---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 223: قهرمان و پادشاه شیاطین نیرو جمع می‌کنند (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 223: قهرمان و پادشاه شیاطین نیرو جمع می‌کنند (۲)

0

«می‌دونم الان‌مطلق​ اوضاع قراره‌اون‌قدرها​ سخت بشه.»

«سپرش جوریه که شکستنش دو ساعت زمان می‌بره. چون‌اومدی​ به اون عوضی بیش از حد وقت می‌دین، خیلی‌حرفش​ راحته که مثل همین دفعه از پشت خنجر بخورین.»

«بهتر بود در ازای گروگان‌خادم​ بودنم یه چیزی درخواست می‌کردم. هر‌مطلق​ چی که بود، حداقل نجاتت می‌داد.»

«اون یارو کسیه‌فقط​ که حتی به جایگاه‌می‌کرد​ خدا هم راضی نمی‌شه.»

«آخه اونا‌مطلق​ ارواح سرگردانِ هفتاد‌قوی​ هزار سال پیشن.»

همون موقع، درِ‌موقع​ پشت‌بام باز شد‌باز​ و زکه پیداش شد.

«اومدی.»

«چطور؟»

«یولگئوم دنبالت می‌گرده.»

«بگو بیاد، آره.»

هنوز حرفش تموم نشده‌اول​ بود که در دوباره باز‌دستبند​ شد و یولگئوم اومد تو.

«برای همین خودم شخصاً اومدم.»

«ژستت که خوبه. اگه می‌خوای‌قوی​ این بدن باارزش رو ببینی، باید‌فقط​ پله‌ها رو روی زانوهات بیای بالا.»

«سرورم.»

«چه خبره؟ راهی‌نیست​ برای شکستن حصار‌ستاره​ نزار پیدا کردی؟»

زکه به‌اما​ حرف دئوس‌نقش​ جواب داد:

«حالا که بهش فکر می‌کنم، بهتر نیست‌مقدار​ اول خادم ستاره رو نابود کنیم؟ دستبند‌بازی​ قادر مطلق به تنهایی اون‌قدرها هم قوی نیست.»

دستبند قادر مطلق خودش یه‌پشت‌بام​ مقدار قدرت داشت، اما فقط‌چطور​ نقش یه واسطه رو بازی می‌کرد.

خادمان ستاره که بیرون از‌خادم​ جو انرژی جمع می‌کردن، منبع‌قادر​ اصلی بیشترِ قدرت نزار بودن.

دئوس گفت: «با توجه‌نقش​ به قیافه یولگئوم، به نظر‌بیرون​ میاد تو دردسر افتاده، نه؟»

وقتی زکه به یولگئوم‌اون‌قدرها​ نگاه کرد، یولگئوم آروم سرش‌داشت​ رو تکون داد و گفت:

«لحظه‌ای که خادم ستاره نابود بشه، مگه‌زکه​ نمی‌ره یه جایی قایم بشه؟ تازه، اون‌بگو​ دقیقاً می‌دونه زیر قاره خوزه چی دفن شده.»

«منظورت کشتی‌می‌کنم​ سفیروث یا‌اول​ یه همچین چیزیه؟»

«آره...»

«می‌گن این کشتی‌ایه‌تنهایی​ که می‌تونه از‌خودش​ سیاره خارج بشه.»

«اونم با‌همون​ یه سنگ‌درِ​ ضدجاذبه‌ی گنده.»

«ضدجاذبه؟ یعنی‌می‌کنم​ یه چیزی تو‌خادم​ مایه‌های صندلی پروازه؟»

«اگه بخوام ساده بگم، آره.‌واسطه​ به نظر می‌رسه از همون‌انرژی​ برای پرتاب خادم ستاره استفاده کردن.»

«نمی‌دونم، اما مطمئنم تا‌اون‌قدرها​ الان چند تا خادم‌قدرت​ ستاره دیگه هم ساخته.»

«یعنی می‌گی حتی‌موقع​ اگه یکی‌یکی هم نابودشون‌زکه​ کنیم، فایده‌ی چندانی نداره؟»

«هوم.»

