چپتر 134: ۳۱. در هم شکسته توسط پادشاه شیاطین (۲)
0در نیمههای راه کوه ایگایاتّا.
یه چیزی درنقاب مورد اون تختقدم پادشاهی شیطانی وجود داشت.
قدرتی که برای اسم «پادشاه شیاطین»یعنی اصلاً کم به نظر نمیرسید، داشتدئوسه با شدت بیشتری بهمون فشار میآورد.
اینجا، فقطمثل میشد ریتمشدربار رو حس کرد.
همونطور که سادیموس گفت، اگهتموم تجسم شر مطلق تکون بخوره، اینفکر طرف از نابودی قسر در نمیره.
آیا درسته که بذاریم بمیره؟ یاقدم اینکه «اژدهای طلای حقیقی» باید نقابحرف انسانیاش رو برداره و قدم پیش بذاره؟
همه داشتن در مورداینجایی پیشگویی حرف میزدن، ولی یولگئومنشده در واقع هیچی نشنیده بود.
همون موقع، اسکاتول بادربار صدایی که فقط یولگئومخیلی میتونست بشنوه، دهن باز کرد:
«کی میتونه تضمینیعنی کنه که همهی ایناهدفت تلهی خود دئوس نیست؟»
یولگئوم نگاهی بهش انداخت. بابرداره لحنی کنایهآمیز و با کلماتیداشتن که اطرافیان نمیتونستن بشنون، گفت:
«به نظر میرسه تو بیشتراحتمالاً شبیه اون شیطانی هستی کههدفت تو انجیل ازش حرف میزنن.»
اسکاتول سرش رو خمدربار کرد و مثل دلقکهایخیلی دربار ادای احترام کرد:
«شیطان اسم خیلییعنی حقیریه که صاحب تاجهدفت بخواد به زبون بیاره.»
«اینکه هنوز اینجایی احتمالاًانسانیاش یعنی قضیه هنوز تموم نشده.همه هدفت کیه؟ دئوسه؟ یا زکه؟»
«فکر نمیکنم بین چیزی که پادشاهیعنی فاتحِ من میخواد و چیزی کهدئوسه صاحب تاج میخواد، فرق چندانی باشه.»
«یعنی مسیرمون یکیه؟»
«بله.»
«بسیار خب.باید منم فعلاًانسانیاش فقط نگاه میکنم.»
«هر طور میلتونه.»
دوباره صدای آدمها رو شنیدم.
یولگئوم نگاهی به اسکاتول که داشتنشده خودش رو به خنگی میزد انداخت وبین بعد چشماش رو چرخوند سمت میدون نبرد.
باارزشترین چیز اینجا، جون آدمیزاده.
جنازهها همین الانش هم روی همیعنی تلنبار شده بودن و خونِ جاری مثلزکه یه فرش قرمز زمین رو پوشونده بود.
«شروع شد؟»
از پیشونی دئوس خون میاومد.
فقط پیشونیش نبود.
دست راستم جوریهنوز میلرزید که انگار مفصلقضیه آرنجم خرد شده بود.
خونی رو که از بین ابروهام تاشیطان روی لبم پایین اومده بود لیسیدم وبیاره به موجودی که جلوم بود چشمغره رفتم.
«حالا هرچی،احتمالاً با این یکیتموم باید چیکار کنم؟»
چیزی که راهمنقاب رو بسته بود،قدم یه پرندهی قرمز بود.
اسم اینبیاره پرندهی شعلهور،اینجایی سوزاکو بود.
این پرندهی قرمز که از لونهی آتشفشانیاش بیرونخیلی پریده بود، روی خطالرأس کوه آگایاتّا قوز کردهاینجایی بود و داشت من رو به مبارزه میطلبید.
«هی کلهگنجشکی. فکر نکنم الان وقتنشده بازی کردن با تو باشه. آخهنمیکنم تو یهو از کدوم گوری پیدات شد؟»
وقتی مفصل شکستهامنقاب رو جا انداختم، صدایپیش تقّی به گوش رسید.
