چپتر 103: ۲۴. مهمانانی که از راه دور میآیند (۲)
0تا دمدمای صبح،یعنی لاخه یک جنگلهستید کوچیک و واقعی ساخت.
زکه با دیدن این معجزه کوچیکی کهخودش اون خلق کرده بود، حسابی کف کرده بودبچههای و غرق تو یه حس شگفتانگیز شده بود.
زکه گفت: «شما واقعاً معرکهاید.»
لاخه پرسید: «چی؟»
«باورم نمیشه تویعنی یه شب اینهمههستید توت درست کردید!»
لاخه جواب داد: «اگه قرار بود دستوپاهام رو رشدشدن بدم و گلهایی برای شکار بسازم، یکی دو ساعته کارشغریبههایی رو تموم میکردم، نه اینکه یه روز کامل وقت ببره.»
زکه با تردید پرسید: «شماهیولای یه هیولای ماگوورت... یعنی، یههستید موجود از اونجا هستید، درسته؟»
«درسته.»
«مگه اونجاماگوورت همون دنیایموجود شیاطین نیست؟»
«یه کم فرق داره.»
«چه فرقی؟»
«زکه، ساختارکرد این دنیازمین رو میشناسی؟»
«یه چیزایی ازیعنی نقشه قاره خوزههستید تو ذهنم هست، اما...»
«قاره خوزه یه صفحه دایرهایه که رویخودش یه ستون قرار گرفته؛ ستونی که شبیهامن یه گذرگاه مارپیچ به دنیای شیاطین وصل میشه.»
زکه گفت: «اسطوره آفرینش رو میدونم. بعد از اینکه دنیا نابود شد وهمون عصر نقرهای به پایان رسید، خدا ده ریشه سفیروث رو وادار کرد تاخوزه بار زمین رو به دوش بکشن تا جای بهتری برای زندگی آدما بشه.»
لاخه ادامه داد: «حتی قاره خوزه و دریای اطرافش. خداآدما یه قاره عظیم رو برد رو هوا. اما اون سرزمینی کههمونجا به ماگوورت آلوده شده بود... همونجا به حال خودش رها شد.»
«آه!»
«آلوده شدن اون سرزمین هم کار خود آدما بود. با این حال،خود خدا یه پناهگاه امن برای آدما ساخت. آدما بچههای خدا هستن. ودنیاست بقیه موجودات... غریبههایی هستن که بیرون این حصار موندن. این قانون این دنیاست.»
زکه همون عقایدی رو که از بچگی تو کلهاشاونجا فرو کرده بودن، به زبون آورد: «آدما موجودات ارزشمندیداره هستن که خدا اونا رو به عنوان اشرف مخلوقات آفریده.»
وقتی آدما بین خودشون اینطوریدوش حرف میزدن، حتی یه ذرهآدما هم بهش شک نمیکردن. اما...
حالا ازماگوورت گفتنش پشیمونموجود شده بود.
چقدر مغرورانه بود. باورش نمیشد جلوی لاخه، کسی کهشدن داشت برای دهها هزار پناهنده میوه و غذا تولیدموجودات میکرد، داره از حق ویژه و برتری آدما حرف میزنه.
لاخه جوابیوقت به حرفتردید زکه نداد.
چرخه زندگیکرد گیاهان بازمین حیوونها فرق داشت.
برای اونا زندگی چندموجود صد ساله یا هزار سالههمون آدما اصلاً به حساب نمیاومد.
بعضی از اونا دهها هزارهمونجا سال رو فقط به شکلسرزمین یه بذر زیر خاک گذرونده بودن.
انگار داشت قوانینببره دوران خیلی دوریماگوورت رو به یاد میآورد.
تو نگاه اون، حتی کلمه «بچه» هم برایبهتری زکه زیاد بود. اون فقط یه الفبچه خامیعظیم بود که کلاً چهارده سال از نفس کشیدنش میگذشت.
هیچ دلیلی نداشت کهموجود از حرفاش عصبانی بشهمگه یا احساساتش جریحهدار بشه.
