چپتر 11: ملاقات با قهرمان (۲)
0رهبر گروه شوالیهها با نگاهی یخی به آن دو نفردرآمده که بالای کالسکه بودند، خیره شد. «انگار هنوز متوجه وضعیتشدند نشدید. تقصیر فضولی خودتونه که شما رو به کشتن داد.»
دئوس خندیدسمت و گفت:درست «کی قراره بمیره؟»
«شماها، دهاتیهای پاپتی.»
«خدمتکار.»
«بله، ارباب؟»
«چند نفرشونو بکشیم؟»
«راستش، تمیزتریناینکه راه اینهشنیدن که همهشونو بکشیم.»
«که اینطور؟»
«اما کشتن خانواده هولیپرگرد داستانش کلاً فرق میکنه.خاکستری چون اونا خانواده قهرمان هستن.»
«واقعاً اینجوریه؟»
«گزینههامون اینه که یا نصفشونومکالمه بکشیم تا بتونیم مذاکره کنیم،رنگ یا اینکه کلاً فرار کنیم.»
شوالیهها با شنیدن مکالمه بین دئوس و الکس، از شدت خشم رنگ عوض میکردند. رهبرشان مدام دستهفریاد شمشیرش را فشار میداد و رها میکرد، و با خودش فکر میکرد که چرا تا الان دستورکلاس حمله نداده است. دئوس گفت: «ترجیح خودم اینه که همهشونو بکشم... ولی بیا سر همون نصف توافق کنیم.»
بالاخره، شوالیهای که جلوتر از همه بود از شدت خشم منفجر شد. «بمیر!» و شمشیرش را به سمت سر الکس تاب داد. درستآسمان در همان لحظه، الکس نگاهی تیز به شوالیه انداخت و بدن شوالیه خشک شد. نه، تبدیل به سنگ شد. فقط با یک نگاه، اومعنی را به سنگ تبدیل کرده بود. گرد و غبار از صورت شوالیه که حالا به رنگ خاکستری تیرهای درآمده بود، به هوا بلند شد.
«بیخیال فرار کردن شدی؟»
«آآآه!» شوالیهها فریاد کشیدند و به سمت کالسکه حملهور شدند. طلسمهای جادوگر آسمان را شکافت و زمین را لرزاند. خانواده هولیپر بزرگترین خانواده قهرمان در جهان بود. شوالیهها و جادوگران وفادار به آنها ضعیف نبودند. کلاس جادوگران هم دقیقاً مثل قهرمانها درجهبندی داشت. کسانی که آنها را محاصره کرده بودند، همگی رتبه A بودند.
البته، این لزوماً به این معنی نبود که میتوانستند آسیب جدیای به الکس وارد کنند. الکس با قدمهایی برازنده مثل رقصطلسمهای به جلو حرکت کرد و به یکی از آن دو جادوگر نزدیک شد. دستش را دراز کرد، دور گردن جادوگر حلقههمگی کرد و با یک صدای «تق» آن را به عقب شکست. «آه، دقیقاً همین صداست که باعث میشه عاشق انسانها باشم.»
دئوس با بیحوصلگی نظر داد: «انگار اون هفتتا عجوبه دنیای زیرین دوباره دارن شروع میکنه.»شدی اما نمیتوانست همینطور دست روی دست بگذارد. شوالیهها حالا به دئوس خیره شده بودند و آمادهآنها بودند تا روی سرش خراب شوند. «من آدم میانهرویی هستم. اگه دعوا میخواید، برید سراغ الکس.»
یکی از شوالیهها فریاد زد: «چرتوپرت نگو،تیز این حرفا رو برو برای ننهات بگو!» ونگاه شمشیرش را مستقیم به سمت او فرو برد.
دئوس پوزخندی زد و از آن نقطه ناپدید شد. دقیقتر بگویم، او یک بُعد را تا کرد و از روی آن قدمفکر برداشت؛ در واقع غیب نشده بود. تنها با یک قدم، از محاصره شوالیهها خارج شد و کنار اژدها که با چادر پوشانده شدهتاب بود، ایستاد. دستهایش را پشت کمرش گره کرد و گردنش را کشید. «چه رازهایی رو قایم کردید که اینقدر سفتوسخت پیچیدینش و دزدیدینش؟»
شوالیههایی که کالسکه را اسکورت میکردند جاحالا خوردند و به سمت دئوس برگشتند. باریوس فونشدی هولیپر اخم کرد. «چطوری از محاصره فرار کردی؟»
«محاصره؟ اوه، اون محاصره بود؟ اونقدرصورت کند بود که از صبر کردن حوصلمبیخیال سر رفت و تصمیم گرفتم بیام اینجا.»