دئوس اخم کرد و گفت:

«خب، حتی اگه این‌طور‌اون‌قدرها​ هم نباشه، این روش‌قدرت​ یه نقطه ضعف گنده داره.»

«چی؟»

«اون‌طوری صحنه‌ای که توش قدرتم به رخ کشیده می‌شه رو‌قادر​ از دست می‌دم. باید یه راهی پیدا کنیم که با‌فقط​ یه قدرت کوبنده و خفن، سپرش رو در هم بشکنیم.»

یولگئوم رو به زکه کرد‌واسطه​ و گفت: «یهو دلم خواست‌انرژی​ به پیشنهاد تو رأی بدم.»

دئوس دوباره‌مطلق​ دهنش رو‌اون‌قدرها​ باز کرد:

«باید با زورِ خالص اون یارو‌باز​ رو له کرد. وگرنه دوباره بهتون حمله‌می‌گرده​ می‌کنن. من که تا آخرش کوتاه نمیام.»

«این‌طوری نیست‌می‌کنم​ که تو هم‌خادم​ خیلی قوی‌تر باشی.»

«مشکل همینه،‌اما​ ولی... اصلاً همچین‌واسطه​ چیزی وجود داره؟»

«چی؟»

«یه قرصی که فقط با خوردن‌باز​ یدونه‌ش، ده برابر یا صد برابر‌دنبالت​ قوی‌ترت کنه یا یه همچین خزعبلاتی.»

«اصلاً هست؟»

«نمی‌دونم چرا، ولی حس‌نقش​ می‌کنم تو یه دنیای دیگه‌بیرون​ ممکنه همچین چیزی پیدا بشه.»

«وجود نداره.»

«پس اصلاً‌همون​ واسه چی‌درِ​ اومدی دیدنم؟»

با این سؤال‌نیست​ دئوس، یولگئوم چشماش‌ستاره​ رو ریز کرد.

«راستی... تا‌اما​ کی می‌خوای‌نقش​ اینجا بمونی؟»

«ها؟»

«باید برگردی. به دنیای شیاطین.»

«واسه چی؟»

«چون تو پادشاه شیاطینی.»

«بی‌خیال بابا. من اصلاً دلبستگی خاصی به اونجا‌قدرت​ ندارم. می‌گن بهتره اسمش رو بذاریم جمهوری. فقط‌خادمان​ کافیه رأی‌گیری کنن تا یه حاکم جدید انتخاب بشه.»

«خبر نداری.»

«از چی؟»

«اگه اوضاع همین‌طوری‌فقط​ پیش بره، نزار‌بازی​ می‌شه پادشاه اون دنیا.»

نیم‌تنه‌ام رو کشیدم بالا.‌اون‌قدرها​ پاهام رو که روی‌قدرت​ نرده‌ها انداخته بودم، آوردم پایین.

«چی گفتی؟»

«کسی که الان داره دنیای شیاطین‌ستاره​ رو نجات می‌ده، ارتش خدایان غول‌پیکریه که‌اون‌قدرها​ نزار فرستاده. نه کسی که پادشاه شیاطینه.»

«هوف، بازم اون عوضی؟»

ارتش غول‌ها، ارتش‌تنهایی​ انسان‌ها رو تا ورودی‌مقدار​ دنیای شیاطین عقب روندن.

بدون کمک نیروهای زمینی،‌درِ​ قدرت آتش اژدهایان هم‌پیداش​ محدودیت‌های خودش رو داشت.

با این حال، تعداد اژدهایان هم اون‌قدرها زیاد‌کنیم​ نبود. با روی هم تلنبار شدن تلفات و‌مقدار​ خسارات، چاره‌ای جز تسلیم کردن برتری هوایی‌شون نداشتن.

ارتش انسان‌ها با وجود اینکه تحت‌بازی​ محافظت فرشتگان بودن، برای مقابله با ارتش‌منبع​ خدایان غول‌پیکر حسابی به دردسر افتاده بودن.

بزرگ‌ترین دلایلش هم نبودِ برگ برنده‌ای‌خودش​ به اسم رگین و خستگی مفرط‌نقش​ ناشی از این جنگ طولانی بود.

