چپتر 110: ۲۵. پیشنهاد شیطان (۴)
0کادنزا در حالی که به آشپزی زکه نگاه میکرد،برنده دهان باز کرد. «حالا که بهش فکر میکنم، یادمکارمندش رفت بگم، ولی خواهر و برادرهای کوچیکترت رو دیدم.»
«خواهر و برادرم؟»
«سیگنی و رگین، درسته؟»
«آره! حالشون چطوره؟»
«خوبن. به نظر میرسهخود تو عمارت جنوبی که سونگهوانگچونگبرنده موقتاً اونجا مستقره، زندگی میکنن.»
«آه! فکر میکردم جاشونمعذبانه امنه، ولی حالا کهشدن اینو میگی بیشتر نگران شدم.»
«هر دوشون خیلیسالشه بامزه بودن. مخصوصاً اونفهمیده دختره خیلی باادب بود.»
«واقعاً؟ سیگنی تازه دهواقعاً سالشه، ولی از همین الانبزرگ خیلی بزرگ و فهمیده شده.»
زکه در حالی کهخود گوشتها را برمیگرداند، بهنگاهی حرف زدن ادامه داد.
«وقتی شنیدم تو نویهکان کار پارهوقت میکنه، دلم کباب شد.نیست من باید بیشتر کار کنم تا پول دربیارم، آخه چطورمحافظان کارشون به جایی کشید که با اون همه هیولا درگیر بشن؟»
اوریدون گفت: «بهت که گفتم بیا به شوالیههایشده زودیاک ملحق شو.» زکه با شنیدن این حرف،شنیدم با لبخندی معذبانه دست رد به سینهاش زد.
کادنزا گفت: «شوالیه زودیاک شدن به این معنی نیست که بایدشده فوراً از همتیمیهات جدا بشی. اگه بخوای، میتونی اونا رو به عنوانمیکنه محافظان صورت فلکی شوالیهها، مستقیماً زیر نظر خود شوالیه زودیاک استخدام کنی.»
دئوس بامستقیماً نگاهی برنده بهاستخدام کادنزا خیره شد.
«هوی، خجالت نمیکشیلبخندی جلوی روی رئیس داریشوالیه مخ کارمندش رو میزنی؟»
«مگه شرکتتون ورشکست نشده بود؟»
«خفه شو. همهاش تقصیر بیعرضگی شماست. شماهاهمین تو قلعه جوریکس بودید و بازم غولهاحرف اونجا رو با خاک یکسان کردن، مگه نه؟»
«از قضا من اون موقع جای دیگهایدئوس بودم. رفته بودم تا ارتش نامردهایی کهجلوی زکه باهاشون جنگیده بود رو بررسی کنم.»
زکه جا خوردلبخندی و زیرچشمی بهسینهاش سادیموس نگاهی انداخت.
«خب، قبل از اینکه بتونم درستبزرگ و حسابی تحقیق کنم، بلبشو شدزدن و مجبور شدم برگردم به قلعه.»
«پس بقیه شوالیههای زودیاک دارنتازه چه غلطی میکنن که فقطفهمیده شما دو تا دارید حمالی میکنید؟»
«اونا تو سراسر دنیا پخش شدن. مخصوصاً همیشه دو تا شوالیه توخجالت گذرگاهی که به دنیای شیاطین وصل میشه مستقرن. تازه معلوم نیست درخفه آینده مجبور بشیم نیرو بفرستیم جاهایی که آتشفشان فوران کرده یا نه.»
زکه با چشمهایی کهمعذبانه از هیجان برق میزد، بهمعنی داستانهای شوالیههای زودیاک گوش میداد.
دروغ بود اگرسالشه میگفت به شوالیههایبزرگ زودیاک علاقهای ندارد.
اما از آنجایی که لطف دئوسسالشه در حقش خیلی بزرگ بود، فعلاًگوشتها این فکرها را از سرش بیرون میکرد.
دئوس گفت: «اینا به کنار، قلعه جوریکسدئوس که دیگه نابود شده، نه؟ فکر کنم بهترهروی کلاً بیخیالش بشیم و بریم یه جای دیگه.»
دئوس بهاین زکه نگاه کرددست و ادامه داد:
«آخه قراره اونجا چه کاسبیای راهبزرگ بندازیم؟ بهتره بریم یه جای امن توادامه پشت جبهه و یه مغازه جدید بگیریم.»
