چپتر 223: قهرمان و پادشاه شیاطین نیرو جمع میکنند (۲)
0«میدونم الانمطلق اوضاع قرارهاونقدرها سخت بشه.»
«سپرش جوریه که شکستنش دو ساعت زمان میبره. چوناومدی به اون عوضی بیش از حد وقت میدین، خیلیحرفش راحته که مثل همین دفعه از پشت خنجر بخورین.»
«بهتر بود در ازای گروگانخادم بودنم یه چیزی درخواست میکردم. هرمطلق چی که بود، حداقل نجاتت میداد.»
«اون یارو کسیهفقط که حتی به جایگاهمیکرد خدا هم راضی نمیشه.»
«آخه اونامطلق ارواح سرگردانِ هفتادقوی هزار سال پیشن.»
همون موقع، درِموقع پشتبام باز شدباز و زکه پیداش شد.
«اومدی.»
«چطور؟»
«یولگئوم دنبالت میگرده.»
«بگو بیاد، آره.»
هنوز حرفش تموم نشدهاول بود که در دوباره بازدستبند شد و یولگئوم اومد تو.
«برای همین خودم شخصاً اومدم.»
«ژستت که خوبه. اگه میخوایقوی این بدن باارزش رو ببینی، بایدفقط پلهها رو روی زانوهات بیای بالا.»
«سرورم.»
«چه خبره؟ راهینیست برای شکستن حصارستاره نزار پیدا کردی؟»
زکه بهاما حرف دئوسنقش جواب داد:
«حالا که بهش فکر میکنم، بهتر نیستمقدار اول خادم ستاره رو نابود کنیم؟ دستبندبازی قادر مطلق به تنهایی اونقدرها هم قوی نیست.»
دستبند قادر مطلق خودش یهپشتبام مقدار قدرت داشت، اما فقطچطور نقش یه واسطه رو بازی میکرد.
خادمان ستاره که بیرون ازخادم جو انرژی جمع میکردن، منبعقادر اصلی بیشترِ قدرت نزار بودن.
دئوس گفت: «با توجهنقش به قیافه یولگئوم، به نظربیرون میاد تو دردسر افتاده، نه؟»
وقتی زکه به یولگئوماونقدرها نگاه کرد، یولگئوم آروم سرشداشت رو تکون داد و گفت:
«لحظهای که خادم ستاره نابود بشه، مگهزکه نمیره یه جایی قایم بشه؟ تازه، اونبگو دقیقاً میدونه زیر قاره خوزه چی دفن شده.»
«منظورت کشتیمیکنم سفیروث یااول یه همچین چیزیه؟»
«آره...»
«میگن این کشتیایهتنهایی که میتونه ازخودش سیاره خارج بشه.»
«اونم باهمون یه سنگدرِ ضدجاذبهی گنده.»
«ضدجاذبه؟ یعنیمیکنم یه چیزی توخادم مایههای صندلی پروازه؟»
«اگه بخوام ساده بگم، آره.واسطه به نظر میرسه از همونانرژی برای پرتاب خادم ستاره استفاده کردن.»
«نمیدونم، اما مطمئنم تااونقدرها الان چند تا خادمقدرت ستاره دیگه هم ساخته.»
«یعنی میگی حتیموقع اگه یکییکی هم نابودشونزکه کنیم، فایدهی چندانی نداره؟»
«هوم.»
دئوس اخم کرد و گفت:
«خب، حتی اگه اینطوراونقدرها هم نباشه، این روشقدرت یه نقطه ضعف گنده داره.»
«چی؟»
«اونطوری صحنهای که توش قدرتم به رخ کشیده میشه روقادر از دست میدم. باید یه راهی پیدا کنیم که بافقط یه قدرت کوبنده و خفن، سپرش رو در هم بشکنیم.»
یولگئوم رو به زکه کردواسطه و گفت: «یهو دلم خواستانرژی به پیشنهاد تو رأی بدم.»
دئوس دوبارهمطلق دهنش رواونقدرها باز کرد:
«باید با زورِ خالص اون یاروباز رو له کرد. وگرنه دوباره بهتون حملهمیگرده میکنن. من که تا آخرش کوتاه نمیام.»