لاخه بحث قبلیش رو ادامه داد: «دنیای شیاطین دقیقاً زیر قاره خوزهخود قرار داره. اون تیکه زمین کوچیک که به ماگوورت آلوده نشده بود،دنیاست از همون اول توسط یه گنبد عظیم به اسم انکلیو محافظت میشد.»
زکه پرسید: «پس اونتردید سرزمین آلوده به ماگوورت،موجود بیرون از دنیای شیاطینه؟»
«همینطوره.»
«فقط قارهماگوورت خوزه نیست که.اونجا کل این دنیا...»
لاخه حرفش رو قطع کرد: «این قارهخودش فقط یه دنیای خیلی کوچیکه. در واقع یهبچههای کشور جزیرهای کوچیک با قطر هزار کیلومتره، همین.»
زکه با چشمهایببره گرد شده و گیجیعنی به لاخه خیره شد.
موهای سبز روشنش مثل برگ آویزون شدهجای بود و چشماش رو میپوشوند. به همیندریای خاطر، خوندن حالت چهرهاش کار سختی بود.
زکه حس عجیبی داشت؛ بااونجا خودش فکر کرد این حالتدنیای چقدر به یه گیاه میاد.
همون موقع، صدای کوبیدهآلوده شدن قدمهای سنگینی ازرها اونطرف به گوش رسید.
زکه بدنش روببره منقبض کرد وماگوورت سرش رو چرخوند.
دو تا غول اونجازمین بودن. به نظر میرسیدبهتری یه گروه پیشاهنگ باشن.
هوا تاریک بودیعنی و همهجا توهستید سیاهی فرو رفته بود.
سایهها مثل پردهیسرزمینی غروب روی زمین خاکستریخودش تیره کشیده شده بودن.
زکه سپری ازببره پشتش درآورد وماگوورت محکم تو دستش گرفت.
زکه گفت: «لاخه، من ازتدوش محافظت میکنم. لطفاً حداقل یهآدما گل دیگه رو شکوفا کن.»
لاخه لبخندی زد وموجود گفت: «زکه همیشه چیزای جالبیهمون میگه. پس زحمتش با خودت.»
زکه باهوا صورت سرخشدهاشآلوده سر تکون داد.
اما همون لحظهای که سرش روماگوورت به سمت غولها چرخوند، اون چهرهیمگه پسرونه و معصوم کاملاً محو شد.
حالا کسی کهبار اونجا ایستاده بود،بکشن یه مبارز بود.
یه جنگجو کهیعنی یه قدم دیگه بهدرسته اوج نزدیکتر شده بود.
زکه حس عجیبی داشت.
تکنیک شمشیرزنی خانواده هولی جید، یعنی پرنده مهتاب،موجود که قبلاً اینقدر بیمصرف به نظر میرسید، حالانیست به طرز عجیبی در برابر غولها عالی جواب میداد.
همونطور که معلم شمشیرزنیاش، اسکاتول گفته بود،جای انگار شمشیرزنی خانواده هولی جید دقیقاً برایدریای مبارزه با موجودات غولپیکر طراحی شده بود.
زکه سپر رو بالا آورد تا ضربه گرز غولهمون رو دفع کنه و یه روزنه باز کنه. مستقیممیشناسی پرید بینشون و شمشیرش رو تو بدن غول فرو کرد.
غول که حسابی جا خورده بود وخودش دستپاچه شده بود، یه قدم رفت عقب. امابچههای این دقیقاً همون چیزی بود که زکه میخواست.
سپرش رو دادببره جلو و باماگوورت تمام توانش هجوم برد.
هاله، بدن زکه روزمین به اندازه هر جادویبهتری دیگهای تقویت کرده بود.
از طرفی، کفشهایی که پاشاونجا بود، یه آرتیفکت خفن بود کهشیاطین عصاره مهارت کوتولهها توش جریان داشت.
این کفشها جادویی داشتن که تو یه لحظهرها سرعت هجومش رو چند برابر میکرد و بهش اجازهبقیه میداد تو فاصلههای کوتاه مثل یه یوزپلنگ حرکت کنه.
ضربه سنگین سپر باعث شد غول به عقب پرتاونجا بشه. زکه از همون شتاب استفاده کرد، چند تاداره پشتک زد و انرژی شمشیرش رو به بیرون شلیک کرد.
