---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 96: ۲۲. مبارزه با هیولاهای ماگ‌وورت (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 96: ۲۲. مبارزه با هیولاهای ماگ‌وورت (۳)

0

اورنو لبخندی زد.

او امسال ۱۹ ساله‌تنها​ می‌شد و یک دورگه‌بیا​ از نسل پدربزرگش بود.

با اینکه نام خانوادگی هولی را به ارث نبرده‌می‌گن​ بود، اما سطح خونش بد نبود، بنابراین توانست به‌رفت​ عنوان یکی از شوالیه‌های مقدس امپراتور مقدس انتخاب شود.

«منظره‌ی مبارزه‌ام با‌تنها​ اون هیولای سیاه گنده‌بیا​ رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»

«می‌گفتن یه گوریل آلوده بوده.»

«گوریل؟»

«شنیدم یه موجود باستانیه.»

«آره! تو هم‌تنها​ مثل زیک درباره هیولاهای‌بیا​ باستانی خیلی چیزها می‌دونی.»

«منم تازه دارم یاد می‌گیرم.»

در همین حال، کالسکه دئوس فاصله‌ی چندانی‌اینه​ با جایی که زیک و پالادین‌های جوان‌کوره​ سوار بر اسب از آنجا می‌گذشتند، نداشت.

می‌دانستم که او همکار‌نتونم​ زیک است، اما هیچ‌کس‌چیزی​ به او علاقه‌ای نشان نمی‌داد.

بعد از اینکه یک پالادین‌می‌گن​ شجاع چند کلمه‌ای حرف زد، در‌می‌شه​ جواب شنید: «برو کنار، رو اعصابی.»

«خوبه.»

«فکر کنم حسودیم شده.»

«کی به کی حسودیش شده؟»

«دئوس، به زیک.»

«ساکت باش. هیچ کمکی نمی‌کنه.»

«چرا نتونم کمک کنم؟»

«آخرش تنها چیزی که‌نتونم​ می‌گن اینه که، بیا صبر‌می‌گن​ کنیم و ببینیم چی می‌شه.»

یولگئوم از کوره در رفت.

«اگه این‌قدر ادعات می‌شه،‌منم​ چرا خودت سعی نمی‌کنی اون‌همین​ آتشفشان رو بکوبی تو زمین؟»

«الان اینو‌کمک​ به‌عنوان راه‌حل‌تنها​ پیشنهاد می‌دی؟»

«از همون اولش هم کار زیردست‌های خودت بود. بچه‌های‌می‌گن​ من حداقل هنوز بامزه‌ان. رویای ساده‌شون این بود که‌رفت​ پادشاهی پری‌ها رو بگیرن و تبدیلش کنن به پادشاهی اژدها.»

«کاش زیردست‌های‌آخرش​ منم همین‌قدر‌چیزی​ پیش‌پاافتاده بودن.»

«بهتر از اینه که‌منم​ بدون هیچ نقشه‌ای یه‌می‌گیرم​ کاری رو انجام بدی.»

چهره دئوس ناگهان جدی شد.

«بدون نقشه...»

«آره، بدون نقشه!»

«امکان نداره.»

«چرا امکان نداره؟‌آخرش​ می‌خوای بگی اونا‌می‌گن​ زیردست‌های قابل‌اعتمادی هستن؟»

«نه، اتفاقاً برعکسه.‌چرا​ تو چیز زیادی‌آخرش​ درباره شیاطین نمی‌دونی.»

«منظورت چیه؟»

«شیاطین کاملاً خودخواه‌ان. منظورم به معنی بدش نیست، فقط‌همین​ می‌تونن به نفع خودشون فکر کنن. حتی کشتار و نابودی‌اسب​ هم برای اونا فقط یه سرگرمی در راستای منافع خودشونه.»

«خب که چی؟»

«این کار‌نمی‌کنه​ چه نفعی‌نتونم​ براشون داره؟»

«قدرت دنیای انسان‌ها‌تنها​ به‌شدت ضعیف شده، دقیقاً‌بیا​ همون‌طور که شیاطین می‌خواستن.»