زکه گفت: «ولیبود من یکی ازسالشه ساکنان قلعه جوریکس هستم.»
دئوس جواب داد:زیر «مگه سند بردگیکنی چیزی امضا کردی؟»
زکه منمن کرد:لبخندی «خب آره، ولی...»سینهاش کادنزا پرید وسط حرفش:
«یه جور قانون عرفیه،همین ساکنان قلمروِ یه ارباب، جزوگوشتها اموال اون ارباب حساب میشن.»
دئوس پرسید:باادب «سندی همواقعاً براش هست؟»
«این یه چیز کاملاً بدیهیه.»
«اگه کتبیاین نباشه، پشیزی ارزشدست نداره و باطله.»
«اگه کار به دادگاه بکشه، اوضاع بدترفهمیده هم میشه. دشمن شدن با هر کسیداد بهتر از در افتادن با ارباب کنته.»
دئوس پوزخند زد: «اون یاروتازه کنت که الان داره تو خاکشده و خل میغلطه، خب که چی؟»
«پادشاهیها تاریخچه طولانیای دارن، برای همین بادئوس اینکه نجیبزادههای ردهبالا زیادن، ولی جایگاه وجلوی مقامشون به این راحتیها از بین نمیره.»
قاره خوزه درگیرلبخندی نوعی تورم جمعیتیسینهاش در طبقه اشراف بود.
از آنجا که مقام نجیبزادگی بهبزرگ ارث میرسید، تعدادشان به راحتی زیاد میشدادامه اما کم شدنشان کار حضرت فیل بود.
به خاطر افزایش تعداد اشراف در طولهمین قرن ششصد و شصت و ششم، تعداد دوکهازدن در هر کشور به چند نفر رسیده بود.
«یه کنت برای خودش پادشاه یهکنی کشور کوچیکه. حتی یه جنگجو همخجالت نمیتونه این اقتدار رو نادیده بگیره.»
«پس نتیجهگیریاین خیلی سادهست.معذبانه باید بکشمش.»
با این حرف دئوس که در حین کندن و قورتبرمیگرداند دادن یک تکه گوشت از دهانش پرید، خون در رگهایمیکنه همه یخ زد و سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت.
«من پادشاه قلمروییام که با اون مرزهای سنگیاش اصلاً شبیه قلمرو نیست، برای همین برام مهم نیست. ولی برای من، تثبیتکار اقتدار پادشاهی یه داستان کاملاً متفاوته. من پادشاهم چون یه قلعه وجود داره و میتونم ازش سودی ببرم. اگه فقط بگیریگفتم و هیچی در ازاش ندی، میشی یه دزد، مگه نه؟ و خب، آدم میتونه یه دزد رو کتک بزنه و بکشتش.»
زکه با تعجب فریاد زد:
«نه!»
«چرا؟»
«اون اربابه. اینطور نیست که از قصدهمین اونجا رو نابود کرده باشه، و هنوز همزدن داره به خاطر ساکنان دائمی اونجا تلاش میکنه...»
دئوس غرغر کرد:زیر «یارو که همهاشکنی مست و پاتیله.»
زکه دفاع کرد: «اون فقطدست به خاطر اینه که موقتاًنیست ناامید شده. حالش خوب میشه.»
«ظرفیتش کمه. تا یه ذره اوضاع سخت میشه، سریع پناه میبرهحرف به الکل. به هر حال، خودت تصمیم بگیر. یا خودت با پایباید خودت از اونجا میری، یا ارباب کلاً از صحنه روزگار محو میشه.»
«شما واقعاً...باادب قصد داریدواقعاً ارباب رو بکشید؟»
کادنزا بامستقیماً چهرهای جدیخود وارد بحث شد.
«حرف قبلیم رو پس میگیرم.دست لطفاً جلوی یه شوالیه مقدس،نیست برای ترور یه ارباب نقشه نکشید.»
دئوس با بیخیالیسالشه گفت: «پس توبزرگ میتونی وساطت کنی.»