صلیب مقدس مثل یهزمین خورشید درخشید و همهجابهتری رو غرق نور کرد.
جسد اون دو تا غول بیجون روی زمینمگه افتاد. لاخه با ریشههایی که از زیر خاک بیروندنیا زده بود، اونا رو گرفت و کشید زیر زمین.
مثل همیشه، همهسرزمینی موجودات زنده بالاخره یهخودش روزی میشدن غذای ریشهها.
زکه شمشیرش روببره غلاف کرد وماگوورت یه نفس راحت کشید.
تا به خودشبار اومد، دید لاخهبکشن اومده کنارش ایستاده.
لاخه گفت: «واقعاً قوی شدی.»
زکه جواب داد: «هنوز خیلی راهحال دارم. دئوس میتونه فقط با یهخود ضربه، یه اژدها رو برای همیشه بخوابونه.»
لاخه حرفش رو خورد: «اون...»
دلیلش این بود که حسدوش کرد نباید هویت واقعی دئوسآدما رو به این راحتیها لو بده.
زکه ادامه داد: «اما خب، راست میگی،درسته خیلی قویتر شدم. البته همهاش به خاطر اینفرقی سلاحها و زرههاییه که دئوس برام جور کرده.»
لاخه باهوا کنجکاوی پرسید:آلوده «دوستش داری؟»
زکه جاوقت خورد: «ها؟ منظورتهیولای از دوست داشتن...»
«حرف عجیبی زدم؟»
زکه با دستپاچگی گفت: «عجیبهاونجا دیگه. تو اینجور مواقع، فکردنیای کنم کلمه احترام خیلی مناسبتر باشه.»
لاخه گفت: «ببخشید.سرزمینی فکر میکردم زبونحال حیوونها رو خوب بلدم.»
زکه دستپاچه دستهاش رو تکون داد: «نه، نه. شایداونجا شبیهش باشه. ولی خب، عشق کلمهایه که بیشتر بینداره یه مرد و زن، یا بین اعضای خانواده استفاده میشه.»
لاخه آروم سربار تکون داد: «کهبکشن اینطور. یادم میمونه.»
لاخه نگاهی به اطراف انداخت.
«چون ما معمولاً نام خانوادگی نداریم. بعضی از گونهها هستن که به درختهای نرامن و ماده تقسیم میشن، اما بیشترشون دوپایهان. راستش، هیچ موردی وجود نداره که درختهایفرو نر یا ماده عاشق همدیگه بشن. این یه کار بیمعنیه که نمیشه درستش کرد.»
«پس، یعنی...»
صورت زیک سرخ شد.
این حرفها برای مطرحموجود شدن پیش یه زن زیباهمون بیش از حد بیپرده بود.
«فکر کنم کارسرزمینی جنگل یورئوم دیگه تمومخودش شده، پس بیا برگردیم.»
زیک همراه باببره لاخه دوباره بهماگوورت سمت اردوگاه راه افتاد.
او در جایی که بقیه گروه مستقر بودند،بهتری از لاخه جدا شد و بلافاصله رفت تاعظیم یکی از افراد ردهبالای گروه شوالیهها را پیدا کند.
«ریسک.»
«ارباب زیک! هنرنمایی دیروزتونآلوده کاملاً تو این دورها تا چشم ثبت شده.»
ریسک در میان کاپیتانهایتردید شوالیهی قلعه زوریکس، مردیموجود با شخصیت مهربان بود.
او با زیک همزمین دوست بود و مرتباًبهتری با هم احوالپرسی میکردند.
«خجالتم میدید. منمیعنی خوشحالم که تمریناتهستید سختم داره نتیجه میده.»
«ساکنان دارن با خودشون فکر میکنن که آیا اون صلیبسرزمین نوری که شما ساختید، ممکنه همون صلیب مقدس باشه یابیرون نه. این همون قدرت خداییه که جنگجویان افسانهای ازش استفاده میکردن.»
«هاها، این فقط یه جادوئه. راستش، امروزیعنی صبح زود که داشتم اطراف رو میگشتم،دنیای یه جنگل پر از میوه پیدا کردم.»