یک روز توی دنیای شیاطین‌پشت‌بام​ که هیچ خورشیدی نداشت، با ده‌یولگئوم​ روز توی قاره خوزه برابری می‌کرد.

نه تنها جسم، بلکه روح و‌ستاره​ روان سربازها هم فرسوده شده بود و‌اون‌قدرها​ اصلاً تو شرایطی نبودن که بتونن بجنگن.

از طرف دیگه،‌فقط​ اوضاع دنیای شیاطین هم‌می‌کرد​ به شدت ناامیدکننده بود.

توی ۶۶۶ قرن گذشته،‌اون‌قدرها​ دنیای شیاطین هیچ‌وقت مورد‌قدرت​ تهاجم قرار نگرفته بود.

زمین‌های حاصلخیز مرزی کاملاً ویران و‌باز​ با خاک یکسان شده بود و‌دنبالت​ مرکز پادشاهی هم توسط انسان‌ها غارت می‌شد.

خیلی وقت بود‌نیست​ که دیگه کسی آمار‌نابود​ شیاطین کشته‌شده رو نمی‌گرفت.

غرورشون لگدمال شده بود‌نقش​ و احساسات عمومی به‌خادمان​ شدت ملتهب و خشن بود.

خب، ذاتاً‌مطلق​ هم شیاطین‌اون‌قدرها​ موجودات درنده‌خویی بودن.

دنیای شیاطین در حال‌درِ​ حاضر تقریباً به یه‌پیداش​ منطقه بی‌قانون تبدیل شده بود.

تنها چیزی که باقی مونده بود، حکومت‌نابود​ آهنین با زور و بازو بود و قانون‌خودش​ بقای قدرتمندترین‌ها، تنها قانون حاکم به حساب می‌اومد.

ارتش غول‌ها رژه می‌رفتند.

شیاطین از‌مطلق​ دور تماشاشون می‌کردن‌قوی​ و آه می‌کشیدن.

غول‌ها در‌همون​ واقع فقط یه‌پشت‌بام​ مشت هیولا بودن.

با اینکه قد بلندی داشتن و از نظر قدرت‌دستبند​ فیزیکی تو رده‌های بالا قرار می‌گرفتن، اما به خاطر‌داشت​ هوش پایینشون، نماد حماقت و خنگی هم محسوب می‌شدن.

اما حالا به‌فقط​ موجودات کاملاً متفاوتی‌بازی​ تبدیل شده بودن.

بین کسایی که رژه غول‌ها‌قوی​ رو تماشا می‌کردن، شیطانی به‌اما​ اسم رودریس هم حضور داشت.

رودریس، یکی از مارکی‌های دنیای شیاطین، یک بیهولدر بود. اون‌چطور​ همچنین رئیس قبایل ایما و مانگیانگ تحت فرمان گیوگونگ، و یه‌دوباره​ ارباب رده پایین بود که بر یه قلعه‌ی بزرگ حکومت می‌کرد.

«به اون‌می‌کنم​ هیکل‌های مغرور‌اول​ نگاه کن.»

این رو به جانشینش‌نقش​ گفت و چونش رو با‌بیرون​ هشت تا شاخکش نوازش کرد.

«در مقایسه با‌تنهایی​ اونا، ما چقدر‌خودش​ بدبخت و داغونیم.»

«خودزنی نکن، عمو.»

«خودزنی؟ نه. این فقط یه بازتاب بدبختانه‌ست. الان پادشاه داره چیکار می‌کنه؟ شیاطین قدرتشون رو به اشتراک می‌ذارن و اون رو به پادشاه شیاطین تقدیم‌خادمان​ می‌کنن. با اینکه مقداری که هر نفر می‌ده زیاد نیست، اما این گوشت و خون و جونِ ماست. از اونجایی که صد سال طول می‌کشه تا‌قایم​ قدرت از دست رفته برگرده، پادشاه شیاطین فقط هر صد سال یک‌بار می‌تونه متولد بشه. حالا اون پادشاهی که این قدرت رو از ما گرفته، کجاست؟»

«عمو! دیگه‌اما​ داری خیلی‌نقش​ تند میری.»