دئوس با لگد پارچهای که اژدها را پوشانده بود، کنار زد. یک اژدهای کوچک بود، حدود پنج متر طولصورت داشت، بالهایش از قبل کنده شده بود و چنگالها و فلسهایش تا حد زیادی جدا شده بودند. زنده بهزمین نظر نمیرسید، فقط یک تکه گوشت قرمز گنده بود که با چشمهای بیروح و مات به آسمان خیره شده بود.
شوالیهها با دستپاچگی دوباره جسد اژدها را پوشاندند.شدت باریوس با چشمانی جدی به دئوس نگاه کرد.شمشیرش «واقعاً دلت میخواد دستامو به خونت آلوده کنم، هان؟»
دئوس با تمسخر خندید وغبار رویش را برگرداند. «اون خون کههوا مال من نخواهد بود، مگه نه؟»
باریوس شمشیرش را کشید و با استفاده از تکنیک شمشیرزنی مخفی خانواده هولیپر، ضربهای به پشت دئوس زد. یک ضربهشدند از آن میتوانست حتی گردن یک اژدها را هم قطع کند! این اصلاً اغراق نبود، هر چه نباشد، این شمشیرکسانی باریوس بود که این اژدهای قرمز را کشته بود. قاعدتاً یک انسان باید به راحتی در برابرش از پا درمیآمد.
ضربهای که میتوانست دئوس را سوراخ کند، مثل یک طوفان به بیرونتبدیل پرتاب شد، شیار بلندی روی زمین ایجاد کرد و هر چیزی کههوا سر راهش بود، چه صخره و چه درخت، را به دو نیم کرد.
باریوس از شدت خشم نفسنفس میزد و چشمانش ازخشم حس انتقام برق میزد. «کینه به دل نگیر. اینمیداد فضولی خودت بود که تو رو به کشتن داد.»
سپس، صدایی مثل یک توهم در گوشش طنیناندازخاکستری شد. «چرا کینه به دل بگیرم؟ به نظرآآآه میرسه اونی که قراره باهاش سروکله بزنی من نیستم.»
باریوس با شوک به عقبغبار چرخید. هیکل دئوس در دوردست،درآمده روی یک گاری روستایی دیده میشد.
«چطور ممکنه؟سمت من که قطعاًهمان تو رو بریدم...»
«خودم که بهتفرار گفتم. خیلی کند بود،الکس حوصلم سر رفت. الکس!»
«بله، ارباب.»
الکس به کالسکه نزدیک شد. در حالی که خون تازه روی دستهایش را پاک میکرد، در برابر دئوس تعظیم کرد. باریوس یک بار دیگر جا خورد. پنج شوالیه و دو جادوگر. شوالیهها و جادوگران هولیپر همگی رتبه A یا بالاتر بودند. هیچکدامشان حتی نتوانسته بودند قبل از مرگ فریاد بزنند؛ کل این ماجرا فقط کمی بیشتر از ۵ دقیقه طول کشیده بود.
باریوس یک قدم به جلوهمان برداشت. «شماها کی هستین؟ ازبدن وارثان خون که نیستین، درسته؟»
«نه. اگه از اونا نباشیم،مکالمه یعنی دیگه هیچ آدم قویایرنگ تو این دنیا پیدا نمیشه؟»
«البته. کسی که خون بیشتری از اولینحالا قهرمان رو به ارث برده باشه، تبدیلکردن به قهرمان نهایی میشه. این قانون این دنیاست.»
«با این حال،کرده خودت هم دقیقاً قهرمانحالا نهایی نیستی، مگه نه؟»
«شاید خودمسمت نتونم بهش برسم،همان اما بچهام میرسه.»
«پس باید میرفتی سراغشنیدن یه دختر از نسلشدت قهرمانها. چرا یقه منو چسبیدی؟»
با این جواب رک و راست دئوس، باریوس دندانهایش را روی هم سایید.بیخیال همان موقع یک شوالیه مسنتر جلو آمد و چیزی در گوشش پچپچ کرد.لرزاند هرچه که بود، چهره باریوس مثل سنگ سفت شد. «نکنه... یه اژدها باشه؟»
باریوس منتظر جواب دئوس ماند. اما دئوس بدون اینکه کلمهای حرف بزند،بلند فقط یک لبخند ملیح تحویلش داد. «هر خری که هستی باش، مهمشکافت نیست. حالا که این راز رو فهمیدی، چارهای نداریم جز اینکه بکشیمت.»
