چپتر 148: ۳۴. دوستی از راه دور میآید (۱)
0کادنزا به زیک گفت:
«سیگنی نمیتونه یه جادوگر باشه! چرا همه دارین اینطوری میکنین؟ یادتون رفته که سیگنی یه قدیسهست که میتونه از عصای نابودی رودموودباشید استفاده کنه؟ اون عصای خدائه. یه یادگار مقدسه که از بوتهی سوزان ساخته شده! امکان نداره وقتی اون یادگار مقدس رو پیشنیست خودش داشته، به شیطان آلوده شده باشه. این فقط یه نفرین شومه. یه نفرین که یکی برای عذاب دادن سیگنی روش گذاشته.»
زیک جواب داد:
«شایدم همینطور باشه. پسبیاید اول بیاید سیگنی روسولت ببریم یه جای امن...»
له سولتمراسم حرف کادنزابدیم را قطع کرد:
«شیطان رو به محض دیدن باید جنگیری کرد. اگه گول این حقههای کثیفمهمتره رو بخورید، شوالیههای زودیاک ممکنه از هم بپاشن. با کدوم عقلی میشه بین حقههایبود شیطان و حقیقت فرق گذاشت؟ تنها وجودی که میتونه این کار رو بکنه خدائه!»
کادنزا زبانش بند آمد.
سپس یکهمینطور شوالیه زودیاک دیگرببریم به حرف آمد:
«کادنزا، فکر کنم حرف کاردینال درسته. مگه الان کلی کاهن اعظم اینجا نیستن؟نمیفته باید به اسم خدا مراسم جنگیری انجام بدیم. اگه انگلی تو بدنش باشه،سرازیر قطعا میمیره. اگه به پلیدی آلوده نشده باشه، اتفاقی براش نمیفته، مگه نه؟»
کادنزا باپلیدی نگاهی سردرگم بهبراش زیک خیره شد.
زیک سرش را تکون داد.
«امنیت سیگنی از همه چی مهمتره. نمیتونید همینطوری قدرتحرف الهی رو تو بدن سیگنی سرازیر کنید و انتظارحقههای داشته باشید همهچی خوب پیش بره. اگه اینطور بود...»
زیک بامراسم التماس روبدیم به همه گفت:
«کمی بهم وقت بدید. برای فهمیدن اینکه چه بلاییخیره سرش اومده دیر نمیشه. این احتمالا یه شمشیر جادوییبدن یا همچین چیزی نیست. سیگنی مهربونترین دختر تو این دنیاست.»
له سولت فریاد زد:
«کاهنان خدا! برای جنگیری آماده بشید! انرژیامن الهی هرگز به انسانها آسیب نمیزنه. اگهباید شیطانی اینجا قایم شده باشه، قطعا نابود میشه!»
سیگنی رو به زیک گفت:
«برادر، خواهش میکنم برو.اتفاقی همین حالا. این سرنوشتیه کهخیره خودم باید به دوش بکشم.»
دختری که از درد به خود میپیچید، به زور لبخندی زد. از برادرش خواست خیالش راحتحقههای باشد و او را به عقب هل داد. سیگنی نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد. با اینکار حال، فکر میکرد که این موضوع باید ارتباط نزدیکی با نجات یافتن جانش توسط دئوس داشته باشد.
سیگنی مستقیم به چشمان زیک نگاه کرد. از اینکه توانسته بود از مرگدیدن برگردد و مدت کوتاهی را با برادرش بگذراند، خوشحال بود. فقط بابت اینکهعقلی توانسته بود دوباره رگین را ببیند و بعد بمیرد، خدا را شکر میکرد.
فقط... اینکه دیگر هرگزبدیم نمیتوانست او را ببیند،میمیره برایش تلخ و شیرین بود.
سیگنی به زور روی زمین زانو زد و دستهایش را به هم گره کرد. بههمینطوری آسمان خیره شد و زیر لب به آرامی زمزمه کرد. شمشیری که مهرههای کمرش را لمسوقت میکرد، باعث میشد تمام بدنش از درد تیر بکشد. اما او دست از دعا کردن برنداشت.
«امیدوارم آیندهات پر از خوششانسی باشه. باشد کهقطع خداوند لطفش رو از تو دریغ نکنه. وحقههای باشد که این دنیا برای همیشه در صلح بمونه.»
سیگنی چشمانشهمینطور را بستبیاید و گفت:
«لطفاً مراسممراسم جنگیری روبدیم انجام بدید.»
کاهنان همزمان شروع به خواندنبراش دعا کردند. با این حال، مراسمتکون جنگیری بلافاصله با شکست مواجه شد.
زیک دست به کار شد. خواهر کوچکش راقطع چنگ زد، او را در آغوش گرفت و بهکثیف سرعت از سالن ضیافت عمارت چکاوک جنوبی بیرون دوید.