«اینطوری نیستمیکنم که تو همخادم خیلی قویتر باشی.»
«مشکل همینه،اما ولی... اصلاً همچینواسطه چیزی وجود داره؟»
«چی؟»
«یه قرصی که فقط با خوردنباز یدونهش، ده برابر یا صد برابردنبالت قویترت کنه یا یه همچین خزعبلاتی.»
«اصلاً هست؟»
«نمیدونم چرا، ولی حسنقش میکنم تو یه دنیای دیگهبیرون ممکنه همچین چیزی پیدا بشه.»
«وجود نداره.»
«پس اصلاًهمون واسه چیدرِ اومدی دیدنم؟»
با این سؤالنیست دئوس، یولگئوم چشماشستاره رو ریز کرد.
«راستی... تااما کی میخواینقش اینجا بمونی؟»
«ها؟»
«باید برگردی. به دنیای شیاطین.»
«واسه چی؟»
«چون تو پادشاه شیاطینی.»
«بیخیال بابا. من اصلاً دلبستگی خاصی به اونجاقدرت ندارم. میگن بهتره اسمش رو بذاریم جمهوری. فقطخادمان کافیه رأیگیری کنن تا یه حاکم جدید انتخاب بشه.»
«خبر نداری.»
«از چی؟»
«اگه اوضاع همینطوریفقط پیش بره، نزاربازی میشه پادشاه اون دنیا.»
نیمتنهام رو کشیدم بالا.اونقدرها پاهام رو که رویقدرت نردهها انداخته بودم، آوردم پایین.
«چی گفتی؟»
«کسی که الان داره دنیای شیاطینستاره رو نجات میده، ارتش خدایان غولپیکریه کهاونقدرها نزار فرستاده. نه کسی که پادشاه شیاطینه.»
«هوف، بازم اون عوضی؟»
ارتش غولها، ارتشتنهایی انسانها رو تا ورودیمقدار دنیای شیاطین عقب روندن.
بدون کمک نیروهای زمینی،درِ قدرت آتش اژدهایان همپیداش محدودیتهای خودش رو داشت.
با این حال، تعداد اژدهایان هم اونقدرها زیادکنیم نبود. با روی هم تلنبار شدن تلفات ومقدار خسارات، چارهای جز تسلیم کردن برتری هواییشون نداشتن.
ارتش انسانها با وجود اینکه تحتبازی محافظت فرشتگان بودن، برای مقابله با ارتشمنبع خدایان غولپیکر حسابی به دردسر افتاده بودن.
بزرگترین دلایلش هم نبودِ برگ برندهایخودش به اسم رگین و خستگی مفرطنقش ناشی از این جنگ طولانی بود.
یک روز توی دنیای شیاطینپشتبام که هیچ خورشیدی نداشت، با دهیولگئوم روز توی قاره خوزه برابری میکرد.
نه تنها جسم، بلکه روح وستاره روان سربازها هم فرسوده شده بود واونقدرها اصلاً تو شرایطی نبودن که بتونن بجنگن.
از طرف دیگه،فقط اوضاع دنیای شیاطین هممیکرد به شدت ناامیدکننده بود.
توی ۶۶۶ قرن گذشته،اونقدرها دنیای شیاطین هیچوقت موردقدرت تهاجم قرار نگرفته بود.
زمینهای حاصلخیز مرزی کاملاً ویران وباز با خاک یکسان شده بود ودنبالت مرکز پادشاهی هم توسط انسانها غارت میشد.
خیلی وقت بودنیست که دیگه کسی آمارنابود شیاطین کشتهشده رو نمیگرفت.
غرورشون لگدمال شده بودنقش و احساسات عمومی بهخادمان شدت ملتهب و خشن بود.
خب، ذاتاًمطلق هم شیاطیناونقدرها موجودات درندهخویی بودن.
دنیای شیاطین در حالدرِ حاضر تقریباً به یهپیداش منطقه بیقانون تبدیل شده بود.
تنها چیزی که باقی مونده بود، حکومتنابود آهنین با زور و بازو بود و قانونخودش بقای قدرتمندترینها، تنها قانون حاکم به حساب میاومد.