«پر از میوه؟»
«آره. بین ساکنان آدمای گرسنه زیادیهستید هستن، برای همین فکر کردم ایده خوبیهفرق که این میوهها رو باهاشون تقسیم کنیم.»
«ایدهی عالیایه. بیا همینآلوده الان بریم پیش ارباب.رها اونم حتماً موافقت میکنه.»
اما ریسک وببره زیک همون دمماگوورت در پس زده شدند.
دلیلش اینکرد بود کهزمین ارباب خواب بود.
ریسک در حالی کهموجود انگار خجالت کشیده بودمگه گونهاش را میخاراند، گفت:
«من همینجا میمونمسرزمینی و صبر میکنمحال تا ارباب بیدار بشه.»
«باشه، لطفاً همین کارو بکنید.»
زیک باکرد احساسی اززمین ناآرامی برگشت.
نه اینکه حال و روز اربابِ ناامید رومگه درک نکنه، اما الان اصلاً وقت مناسبی برایساختار نوشیدن و خوابیدنِ بیش از حد به نظر نمیرسید.
دئوس جلوی او ظاهر شد.
«اونطور کهوقت فکر میکردیتردید پیش نمیره، نه؟»
«آره.»
«بیا بریم یه چیزیموجود بخوریم. خیلی وقته دلممگه میخواد دستپخت تو رو بخورم.»
«ولی مواد اولیهمون خیلی کمهها.»
«از کی تا حالاتردید نظرت عوض شده؟ غذای تواونجا همیشه فقیرانهترین غذای محله بوده.»
«راست میگی، هاها.»
زیک با دیدن دئوسموجود توانست حال تلخ ومگه گرفتهاش را از بین ببرد.
او سوال لاخه را در موردحال اینکه آیا دوستش دارد یا نهخود به یاد آورد و مثل احمقها خندید.
نزدیک غروب بود کهتردید ساکنان روستا بالاخره توانستندموجود طعم میوههای یورئوم را بچشند.
و آن هم بهزمین بهانهی اینکه هدیهای ازبهتری طرف ارباب قلعه است.
هیچ نام ویعنی نشانی از زحماتهستید زیک باقی نماند.
اما شایعات مثل آبی بودند که در مشترها حبس شده باشد. بالاخره تمام آب از لایهستن انگشتها چکه میکند و چیزی در دست باقی نمیماند.
از همین حالا هم این داستان بین مردمموجود پیچیده بود که کسی که میوههای یورئوم رانیست آورده، زیک بوده؛ یک جنگجوی ناشناخته از زوریکس.
به مدت دو روز، ارباب زوریکس بهجای همراه دهها هزار نفر از ساکنان، دردریای جستجوی یک سرزمین امن در قلمرو سرگردان بودند.
از حشراتماگوورت و جانوران غولپیکراونجا گرفته تا غولها!
اوضاع آنقدر آشفته و گیجکننده بود کهخودش آدم با خودش فکر میکرد آیا این واقعاًبچههای همان دنیایی است که در آن زندگی میکردند؟
ارباب قلعه دیگر نمیتوانستتردید حتی یک لحظه را هماونجا بدون نوشیدن الکل تحمل کند.
بیش از نیمی از روستاهای متعددی کهجای تحت حکومت او بودند، ناپدید شدند ودریای تنها ویرانههایی از خود به جا گذاشتند.
انسانها تبدیل به غذای جانوران شدند.هستید مردمی که نمیتوانستند در برابر ایننیست هیولاها مقاومت کنند، زادگاهشان را ترک کردند.
تا اینکه بالاخره جایی راهمونجا پیدا کردند که ردپای هیولاهاسرزمین در آنجا به پایان میرسید.
کشاورزی در آنجا به دلیل شنی بودن زمین اصلاً خوبهستید پیش نمیرفت. به لطف همین موضوع، هیچ روستایی آنجا وجود نداشتدنیا و آنها توانستند از حملهی هیولاها جان سالم به در ببرند.
سنگبسترها مثل صخره در اینجا و آنجا قراربهتری گرفته بودند و آن منطقه را حتی درعظیم برابر حشرات زیرزمینی مثل مورچهها هم نسبتاً امن میکردند.