اوریدون، یکی دیگر از مردانتازه مقدس که تا آن لحظه درشده سکوت غذا میخورد، دهان باز کرد:
«خب، اگه پای ما وسط باشه، ارباب جوریکسنگاهی درک میکنه. ولی این یه معامله دوطرفهست، مگهرئیس نه؟ شما در ازاش قراره برای من چیکار کنید؟»
دئوس گفت: «وقتی تو یه قلعه خوبشوالیه مستقر شدیم، یه دست زره بهت هدیه میدم.اگه قبل از هر چیزی، این یه پاداش جنگیه.»
اوریدون خندید: «خانواده خودمون از اینبزرگ چیزا زیاد دارن. نظرت در موردزدن یه شرط باارزشتر چیه؟ مثلاً، زکه.»
دئوس چشمغرهباادب رفت: «دوباره بحثتازه کشید به همونجا؟»
«همینی که هست.»
دئوس دست به سینه شد.
«شرطِ چندان جالبی نیست.همین همون بهتر که اربابشده جوریکس رو بکشیم. سادیموس!»
«بله، ارباب.»
«قبل از اینکه من برسم،استخدام سر ارباب جوریکس رو قطع کنهوی و یه جای مناسب بندازش دور.»
«بله، ارباب.»
زکه از جا پرید:
«حالا یهباادب لحظه صبر کنید!تازه آقای سادیموس، این...»
سادیموس از جایش بلند شد و گفت:دئوس «من فقط به دستورات اربابم گوش میدم.جلوی زکه، حتی تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری.»
در همان لحظه،لبخندی شمشیر کادنزا رویسینهاش گردن سادیموس نشست.
«نمیدونم این یه شوخیه یا جدی،بزرگ ولی اگه جدیه، منم چارهای ندارمزدن جز اینکه در موردش جدی باشم.»
دئوس پوزخندی زد.
«شوخی؟ من توزیر کل عمرم ازکنی این کارا نکردم. ببندیدش.»
«بله، ارباب.»
تاکهای لاخه رشدسالشه کردند و دوربزرگ مچهای کادنزا پیچیدند.
با این حال، مهارتهای کادنزا درسالشه اون حدی ضعیف نبود که باگوشتها شنیدن این حرفها نتونه واکنشی نشون بده.
کادنزا دهها شاخه از تاکهای لاخه رودئوس قطع کرد. ولی خب، دقیقاً به خاطرجلوی همین کارش، سادیموس از دیدش پنهان شد.
سادیموس مثل سایهایلبخندی روی زمین خزید وشوالیه توی تاریکی شناور شد.
اوریدون دوباره جلویش را گرفت.
«هی، ما مثلاًبود تو یه جبههایم،سالشه چرا اینطوری میکنی؟»
دئوس که هنوززیر با بیحوصلگی وکنی کجوکوله نشسته بود، گفت:
«تا همین چند لحظه پیش که همه تو یه جبهه بودیم. حالا قضیه به دو گروه تقسیممیتونی شده؛ موافقان ترور لرد جوریکس و مخالفانش. تو طرف کدومی؟ میخوای لرد رو بکشی و زیک رو ازنمیکشی این هویت و دردسرهاش خلاص کنی، یا میخوای همچنان بذاری زیر دست اون یارو بمونه؟ تصمیمت رو بگیر.»
«آخه این قضیه چیزی نیستالان که بشه مثل شمشیر بابرمیگرداند یه ضربه دو شقهاش کرد.»
اوریدون این رو گفت وتازه در حالی که کلافه شدهفهمیده بود، چنگی به موهاش زد.
«چرا همون کاری که میگیم رو نمیکنی و زیک رو بهعنوان شوالیه زودیاک نمیفرستیجلوی بره؟ شنیدم همکارات هم میتونن همراهش برن. البته شرطش اینه که خود زیک همشماست بخواد، ولی تا جایی که من میبینم، بعیده با این قضیه مخالفتی داشته باشه.»
بعد ازاین اوریدون، کادنزامعذبانه به حرف اومد:
«قوانین دنیوی نمیتونن قوانین مقدس رو نقض کنن. اگهگوشتها آقای زیک به شوالیه مقدسِ امپراتور مقدس تبدیل بشه،کار قرارداد و تعهدش به لرد جوریکس خودبهخود باطل میشه.»