«این به نفع‌می‌دونی​ کل قبیله‌ست، نه‌دارم​ شخص الکس، مگه نه؟»

«وقتی پای‌کمک​ یه دوک‌تنها​ وسط باشه...»

«چون یه دوکه، پس اینم اضافه کن. سود و منفعت که‌بیا​ جای خود، تو اصلاً از نیت‌های منم خبر نداری، مگه نه؟ هیچ‌سعی​ شیطانی وجود نداره که جرات کنه پادشاه شیاطین رو واقعاً عصبانی کنه.»

«منظورت اینه که برخلاف میل‌می‌گن​ تو، هیچ دلیلی برای انجام‌ببینیم​ همچین کار وحشتناکی وجود نداره؟»

«آره. اون دوک‌های شیطانی واقعاً از زیر بار مسئولیت رفتن متنفرن. کی میاد بدون‌چندانی​ اینکه کسی ازش بخواد، برای خاطر شیاطین یه آتشفشان رو روی زمین منفجر کنه؟‌نشان​ و بعدش هیولاهای ماگ‌وورت رو روی زمین ول کنه؟ مزخرفه. این روش شیاطین نیست.»

«خب، برای ۶۶۵ قرن، ما با لجاجت تمام با‌صبر​ پادشاه شیاطین در خط مقدم حمله می‌کردیم، برای همین‌ادعات​ عجیبه که حالا دوباره دارن از روش‌های غیرعادی استفاده می‌کنن.»

«اگه پادشاه شیاطین همچین تصمیمی می‌گرفت‌آخرش​ منطقی‌تر بود، اما الکس چی؟ اون‌صبر​ بیهولدر مکار عمراً همچین کاری نمی‌کنه.»

«اما فکر‌آخرش​ کنم قبلاً این‌می‌گن​ داستان رو شنیدم.»

«کی؟»

«اژدهایان. داستانی درباره اینکه یکی اژدهایان رو تحریک کرده تا مردم‌ببینیم​ خودشون رو با قارچ آلوده کنن. تو درباره نژاد اژدها چیز‌آتشفشان​ زیادی نمی‌دونی، اما ما به‌ندرت از هم‌نوعان خودمون این‌طوری استفاده می‌کنیم.»

«اگه یه آدم‌چرا​ کاملاً قابل‌اعتماد دستور‌آخرش​ داده باشه چی؟»

«درسته.»

«اون کیه؟»

«نمی‌دونم.»

«با این‌نمی‌کنه​ حال، مطمئنم‌نتونم​ به کسایی مشکوکی.»

«تو چی؟»

«اگه بخوام‌چیزها​ بگم... پادشاه‌منم​ شیاطین قبلی؟»

«اون که مرده.»

«انرژی روح شیطانی‌اش هنوز باقی مونده. در نهایت، این رسم شیاطینه‌بیا​ که اون رو ببلعن تا قدرتشون کامل بشه و بعد برن‌خودت​ جنگ. تجربه نسل‌های قبلی قراره این‌طوری به نسل بعدی منتقل بشه.»

«در نهایت، به‌تنها​ خاطر این بود که‌بیا​ تو ول کردی رفتی.»

«و دلیل اینکه بچه‌های تو‌تازه​ هم دارن وحشی‌بازی درمیارن اینه‌حال​ که اژدهای طلای حقیقی بی‌عرضه‌ست؟»

«نمک رو‌کمک​ زخمم نپاش.‌تنها​ خیلی درد داره.»

«داری تمام تلاشت‌چرا​ رو می‌کنی که جلوی‌تنها​ راه بچه‌هات رو بگیری؟»

دئوس به‌آخرش​ سمت آتشفشان‌چیزی​ نگاه کرد.

«می‌خوای برگردی و معامله کنی؟»

«با کی مثلاً؟»

«پس چی؟»

«باید حتی سخت‌تر از قبل زندگی کنم. به‌عنوان یه انسان. حتی اگه صد یا هزار‌اگه​ سال هم بگذره، من عمراً بچه‌دار نمی‌شم و نرخ زادوولد رو روی صفر نگه می‌دارم.‌همون​ نسل شیاطین با من منقرض می‌شه. به این می‌گن یه انتقام کوچیک اما قطعی. هاها!»