«زیاده‌رویه؟ واقعاً حرفام تنده؟‌اون‌قدرها​ اربابمون ما رو به‌قدرت​ امان خدا ول کرده.»

«تو این جنگ وحشتناک هیچ اثری ازش نیست. یعنی‌اومدی​ از ترس فرار کرده؟ یا یه جنگجو کشتتش؟ به نظرم‌تموم​ اگه دومی باشه خیلی بهتره. حداقل این‌طوری بهمون خیانت نکرده.»

«عمو، اون هنوزم پادشاه ماست. مگه همون روز کلی‌دستبند​ از دشمنا رو قتل‌عام نکرد و اون آدمایی که تا‌اما​ پایتخت سلطنتی اومده بودن رو تا تپه قرمز فراری نداد؟»

«اگه می‌گی فقط با همون یه‌بازی​ کار می‌شه پادشاه شد، پس هر‌می‌کردن​ کسی تو این دنیا می‌تونه پادشاه بشه.»

صدای رودریس بالا‌تنهایی​ رفت و نگاه‌خودش​ شیاطین روی او چرخید.

همه از اینکه می‌دیدند یک نجیب‌زاده‌ی عالی‌رتبه‌زکه​ در سطح مارکی، این‌طور با اعتمادبه‌نفس حرف‌هایی‌بگو​ می‌زند که بوی خیانت می‌دهد، جا خوردند.

راستش را بخواهید، افکار ضد‌خادم​ پادشاه مدت‌ها بود که بین‌قادر​ نجیب‌زادگان رواج پیدا کرده بود.

پادشاه یعنی یک جنگجو.

به خاطر همین بار سنگین‌قوی​ است که تمام شیاطین به‌اما​ عنوان ارباب به او خدمت می‌کنند.

اما پادشاه ششمصد و‌درِ​ شصت و ششم فعلی،‌پیداش​ وظیفه‌اش را ول کرده بود.

از خانه فرار کرده‌اول​ بود و حتی وسط‌کنیم​ میدان جنگ هم غیبش زد.

حتی کار به جایی رسیده بود که‌می‌کرد​ علناً می‌گفتند اگر بشود، بهتر است پادشاه‌اصلی​ جدیدی انتخاب کنند و به او خدمت کنند.

یکی از بین‌تنهایی​ جمعیت از رودریس‌خودش​ پرسید: «قصد خیانت داری؟»

رودریس آهی کشید و‌درِ​ به او نگاه کرد:‌پیداش​ «متأسفانه زورش رو ندارم.»

در همان‌می‌کنم​ لحظه، بدنش‌اول​ یخ زد.

مردی با پوست سرخ و ریش‌بزی را‌می‌کرد​ دید که با زانوهایی که رو به‌اصلی​ عقب خم شده بودند، داشت به سمتش می‌آمد.

«دوکِ تنبلی، سیتون!»

«رودریس، اگه‌همون​ زورش رو‌درِ​ داشتی، شورش می‌کردی؟»

«خودت چی فکر می‌کنی؟ مرز دنیای شیاطین شکسته و شیاطین دیگه هیچ پناهی ندارن. چیزی که‌مقدار​ ما رو نجات داد، یه مشت غول بودن که از ناکجاآباد پیداشون شد. اگه منجی بودن‌بیشترِ​ از ویژگی‌های یه پادشاهه، پس درست نیست که تاج و تخت رو به یکی دیگه بسپاریم؟»

سیتون با‌اما​ چشمانی باریک‌شده به‌واسطه​ رودریس خیره شد.

رودریس از نگاه او‌اون‌قدرها​ جا خورد و ترسید.‌قدرت​ اما پا پس نکشید.

قانون بقای قدرتمندترین‌ها.

با اینکه مقام دوک از مارکی‌ستاره​ بالاتر بود، اما او اصلاً قصد‌تنهایی​ نداشت به این راحتی لقمه‌ی چپش شود.

«پس می‌خوای‌اما​ یه امتحانی بکنی؟‌واسطه​ این اقتضای مقامته.»

