چپتر 197: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۴۵. مبارزهاسکاتول با فرشتهتکیه مقرب (۳)
رگین باسمت شنیدن حرفهایشاستقرار پلک زد.
«داره اونجا هر جور دلش میخواد زندگی میکنه.اسکاتول ترجیح میدی تنها بری؟ باشه، اخراجی. برو التماسنیست کن و به یه گروه دیگه ملحق شو.»
«فکر میکنیچرخید جایی رومحل ندارم که برم؟»
«شانس آوردی یکی پیدا شده که اینجلوی اخلاق گندت رو تحمل کنه. وگرنه یه جاییپیش تو دنیای شیاطین، یه هیولا کارت رو میساخت.»
کست لبش را گازاستقرار گرفت. چرخید و به سمتامبتات محل استقرار ارتش راه افتاد.
هلگسوپ و امبتاتحداقل با اخم بهداری رگین نگاه کردند.
رگین گفت: «اگه نمیخواینمحل از دستوراتم پیروی کنین،افتاد از اینجا گمشین بیرون.»
هلگسوپ آهی کشید وتکیه رویش را برگرداند. امبتاتنیازی از دست رگین عصبانی شد.
«بیشتر قهرمانها مغرورن،محل ولی نه دیگهراه تا این حد!»
«مغرور؟»
«اصلاً همتیمیهاتچرخید رو چیمحل فرض میکنی؟»
«یه مشت کفتارصخرهای که میخوان افتخاراتبود من رو بدزدن.»
امبتات سرش رامحل تکان داد وراه به دنبال هلگسوپ دوید.
بعد از اینکهحداقل همه رفتند، لکسیاداری بالاخره به حرف آمد.
«چرا همهچرخید رو دکمحل کردی رفتن؟»
«من بیرونشون نکردم. خودشون رفتن.»
«رگین! برو ازشون عذرخواهی کن. اگهراه واقعاً میخوای بری به قلعه پادشاه شیاطین،گفت حداقل به یه همراه دیگه نیاز داری.»
پری، اسکاتول، که بههمراه صخرهای تکیه داده بود،اسکاتول جلوی لکسیا را گرفت.
«نیازی به این کار نیست.»
لکسیا اسکاتول را به یادداده آورد. پریای که مدتها پیش خدمتکاریاد دئوس و معلم شمشیرزنی زکه بود.
اما هویت واقعیاش را نمیدانست.
«اگه میخوایپادشاه تحریکش کنی،همراه تمومش کن.»
«پس چرا با عصبانیت برگشتن؟»
«رگین خودش باعثش شد...»
«مگه به خاطر این نبود که اون یه قدیس با اخلاق خوبه که تااگه الان با هم موندیم؟ لئو پالادین مشخصاً فرماندهشونه. با اینکه بهشون میگن همتیمی، ولی بهقهرمانها خاطر منافع مشترک دور هم جمع نشدن؛ در واقع، اونا با سونگهوانگچونگ رابطه استخدامی دارن.»
«ولی تا وقتیحداقل با هم میجنگیم،داری همتیمی حساب میشیم.»
«و حالا کهسمت از این کار امتناعراه میکنی، دیگه همتیمی نیستی.»
رگین دراسکاتول جواب حرفهای اسکاتولداده دهان باز کرد.
«نیازی نیست نگران اونایی باشین که فرار کردن. اونا تااخم شنیدن قراره بریم قلعه پادشاه شیاطین، جا زدن. فقط نمیخواستنگمشین آبروشون بره، برای همین بهونه آوردن و با عصبانیت رفتن.»
رگین این را گفت ونیاز قبضه شمشیرش را که بهتکیه کمر بسته بود، محکم چسبید.
«همتیمیهایی که فقط سیاهیلشکرن، فقط دست وراه پام رو میبندن. لکسیا، اگه نمیخوای قاطیگفت یه نبرد خطرناک بشی، تو هم برگرد.»
لکسیا نگاهی بینصخرهای رگین و اسکاتولبود رد و بدل کرد.