بدن پارهپارهام روهنوز ترمیم کردم ویعنی به سوزاکو چشمغره رفتم.
یولگئوم گفته بوددلقکهای که این فقطاحترام یه توهم از سوزاکوئه.
ولی عمراً اینطور باشه.قضیه امکان نداره توهمِ سوزاکو بتونهدئوسه تا این حد قوی باشه.
با اینکه میگفتن من الانبرداره تو یه بدن انسانیام، ولیداشتن در واقع یه ارباب شیاطین بودم.
یه وجود مطلق که فقط بایعنی حضور و ارادهاش میتونه دنیا رودئوسه به زانو دربیاره؛ یعنی پادشاه شیاطین.
با اینکه تمام زورم روادای نزده بودم، ولی بازم باورم نمیشدتاج دارم اینطوری یه طرفه کتک میخورم!
این جونوری کهیعنی جلوم بود، واقعاًنشده قدرت غیرقابلاندازهگیریای داشت.
یه نگاهی به پشتم انداختم.
نزار اون دوردورهاهنوز نشسته بود و داشتقضیه با بیخیالی چای مینوشید.
داد زدم: «بردهیدلقکهای شماره ۳، چرااحترام نمیای به جام بجنگی؟»
«اوه خدای من، فکرقضیه میکنی با این تواناییهایی کهدئوسه دارم به کجا میرسم؟ هیهی.»
«آخ کهباید چقدر دلمانسانیاش میخواد بکشمت.»
«زیاد حرص نخور. من حواسم بهیعنی جنازهت هست. یا شایدم لطف کنی وزکه اون دستبند قادر مطلق رو پس بدی؟»
«چرا اینو بهدلقکهای من میگی؟ برواحترام به یولگئوم بگو.»
«فقط بهم اجازه بده. اگهتموم چکش خدای رعد رو داشته باشی،فکر تو چند دقیقه میتونی یکی بسازی.»
«بیخیال. همین که با سوزاکوبرداره دستبهیکی نکنی و از پشتداشتن بهم خنجر نزنی، از سرتم زیاده.»
نزار لبخندیبیاره زد واینجایی شونه بالا انداخت:
«پیشنهاد وسوسهکنندهایه.»
«گمشو. برو پیشیعنی زکه و بهنشده اون کمک کن.»
«اینجا کهباید به نظرانسانیاش بیشتر خوش میگذره.»
نگاهم رو دوباره برگردوندم جلو.
اون پرندهی قرمز فقطدربار راهم رو بسته بود وحقیریه اول از همه حمله نمیکرد.
انگار داشتاحتمالاً از یکیقضیه دستور میگرفت.
آخه کی میتونه همچینانسانیاش موجود قدرتمندی رو مثل یههمه خدمتکار زیر دست خودش بگیره؟
اگه همچین کسی تواینجایی این دنیا وجود داشتهتموم باشه، اسمش قطعاً «خدا»ست.
مشتهام رومثل جلوی سینهامدربار به هم کوبیدم.
جرقهای از نقطهی برخوردشونقضیه پرید و یه شعلهیکیه آبیِ تیره زبانه کشید.
آتیش هر دونقاب تا دستم روقدم در بر گرفت.
حتی بعد از اینکهاینجایی پوستم سیاه شد، اون شعلهینشده آبی همچنان روی دستهام میسوخت.
«بذار ببینیم. این قدرت همونادای کسیه که یه روزی دنیاصاحب رو به خاک و خون کشیده.»
بدنم مثل یهیعنی انفجار به سمتنشده جلو شلیک شد.
تبدیل به یه خطانسانیاش آبی شدم و قلببذاره سوزاکو رو سوراخ کردم.
بدن سوزاکو توی اون سوراخی که تو یهتموم نقطه ایجاد شده بود، مکیده شد. انگار داشتبین تو گردابی که بدنم ساخته بود فرو میرفت.
اما اونمثل فقط توهمِدربار سوزاکو بود.
