حرف​ تبدیل شدند و از اسب‌هایشان افتادند.

خیلی وقت بود که او برای‌یعنی​ فرماندهی شوالیه‌های تحت امر کادنزا و‌دئوسه​ اوریدون به خط مقدم نرفته بود.

تنها کسانی که در پایگاه باقی مانده‌شیطان​ بودند، سربازان مجروح و گروهی از کاهنان‌بیاره​ بودند که جادوی شفابخش یاد گرفته بودند.

خواهر کوچک‌تر زیک، سیگنی، که «عصای نابودی‌هدفت​ رودموود» را به دست آورده بود، بین‌فاتحِ​ کاهنان می‌چرخید و سخت مشغول درمان مجروحان بود.

شوالیه‌ای که پایش قطع شده‌برداره​ بود، فریاد می‌کشید و بی‌هدف آدم‌های‌پیشگویی​ اطرافش را به سمت خودش می‌کشید.

بعد یقه سیگنی را چسبید.

بدن ظریف یک دختر ده ساله‌احترام​ روی تخت افتاد. او غرق در خونی‌زبون​ شد که پتو را خیس کرده بود.

شوالیه با دیدن‌یعنی​ سیگنی که روی او‌هدفت​ افتاده بود، فریاد زد.

«کمکم کن! خواهش می‌کنم! این‌برداره​ درد و رنج رو تموم کن!‌پیشگویی​ حتی اگه بچه‌ای، بازم یه کاهنی!»

هویت سیگنی هنوز‌هنوز​ برای بیشتر شوالیه‌ها‌یعنی​ یک راز بود.

برای آن شوالیه،‌دلقک‌های​ او فقط یک‌احترام​ کاهن جوان بود.

شوالیه‌های نگهبانی که کادنزا‌قضیه​ جا گذاشته بود، سعی‌کیه​ کردند از سیگنی محافظت کنند.

اما به نظر نمی‌رسید‌انسانی‌اش​ سیگنی هیچ قصدی برای پناه‌همه​ گرفتن بین آن‌ها داشته باشد.

از روی تخت‌هنوز​ پایین آمد و‌یعنی​ عصایش را زمین گذاشت.

«خداوند به ما رنج میده تا‌احترام​ با غلبه بر اون، بتونه مسیرمون‌بخواد​ رو به سمت بهشت روشن کنه.»

در حالی که‌یعنی​ دعا را می‌خواند،‌نشده​ عصایش نور ساطع کرد.

به محض برخورد نور، زخم پای شوالیه شروع به‌همه​ التیام کرد. با وجود اینکه نمی‌توانست پای قطع‌شده‌اش را‌نشنیده​ پس بگیرد، اما حداقل می‌توانست درد را فراموش کند.

شوالیه اشک ریخت.

قدردانی، خشم، تسکین و درد‌ادای​ با هم درآمیختند و چهره‌اش‌صاحب​ بدون هیچ حالتی در هم ریخت.

سیگنی دست شوالیه‌یعنی​ را گرفت و‌نشده​ با هم اشک ریختند.

فقط این نبود.

یکی یکی.

او با تمام وجودش مجروحان‌ادای​ را درمان می‌کرد و برایشان دعا‌تاج​ می‌خواند، انگار که عضو خانواده‌اش بودند.

در ابتدا، شوالیه‌های نگهبانِ‌قضیه​ شوالیه‌های زودیاک نسبت به‌کیه​ کارهای سیگنی ابراز نگرانی کردند.

فکر می‌کردند این‌نقاب​ دختر جوان دارد در‌پیش​ همدردی کودکانه‌اش زیاده‌روی می‌کند.

اما بعد از اینکه این‌احتمالاً​ رفتار چند ساعت ادامه پیدا‌هدفت​ کرد، صداقتش به دل همه نشست.

یولگئوم بی‌صدا کنار سیگنی ماند.

با اینکه فقط چند روز از آشنایی‌اش‌هدفت​ با او می‌گذشت، یولگئوم احساس می‌کرد می‌داند‌فاتحِ​ چرا خدا او را انتخاب کرده است.

اگر زیک قهرمان‌ترین جنگجو بود،‌برداره​ سیگنی هم برای یدک کشیدن لقب‌پیشگویی​ یک قدیسه هیچ چیزی کم نداشت.

او فضایل قدیسه‌ای را داشت که‌یعنی​ به همه عشق می‌ورزید و حاضر‌دئوسه​ بود رنج‌هایشان را به دوش بکشد.

سیگنی لحظه‌ای مکث کرد و در حالی‌شیطان​ که از کنار یک نفر می‌رفت تا به‌هنوز​ سراغ مجروح دیگری برود، اشک‌هایش را پاک کرد.

یولگئوم دستی‌احتمالاً​ به سر‌قضیه​ دخترک کشید.

«عشق ورزیدن یعنی پذیرفتن همه‌چیزِ طرف‌قدم​ مقابل، لازم نیست خودت تبدیل به اون‌می‌زدن​ شخص بشی. بیش از حد همدردی نکن.»

«بله، متأسفم.‌بیاره​ چون من‌اینجایی​ خیلی کم‌تجربه‌ام...»

«داری خوب‌مثل​ پیش میری.‌دربار​ همین کافیه.»

عصای او‌احتمالاً​ داشت به رنگ‌تموم​ عاجی تیره‌تری درمی‌آمد.

