---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 248: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم چپتر ۲۴۸: ۵۷. جنگجو بیرون می‌رود. (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 248: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم چپتر ۲۴۸: ۵۷. جنگجو بیرون می‌رود. (۱)

0

«حالا هر جوری هم که حساب‌جین​ کنی... این ممنوعیت باروت فقط یه‌توش​ جور خودتونو به کوچه علی‌چپ زدن نیست؟»

دئوس نگاهی به اژدهایی به نام‌داد​ آگوستا که زره به تن داشت‌نداره​ انداخت و این حرف را پراند.

آگوستا یه اژدهای یاقوت کبود بود. با اینکه فقط یه‌خدا​ سر داشت، اما دو تا دم از پشتش آویزون بود،‌مغزت​ برای همین زره پایین‌تنه‌اش با مدل‌های استاندارد یه نموره فرق می‌کرد.

تجهیزات اژدهایان کلاً به دو دسته تقسیم‌نبود​ می‌شد: زره‌های فعال که با قدرت جادویی‌کرد​ یه میدان نیرو می‌ساختن، و سلاح‌های پرتابی.

از اونجایی که همه‌چیز با‌سوال​ جادو کنترل می‌شد، اصلاً نیازی‌داد​ نبود دستت رو تکون بدی.

سلاحی که آگوستا الان شلیک کرد، یه‌بالا​ موشک جادویی کوچیک بود که روی هر‌فرقش​ شونه‌اش بیست تا ازشون سوار شده بود.

طولش حدود پنجاه سانت می‌شد و ضخامتش به اندازه‌گول​ ساعد یه آدم بالغ بود، اما چیزی که تو‌گذاشتیم​ کلاهکش چپونده بودن، یه حجم قابل‌توجه از جادو بود.

و از اونجایی که یه‌اصلاً​ بار مصرف بود، برای تولید این‌سلاحی​ گلوله‌ها یه کوه پول نیاز بود.

«خب این الان‌داره​ چه فرقی با یه‌همون​ چیزی مثل بمب داره؟»

در جواب سوال دئوس، جین،‌عینکش​ همون زن مو مشکی، عینکش‌عملاً​ رو داد بالا و جواب داد:

«باروت که توش نیست، هست؟»

«پس عملاً هیچ فرقی نداره.»

«اتفاقاً فرقش خیلی بزرگه.»

«مثلاً چی؟»

«اینکه توش باروت نیست.»

«یعنی همین‌همه‌چیز​ که باروت‌کنترل​ نباشه حله؟»

«آره. فقط‌بمب​ کافیه با‌جواب​ جادو بسازیش.»

«شماها سر اینطوری‌همون​ گول زدن خدا، آخرش‌بالا​ یه بلایی سرتون میاد.»

«ما که‌نباشه​ قانونی رو زیر‌کافیه​ پا نذاشتیم، گذاشتیم؟»

«یه نمه مغزت تاب برداشته؟»

جین دوباره عینکش‌داره​ رو داد بالا و‌همون​ با لحن محکمی گفت:

«حرف خدا زیر پا‌مشکی​ گذاشته نشده. این مهم‌ترین طرز‌هست​ فکریه که باید داشته باشیم.»

جین این‌طوری جواب‌حله​ داد و بعد‌بسازیش​ رو کرد به آگوستا.

«تست زره فعال ایکس ۳۷۲. پادشاه‌نیازی​ شیاطین سابق قراره یه تست ویژه‌الان​ ازت بگیره. حواست رو حسابی جمع کن.»

آگوستا با قیافه‌ای‌داره​ مضطرب، زره فعالش‌جین​ رو روشن کرد.

تو نگاه اول، یه چیزی تو مایه‌های‌بالا​ هاله بود. یه غبار نورانی، زره و‌فرقش​ کل بدن آگوستا رو در بر گرفت.

خب، اگه بخوایم دقیق‌تر نگاه کنیم، از این نظر که‌خدا​ انرژی قدرتمندی رو به یه میدان نیرو تبدیل می‌کرد تا‌مغزت​ جلوی حملات خارجی رو بگیره، هیچ فرقی با هاله نداشت.

جین به دئوس گفت:

«امتحانش کن.»

«با تمام قدرتم؟»

«می‌خوای به کشتنش بدی؟»

«پس اصلاً چه‌جادو​ نیازیه من این‌نیازی​ کار رو بکنم؟»

«خودت که بهتر می‌دونی، نه؟ اینکه دشمن چقدر قدرت داره.‌داد​ اگه بتونه در برابر ضربه صاعقه نیزه یه غول دوام‌بزرگه​ بیاره، یعنی کارش رو به عنوان زره درست انجام داده.»