«منظورت چیه؟»

«از حالا به بعد، می‌خوام یه دستور جلسه‌ی‌پیداش​ جدید تو شورای هفت دوک مطرح کنم. نظرت‌آره​ در مورد استقبال از یه پادشاه جدید چیه؟»

یه پادشاه جدید!

همهمه‌ای بین شیاطین پیچید.

هیچ‌کس جرئت نداشت‌تنهایی​ این حرف را‌خودش​ با صدای بلند بزند.

اما همه در اعماق قلبشان، دقیقاً همین‌زکه​ را می‌خواستند. آرزو می‌کردند که یک مرد آهنین‌بیاد​ پیدا شود و دنیای شیاطین را نجات دهد.

درست مثل آدم‌ها که یک‌خادم​ زمانی دنبال قهرمان می‌گشتند، شیاطین‌قادر​ هم حالا لنگِ یک منجی بودند.

اگر این منجی یک شیطان بود که‌می‌کرد​ چه بهتر، اما تو وضعیت فعلی، این‌اصلی​ خواسته بیشتر شبیه یک توهمِ خنده‌دار بود.

بیایید واقع‌بین باشیم.

الان چه کسی دنیای شیاطین را نجات‌زکه​ داده بود؟ کسی جز نزار، پادشاه غول‌ها‌بگو​ بود؟ سیتون رو به رودریس کرد و گفت:

«اولین کاری که باید بکنیم اینه که از نیت‌دستبند​ طرف مقابل سر دربیاریم. ما واسه خودمون بریدیم و‌داشت​ دوختیم، ولی اگه اون قبول نکنه خیلی خنده‌دار می‌شه.»

«اگه منظورتون همون شخصه...»

«نزار. فکر کنم بد نباشه دنیای شیاطین رو بسپاریم دست‌اما​ اون، خدای آداپاها. حداقل تا روزی که پادشاه ششصد و‌می‌کردن​ شصت و هفتم تاج و تخت رو به ارث ببره.»

چند نفر از شیاطینِ دور‌پشت‌بام​ و بر، با شنیدن اسم نزار‌یولگئوم​ سر تکان دادند و تأیید کردند.

به نظر‌می‌کنم​ می‌رسید که با‌خادم​ این حرف موافق‌اند.

رودریس به‌طور مخفیانه از‌نقش​ همان مسیر به سمت‌خادمان​ سطح زمین راه افتاد.

در گذشته، هیچ راه خروجی به دنیای‌مقدار​ انسان‌ها جز راهروی مارپیچ مرکزی وجود نداشت،‌بازی​ اما حالا یک مسیر جدید باز شده بود.

همان مسیر گدازه‌ای که غول‌ها‌پشت‌بام​ از آن پایین آمده بودند و‌یولگئوم​ هیولاهای ماگ‌وورت از آن بالا می‌رفتند.

میگو که داشت با یک تیِ‌ستاره​ دسته‌دار زمین را می‌سابید، کنار پنجره‌تنهایی​ ایستاد و به بیرون نگاه کرد.

منظره‌ی مسحورکننده‌ای بود.

نزار به‌مطلق​ آن ستاره‌ی‌اون‌قدرها​ آبی می‌گفت زمین.

سرزمین مادری‌اش، قاره خوزه آنجا بود‌باز​ و سرزمین پدری‌اش، دنیای شیاطین هم‌دنبالت​ درست زیر آن حلقه زده بود.

جایی که میگو داشت تمیز‌خادم​ می‌کرد، یکی از راهروهای کشتی فضایی‌ای‌مطلق​ بود که در آسمان شناور بود.

البته فقط می‌شد‌فقط​ اسمش را گذاشت‌بازی​ یک راهروی معمولی.

از آنجا که این کشتیِ غول‌پیکر‌خودش​ طولی حدود ده کیلومتر داشت، آدم‌نقش​ خیلی راحت در آن گم می‌شد.

نزار در حال حاضر تمام تمرکزش‌باز​ را گذاشته بود تا این کشتی‌دنبالت​ را به یک خادم ستارگان تبدیل کند.

آن‌ها چند بادبان آینه‌مانند که طول هر کدام‌کنیم​ به یک کیلومتر می‌رسید ساخته بودند و آن‌ها‌مقدار​ را روی بدنه‌ی بیرونی کشتی نصب کرده بودند.