دئوس پرسید: «یعنیبود این تو قوانینسالشه عرفیتون هم هست؟»
«بله. شوالیهای که با ندای خداوند قلعهدئوس رو ترک میکنه، مقام بالایی داره. در واقع،روی اونا مجبورن با بیشترین احترام ممکن بدرقهاش کنن.»
«خلاصه که شماها فقط تو فکر اینید کهشدن زیک رو با خودتون ببرید. خیلی خب، ولیبخوای کشتن اون لردِ احمق خیلی راحتتر و بیدردسرتره.»
«ولی اگه اینطوریسالشه بشه، زیک تبدیل بهفهمیده یه مجرم فراری میشه.»
«نه بابا. واقعاً فکر کردی قراره از خودمالان ردی به جا بذارم؟ وقتی فقط بهمون مشکوکادامه باشن و هیچ مدرکی نباشه، میخوان چه غلطی بکنن؟»
«ولی مامستقیماً که دیدیمخود و شنیدیم.»
«یعنی میخوای بری اینا رودست لو بدی و زندگی زیک روفوراً نابود کنی؟ مثلاً ادعات میشد دوستشی!»
کادنزا با شنیدنسالشه این حرف اخمهاشبزرگ رو تو هم کشید.
کادنزا نمیتونست به خاطر مرگ لرد جوریکس بیخیالالان زیک بشه. زیک همون کسی بود که درادامه آینده قرار بود استادِ «آسکارون»، انجمن قدیسان شمشیر بشه.
دئوس دوباره پرسید:زیر «خب، نظرت چیه؟ مگهدئوس این بیدردسرترین راه نیست؟»
«تمومش کن دئوس. من خودمدست با لرد صحبت میکنم تانیست کاری به کار شما نداشته باشه.»
«تو؟»
«آره.»
«اصلاً از پسش برمیای؟»
«سعیام رو میکنم.لبخندی اگه نشد، میتونیسینهاش از کانادین بخوای.»
«منظورت همون رئیس خاندان هولیاوکه؟»
دئوس لحظهایباادب مکث کردواقعاً و بعد گفت:
«سادیموس، لاخه.مستقیماً دستوری که بهتوناستخدام دادم لغو شد.»
«بله، ارباب.»
سادیموس دوباره ازسالشه دل تاریکی بیرون اومدفهمیده و زیر نور ایستاد.
لاخه هم با قیافهای کلافهتازه نگاهی به دئوس انداخت وفهمیده دوباره به زیر پاهای او برگشت.
کادنزا و اوریدونزیر چارهای جز غلافکنی کردن شمشیرهاشون نداشتن.
تو همون لحظه،لبخندی یه فکر ازسینهاش ذهن کادنزا عبور کرد:
«اونی که واقعاً دلمهمین میخواد بمیره و از صحنهگوشتها روزگار محو بشه، تویی دئوس.»
چون دئوس تنها مانعواقعاً واقعیای بود که دست وبزرگ پای زیک رو بسته بود.
امپراتور مقدسمستقیماً روی صندلیخود دفترش چرت میزد.
— به سوی من بیا.
توی اون خواب،سالشه صدای کسی رو میشنیدفهمیده که داشت صداش میزد.
— به سوی من بیا.
«تو کی هستی؟»
— مناین همهچیزم ومعذبانه من یگانهام.
تنها چیزی کهسالشه میتونست ببینه، یه نورفهمیده درخشان و لرزان بود.
اونقدر ترسیده بود که جرئت نمیکرد سرشهمین رو بالا بیاره و فقط میتونست ازحرف گوشه چشم به اون نور نگاه کنه.
— نترس. منزیر پروردگار تو وکنی پروردگار تمام هستیام.
امپراتور مقدس یکهلبخندی خورد و بلافاصله پیشونیاششوالیه رو روی خاک گذاشت.
«پروردگارا! ای سرور من!»
— به سوی من بیا.
«کجا پیدایتان کنم؟!»
— در عمیقترین نقطه از قلعه آکوما. خونتشدن را در آنجا بریز. آن خون پایهای خواهدبخوای شد و نماینده من در آنجا حضور خواهد یافت.
امپراتور مقدس با وحشتهمین از خواب پرید وشده چشماش رو باز کرد.
فقط یه خواب بود. اماتازه اونقدر واضح بود که انگارفهمیده تو بیداری تجربهاش کرده بود.