دئوس نگاهی به الکس انداختهمان و گفت: «خب، پس ظاهراً الانخشک دیگه دفاع مشروع حساب میشه، نه؟»
الکس جواب داد: «راستششنیدن نمیدونم. برای فهمیدنش بایدشدت تا دادگاه صبر کنیم.»
«خیلی خب،نگاه پس بروگرد همهشون رو بکش.»
«یعنی واقعاًنگاه باید همهشونگرد رو بکشیم؟»
«اگه دلت میخواد چندتاییشون روهمان زنده بذار، فقط نذار مثل کنهخشک بچسبن بهم و رو اعصابم برن.»
«همم...» الکس دستبهسینه شد و نگاهی به شوالیههای روبهرویش انداخت. شوالیهها زیر نگاه سنگین او ناخودآگاه لرزیدند. بهمیداد هر حال، او همین چند لحظه پیش هفت نفر از رفقایشان را در یک چشم به هم زدنتوافق سلاخی کرده بود. با اینکه سعی میکردند نترسند، اما آرامش بیش از حد چشمان الکس، هاله مورمورکنندهای داشت.
«آخ... درگیرینگاه با خانوادهگرد قهرمان یکم دردسرسازه.»
الکس در حالی که با کف دست گردنشخاکستری را میمالید تا خستگی در کند، صدای دستورآآآه دئوس را شنید: «برو کارت رو بکن، خدمتکار.»
«چشم، سرورم!»
در یک چشم به هم زدن، الکس غیب شد. هفت دوک دنیای شیاطین؛ حتی خود شیاطین هم درک کاملی از حد و مرزچرا واقعی قدرت آنها نداشتند. در رویارویی با انسانهای معمولی، هیچ نیازی به استفاده از تمام قدرتشان نبود، اما وقتی حریف از نسل و خونهمان قهرمان بود، بیاحتیاطی اصلاً جایز نبود. شجره قهرمانان، یعنی همان خون لعنتیشان، همیشه باعث میشد در بدترین شرایط هم بهترین نتیجه را رقم بزنند.
الکس دقیقاً کنار همان شوالیه مسن ظاهر شد و دستش را از بین شکافهای زره او به داخل فرو برد. انگشتانش در داخل زره بهزمین شاخکهایی تبدیل شدند و قلب مرد را در هم فشردند. خون از دهان شوالیه فواره زد. الکس شوالیه در حال مرگ را که با چهرهایآسیب در هم کشیده به دنیا نگاه میکرد، به عقب هل داد و گفت: «میگن دود از کنده بلند میشه، ولی ظاهراً این کنده خیلی خیس بود.»
الکس با لبخندی محو، چشم چرخاند تا هدف بعدیاش را پیدا کند. درست در همان لحظه، شمشیر باریوس با فاصلهایشدند مویی از کنارش رد شد. باریوس فریاد زد: «با اینکه میدونستی ما از خانواده قهرمان هولیپر هستیم، بازم دست به قتلمحاصره زدی! هر کسی که به یه قهرمان حمله کنه، فرقی نمیکنه کی باشه، سزاش مرگه. خودم شخصاً حکمت رو اجرا میکنم!»
تیغه درخشان شمشیر به قصد گرفتن جان الکس به حرکت درآمد. با اینکه الکس اگر ارادهکرده میکرد میتوانست در همان لحظه کارش را تمام کند، اما دردسرهای بعدش کلافهکننده بود. او نگاهیحملهور به آسمان انداخت و دوباره رو به سرورش گفت: «نمیشه بیخیال شیم و فقط جیم بزنیم؟»
دئوس پرسید:اینکه «یعنی قهرمانهاشنیدن اینقدر ترسناکن؟»
«معلومه که ترسناکن.»
دئوس آهی کشید: «آخ...» اصلاً نمیفهمید چراحالا یکی از هفت دوک شیاطین باید اینطور مرددشدی باشد. «پول کالسکه رو از جیب خودت میدیا.»
«خیالتون راحت.»
«بزن بریم از اینجا.»
دئوس در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. الکس نیشخند گشادیبلند زد و گفت: «چشم، سرورم!» و به دنبال اربابش رفت. چند لحظهشکافت بعد، هر دو در جادهای دهها کیلومتر دورتر از آن معرکه ظاهر شدند.
الکس با نگرانی به پشت سرشصورت نگاهی انداخت. دئوس گفت: «واقعاً کهبلند عجب بزدلی هستی. قهرمانها اینقدر ترسناکن؟»
«چیزی که نگرانمتاب میکنه خود قهرمانهالحظه نیستن. نظم جهانه.»