«منظورت صاعقه نیروهای خدایان غوله؟ هوم... اون‌قدر ضعیفه که اصلاً‌عملاً​ نمی‌شه به عنوان یه معیار روش حساب کرد. نمی‌دونم، فکر‌حله​ کنم فقط به اندازه قدرت ده تا اژدها بهش ضربه بزنم.»

«تو رو خدا دست بردار‌کافیه​ از اینکه ما رو به‌خدا​ عنوان واحد اندازه‌گیری قدرت حساب کنی...»

قبل از اینکه حرف‌کنترل​ جین تموم بشه، دئوس‌دستت​ مشتش رو آورد جلو.

شعله‌های آتش از دستش زبانه کشید و‌همون​ روی بدن آگوستا منفجر شد. یه گلوله آتشین‌هیچ​ متراکم، درست مثل یه شهاب‌سنگ بهش برخورد کرد.

صداش اون‌قدر کرکننده بود که انسان‌ها، دورف‌های پری‌توش​ و اژدهایانی که تو گوشه و کنار زرادخونه‌بزرگه​ مشغول کارای خودشون بودن، با تعجب سرشون رو برگردوندن.

شعله‌ها به‌نباشه​ این راحتی‌ها‌آره​ خاموش نمی‌شدن.

دور زره و بدن آگوستا‌اصلاً​ زبانه می‌کشیدن و می‌رقصیدن، تا‌بدی​ اینکه بالاخره آروم آروم فروکش کردن.

دئوس انگشت اشاره و وسطش رو آورد‌همون​ بالا و مثل لوله تفنگ فوتشون کرد.‌عملاً​ یه خط دود آبی‌رنگ و طولانی رفت هوا.

«دیوونه شدی؟‌جین​ یهو ورداشتی‌مشکی​ آتش جهنم زدی؟!»

جین با قیافه‌ای عصبانی این رو پرسید. دئوس با بی‌خیالی جواب داد: «اگه نتونه‌میاد​ در برابر این‌قدر ضربه دوام بیاره که دیگه اسمش زره نیست. شماها خودتون بدون‌نشده​ زره هم می‌تونید دو سه تا از این ضربه‌ها رو تحمل کنید، مگه نه؟»

جین رسماً لال شد.‌کنترل​ سرم رو چرخوندم و‌دستت​ به آگوستا نگاه کردم.

سرش رو تکون می‌داد،‌جواب​ انگار هنوز نتونسته بود‌مشکی​ از شوک ضربه بیرون بیاد.

جای سوختگی روی کل بدنش افتاده‌داد​ بود و زره‌اش هم تو بعضی قسمت‌ها‌اتفاقاً​ بر اثر حرارت وحشتناک، قر شده بود.

اما زنده مونده بود.

حتی با اینکه ضربه رو مستقیم‌نیازی​ و از روبه‌رو خورده بود، آگوستا هنوز‌شلیک​ می‌تونست بدون هیچ آسیب جدی‌ای حرکت کنه.

آتش جهنم یکی‌داره​ از جادوهای رده‌بالای دنیای‌همون​ شیاطین به حساب می‌اومد.

در کنار نیزه یخی‌مشکی​ امرکیا و چندتای دیگه،‌توش​ جزو بالاترین سطوح جادو بود.

تازه، کسی که از این جادو‌بسازیش​ استفاده کرده بود، پادشاه شیاطین بود؛‌بلایی​ هیولایی که قدرت جادوییش لنگه نداشت.

اصلاً هم جوری نزده بودم که ضعیف باشه.‌دستت​ هرچند، خیلی راحت و بی‌دردسر ازش استفاده کردم، دقیقاً‌روی​ مثل یه جادوگر انسانی که طلسم فایربولت رو میندازه.

رفتم سمت آگوستا‌داره​ و زره‌اش رو‌جین​ از نزدیک برانداز کردم.

«هنوز بی‌نقص نیست. اگه به این‌داد​ ساییدگی‌های شدید لبه‌ها نگاه کنی، می‌فهمی که‌اتفاقاً​ سپر هنوز اون‌قدرها که باید انعطاف‌پذیر نیست.»

جین گفت:‌نباشه​ «این یه‌آره​ محدودیت فنیه...»

«خب یه‌همه‌چیز​ جوری جبرانش‌کنترل​ کن دیگه.»

درست همون لحظه که جین‌سوال​ می‌خواست اخم‌هاش رو تو هم‌داد​ بکشه، دوباره به حرف اومدم:

«ولی خب، تقریباً به نتیجه رسیدیم. تو همین‌توش​ سطح هم می‌تونم راحت آبش کنم و بفروشمش.‌بزرگه​ خدمتکار! آه، راستی، خدمتکار الان تو سفر کاریه.»