«اعماق قلعهمستقیماً آکوما... یعنی واقعاًاستخدام منظورش اونجا بود؟»
سراسیمه از جاش بلندمعذبانه شد و با عجلهشدن پیشکارش رو صدا زد.
«کالسکه رو آمادهسالشه کنید! باید فوراًبزرگ به قلعه آکوما برم.»
امپراتور مقدس در حالی کهتازه توی کالسکه نشسته بود، دستهاشفهمیده رو روی سینهاش فشار میداد.
«امسال هشتادمستقیماً و سهخود سالم میشه.»
«یک عمراین باایمان ومعذبانه وفادار زندگی کردم.»
«همیشه دعا میکردم و به دنبالبزرگ رحمت الهی بودم، اما متأسفانه خداوند حتیادامه یکبار هم وحی یا پیامبری برام نفرستاد.»
«اما امروز، بالاخرهبود تو همون چرتسالشه کوتاه به سراغم اومد.»
چشمهای امپراتورمستقیماً مقدس پرخود از اشک شد.
اشکهاش رو پاک کردمعذبانه و از پنجره کالسکهشدن به بیرون خیره شد.
چشمانداز دنیا تغییر کرده بود.
با خودش زمزمه کرد: «معجزات تو دل درد وبزرگ رنج متولد میشن. پروردگار به این خاطر ظهور کرد کهشنیدم رنج و عذاب تو این دنیا به اوج خودش رسیده.»
کالسکهاش از دروازهزیر جنوبی قلعه سلطنتیکنی آکوما عبور کرد.
همهجا نشانههاییاین از بازسازیهای اخیردست به چشم میخورد.
ظاهر قلعه طوری بود که انگاربزرگ جنگ بزرگی توش رخ داده، امازدن هیچکس جواب روشنی برای این قضیه نداشت.
انگار همه مردم از چشمه فراموشیسالشه آب خورده بودن، یا شاید همگوشتها داشتن یه گذشته شرمآور رو پنهان میکردن.
«عالیجناب، کمکم داریم میرسیم. ازاستخدام قبل پیک فرستادم، برای همینخیره اعلیحضرت، پادشاه ورده، منتظرتون هستن.»
«همم... پیشکار.»
«بله، عالیجناب.»
«از این هرجومرج خوشت میاد؟»
امپراتور مقدس شهر قلعهایِ «نویهکان» روکنی ترک کرده و موقتاً تو یهخجالت عمارت اربابی نزدیک آکوما مستقر شده بود.
دوران چنان سخت و طاقتفرساییدست بود که حتی کلمهی «هرجومرج»نیست هم برای توصیفش کافی نبود.
پیشکار با احترام جواب داد:الان «من فکر میکنم این همبرمیگرداند یه امتحان از طرف پروردگاره.»
«تو مرد باایمانی هستی.»
امپراتور مقدس دوبارهزیر به بیرون ازکنی پنجره کالسکه خیره شد.
پیشکار که پیش خودش فکردست میکرد نکنه حرف اشتباهی زده باشه،فوراً با استرس سر جاش وول خورد.
وقتی کالسکه توقفسالشه کرد، امپراتور مقدسبزرگ دوباره به حرف اومد:
«اینا دوران هرجومرجن. اینکه بعد از عصر طلا و نقره، اسم این دوران رو عصر آهن یا برنز نذاشتن و بهش گفتنپارهوقت "عصر هرجومرج"... احتمالاً به خاطر خرد پیامبرانی بوده که این آشوبِ امروزی رو پیشبینی کرده بودن. اگه این دورانی باشه که خداوندشوالیههای برامون مقدر کرده، پس تحمل کردنش هم کارما و وظیفه انسانی ماست. حق با توئه. این هم یه امتحان از طرف پروردگاره.»
«عالیجناب...»
«در رو باز کن.»
«بله، عالیجناب!»
پیشکار بازوی امپراتور روواقعاً گرفت تا راحتتر بتونهالان از کالسکه پیاده بشه.
شوالیههایی که از قبل برایاستخدام استقبال صف کشیده بودن، با صدایهوی بلند و هماهنگ ادای احترام کردن.
و در مرکز اونمعذبانه شوالیهها، زنی با یه لبخندمعنی ملایم و آرام ایستاده بود.