«مگه آشوب، نابودیفرار و کشتار تفریحاتبین سالم تو نبودن؟»
«خب آره،نگاه ولی اونگرد مال دنیای خودمونه.»
«اصلاً نمیفهمم فازت چیه. به هرصورت حال، من اصلاً حوصله پیادهروی ندارم،بلند پس برو یه کالسکه جور کن.»
دئوس این را در حالی گفت که سنگ خوشفرمی زیر یکخشک درخت کنار جاده پیدا کرده بود و رویش ولو شد. الکستیرهای جواب داد: «نگران نباشید! با یه چیزی خیلی بهتر از قبلی برمیگردم.»
«فقط دو ساعت وقتشنیدن داری. حواست هم باشه کهخشم از جیب خودت مایه بذاری.»
الکس گفت: «خیالتون راحت.» و مثل یک سراب در یک چشم به هم زدن غیب شد. دئوسفریاد دستهایش را پشت سرش قلاب کرد، به تنه درخت تکیه داد و به ابرها خیره شد. تودههایکلاس سفید ابر با آرامش در آسمان شناور بودند، آنقدر که انگار میتوانست صدای سرخ شدنشان را بشنود.
زیر لب غرولند کرد:گرد «زن احمق. اصلاً میدونهخاکستری چه بلایی سر همخونهاش اومده؟»
صدایی در جوابش گفت:درست «منظورت از اون زنشوالیه احمق که من نیستم، هان؟»
صدای یولگئوم بود.فرار دئوس با بیحوصلگی جوابالکس داد: «چرا، دقیقاً خودتی.»
«اگه منظورت قضیهکرده اون اژدهای ورمیلیونصورت جوونه، آره، در جریانم.»
یولگئوم، اژدهای طلای حقیقی، کنارش نشست. اما دئوس از ظاهردرآمده شدن ناگهانیاش حتی یک ذره هم تعجب نکرد. بالاخره اگر حاکمطلسمهای تمام اژدهایان نمیتوانست یک تلپورت ساده انجام دهد، جای تعجب داشت.
دئوس پرسید: «با اونا بودی؟»
«فقط از وسطای کار. دیدم اوضاعبین داره شلوغپلوغ میشه، برای همین یکیمیکردند از پرهام رو پیشت جا گذاشتم.»
دئوس اصلاحنگاه کرد: «فلس،گرد نه پر.»
«اگه فقط یه بار میتونستیغبار زیبایی واقعی من رو ببینی،درآمده تا آخر عمرت یادت نمیرفت.»
«اعتمادبهنفس کاذب هم یهجور بیماریه. حتماً یه دکتری برو.انداخت خب حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه قصد داری رسماً بهشونصورت اعتراض کنی، حداقلش میتونم برات نقش شاهد رو بازی کنم.»
«چقدرم کهاینکه معتبره. شهادتشنیدن پادشاه شیاطین.»
«همم... شاید به ضررتگرد تموم بشه؟ بالاخره آدما سایهتیرهای شیاطین رو با تیر میزنن.»
«خب شیاطیننگاه هم از آدماغبار متنفرن، مگه نه؟»
دئوس باسمت بیتفاوتی گفت: «واقعاًهمان اینطور فکر میکنی؟»
«اگه اینطور نیست، پس چرامکالمه هر صد سال یه بار اونجوریعوض لشکرکشی میکنن و میریزن سر انسانها؟»
«اون که... اسمش سرنوشته.»
خب، پس چرا اینقدر برای دنیای سطح زمین طمع داشتند؟ هر صد سال یک بار، وقتی قدرت پادشاه شیاطین به اوج خودش میرسید، دنیای شیاطین بهلرزاند دنیای انسانها حمله میکرد. بهانهشان هم همیشه این بود که دنبال نور خورشید میگردند. اما راستش را بخواهید، اصلاً به نظر نمیرسید که شیاطین دل خوشیوارد از خورشید داشته باشند. برعکس، برای آنها لم دادن توی یه وان پر از مواد مذاب و سر کشیدن یه لیوان مشروب تگری خیلی بیشتر میچسبید.
یولگئوم که دید دئوسدرست غرق در افکارش شده،شوالیه گفت: «تو خیلی عجیبی.»
«منظورت شیاطینه؟»
«و انسانها.»
«یعنی الان فقط اژدهایان نرمالن؟»
«ظاهراً که اینطوره. خیلی خب، اصلاً بیاتیز فرض کنیم همهشون غیرنرمالن. در هر صورت،فقط قرار نیست برم پیش انسانها اعتراضی بکنم.»