ارتش غولها رژه میرفتند.
شیاطین ازمطلق دور تماشاشون میکردنقوی و آه میکشیدن.
غولها درهمون واقع فقط یهپشتبام مشت هیولا بودن.
با اینکه قد بلندی داشتن و از نظر قدرتدستبند فیزیکی تو ردههای بالا قرار میگرفتن، اما به خاطرداشت هوش پایینشون، نماد حماقت و خنگی هم محسوب میشدن.
اما حالا بهفقط موجودات کاملاً متفاوتیبازی تبدیل شده بودن.
بین کسایی که رژه غولهاقوی رو تماشا میکردن، شیطانی بهاما اسم رودریس هم حضور داشت.
رودریس، یکی از مارکیهای دنیای شیاطین، یک بیهولدر بود. اونچطور همچنین رئیس قبایل ایما و مانگیانگ تحت فرمان گیوگونگ، و یهدوباره ارباب رده پایین بود که بر یه قلعهی بزرگ حکومت میکرد.
«به اونمیکنم هیکلهای مغروراول نگاه کن.»
این رو به جانشینشنقش گفت و چونش رو بابیرون هشت تا شاخکش نوازش کرد.
«در مقایسه باتنهایی اونا، ما چقدرخودش بدبخت و داغونیم.»
«خودزنی نکن، عمو.»
«خودزنی؟ نه. این فقط یه بازتاب بدبختانهست. الان پادشاه داره چیکار میکنه؟ شیاطین قدرتشون رو به اشتراک میذارن و اون رو به پادشاه شیاطین تقدیمخادمان میکنن. با اینکه مقداری که هر نفر میده زیاد نیست، اما این گوشت و خون و جونِ ماست. از اونجایی که صد سال طول میکشه تاقایم قدرت از دست رفته برگرده، پادشاه شیاطین فقط هر صد سال یکبار میتونه متولد بشه. حالا اون پادشاهی که این قدرت رو از ما گرفته، کجاست؟»
«عمو! دیگهاما داری خیلینقش تند میری.»
«زیادهرویه؟ واقعاً حرفام تنده؟اونقدرها اربابمون ما رو بهقدرت امان خدا ول کرده.»
«تو این جنگ وحشتناک هیچ اثری ازش نیست. یعنیاومدی از ترس فرار کرده؟ یا یه جنگجو کشتتش؟ به نظرمتموم اگه دومی باشه خیلی بهتره. حداقل اینطوری بهمون خیانت نکرده.»
«عمو، اون هنوزم پادشاه ماست. مگه همون روز کلیدستبند از دشمنا رو قتلعام نکرد و اون آدمایی که تااما پایتخت سلطنتی اومده بودن رو تا تپه قرمز فراری نداد؟»
«اگه میگی فقط با همون یهبازی کار میشه پادشاه شد، پس هرمیکردن کسی تو این دنیا میتونه پادشاه بشه.»
صدای رودریس بالاتنهایی رفت و نگاهخودش شیاطین روی او چرخید.
همه از اینکه میدیدند یک نجیبزادهی عالیرتبهزکه در سطح مارکی، اینطور با اعتمادبهنفس حرفهاییبگو میزند که بوی خیانت میدهد، جا خوردند.
راستش را بخواهید، افکار ضدخادم پادشاه مدتها بود که بینقادر نجیبزادگان رواج پیدا کرده بود.
پادشاه یعنی یک جنگجو.
به خاطر همین بار سنگینقوی است که تمام شیاطین بهاما عنوان ارباب به او خدمت میکنند.
اما پادشاه ششمصد ودرِ شصت و ششم فعلی،پیداش وظیفهاش را ول کرده بود.
از خانه فرار کردهاول بود و حتی وسطکنیم میدان جنگ هم غیبش زد.
حتی کار به جایی رسیده بود کهمیکرد علناً میگفتند اگر بشود، بهتر است پادشاهاصلی جدیدی انتخاب کنند و به او خدمت کنند.
یکی از بینتنهایی جمعیت از رودریسخودش پرسید: «قصد خیانت داری؟»
رودریس آهی کشید ودرِ به او نگاه کرد:پیداش «متأسفانه زورش رو ندارم.»