فقط سه نفر.
هدف، قلعهپادشاه پادشاه شیاطین بود،نیاز پایتخت دنیای شیاطین.
دیوانهوار به نظر میرسید، اما...
«بیاین بریم.»
رگین با قدمهای تند بهارتش راه افتاد، در حالی که تصویرنگاه سیگنی را در دوردستها تصور میکرد.
لکسیا آهیپادشاه کشید وهمراه به دنبالش رفت.
دو روزچرخید تمام از ناپدیداستقرار شدن یولگئوم میگذشت.
«ولی ناموساًاسکاتول این زنیکهتکیه کدوم گوری رفته؟»
این غرولندهایسمت دئوس در یکارتش ساحل نامعلوم بود.
نه اسم اینحداقل دریا را میدانستمداری و نه میدانستم کجاست.
تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود کهافتاد تماشا کنم چطور موجها زیر پاهایم به صخرهنمیخواین میکوبند، به کف سفید تبدیل میشوند و عقب مینشینند.
آنجا، دئوس دوشادوشصخرهای زکه نشسته بودبود و ماهیگیری میکرد.
وقتی دیدم زکه، که تو هر کاریافتاد استاده، یه چوب ماهیگیری درست کرد و یهنمیخواین ماهی گنده گرفت، منم تصمیم گرفتم امتحانش کنم.
اما بعد ازحداقل آن، هیچ ماهیای بهپری قلاب دئوس گیر نکرد.
داشتم حرصمچرخید را سرمحل یولگئوم خالی میکردم.
«اینکه بخوام بگم نگرانشم...تکیه زیادی براش افت داره. اونکار خیلی کلهگندهتر از این حرفهاست.»
زکه شانهای بالا انداخت و این را گفت. اگر اواخم یک زن معمولی بود، از آدمربایی گرفته تا تصادف، بایدگمشین نگران همهچیز میشدند، اما طرف مقابلشان اژدهای طلای حقیقی بود.
حتی یک اژدهای معمولی هم آنقدر قدرت داشت که یکتکیه قلعه را با خاک یکسان کند، پس موجودی که خدایمدتها بیش از صد هزار اژدها بود، چقدر باید خفن باشد؟
تازه، در گذشتهسمت هم یک فرشته مقربراه به نام متاترون بوده.
احتمال اینکه حتی تصادفیتکیه بلایی سرش بیاید، تقریباً باکار احتمال انقراض بشریت برابری میکرد.
«برای همین عجیبتره. اینکهاستقرار یهو غیبش زده، یعنیهلگسوپ حتماً یه اتفاقی افتاده.»
«میگن زنهاپادشاه رازهای خودشونهمراه رو دارن.»
«زن؟ مگه اون دختره؟»
«دئوسساما، شمااسکاتول که همیشهتکیه بهش میگید زن.»
«خب چون قیافهاش شبیه زنهاست.»
«پس زنه دیگه.»
«مردهایی همچرخید هستن کهمحل شبیه زنهان.»
«آها، میگن توصخرهای قصرها معمولاً آدمهاییبود هستن که صیغه میشن.»
«واو، دقیقاً همینه.»
در همانپادشاه لحظه، چوب ماهیگیرینیاز زکه تکان خورد.
«هی، میخوای جامون رومحل عوض کنیم؟ چرا همیشهافتاد فقط تو ماهی میگیری؟»
«مهارتها فرق میکنه دیگه.»
زکه چوب ماهیگیری را کشید. چوبراه که بدجوری خم شده بود را صافگفت کرد و یک قدم به عقب برداشت.
نخ ماهیگیری بیش از پنجاه مترداری طول داشت، برای همین کمی طولبود کشید تا ماهی خودش را نشان دهد.
اما باید بیشتر فکر میکردماستقرار که آیا اصلاً میشد اسمشامبتات را ماهی گذاشت یا نه.
پنج متر طولصخرهای داشت و دندانهایبود تیزش شبیه کروکودیل بود.