«فکر می‌کنی خنده شیطانی به‌تازه​ این حرفت میاد؟ این که‌حال​ یه جور جنبش تجردگرایی نیست.»

«بهترین راه برای‌آخرش​ نابود کردن منافع‌می‌گن​ صاحبان قدرت، تولیدمثل نکردنه.»

«آره، اراده‌ت واقعاً تحسین‌برانگیزه.»

در همان لحظه، پنجره‌چیزی​ جلوی کالسکه باز شد‌صبر​ و اسکاتول به حرف آمد.

«ببخشید که وسط‌می‌دونی​ گفتگوی خصوصیتون می‌پرم،‌دارم​ اما دشمن حمله کرده.»

دئوس پرده‌ای که مانع صدا‌چیزی​ می‌شد را کنار زد و‌کنیم​ سرش را از پنجره بیرون آورد.

در دوردست،‌نمی‌کنه​ میمون‌های بالداری‌نتونم​ را دیدم.

«مانچکین؟»

یولگئوم به پشت دئوس‌منم​ فشار آورد و سرش‌می‌گیرم​ را از پنجره بیرون برد.

«هیولای ماگ‌وورته؟»

«برو کنار زنیکه رو اعصاب.»

«بذار منم ببینم.»

«می‌تونی از اون‌ور نگاه کنی!»

«چرا مسالمت‌آمیز با هم نگاه‌چیزی​ نکنیم؟ به نظر میاد یه‌کنیم​ جور میمون جهش‌یافته باشه. اون پرنده‌ست؟»

«زیاد قوی نیستن،‌چرا​ اما رو اعصابن.‌آخرش​ چون کله‌های باهوشی دارن.»

«عجیبه که‌آخرش​ چطور جذب‌چیزی​ قبیله شیاطین نشدن.»

«باهوش هستن، اما حرف‌گوش‌کن نیستن. فقط شوخی و مسخره‌بازی‌همین​ رو دوست دارن. مشکل اینجاست که شوخی‌شون اینه که‌سوار​ آدما رو تیکه‌تیکه کنن و بین خودشون تقسیم کنن.»

حرکات پالادین‌ها سریع‌تر شد.

جادوگران به آسمان حمله کردند و‌آخرش​ شوالیه‌ها روی زمین مستقر شدند و‌صبر​ شمشیرهایشان را به سمت میمون‌های بالدار چرخاندند.

زیک و پالادین‌های‌تنها​ جوان اطرافش هم‌اینه​ آرایش هجومی گرفتند.

دئوس رو‌چیزها​ به دو زیردستش‌تازه​ کرد و گفت.

«در حد اعتدال‌آخرش​ بهشون کمک کنید.‌می‌گن​ زیاد کار سختی نیست.»

«چشم، ارباب.»

بعد از رفتن‌تنها​ آن دو، دئوس دوباره‌بیا​ به داخل کالسکه برگشت.

«فقط می‌خوای تماشا کنی؟»

«خب، عمراً برای همچین سطحی‌چیزی​ خودم رو قاطی کنم. در‌کنیم​ ضمن، من یه تاجر هستم.»

«پس فکر کنم منم فقط تماشا‌آخرش​ می‌کنم.» یولگئوم هم به پشتی کالسکه‌صبر​ تکیه داد و نگاهی به دئوس انداخت.

و تو‌آخرش​ ذهنم شروع‌چیزی​ کردم به شمردن.

هشت، هفت... سه، دو، یک.

«آقا، حوصلم‌کمک​ سر رفته.‌تنها​ بیا بریم بیرون.»

«زنیکه روی اعصاب،‌چرا​ ده ثانیه هم نمی‌تونی‌تنها​ دندون رو جیگر بذاری؟»

«چی؟»

«هیچی بابا. پس‌می‌دونی​ بیا بعدِ مدت‌ها یه‌یاد​ کم استخون سبک کنیم.»