در همانمیکنم لحظه، بدنشاول یخ زد.
مردی با پوست سرخ و ریشبزی رامیکرد دید که با زانوهایی که رو بهاصلی عقب خم شده بودند، داشت به سمتش میآمد.
«دوکِ تنبلی، سیتون!»
«رودریس، اگههمون زورش رودرِ داشتی، شورش میکردی؟»
«خودت چی فکر میکنی؟ مرز دنیای شیاطین شکسته و شیاطین دیگه هیچ پناهی ندارن. چیزی کهمقدار ما رو نجات داد، یه مشت غول بودن که از ناکجاآباد پیداشون شد. اگه منجی بودنبیشترِ از ویژگیهای یه پادشاهه، پس درست نیست که تاج و تخت رو به یکی دیگه بسپاریم؟»
سیتون بااما چشمانی باریکشده بهواسطه رودریس خیره شد.
رودریس از نگاه اواونقدرها جا خورد و ترسید.قدرت اما پا پس نکشید.
قانون بقای قدرتمندترینها.
با اینکه مقام دوک از مارکیستاره بالاتر بود، اما او اصلاً قصدتنهایی نداشت به این راحتی لقمهی چپش شود.
«پس میخوایاما یه امتحانی بکنی؟واسطه این اقتضای مقامته.»
«منظورت چیه؟»
«از حالا به بعد، میخوام یه دستور جلسهیپیداش جدید تو شورای هفت دوک مطرح کنم. نظرتآره در مورد استقبال از یه پادشاه جدید چیه؟»
یه پادشاه جدید!
همهمهای بین شیاطین پیچید.
هیچکس جرئت نداشتتنهایی این حرف راخودش با صدای بلند بزند.
اما همه در اعماق قلبشان، دقیقاً همینزکه را میخواستند. آرزو میکردند که یک مرد آهنینبیاد پیدا شود و دنیای شیاطین را نجات دهد.
درست مثل آدمها که یکخادم زمانی دنبال قهرمان میگشتند، شیاطینقادر هم حالا لنگِ یک منجی بودند.
اگر این منجی یک شیطان بود کهمیکرد چه بهتر، اما تو وضعیت فعلی، ایناصلی خواسته بیشتر شبیه یک توهمِ خندهدار بود.
بیایید واقعبین باشیم.
الان چه کسی دنیای شیاطین را نجاتزکه داده بود؟ کسی جز نزار، پادشاه غولهابگو بود؟ سیتون رو به رودریس کرد و گفت:
«اولین کاری که باید بکنیم اینه که از نیتدستبند طرف مقابل سر دربیاریم. ما واسه خودمون بریدیم وداشت دوختیم، ولی اگه اون قبول نکنه خیلی خندهدار میشه.»
«اگه منظورتون همون شخصه...»
«نزار. فکر کنم بد نباشه دنیای شیاطین رو بسپاریم دستاما اون، خدای آداپاها. حداقل تا روزی که پادشاه ششصد ومیکردن شصت و هفتم تاج و تخت رو به ارث ببره.»
چند نفر از شیاطینِ دورپشتبام و بر، با شنیدن اسم نزاریولگئوم سر تکان دادند و تأیید کردند.
به نظرمیکنم میرسید که باخادم این حرف موافقاند.
رودریس بهطور مخفیانه ازنقش همان مسیر به سمتخادمان سطح زمین راه افتاد.
در گذشته، هیچ راه خروجی به دنیایمقدار انسانها جز راهروی مارپیچ مرکزی وجود نداشت،بازی اما حالا یک مسیر جدید باز شده بود.
همان مسیر گدازهای که غولهاپشتبام از آن پایین آمده بودند ویولگئوم هیولاهای ماگوورت از آن بالا میرفتند.
میگو که داشت با یک تیِستاره دستهدار زمین را میسابید، کنار پنجرهتنهایی ایستاد و به بیرون نگاه کرد.
منظرهی مسحورکنندهای بود.
نزار بهمطلق آن ستارهیاونقدرها آبی میگفت زمین.