به نظر می‌رسید که عصا‌برداره​ کم‌کم داشت این قدیسه جوان را‌پیشگویی​ به عنوان ارباب کامل خود می‌پذیرفت.

«عصای نابودی رودموود...»

«ها؟»

«شاید مأموریت واقعی‌ای که‌قضیه​ به تو داده شده،‌کیه​ نابودی یک دوران باشه.»

در همان لحظه،‌نقاب​ صدای بلندی از خط‌پیش​ مقدم به گوش رسید.

هیاهو تبدیل به‌هنوز​ فریادی شد که‌یعنی​ دست‌کمی از جیغ نداشت.

نام آن موج، یأس بود.

پادشاه شیاطین‌احتمالاً​ در میدان‌قضیه​ نبرد ظاهر شد.

بدن او از‌نقاب​ تاریکیِ خود ورطه‌قدم​ هم سیاه‌تر بود.

سطح پوستش مدام رشد می‌کرد و‌یعنی​ از بین می‌رفت، و مرزهای وجودی‌اش‌دئوسه​ را مثل یک غبار متزلزل می‌کرد.

شعله‌ای آبی‌رنگ‌مثل​ به‌روشنی بیرون‌دربار​ از پوستش می‌سوخت.

شعله‌ها مانند‌احتمالاً​ زرهی بدنش را‌تموم​ احاطه کرده بودند.

به هر‌باید​ چیزی که دست‌برداره​ می‌زد، خاکستر می‌شد.

با هر قدمی که برمی‌داشت،‌احتمالاً​ زمین زغال می‌شد و تمام‌هدفت​ حیات روی آن از بین می‌رفت.

شیطان.

وقتی او، ارباب تمام شیاطین، ظاهر شد،‌هدفت​ انواع و اقسام موجودات پلید و شرور‌فاتحِ​ از شدت خوشحالی شروع به وحشی‌گری کردند.

خط مقدم فرو ریخت‌انسانی‌اش​ و ارتش انسان‌ها فوراً‌بذاره​ در بحران فرو رفت.

حتی سربازانی که زره‌های آهنی‌احتمالاً​ به تن داشتند هم ترسیدند‌هدفت​ و یک قدم به عقب برداشتند.

اسب‌ها احساس می‌کردند که هر چهار پایشان به زمین میخکوب‌صاحب​ شده است، و حتی جادوی جادوگران اعظم هم به اندازه‌تموم​ بال زدن یک کرم شب‌تاب یا بید، ضعیف به نظر می‌رسید.

پادشاه شیاطین به جایی جهید که شوالیه‌های‌هدفت​ نخبه‌ی شوالیه‌های زودیاک، که قوی‌ترین خط مقدم‌فاتحِ​ را حفظ کرده بودند، در آنجا مستقر بودند.

و بعد هر دو بازویش‌برداره​ را به سمت شوالیه‌ای که‌داشتن​ حتی جثه کاملی نداشت، تاب داد.

ده‌ها شوالیه با ضربه‌اینجایی​ شیطان، در حالی که خون‌نشده​ بالا می‌آوردند، به زمین افتادند.

شوالیه‌ای که مستقیماً ضربه را خورده بود، بالاتنه‌خیلی​ و پایین‌تنه‌اش از هم جدا شد و به‌اینجایی​ پرواز درآمد و خون از بدنش فواره زد.

زره‌ها و سپرهایی که توسط‌تموم​ جادوی مقدس محافظت می‌شدند، در‌زکه​ برابر پادشاه شیاطین کاملاً بی‌اقتدار بودند.

او با‌باید​ قدرتی مطلق همه‌چیز‌برداره​ را نابود می‌کرد.

شوالیه‌های مقدس شجاعتشان را‌اینجایی​ جمع کردند و با‌تموم​ پادشاه شیاطین روبه‌رو شدند.

آن‌ها حتی وقتی تکه‌های بدن رفقایشان‌احترام​ متلاشی می‌شد و مثل باران روی‌بخواد​ سرشان می‌ریخت، سپرهایشان را پایین نیاوردند.

چشم از روبه‌رو برنمی‌داشتند.

صدای آوازشان‌باید​ در سراسر میدان‌برداره​ نبرد طنین‌انداز شد.

- خدایا،‌بیاره​ ما رو‌اینجایی​ به بهشت ببر!

- فرشتگان، ما‌دلقک‌های​ رو به راه‌احترام​ راست هدایت کنین!

- مرگ،‌احتمالاً​ با آغوش باز‌تموم​ به سراغم بیا!

صدها جسد دیگر به‌انسانی‌اش​ تلفات اضافه شد. جانشان بدون‌همه​ هیچ حسرتی از دست می‌رفت.

حتی برجسته‌ترین جنگجو‌هنوز​ هم نمی‌توانست جلوی ضربه‌قضیه​ پادشاه شیاطین را بگیرد.

متوقف کردن پادشاه شیاطین معجزه‌ای بود که بزرگ‌ترین‌خیلی​ جنگجوی نسل صفر، در یک مأموریت نهایی، تنها‌اینجایی​ با محافظت یک فرشته به‌سختی می‌توانست انجامش دهد.

این چیزی نبود‌یعنی​ که جنگجویان معمولی نسل‌هدفت​ چهارم از پسش بربیایند.

ناولها | novelha.net