پرنده تبدیل به یه خطتموم قرمز شد و روم شیرجهزکه زد و بدنم رو تیکهتیکه کرد.
شعلههای آبیِ نوپای روی دستهام وقدم شعلههای قرمزِ سوزاکو، تو یه چشمحرف به هم زدن صدها تقاطع آتشین ساختن.
هر بار که این اتفاق میافتاد، طوفانی به پانشده میشد و نزار مجبور بود هی یه قدم برهمیخواد عقب. دندونهاش رو به هم سایید و با خودش گفت:
«اون حرومزاده... یعنی وقتیدربار با من میجنگید ازخیلی تمام قدرتش استفاده نکرده بود؟»
نزار نقشههایاحتمالاً توی سرش روتموم از نو کشید.
شکست دادن دئوس فقط با چکش خدای رعد غیرممکنه.همه به نظر میرسید باید جادوهای انسانی رو که تو اونبود دهها هزار سال خوابش جمعآوری کرده بود، دوباره مطالعه میکرد.
در همین حین، در حالی که این اربابتموم و برده با اون نیتهای متفاوتشون توسط سوزاکوبین گیر افتاده بودن، جنگِ اونسوی کوه داشت شدت میگرفت.
ارتشی که تو خط مقدم بود،احترام همین الانش هم بیشتر از نصفبخواد نیروهاش رو از دست داده بود.
سوارهنظام ایزولتا نتونسته بود آرایش نظامیش رو حفظ کنه و به عقبنشینی وادار شده بود.میخواد گردان جادوگران دروکس هم که همیشه نبردهای سنگینی رو با ارتش پادشاه شیاطین تجربه کردهصدای بودن، حالا فقط در حد یه نیروی پشتیبان برای بقیهی یگانها تنزل پیدا کرده بودن.
نگران این بودم که تو جنگ نهایی که قراره ۲۰ سال دیگه اتفاقمیزدن بیفته چقدر میتونم تأثیرگذار باشم، اما نمیتونستم به خاطر آماده شدن برای یهدهن شرِ آینده، دشمنی رو که همین الان جلوم سبز شده بود نادیده بگیرم.
از همه مهمتر،هنوز این جنگ بیشتر شبیهقضیه یه جنگ صلیبی بود.
امپراتور مقدس که وحیدربار را دریافت کرده بود،خیلی شخصاً اعلام جنگ مقدس کرد.
همه کشورها چارهاییعنی جز این نداشتند کههدفت تمام تلاششان را بکنند.
ارتش بیهولدرهاباید در امتداد خطالرأسبرداره کوه ظاهر شد.
صدها چشم بزرگ که نورهایاحتمالاً سنگکننده شلیک میکردند و روی پاهایکیه هشتپا مانندی سوار بودند، پدیدار شدند.
خط مقدم نبرد کهدربار همینطوریاش هم بهزور سر پاحقیریه مانده بود، به خطر افتاد.
شوالیه زودیاک، نگهبان صورت فلکی، ونشده شوالیههای تحت فرمانش سریعاً به بیروننمیکنم تاختند و به بیهولدرها حمله کردند.
در یک چشم به هم زدن،قدم دهها شوالیه روی صخرهها به مجسمهحرف تبدیل شدند و از اسبهایشان افتادند.
خیلی وقت بود که او براییعنی فرماندهی شوالیههای تحت امر کادنزا ودئوسه اوریدون به خط مقدم نرفته بود.
تنها کسانی که در پایگاه باقی ماندهشیطان بودند، سربازان مجروح و گروهی از کاهنانبیاره بودند که جادوی شفابخش یاد گرفته بودند.
خواهر کوچکتر زیک، سیگنی، که «عصای نابودیهدفت رودموود» را به دست آورده بود، بینفاتحِ کاهنان میچرخید و سخت مشغول درمان مجروحان بود.
شوالیهای که پایش قطع شدهبرداره بود، فریاد میکشید و بیهدف آدمهایپیشگویی اطرافش را به سمت خودش میکشید.
بعد یقه سیگنی را چسبید.