«بگیریدش!»
شوالیههای مقدس باانجام فریاد کاردینال لهبدنش سولت به حرکت درآمدند.
علاوه بر شوالیههای زودیاک، تعداد زیادی شوالیه مقدس نیز در عمارت چکاوک جنوبی حضور داشتند.همینطوری برخی از آنها زندگیای به دور از سیاست داشتند، اما بسیاری دیگر به جناحهای خاصیبهم وابسته بودند. این گرایش بهویژه در مورد شوالیههای مقدسِ گروه کاردینال له سولت بسیار پررنگ بود.
در میان نامزدهای انتخابات جانشینی بعدی، قدرتمندترین کاردینال، لهکرد سولت بود. صرفِ حمایت کردن و ایستادن در جبههیبخورید او، به معنای جاهطلبی برای رسیدن به موفقیت بود.
زیک در حالی که سیگنی را در آغوش داشت، به سمت مرزهای عمارتدیدن دوید. او حتی نمیتوانست به تردید یا برگشتن فکر کند. هیچکس نمیدانست بعدعقلی از سرازیر شدن دعای خیر کاهنان چه بلایی قرار است سر سیگنی بیاید.
مشخص نبود آن چیزی که از پشتش جوانه زده چه کوفتی است. شبیهنمیفته یک شمشیر به نظر میرسید، اما هیچ تضمینی وجود نداشت که واقعاً یکسرازیر شمشیر باشد. هر چه که بود، کاملاً واضح بود که ارتباطی با شیطان دارد.
حتی با وجود اینکه مدام آن را انکار میکرد،خیره زیک هم احمق نبود. او میتوانست حدس بزند کهبدن این موضوع بیارتباط به کمک گرفتن از پادشاه شیاطین نیست.
اگر سیگنی در این وضعیت دستگیر میشد، زنده ماندنشکرد بسیار دشوار بود. معلوم نبود که آیا او رابخورید به جادوگری متهم کرده و در آتش میسوزانند یا نه.
حتی اگر کار به آنجا هم نمیکشید، زیکسولت حس میکرد که خواهرش پس از شکنجه شدناگه تحت عنوان مراسمهای جنگیری پیاپی، پایان اسفناکی خواهد داشت.
او ترسیده بود. هیچ آیندهیانگلی مثبتی به ذهنش خطور نمیکرد. بهاتفاقی همین دلیل بود که فرار کرد.
«برادر، اینپلیدی کار رو نکن.براش من حالم خوبه.»
«اصلاً هم خوبببریم نیستی! دهنت رو ببند.حرف قراره یکم تکونتکون بخوریم.»
زرهش را به اسبی که سوار میشد بسته بود، اما کفشهایشکرد چکمههای جنگی بودند. وقتی قدرت بدنیاش با جادوی سرعت در چکمههازودیاک ترکیب شد، او طوری میدوید که انگار در حال پرواز است.
او با یک پرش، از روی دیوار نردهایِ دوپلیدی متری که حومهی عمارت را احاطه کرده بود پرید.تکون آن هم در حالی که سیگنی را در آغوش داشت.
مقصدی که زیک به سمتش میرفت، اصطبلها بود. اوخیره قصد داشت با اسب فرار کند. اما از قبلبدن یک تیم تعقیب در آن مسیر مستقر شده بود.
دو پالادین درببریم حالی که شمشیرهایشانسولت را میکشیدند، فریاد زدند:
«وایسا! بیشترهمینطور از اینبیاید گناه نکن!»
آن دو پالادین، شوالیههای نگهبان سونگهوانگچونگبدنش بودند. این دو نفر در نبردبراش برای سرکوب ارباب شیاطین شرکت نکرده بودند.
بنابراین آنها میدانستند زیک کیست، اما از قدرت واقعی او خبر نداشتند. آنها با اعتماد به نفس و با این تصور که به اندازهی یک قهرمان رتبه G قدرت دارند، از جلو راه زیک را بستند.
و بلافاصله پس از آن، طوری به هوا پرتاب شدند که انگار با یک کالسکهگول تصادف کردهاند. با اینکه آنها فقط با بدنی که توسط هاله محافظت میشد برخورد کردهتنها بودند، اما شوالیههایی که به پرواز درآمده بودند، روی زمین افتادند و از درد ناله کردند.
«ببخشید!» زیک دراول حالی که از کنارشانامن رد میشد، فریاد زد.
بعد از آن، چند بار دیگر هم شوالیههای مقدس سعی کردند جلویش را بگیرند، اما برای یک قهرمان رتبه G یا پایینتر، متوقف کردن زیک غیرممکن بود.
کسانی که رتبهشان پایینتر از رتبه A یا رتبه B بود، زیر فشار هاله او فقط به فکر فرار بودند.