با ورود دئوس و‌تنها​ یولگئوم به میدان نبرد، لبخند‌صبر​ درخشانی روی لب‌های زیک نشست.

مخصوصاً اینکه فقط دونستن اینکه دئوس اون‌تنها​ دور و بره، صد برابر بهش شجاعت‌ببینیم​ می‌داد. صدها میمون بالدار تو آسمون پرسه می‌زدند.

کافی بود یه نقطه ضعف کوچیک‌اینه​ پیدا کنن تا یه نفر رو‌یولگئوم​ چنگ بزنن و ببرن تو آسمون.

پالادین‌ها رفتن بین شهروندان نویه‌کان‌تازه​ و سپرهایشان رو رو به آسمون‌کالسکه​ گرفتن تا جلوی میمون‌ها رو بگیرن.

اما محافظت از سی هزار نفر‌می‌گن​ که با وحشت تو اون جاده‌ی کوهستانی‌یولگئوم​ باریک فرار می‌کردن، اصلاً کار راحتی نبود.

البته مبارزه با‌چرا​ میمون‌ها بیرون از جمعیت‌تنها​ مردم کار سختی نبود.

زور هر کدوم از‌چیزی​ اون مانچکین‌ها نهایتاً در حد‌کنیم​ یه آدم بالغ معمولی بود.

خود مانچکین‌ها هم حتماً اینو‌تازه​ فهمیده بودن، برای همین اصلاً‌حال​ نزدیک شوالیه‌ها و جادوگرهای مسلح نمی‌شدن.

اونا فقط زن‌ها و بچه‌ها‌چیزی​ رو هدف می‌گرفتن و چنگ‌کنیم​ می‌زدن و می‌بردن تو آسمون.

تو همون گیر و دار که‌آخرش​ شوالیه‌ها حسابی گیج و کلافه شده‌صبر​ بودن، دئوس رو کرد به زیک.

«بگو پنج نفر‌تنها​ پنج نفر همدیگه‌اینه​ رو بغل کنن.»

«بله؟»

«مردم رو می‌گم. بگید دسته‌های پنج‌می‌گن​ نفره بشن و همدیگه رو سفت‌می‌شه​ بغل کنن! هر کسی که دم دستشونه!»

زیک همون‌نمی‌کنه​ لحظه نفهمید‌نتونم​ منظور دئوس چیه.

اما حرف‌های اون‌تنها​ براش مثل یه‌اینه​ فرمان مقدس بود.

زیک با اسبش پرید‌منم​ وسط جمعیت و با‌می‌گیرم​ صدای بلند فریاد زد:

«مردم خردمند نویه‌کان! تو گروه‌های پنج یا شش‌بیا​ نفره تقسیم بشید و همدیگه رو محکم بغل کنید!‌این‌قدر​ این استراتژی یه مرد داناست، پس قطعاً جواب می‌ده!»

میمون‌ها هنوز‌نمی‌کنه​ بالای سرشون‌نتونم​ پرواز می‌کردن.

عمراً میمون‌ها فقط به‌چیزی​ خاطر اینکه آدما همدیگه‌صبر​ رو بغل کردن، بی‌خیال‌شون می‌شدن.

اتفاقاً برعکس، این‌طوری ممکن بود‌تازه​ دست و پای همدیگه رو‌حال​ بگیرن و راحت‌تر شکار بشن.

اگه هر کس دیگه‌ای اینو داد‌می‌گن​ می‌زد، احتمالاً به خاطر همین شک‌می‌شه​ و تردیدها هیچ‌کس به حرفش گوش نمی‌داد.

اما این‌نمی‌کنه​ زیک بود که‌کمک​ داشت حرف می‌زد.

برای شهروندان نویه‌کان، تک‌تک‌چیزی​ کلمات زیک حکم یه‌صبر​ فرمان مطلق رو داشت.

مردم بدون اینکه حتی یه ثانیه‌دارم​ فکر کنن، تو گروه‌های چند نفره جمع‌فاصله‌ی​ شدن و همدیگه رو محکم بغل کردن.