بدن ظریف یک دختر ده سالهاحترام روی تخت افتاد. او غرق در خونیزبون شد که پتو را خیس کرده بود.
شوالیه با دیدنیعنی سیگنی که روی اوهدفت افتاده بود، فریاد زد.
«کمکم کن! خواهش میکنم! اینبرداره درد و رنج رو تموم کن!پیشگویی حتی اگه بچهای، بازم یه کاهنی!»
هویت سیگنی هنوزهنوز برای بیشتر شوالیههایعنی یک راز بود.
برای آن شوالیه،دلقکهای او فقط یکاحترام کاهن جوان بود.
شوالیههای نگهبانی که کادنزاقضیه جا گذاشته بود، سعیکیه کردند از سیگنی محافظت کنند.
اما به نظر نمیرسیدانسانیاش سیگنی هیچ قصدی برای پناههمه گرفتن بین آنها داشته باشد.
از روی تختهنوز پایین آمد ویعنی عصایش را زمین گذاشت.
«خداوند به ما رنج میده تااحترام با غلبه بر اون، بتونه مسیرمونبخواد رو به سمت بهشت روشن کنه.»
در حالی کهیعنی دعا را میخواند،نشده عصایش نور ساطع کرد.
به محض برخورد نور، زخم پای شوالیه شروع بههمه التیام کرد. با وجود اینکه نمیتوانست پای قطعشدهاش رانشنیده پس بگیرد، اما حداقل میتوانست درد را فراموش کند.
شوالیه اشک ریخت.
قدردانی، خشم، تسکین و دردادای با هم درآمیختند و چهرهاشصاحب بدون هیچ حالتی در هم ریخت.
سیگنی دست شوالیهیعنی را گرفت ونشده با هم اشک ریختند.
فقط این نبود.
یکی یکی.
او با تمام وجودش مجروحانادای را درمان میکرد و برایشان دعاتاج میخواند، انگار که عضو خانوادهاش بودند.
در ابتدا، شوالیههای نگهبانِقضیه شوالیههای زودیاک نسبت بهکیه کارهای سیگنی ابراز نگرانی کردند.
فکر میکردند ایننقاب دختر جوان دارد درپیش همدردی کودکانهاش زیادهروی میکند.
اما بعد از اینکه ایناحتمالاً رفتار چند ساعت ادامه پیداهدفت کرد، صداقتش به دل همه نشست.
یولگئوم بیصدا کنار سیگنی ماند.
با اینکه فقط چند روز از آشناییاشهدفت با او میگذشت، یولگئوم احساس میکرد میداندفاتحِ چرا خدا او را انتخاب کرده است.
اگر زیک قهرمانترین جنگجو بود،برداره سیگنی هم برای یدک کشیدن لقبپیشگویی یک قدیسه هیچ چیزی کم نداشت.
او فضایل قدیسهای را داشت کهیعنی به همه عشق میورزید و حاضردئوسه بود رنجهایشان را به دوش بکشد.
سیگنی لحظهای مکث کرد و در حالیشیطان که از کنار یک نفر میرفت تا بههنوز سراغ مجروح دیگری برود، اشکهایش را پاک کرد.
یولگئوم دستیاحتمالاً به سرقضیه دخترک کشید.
«عشق ورزیدن یعنی پذیرفتن همهچیزِ طرفقدم مقابل، لازم نیست خودت تبدیل به اونمیزدن شخص بشی. بیش از حد همدردی نکن.»
«بله، متأسفم.بیاره چون مناینجایی خیلی کمتجربهام...»
«داری خوبمثل پیش میری.دربار همین کافیه.»
عصای اواحتمالاً داشت به رنگتموم عاجی تیرهتری درمیآمد.
به نظر میرسید که عصابرداره کمکم داشت این قدیسه جوان راپیشگویی به عنوان ارباب کامل خود میپذیرفت.
«عصای نابودی رودموود...»
«ها؟»
«شاید مأموریت واقعیای کهقضیه به تو داده شده،کیه نابودی یک دوران باشه.»