تا اصطبلها فقطببریم حدود صد مترسولت فاصله مانده بود.
در این میان، سیگنی دوباره از هوش رفتهسولت بود، بنابراین زیک در حالی که او رااگه محکم در آغوش گرفته بود، با تمام سرعت میدوید.
در همان لحظه،انجام سه شوالیه راهبدنش زیک را بستند.
برای اولینپلیدی بار، زیکاتفاقی از حرکت ایستاد.
«آقای کادنزا! آقایببریم اوریدون! آقای هارمودیل! لطفاًحرف راه رو باز کنید.»
هر سه شوالیهاول زودیاک شمشیرهایشان راجای پایین نگه داشته بودند.
هارمودیل یک پالادین از تخت تائوروس بود. او سپرپلیدی سنگینش، آلدباران، را در سمت راستش مستقر کرد وتکون نیزهای به نام النات را در دست چپش گرفت.
«زیک، این دیوانهبازی رواتفاقی تموم کن. لطفاً اینسردرگم کار رو به ما بسپار.»
زیک در جوابببریم حرفهای اوریدون سرشسولت را تکان داد.
«نه. نمیتونم بیخیال سیگنی بشم.»
کادنزا بعد از اوریدونبدیم به حرف آمد: «کیمیمیره بهت گفت بیخیال سیگنی بشی؟»
«خانم سیگنی قدیسهایه که ازبراش یه فرشته وحی دریافت کرده.سرش هیچکس نمیتونه بهش آسیبی برسونه.»
«من... من!»بیاید زیک حرفیجای برای گفتن نداشت.
حرفی که کادنزااول زد، هم درستجای بود و هم غلط.
مشکل از جایی شروعبدیم شد که دئوس عمیقاًمیمیره درگیر این ماجرا بود.
واقعاً فکر میکردم کهاتفاقی شاید او تبدیل بهسردرگم یک شیطان شده باشد.
اصلاً جای تعجب نداشت اگر قلب یکحرف شیطان در بدنش جا خوش کرده باشداگه و بدنش دیگر نتواند بدون آن زنده بماند.
این قدرت دئوس بود وببریم فقط با همین قدرت بودقطع که سیگنی توانست دوباره زنده شود.
قرض گرفتن قدرت شیطان یعنی همین.بدنش هیچ راهی وجود ندارد که انسانها بتوانندنمیفته یکطرفه از معامله با شیطان سود ببرند.
با اینپلیدی حال، زیکاتفاقی هیچ پشیمانیای نداشت.
حتی اگر آن لحظه دوبارهامن تکرار میشد، باز هم گریهمحض میکرد و به دئوس التماس میکرد.
لطفاً سیگنی رو نجات بده.
زیک گفت: «ببخشید.» و ازانگلی آن دو نفر گذشت ونشده به سمت اصطبل راه افتاد.
نیزه هارمودیلپلیدی به سمت گردنبراش زیک نشانه رفت.
«پس میکشمت.»
«آقای هارمودیل.»
«حتی اگه همرزمی باشی که در کنارقطعا ما جنگیده، اگه طرف شیطان رو بگیری،نگاهی فقط تبدیل به دشمن شوالیه زودیاک میشی.»
«سیگنی شیطان نیست.»
«چیزی که توی اون شمشیر رویسولت کمرش لونه کرده، بدون شک شیطانه.»باید اوریدون و کادنزا هم به هارمودیل پیوستند.
«اینکه بگیم میکشیمتاول یه کم اغراقه، ولیامن فعلاً با ما بیا.»
زیک سرش را تکان داد.
«لطفاً بذارید برم. من حتماً راهینمیفته برای درمان بدن سیگنی پیدا میکنم.امنیت پس لطفاً فعلاً فقط بذارید برم.»
آن دو پالادین برایجای لحظهای تردید کردند وقطع نوک شمشیرهایشان را پایین آوردند.
اما به نظراول نمیرسید هارمودیل اصلاًجای چنین قصدی داشته باشد.
«هزار سپر! ضربه خردکننده آلدباران!»
درخشش سفیدی روی سپر پدیدار شد.نمیفته قدرت الهی به اوج خود رسیده بودمهمتره و تلالؤ خیرهکنندهای از خود ساطع میکرد.
مهارتهای هارمودیل کمی ازجای کادنزا پایینتر بود، اماقطع از اوریدون دستکمی نداشت.
هرچند سبک مبارزهشان کاملاً برعکس همجای بود، چرا که یکی نهایت حملهمحض و دیگری نهایت دفاع را دنبال میکرد.
زیک بدنش راانجام چرخاند تا ازبدنش سپر هارمودیل جاخالی بدهد.
اما هارمودیل سریعتر حرکت کرد.