اون جمعیت سی هزار‌تنها​ نفره، تبدیل به هزاران توده‌صبر​ انسانی به هم چسبیده شد.

همون لحظه که زیک این‌کمک​ صحنه رو دید، تازه معنی‌اینه​ واقعی دستور دئوس رو فهمید.

هرج و مرج‌تنها​ خوابید و بین‌اینه​ مردم مسیرهایی باز شد.

با اینکه حالا هدف گرفتن آدما برای‌یاد​ میمون‌ها راحت‌تر شده بود، اما حرکت کردن‌چندانی​ بین مردم برای پالادین‌ها هم خیلی آسون‌تر شد.

شوالیه‌هایی که تو خط مقدم و عقب سپاه‌بیا​ جمع شده بودن و نمی‌دونستن باید چیکار کنن،‌اگه​ سریع تو مسیرهای باز شده بین جمعیت نفوذ کردن.

یکی از شوالیه‌ها شمشیرش رو سمت میمونی که داشت یه بچه‌بیا​ رو می‌دزدید پرتاب کرد. قبل از اینکه حتی صدای شکافته شدن هوا‌سعی​ به گوش برسه، بدن میمون دو نیم شد و افتاد رو زمین.

اونایی که نمی‌تونستن بجنگن، همدیگه‌می‌گن​ رو محکم بغل کرده بودن‌ببینیم​ و چشماشون رو بسته بودن.

فقط دعا می‌کردن‌می‌دونی​ که این مصیبت‌دارم​ زودتر تموم بشه.

و اونایی هم که می‌تونستن‌چیزی​ بجنگن، با تمام توان رفتن بین‌ببینیم​ مردم و به میمون‌ها حمله کردن.

یه نبرد وحشیانه حدود سی‌کمک​ دقیقه طول کشید تا اینکه‌اینه​ بالاخره میمون‌ها شروع به عقب‌نشینی کردن.

تلفات مردم زیاد‌تنها​ بود، اما صدها‌اینه​ مانچکین هم کشته شدن.

با بیشتر شدن‌می‌دونی​ تلفات‌شون، انگار دیگه این‌یاد​ بازی براشون جذابیتی نداشت.

بدون اینکه منتظر بقیه بمونن،‌چیزی​ مثل یه موج فرار کردن‌کنیم​ و تو افق آسمون ناپدید شدن.

از یه بحران‌چرا​ دیگه هم جون‌آخرش​ سالم به در بردیم.

همین باعث‌آخرش​ شد مردم یه‌می‌گن​ نفس راحت بکشن.

خانواده‌هایی که عزیزانشون رو‌منم​ توسط مانچکین‌ها از دست‌می‌گیرم​ داده بودن، عزاداری می‌کردن.

اما صدها برابر اون جمعیت،‌چیزی​ خدا رو شکر می‌کردن که‌کنیم​ جون سالم به در بردن.

شادی مسریه و غم رو می‌شوره و‌تنها​ می‌بره. اونایی که زنده مونده بودن، قدرت این‌می‌شه​ رو پیدا کردن که به مسیرشون ادامه بدن.

پس دوباره همه با‌چیزی​ هم یکی شدیم و‌صبر​ از کوه پایین رفتیم.

مثل یه موجود زنده واحد.

انسان‌ها همیشه‌کمک​ همین‌طوری رو به‌چیزی​ جلو حرکت می‌کنن.

تو مسیر پایین اومدن‌نتونم​ از کوه، هفت تا‌چیزی​ نبرد بزرگ دیگه رخ داد.

و تو‌آخرش​ تمام اون نبردها،‌می‌گن​ شوالیه‌ها پیروز شدن.

حتی کاپیتان باتجربه‌ی شوالیه‌ها هم وقتی ده‌ها غول که به‌حال​ خاطر آتشفشان پایگاهشون رو از دست داده بودن و سرگردان‌آنجا​ مسیرشون رو بسته بودن دید، برای یه لحظه سرش گیج رفت.

اما اونا زیک رو داشتن.