«همین الان رسیدم، قربان.»

اسکاتیل، یا بهتره‌جادو​ بگم اسکاتول، سرش‌نیازی​ رو جلوم خم کرد.

یه نگاه گذرا بهش انداختم.

بعد از اون ماجرای حبس و ضرب و شتم، این اولین‌هیچ​ باری بود که از زمان رفتنم برای دیدن کامائل، دوباره می‌دیدمش.‌کافیه​ ولی خب، هیچ‌کدوممون نه چیزی پرسیدیم و نه حرفی از گذشته زدیم.

چون روال کارمون همینه دیگه.

«خدمتکار، هزینه‌ی تولیدش رو حساب‌اصلاً​ کن. قیمت فروش هم باید با‌سلاحی​ یه حاشیه سود سی درصدی باشه.»

«چشم، قربان.»

جین با قیافه‌ای‌همون​ شاکی می‌خواست چیزی بگه،‌بالا​ ولی دهنش رو بست.

از اونجایی که از همون اول شرط و شروطمون همین بود، کاری از دستش‌میاد​ برنمی‌اومد. خیلی خوب می‌شد اگه یولگئوم می‌تونست یه چیزی بگه و طرفش رو بگیره،‌نشده​ اما اون داشت اون‌طرف‌تر با زکه و سیگنی یه سری تجهیزات دیگه رو تست می‌کرد.

«شماها از هیچی، یه چیزی ساختید، مگه نه؟ این‌تکون​ تازه خیلی هم منصفانه‌ست. اگه واقعاً قصد کاسبی و‌شونه‌اش​ تجارت داشتم، راحت سیصد درصد می‌کشیدم روش. تازه، تو...»

جین مستقیم‌بمب​ تو چشم‌هام‌جواب​ زل زد.

«چرا داری‌جین​ این کار‌مشکی​ رو می‌کنی؟»

«کارتون واقعاً عالی‌حله​ بود. گونه‌تون به‌بسازیش​ لطف شماها زنده می‌مونه.»

با این تعریف‌جادو​ یهویی من، قلب جین‌نبود​ یه لحظه تندتر زد.

انگار خودش هم نمی‌دونست چرا قلبش‌جین​ به تاپ‌تاپ افتاده، برای همین از‌توش​ قصد یه پوزخند سرد تحویلم داد.

«من فقط‌جین​ داشتم دستورات یولگئوم‌عینکش​ رو اجرا می‌کردم.»

دستم رو براش‌حله​ تکون دادم و‌بسازیش​ پشتم رو بهش کردم.

«خیلی خجالتی هستی، جین.»

این رو گفتم‌داره​ و با بی‌حوصلگی به‌همون​ سمت زکه راه افتادم.

تو همین گیرودار، همون‌جایی‌مشکی​ که زکه ایستاده بود، یه‌هست​ سروصدای کوچیک راه افتاده بود.

انگار معدنچی‌هایی که تازه از‌کافیه​ زیرِ زمین برگشته بودن، یه شیء‌آخرش​ عجیب و غریب پیدا کرده بودن.

رفتم کنار زکه ایستادم و یه نگاه گذرا‌دستت​ انداختم؛ یه چیزی شبیه یه میله بود که‌کوچیک​ قسمت بالاش مثل سنگ ابسیدین سیاه و براق بود.

«چی؟»

«یولگئوم، این غده‌ها‌همون​ و گره‌هایی که‌داد​ میگی دیگه چه صیغه‌ایه؟»

قبل از اینکه‌حله​ یولگئوم جواب زیک را‌شماها​ بدهد، من پریدم وسط.

«اگه قراره چیزی رو حفظ کنی،‌نیازی​ درست حفظش کن. حتی اگه یولگئوم‌الان​ توضیح هم بده، بازم هیچی ازش نمی‌فهمی.»

«فقط فرض‌بمب​ کن یه‌جواب​ فلز جادوییه.»

«همم، ولی واسه پیدا کردن یه‌داد​ فلز جادویی زیادی شلوغش نکردن؟ اصلاً‌نداره​ کی اون شمشیر رو اونجا فرو کرده؟»

«واسه همینه که‌حله​ الان این‌قدر سر و‌شماها​ صدا راه افتاده دیگه.»

«مگه دفعه‌همه‌چیز​ اولشونه شمشیر‌کنترل​ می‌بینن؟ مال کیه؟»

«هیچ‌کس نمی‌دونه. چون از‌جواب​ همون اول همین‌جوری تو‌مشکی​ سنگ گیر کرده بود.»