در همان لحظه،نقاب صدای بلندی از خطپیش مقدم به گوش رسید.
هیاهو تبدیل بههنوز فریادی شد کهیعنی دستکمی از جیغ نداشت.
نام آن موج، یأس بود.
پادشاه شیاطیناحتمالاً در میدانقضیه نبرد ظاهر شد.
بدن او ازنقاب تاریکیِ خود ورطهقدم هم سیاهتر بود.
سطح پوستش مدام رشد میکرد ویعنی از بین میرفت، و مرزهای وجودیاشدئوسه را مثل یک غبار متزلزل میکرد.
شعلهای آبیرنگمثل بهروشنی بیروندربار از پوستش میسوخت.
شعلهها ماننداحتمالاً زرهی بدنش راتموم احاطه کرده بودند.
به هرباید چیزی که دستبرداره میزد، خاکستر میشد.
با هر قدمی که برمیداشت،احتمالاً زمین زغال میشد و تمامهدفت حیات روی آن از بین میرفت.
شیطان.
وقتی او، ارباب تمام شیاطین، ظاهر شد،هدفت انواع و اقسام موجودات پلید و شرورفاتحِ از شدت خوشحالی شروع به وحشیگری کردند.
خط مقدم فرو ریختانسانیاش و ارتش انسانها فوراًبذاره در بحران فرو رفت.
حتی سربازانی که زرههای آهنیاحتمالاً به تن داشتند هم ترسیدندهدفت و یک قدم به عقب برداشتند.
اسبها احساس میکردند که هر چهار پایشان به زمین میخکوبصاحب شده است، و حتی جادوی جادوگران اعظم هم به اندازهتموم بال زدن یک کرم شبتاب یا بید، ضعیف به نظر میرسید.
پادشاه شیاطین به جایی جهید که شوالیههایهدفت نخبهی شوالیههای زودیاک، که قویترین خط مقدمفاتحِ را حفظ کرده بودند، در آنجا مستقر بودند.
و بعد هر دو بازویشبرداره را به سمت شوالیهای کهداشتن حتی جثه کاملی نداشت، تاب داد.
دهها شوالیه با ضربهاینجایی شیطان، در حالی که خوننشده بالا میآوردند، به زمین افتادند.
شوالیهای که مستقیماً ضربه را خورده بود، بالاتنهخیلی و پایینتنهاش از هم جدا شد و بهاینجایی پرواز درآمد و خون از بدنش فواره زد.
زرهها و سپرهایی که توسطتموم جادوی مقدس محافظت میشدند، درزکه برابر پادشاه شیاطین کاملاً بیاقتدار بودند.
او باباید قدرتی مطلق همهچیزبرداره را نابود میکرد.
شوالیههای مقدس شجاعتشان رااینجایی جمع کردند و باتموم پادشاه شیاطین روبهرو شدند.
آنها حتی وقتی تکههای بدن رفقایشاناحترام متلاشی میشد و مثل باران رویبخواد سرشان میریخت، سپرهایشان را پایین نیاوردند.
چشم از روبهرو برنمیداشتند.
صدای آوازشانباید در سراسر میدانبرداره نبرد طنینانداز شد.
- خدایا،بیاره ما رواینجایی به بهشت ببر!
- فرشتگان، مادلقکهای رو به راهاحترام راست هدایت کنین!
- مرگ،احتمالاً با آغوش بازتموم به سراغم بیا!
صدها جسد دیگر بهانسانیاش تلفات اضافه شد. جانشان بدونهمه هیچ حسرتی از دست میرفت.
حتی برجستهترین جنگجوهنوز هم نمیتوانست جلوی ضربهقضیه پادشاه شیاطین را بگیرد.
متوقف کردن پادشاه شیاطین معجزهای بود که بزرگترینخیلی جنگجوی نسل صفر، در یک مأموریت نهایی، تنهااینجایی با محافظت یک فرشته بهسختی میتوانست انجامش دهد.
این چیزی نبودیعنی که جنگجویان معمولی نسلهدفت چهارم از پسش بربیایند.