به محض اینکه روی زمین افتاد،راه شروع به تقلا کرد و درخت نخلیگفت که در ساحل بود را گاز گرفت.
تنه درخت که برای خودشنیاز حسابی قطور بود، کنده شدتکیه و درخت با صدای مهیبی افتاد.
«چقدر چندشآوره.»
دئوس بااسکاتول مشت کوبیدتکیه تو سر ماهی.
در یک چشم بهاستقرار هم زدن، استخوانهایش خردهلگسوپ شد و بیجان افتاد.
زکه گفت:پادشاه «ماهیهای قارههمراه خوزه واقعاً بامزهان.»
زکه قلاب را از دهان ماهیارتش بیرون کشید. آن را به سمت ساحلکردند کشیدند و شروع به کندن گوشتش کردند.
این چهارمین جانوری بود که تا الان گرفته بودند.کار سه تای قبلی بلافاصله بعد از مرگ شروع بهمعلم تجزیه شدن کرده بودند و بوی گند وحشتناکی میدادند.
بویش آنقدر تند بوداستقرار که حتی انگیزه چشیدنشهلگسوپ را هم از بین میبرد.
این بار، چونحداقل گونه متفاوتی بود،داری کمی امید داشتم.
دئوس که به اینمحل صحنه خیره شده بود،افتاد دوباره دهان باز کرد.
«دارم خیلیاسکاتول جدی بهشتکیه فکر میکنم.»
زکه پرسید: «به چی؟»
«اینکه اینجا یه قلمرو بسازیم.»
«منظورتون اینهچرخید که ساکنان نویهکاناستقرار رو بیاریم اینجا؟»
«آره.»
«نمیدونم. مطمئنسمت نیستم بقیهاستقرار چی فکر کنن.»
«به نظرت درست نمیشه؟ تو اونداری وجب جا تو قاره خوزه الکیبود با هم سر و کله نزنید.»
«تو میخوای چیکارسمت کنی، دئوس؟ میخوایارتش هیله رو بیاری اینجا؟»
«منم نمیدونم. اونصخرهای هفتتا دوک یهبود دندگی عجیبی دارن.»
«ما فقط داریم خیالبافی میکنیم.»
«دقیقاً.»
«اگه آدما و شیاطین با هم بجنگن،راه من طرف آدما وامیستم. حتی اگه پای خوداگه شما هم وسط باشه، شمشیرم رو میکشم سمتت.»
«میدونم بابا.»
«پس لطفاًسمت جنگ و اینجورارتش چیزا راه ننداز.»
«خیلی بزرگ شدیا.حداقل قشنگ داری واسهداری من بلبلزبونی میکنی.»
«خیلی بزرگتر شدم.سمت الان دو تاارتش جانور الهی هم دارم.»
«الان داری منو تهدید میکنی؟»
«اگه لازم باشه تهدیدت هم میکنم. فقط برای اینکه بشهاخم جلوی جنگ رو گرفت. اگه شیاطین از همون اول به دنیایبیرون آدما حمله نکنن، اصلاً جنگی هم در کار نیست، مگه نه؟»
«باز شروع کردی؟ شایدهمراه اصلاً بعداً آدما بهاسکاتول دنیای شیاطین حمله کنن.»
«اوه، هیچ دلیلی برای این کار وجود نداره. آدماهلگسوپ تو دنیای خودشون دارن خوب زندگی میکنن، آخه کیپیروی مریضه که بیدلیل بره تو دنیای شیاطین دردسر درست کنه؟»
«همین آسکاروناسکاتول و ایناتکیه هستن دیگه.»
«آقای کادنزا؟ اون شاید فقط توهمش رو زده باشه و تو واقعیت کاری نکنه. اونا احتمالاًدستوراتم پیش خودشون خیال میکنن دو تا جنگجوی قدرتمند میتونن دنیای شیاطین رو با خاک یکسان کنن، اما...اصلاً به این سادگیها هم نیست. تازه ممکنه فرشتهها از همون اول از یه جنگ تهاجمی حمایت کنن.»