سپر بهبیاید پهلوی اوجای برخورد کرد.
زیک در حالیاول که سعی میکردجای جاخالی بدهد، متوقف شد.
اگر اشتباه جاخالی میداد، ممکن بود ضربهقطعا به سیگنی بخورد. بدنش را سفت کرد وسردرگم حمله سپر را با بدن خودش دفع کرد.
شوک شدیدیپلیدی در تماماتفاقی بدنش پیچید.
خون به بیرون فواره زد.
زیک مایع لزج و بدطعم خونی کهامن در دهانش جمع شده بود را تفباید کرد و دوباره شروع به دویدن کرد.
هارمودیل اصلاً فکرش را هم نمیکرد کهقطعا زیک حتی بعد از دریافت ضربه تمامعیارنگاهی آلدباران، بتواند بدون مشکل به دویدن ادامه دهد.
با یکپلیدی قدم تأخیر بهبراش دنبالش راه افتاد.
در همان لحظه، چهارجای اسب با دو سوارقطع از جلوی زیک عبور کردند.
«دستت رو بده من!»
زیک سرش راانجام بالا آورد وبدنش دید که سادیموس است.
«آقای سادیموس!»
وقتی زیک دستش را دراز کرد، سادیموس او را بالا کشید.دیدن زیک که مثل یک تربچه از زمین کنده شده بود، از شتابکدوم حرکتش استفاده کرد و روی اسب دیگری که در کنارشان میدوید پرید.
او سیگنی را که هنوز درجای خواب بود و درد میکشید، در آغوشدیدن گرفت و به رکاب اسب ضربه زد.
تنها چیزی که بابدیم هیچچیز در دنیا قابل معاوضهپلیدی نبود، جان خواهر کوچکترش بود.
برای لحظهای نگران رگیناتفاقی شد، اما به کادنزاسردرگم و اوریدون اعتماد داشت.
آنها همانطور که از اول قولسولت داده بودند، گفته بودند که بهباید خوبی از او مراقبت خواهند کرد.
کسی که همراهاول سادیموس اسبها راجای هدایت میکرد، نزار بود.
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
زیک با شنیدننشده این سؤال براینمیفته لحظهای مکث کرد.
مهم نبود در قاره خوزه بهسولت کجا فرار کنند، هیچ جایی وجودباید نداشت که نفس سونگهوانگچونگ به آنجا نرسد.
سپس، ناگهانهمینطور جایی بهبیاید ذهنش رسید.
«نویهکان... بیاین بریم اونجا.»
فکر میکرد اگر بتواند جای امنی درنگاهی آن حوالی پیدا کند و پنهان شود،نمیتونید میتواند دست از سر تعقیبکنندههای سونگهوانگچونگ بردارد.
«آقای سادیموس، آقای نزار.جای بیاید با هم راهیقطع برای درمان سیگنی پیدا کنیم.»
سادیموس آه کوتاهی کشید.
با یک نگاه هم میشدانگلی دید که بدن سیگنی درنشده حال ساطع کردن انرژی شیطانی است.
کاملاً قابل درک بوداتفاقی که چرا پالادینها ازسردرگم شدت خشم دیوانه شده بودند.
«مسیر سختی در پیش داریم. نمیتونیسولت از هیچکس کمک بگیری. به عنوانباید یه آدم بیاخلاق و فاسد شناخته میشی.»
«متأسفم.»
نزار غرغر کرد: «خب، اگه بخوای اینطوریقطعا حساب کنی، منم به خاطر اعتیاد بهنگاهی جادوی سیاه تبدیل به یه لیچ شدم.»
«فکر میکردم قراره شوالیه مقدسِ امپراتورنمیفته مقدس بشی و یه لقب درست ومهمتره حسابی بگیری، اما حالا شدی یه فراری؟»
«به محض اینکه راه درمان رو پیداحرف کنم... به سونگهوانگچونگ برمیگردم. و از همهاگه عذرخواهی میکنم تا وقتی که من رو ببخشن.»
نزار با چهرهای ناراضیبیاید گفت و آهی کشید: «واقعاًحرف به همین راحتیه که میگی؟»
«به هر حال، شانسبدیم باهام یار نیست. چرامیمیره همه اربابهای من اینطورین؟»
زیک غرولندهای نزار را از یک گوش گرفتسردرگم و از گوش دیگر در کرد و دوبارهقدرت به سیگنی که در آغوشش بود نگاه کرد.
شاخ پهنی به طول حدود یکسولت متر که از پشت او بیرون زدهجنگیری بود، همچنان داشت خون سیاه را میبلعید.
انرژی جادوییای که از آن شاخجای شمشیرمانند ساطع میشد، آنقدر زیاد بودمحض که حتی زیک هم احساس بیحسی میکرد.