سرزمین مادریاش، قاره خوزه آنجا بودباز و سرزمین پدریاش، دنیای شیاطین همدنبالت درست زیر آن حلقه زده بود.
جایی که میگو داشت تمیزخادم میکرد، یکی از راهروهای کشتی فضاییایمطلق بود که در آسمان شناور بود.
البته فقط میشدفقط اسمش را گذاشتبازی یک راهروی معمولی.
از آنجا که این کشتیِ غولپیکرخودش طولی حدود ده کیلومتر داشت، آدمنقش خیلی راحت در آن گم میشد.
نزار در حال حاضر تمام تمرکزشباز را گذاشته بود تا این کشتیدنبالت را به یک خادم ستارگان تبدیل کند.
آنها چند بادبان آینهمانند که طول هر کدامکنیم به یک کیلومتر میرسید ساخته بودند و آنهامقدار را روی بدنهی بیرونی کشتی نصب کرده بودند.
«آخه این بادبان بهنقش چه دردی میخوره؟ اینجاخادمان که اصلاً بادی نمیآد.»
میگو در حالی کهاونقدرها به دستهی تی تکیه دادهداشت بود، زیر لب غرغر کرد.
این کشتی خیلی عجیبوغریب بود.
در بعضی قسمتها، سقف تبدیل بهستاره کف میشد. حتی یک بخش همتنهایی بود که بدنها در آن معلق میماندند.
مهندسان کوتوله در هماننقش بخشِ بیجاذبه، مشغول ساختخادمان سپرها و زرههای عظیمی بودند.
زره غولها واقعاً شاهکار بود.قوی از فولاد هم محکمتر بوداما و با قدرتهای جادویی محافظت میشد.
بدن خودشان که از پایه هزاران بار از انسانهااومدی برتر بود، حالا با پشتیبانیِ این زرهها و سلاحها،حرفش به موجوداتی کاملاً متفاوت از غولهای گذشته تبدیل شده بودند.
نزار به آنها میگفت آداپا. میگفتندستاره این کلمه به معنی انسان برتریتنهایی است که مستقیماً توسط خدا آفریده شده.
میگو در حالی که نگاهش بین بادبانمیکرد درخشان و ستارهی آبی در رفتوآمد بود،اصلی گفت: «انگار بدجوری دلش میخواد خدا بشه.»
منظرهی اینجا آنقدر زیبا بودقوی که میشد برای چند لحظهاما تمام بدبختیها را فراموش کرد.
او حالا داشتموقع به عنوان بردهیباز نزار زندگی میکرد.
حمالیهایی مثل تمیزکارینیست و شستن لباسها، همهاشنابود بخشی از وظایفش بود.
«باز که داری تنبلی میکنی!»
«رئیس تشریفات!»
یک انسان به اسم ماکسیس.
او شال زرد رنگِ مقامخادم ویکنت را دور کمرش بسته بودمطلق و با غرور برای خودش میچرخید.
با این حال، ماکسیس هم تهدلش کمیمیکرد از میگو میترسید. چون قبلاً قدرتهای عجیباصلی این دختربچه را به چشم دیده بود.
«اگه کارتمطلق رو درست انجامقوی ندی، شلاقت میزنم.»
«ببخشید.»
میگو دوبارهمیکنم شروع کرداول به تی کشیدن.
ماکسیس که چند لحظهای درواسطه سکوت به کار کردن او خیرهجمع شده بود، بالاخره دهان باز کرد:
«آخه تومطلق دیگه چهاونقدرها جونوری هستی؟»
«منظورتون چیه؟»
«باورم نمیشه یه دختر بچهیخادم یازده ساله همچین قدرتهای عجیبیقادر داشته باشه. تو واقعاً انسانی؟»
«این یه رازه.»
«من رئیس تشریفاتم!»
«فرقی نمیکنه کی باشین. بهمپشتبام یاد دادن که هیچوقت درچطور مورد ماهیتم با کسی حرف نزنم.»
«هوم، حالا هر چی کهخادم هستی، حق نداری هیچوقت ازقادر قدرتت علیه من استفاده کنیا!»
«چشم، رئیس.»
میگو لبخندی زدتنهایی و دوباره مشغولخودش تی کشیدن شد.