«بزرگ‌ترین دشمن درون خودتونه. اسم‌کمک​ این دشمن قدرتمند ترسه. شجاع باشید.‌بیا​ خدا طرف کسانیه که جرأت می‌کنن!»

یه جنگجوی جوون‌تنها​ چهارده ساله تو‌اینه​ خط مقدم بود.

اون داشت همه رو رهبری‌تازه​ می‌کرد و فقط با یه‌حال​ سپر، حملات غول‌ها رو دفع می‌کرد.

قلب پالادین‌ها‌کمک​ پر از‌تنها​ ایمان شد.

خدا ما‌نمی‌کنه​ رو به حال‌کمک​ خودمون رها نکرده.

مگه نه اینکه همچین جنگجوی جوونی رو‌بیا​ فرستاده تا سی هزار گوسفند گمشده‌ی نویه‌کان‌رفت​ رو به یه جای امن هدایت کنه؟

همین فکر تبدیل به‌منم​ انرژی شد و قدرت‌می‌گیرم​ خیلی بیشتری بهشون داد.

تو این سفر سه روزه، قدرت‌می‌گن​ مقدس پالادین‌ها به طرز غیرقابل مقایسه‌ای قوی‌تر‌یولگئوم​ از زمانی شد که تو کوهستان بودن.

برای دئوس، دیدن این‌نتونم​ صحنه‌ها یه سری تجربه‌ی‌چیزی​ کاملاً جدید و تازه بود.

اون انسان‌های ضعیف فقط به خاطر اینکه‌بیا​ تعداد زیادی‌شون دور هم جمع شده بودن،‌رفت​ تونستن ارتش قدرتمند ورم‌وود رو شکست بدن.

ریشه‌ی این معجزه‌ی‌می‌دونی​ غیرقابل باور، قدرت‌دارم​ یه قهرمان بود.

تا وقتی که نتونن قهرمان‌چیزی​ رو شکست بدن، شیاطین هیچ‌وقت‌کنیم​ نمی‌تونن در برابر انسان‌ها پیروز بشن.

خب، البته من که‌نتونم​ از همون اولشم هیچ‌چیزی​ قصدی برای پیروزی نداشتم.

وقتی به دشت وسیع و‌می‌گن​ هموار رسیدیم، زیک برای اولین‌ببینیم​ بار یه نفس راحت کشید.

به مسیری که ازش پایین‌تازه​ اومده بودیم نگاه کردم. رشته‌کوه‌های بلند‌کالسکه​ با ابرهای سیاه پوشیده شده بودن.

به نظر‌کمک​ می‌رسید ابرهای‌تنها​ آتشفشانی باشن.

ابرهای سیاهی که مثل یه‌کمک​ درپوش روی کوهستان سایه انداخته‌اینه​ بودن، مدام صاعقه‌های خشک بیرون می‌دادن.

زیک یه مدت به اون منظره‌ی‌اینه​ جهنمی خیره شد و بعد رو‌یولگئوم​ کرد به فرماندهان سپاه شوالیه‌های پیشرو.

«از اینجا به بعد مسیر همواره، پس فکر‌می‌گیرم​ کنم دیگه نیازی به من نداشته باشید. همون‌طور‌پالادین‌های​ که قبلاً گفتم، من می‌رم سمت قلعه جوریکس.»

معاون شهردار، سگتسو، که‌تنها​ همراه فرماندهان شوالیه‌ها بود،‌بیا​ دست زیک رو گرفت.

«واقعاً باید این کار رو بکنید؟ قلعه جوریکس احتمالاً خودش می‌تونه‌بیا​ از پس اوضاع بربیاد. بهتر نیست با ما بیاید تا امپراتور‌خودت​ مقدس رو ببینید و بهش بگید تو کوهستان چه اتفاقی افتاده؟»

پیشنهاد معاون شهردار‌تنها​ کاملاً از روی‌اینه​ حسن نیت بود.

می‌خواست کارهای قهرمانانه‌ی زیک رو‌تازه​ به دفتر امپراتور مقدس گزارش‌حال​ بده تا زیک بتونه پاداش بگیره.

ناولها | novelha.net