«خب، بدون محافظت فرشتهها، غیرممکنهنیاز که فقط با قدرت یهتکیه قهرمان بشه با من جنگید.»
«دقیقاً.»
«حالا ایناسکاتول اصلاً ارزشتکیه خوردن داره؟»
«آره، اول ازمحل همه اینکه گوشتشراه بوی تازگی میده.»
زیک گوشت پهلویحداقل ماهی رو نازک بریدپری و گذاشت تو دهنش.
«خوبه؟»
«گرسنهم بود، میچسبه. راستی این پیشخدمتهبود باز کجا غیبش زد؟ شنیدم اینآورد یارو بعضی وقتا یهو غیب میشه.»
«اربااااب!»
همون موقعپادشاه صدای الکسهمراه رو شنیدم.
«بیاید اینطرف!»
«چی شده؟»
«منم نمیدونم چیه.»
«چی داریپادشاه میگی واسههمراه خودت، دیوونه؟»
اما بلافاصله بعد ازمحل این بد و بیراهافتاد گفتن، دئوس اخم کرد.
دست راستاسکاتول الکس سرتکیه جاش نبود.
«دستت رو خوردی؟»
«مگه میشه آخه؟»
«پس چرا نیست؟»
«قطع شد.»
«خب دوباره بسازش دیگه.»
«به این راحتیها نیست، انگار یکم طولپری میکشه. چون یه اتفاق عجیبی برام افتاد.نیازی برای همین میگم بیاید خودتون ببینیدش دیگه.»
دئوس و زیکسمت دنبال الکس راهارتش افتادن سمت جنگل.
جنگل انبوه حسابی داغونتکیه شده بود و همهجانیازی جای سوختگی به چشم میخورد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
دئوس یه لگد بههمراه کنده درختی که کاملاً سیاهصخرهای و زغالی شده بود زد.
«فکر کنم صاعقه بهم زد؟»
«صاعقه؟»
دئوس دوبارهسمت نگاهی بهاستقرار اطراف انداخت.
این چیزی نبودحداقل که بشه تو یهپری کلمه خلاصهش کرد: صاعقه.
این صاعقهای بود کهمحل شعاع چند صد متری روهلگسوپ با خاک یکسان کرده بود.
«صاعقه... قدیما یه نفریتکیه بود که تو استفادهنیازی از اینجور چیزا مهارت داشت.»
«منظورت نزاره؟»
«آره. مطمئنیپادشاه تا اینجاهمراه نخزیده نیومده؟»
«احتمالاً نه. فکر کنممحل الان تو یه روستای پرهلگسوپ از زغالسنگکنای کوتوله زندگی میکنه.»
«حواست بهاسکاتول خودت باشه. چونداده یارو آدم خطرناکیه.»
«با این حال، با خودم گفتم وقتی دیدمت بهتامبتات بگم، نمیشه فقط پسش بگیری؟ بودنش دور و برم رواینجا مخه... تازه هر روز داره کمتر از قبل حرفگوشکن میشه.»
«عمراً اگه حرف گوش نده.نیاز مطمئنی اون دستبند قادر مطلقتکیه رو به اون عوضی پس ندادی؟»
«هی!»
«شرمنده. وقتی منصخرهای نبودم خودشون واسهبود خودشون درستش کردن.»
دئوس اخمی کرد،محل اما بعدش حالتراه صورتش رو عادی کرد.
«اوه، ولی جای نگرانی نیست.نیاز با قدرتی که الان داری،تکیه چند برابر از اون یارو قویتری.»
«ولی ما همین الانش هماستقرار با هم جنگیدیم. با اینکه مناخم تازه کار اصلی رو یاد گرفتم.»
«لهش کردی، نه؟»
«له کردن کهمحل یکم اغراقه، ولیراه خب شکستش دادم.»
«پس همون کافیه. میگنهمراه یارو قویه، ولی مالاسکاتول خیلی وقت پیش بود.»