«آخه این بادبان به‌نقش​ چه دردی می‌خوره؟ اینجا‌خادمان​ که اصلاً بادی نمی‌آد.»

میگو در حالی که‌اون‌قدرها​ به دسته‌ی تی تکیه داده‌داشت​ بود، زیر لب غرغر کرد.

این کشتی خیلی عجیب‌وغریب بود.

در بعضی قسمت‌ها، سقف تبدیل به‌ستاره​ کف می‌شد. حتی یک بخش هم‌تنهایی​ بود که بدن‌ها در آن معلق می‌ماندند.

مهندسان کوتوله در همان‌نقش​ بخشِ بی‌جاذبه، مشغول ساخت‌خادمان​ سپرها و زره‌های عظیمی بودند.

زره غول‌ها واقعاً شاهکار بود.‌قوی​ از فولاد هم محکم‌تر بود‌اما​ و با قدرت‌های جادویی محافظت می‌شد.

بدن خودشان که از پایه هزاران بار از انسان‌ها‌اومدی​ برتر بود، حالا با پشتیبانیِ این زره‌ها و سلاح‌ها،‌حرفش​ به موجوداتی کاملاً متفاوت از غول‌های گذشته تبدیل شده بودند.

نزار به آن‌ها می‌گفت آداپا. می‌گفتند‌ستاره​ این کلمه به معنی انسان برتری‌تنهایی​ است که مستقیماً توسط خدا آفریده شده.

میگو در حالی که نگاهش بین بادبان‌می‌کرد​ درخشان و ستاره‌ی آبی در رفت‌وآمد بود،‌اصلی​ گفت: «انگار بدجوری دلش می‌خواد خدا بشه.»

منظره‌ی اینجا آن‌قدر زیبا بود‌قوی​ که می‌شد برای چند لحظه‌اما​ تمام بدبختی‌ها را فراموش کرد.

او حالا داشت‌موقع​ به عنوان برده‌ی‌باز​ نزار زندگی می‌کرد.

حمالی‌هایی مثل تمیزکاری‌نیست​ و شستن لباس‌ها، همه‌اش‌نابود​ بخشی از وظایفش بود.

«باز که داری تنبلی می‌کنی!»

«رئیس تشریفات!»

یک انسان به اسم ماکسیس.

او شال زرد رنگِ مقام‌خادم​ ویکنت را دور کمرش بسته بود‌مطلق​ و با غرور برای خودش می‌چرخید.

با این حال، ماکسیس هم ته‌دلش کمی‌می‌کرد​ از میگو می‌ترسید. چون قبلاً قدرت‌های عجیب‌اصلی​ این دختربچه را به چشم دیده بود.

«اگه کارت‌مطلق​ رو درست انجام‌قوی​ ندی، شلاقت می‌زنم.»

«ببخشید.»

میگو دوباره‌می‌کنم​ شروع کرد‌اول​ به تی کشیدن.

ماکسیس که چند لحظه‌ای در‌واسطه​ سکوت به کار کردن او خیره‌جمع​ شده بود، بالاخره دهان باز کرد:

«آخه تو‌مطلق​ دیگه چه‌اون‌قدرها​ جونوری هستی؟»

«منظورتون چیه؟»

«باورم نمی‌شه یه دختر بچه‌ی‌خادم​ یازده ساله همچین قدرت‌های عجیبی‌قادر​ داشته باشه. تو واقعاً انسانی؟»

«این یه رازه.»

«من رئیس تشریفاتم!»

«فرقی نمی‌کنه کی باشین. بهم‌پشت‌بام​ یاد دادن که هیچ‌وقت در‌چطور​ مورد ماهیتم با کسی حرف نزنم.»

«هوم، حالا هر چی که‌خادم​ هستی، حق نداری هیچ‌وقت از‌قادر​ قدرتت علیه من استفاده کنیا!»

«چشم، رئیس.»

میگو لبخندی زد‌تنهایی​ و دوباره مشغول‌خودش​ تی کشیدن شد.

ناولها | novelha.net