آنجا یک زمین بایر بود، اماهستید حداقل هیچ دشمن خارجیای وجود نداشت کهفرق بتواند فوراً جان کسی را تهدید کند.
فعلاً همین کافی بود.
ارباب زوریکس یک اقامتگاه موقتهیولای در آنجا برپا کرد وهستید بلافاصله نامهای به پادشاهی فرستاد.
وضعیت اسفباری که قلعه زوریکس دربکشن آن گرفتار شده بود، با لفاظیهایادامه اغراقآمیز در نامه نوشته شده بود.
اما کسی انتظار زیادی نداشت.
اخباری که شوالیههای اعزامشدهآلوده برای شناسایی مناطق دوردسترها آورده بودند، ناامیدکننده بود.
به نظر میرسید که این بدبختی فقط به قلمرواونجا زوریکس محدود نمیشود. احساس میشد که انگار تمام پادشاهی گلون،فرقی یا حتی کل قاره خوزه، توسط هیولاها تسخیر شده است.
در این میان، به جز ارباببکشن قلعه، یک نفر دیگر هم بودادامه که اصلاً حال و حوصله نداشت: دئوس.
دئوس غرغر کرد: «لعنتی، سعی کردم یه راهی برای پولدنیای درآوردن پیدا کنم، اما هیچی گیرم نیومد. چون با اربابنقشه قلعه حرکت کردیم، تمام غنائم من رو هم بالا کشیدن.»
زیک گفت:هوا «اینا برایآلوده ساکنان دائمیه.»
«چرا باید بره تو جیب یه عده و بعداونجا با منت و فخرفروشی برسه به دست ساکنان؟ اگهداره درست بهش فکر کنی، ماییم که داریم شکار میکنیم.»
«درسته، ولیکرد ارباب، ایشونزمین صاحب زوریکس هستن.»
«این حرفت اصلاًیعنی منطقی نیست. منهستید همچین صاحبی ندارم.»
«شما یههوا کم خاصید،آلوده ارباب دئوس.»
«این احمقِ سادهلوحببره همون بهتر که تمامیعنی اعتبارش رو ازش بدزدن.»
زیک جواب داد: «من تا حالابکشن کمکهای زیادی از ارباب قلعه گرفتم،ادامه پس باید اینطوری لطفش رو جبران کنم.»
«کدوم کمک؟ اینکه تو فضای خالی زیر پلهها یه دیوار کشیده ونیست اسمشو گذاشته خونه، کمکه؟ برای دستشویی رفتن هم که باید تو خندقهست کنار دیوار قلعه یه پارچه میکشیدی دورت تا کارت رو راه بندازی.»
«چرا اینطوری حرف میزنید؟»
زیک در حال حاضرتردید داشت با دئوس در یکاونجا جنگل نزدیک به شکار میرفت.
آنجا قلمرو گوزنهای غولپیکری بهدوش نام الکِ شاخبزرگ بود کهآدما توسط گیاه ماگورت آلوده شده بودند.
با ارتفاع شانهای حدود ۳اونجا متر، این هیولا بیشتر شبیه بهشیاطین یک فیل بود تا یک گوزن.
فقط یک تکان دادن شاخهایش کافیحال بود تا زره سنگین یک شوالیهخود را مثل یک تکه کاغذ مچاله کند.
با اینوقت حال، گوشت،تردید گوشت بود.
بعد از اینکه زیک فهمید هیولاهای ماگورتجای به طرز عجیبی گوشتشان توسط آن گیاهدریای آلوده نشده، روزبهروز برای شکار حریصتر میشد.
البته، او «دستگاه سنجش ماگورت» یولگئوم را قرضمگه گرفته بود و قبل از اینکه گوشتها راساختار به ارباب تقدیم کند، تکتک آنها را بررسی میکرد.
امکان نداشت کهسرزمینی گوشت مسموم راحال بین روستاییها پخش کنند.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: تو این چپتر دئوس حضور مستقیم نداره، اما سایهاش روی قدرت گرفتن زکه و دیالوگها کاملاً حس میشه. ترجمه کلمه Mugwort که تو متن انگلیسی اومده همون گیاه هرز/آلودگیه که به صورت «ماگوورت» برگردونده شده.]