بعد از این گپ کوتاه، اونارتش دو نفر به همراه پیشخدمتشون، الکس،نگاه به سمت اعماق جنگل راه افتادن.
«همینجاها بود. مراقب باشید.»
دقیقاً همون لحظهای کهاستقرار الکس هشدار داد، یههلگسوپ چیزی راهشون رو سد کرد.
یه حشره بود که از آهن ساخته شده بود.صخرهای در کل شش تا پا داشت و ته هرآورد کدوم از پاهاش یه چرخ گرد و بزرگ بود.
اون هیولای مکانیکی که شبیهاستقرار عنکبوت بود، با چشمهای قرمزشامبتات به دئوس و زیک زل زد.
«اینجا منطقهاسکاتول ممنوعهاست. اخطارتکیه میدم. دور شید.»
دئوس برگشتسمت و بهاستقرار الکس نگاه کرد.
«تو از این شکست خوردی؟»
«شکست خوردن کهسمت کملطفیه، ولی خب یهراه کوچولو ازش کم آوردم.»
«هه، خاکاسکاتول تو سر اونداده مقام دوکت کنن.»
«بازم دارید منو تحقیر میکنید؟ارتش خب خودتون یه بار باهاشاخم بجنگید. اصلاً کار راحتی نیست.»
«مگه منپادشاه همسطح توأم؟ زیک،نیاز برو تو کارش.»
«اخطار! دورچرخید شید! اخطار!محل گمشید بیرون!»
حشره مکانیکی با یهتکیه صدای هشدار گوشخراش، باسنش روکار به شکل تهدیدآمیزی بالا آورد.
«از توسمت باسنش صاعقهاستقرار شلیک میکنه.»
«یعنی صاعقه باسنشحداقل بهت خورد وداری دستت قطع شد؟»
«صاعقه بهم زد دیگه!»
«اخطار! اینجا منطقهصخرهای مرزی ویژهاست. اخطار!بود اینجا منطقه امنیتی ویژهاست.»
«این سرسمت و صداهااستقرار دیگه برای چیه؟»
دئوس پرسیدپادشاه و الکسهمراه شونه بالا انداخت.
«منم میخواستم همین رومحل بفهمم، برای همین رفتمافتاد جلو و ضربه خوردم.»
«حالا چیکار کنم؟»
زیک دستشسمت رو برداستقرار سمت شمشیرش.
تهدید دشمن داشت شدیدتر میشد.نیاز به نظر میرسید هر لحظهتکیه ممکنه یه چیزی شلیک کنه.
«بهتر نیست یهسمت قدم بریم عقب؟» دئوسراه یه قدم رفت عقب.
الکس و زیکصخرهای هم دنبالش رفتن وجلوی یه قدم عقب کشیدن.
صدای وزوزسمت حشره مکانیکی یهارتش مقدار کمتر شد.
«اینجا منطقهپادشاه ممنوعهاست. اخطارهمراه میدم. دور شید.»
لحنش دوبارهچرخید برگشت بهمحل همون حالت اول.
دئوس در حالی کهتکیه به چشمهای حشره مکانیکینیازی زل زده بود، گفت:
«انگار یهسمت جور عروسکاستقرار خیمهشببازیه. زنده نیست.»
«دئوس، اون رو یادت میاد؟»
«کدوم؟»
«همون غول مکانیکیصخرهای که قبلاً توبود روستای زغالسنگ باهاش جنگیدیم.»
«آها! همونی کهمحل از تو چشماشراه نور شلیک میکرد؟»
«آره.»
«حالا که بهش فکر میکنم، میبینمارتش تکنولوژیشون یکیه، نه؟ اوه! پس یعنینگاه این یه هیولا از عصر طلاییه.»
«یعنی تو اینصخرهای جنگل، عتیقههای عصربود طلایی پیدا میشه؟»
«گنجینه است؟ پسمحل باید برش داریم.راه زیک، برو تو کارش.»
«چشم، چشم.»