«یکی بره درش بیاره خب.»

به محض اینکه این حرف را‌بسازیش​ زدم، «سیلور اکتور»، یکی از شوالیه‌های‌بلایی​ ارشد قدیمی نویه‌کان، قدمی به جلو برداشت.

با اینکه الان یکی از دست‌هایش را از دست‌تکون​ داده و یک دست مصنوعی مکانیکی جایش را گرفته بود،‌بیست​ اکتور یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های تاریخ نویه‌کان به حساب می‌آمد.

فقط از نظر قدرت‌جواب​ بدنی، آن‌قدر قوی بود که‌عینکش​ حتی زیک هم حریفش نمی‌شد.

با دست اشاره‌ای‌همون​ کرد و به‌داد​ شمشیر نزدیک شد.

دست مصنوعی‌اش که با مهارت‌کافیه​ کوتوله‌ها ساخته شده بود، یک آچار‌آخرش​ همه‌کاره‌ی قلاب‌مانند به آن وصل بود.

آچار را دور دسته‌ی‌کنترل​ شمشیر انداخت و با دست‌تکون​ دیگرش آن را محکم گرفت.

جوری اعتماد به نفس داشت که‌جین​ انگار می‌گفت اگر شمشیر تو سنگ‌توش​ ذوب نشده باشد، حتماً درش می‌آورد.

زور زد و‌همون​ دسته‌ی شمشیر را‌داد​ به آرامی تکان داد.

صدای جیرجیری بلند شد‌آره​ و دسته‌ی شمشیر کمی‌اینطوری​ تکان خورد. تماشاچی‌ها هورا کشیدند.

اکتور برای لحظه‌ای دستش را از روی‌نبود​ شمشیر برداشت و لبخند زد. با تکان دادن‌موشک​ دستش، اعتماد به نفسش را به رخ کشید.

دوباره شمشیر را گرفت.

با تمام قوا فشار آورد و دوباره‌بالا​ کشید. شمشیر دقیقاً به همان اندازه‌ی قبل‌فرقش​ تکان خورد، اما دیگر از جایش تکان نخورد.

به نظر می‌رسید که به‌کافیه​ راحتی بیرون بیاید، اما دیگر‌خدا​ حتی یک میلی‌متر هم جابه‌جا نشد.

بعد از مدتی زور زدن، حسابی خسته شد و به‌بدی​ تپه‌پت افتاد. لابد پیش خودش فکر کرد که بیشتر از این‌سوار​ فایده‌ای ندارد، برای همین شمشیر را رها کرد و عقب کشید.

«کار راحتی نیست.»

انگار که بخواهد بهانه‌ای‌مشکی​ بیاورد، به جایش برگشت‌توش​ و به همکارش، «جوساک»، گفت:

«باید از مهارت استفاده‌آره​ کنی، نه زور بازو.‌اینطوری​ ببین من چیکار می‌کنم.»

جوساک قدمی به جلو برداشت.

او در اصل فقط یک بازیکن رتبه G بود، اما مهارت‌هایش در طول کار با زیک پیشرفت چشمگیری کرده بود.

حالا، حتی در بین‌مشکی​ بازیکنان رده بالا هم‌توش​ در سطح قابل‌توجهی قرار داشت.

دسته‌ی شمشیر را با‌آره​ هر دو دست گرفت‌اینطوری​ و به آرامی تکانش داد.

به همان اندازه‌ای که اکتور چند لحظه‌نبود​ پیش تکانش داده بود جابه‌جا شد، انگار‌کرد​ که از همان اول هم لقیِ کوچکی داشت.

جوساک کمی از قدرت هاله را وارد شمشیر‌مشکی​ کرد. هدفش این بود که بررسی کند آیا شمشیر‌اتفاقاً​ خم شده و جایی گیر کرده است یا نه.

اما هیچ‌جین​ چیز عجیبی‌مشکی​ حس نکرد.

کار به جایی رسید‌آره​ که آدم تعجب می‌کرد‌اینطوری​ چرا شمشیر بیرون نمی‌آید.

سعی کرد‌همه‌چیز​ کمی زور بزند.‌اصلاً​ اصلاً کشیده نشد.

جوساک دستش را رها کرد.

«به نظر می‌رسه‌همون​ این شمشیر صاحب‌داد​ خودش رو داره.»

خیلی ضایع می‌شد اگر تمام‌کافیه​ زورش را می‌زد و آخرش‌خدا​ هم با باسن می‌خورد زمین.

تا همین‌جا دو نفر‌کنترل​ شکست خورده بودند. آن هم‌تکون​ آدم‌هایی که حسابی توانمند بودند.

خیلی‌ها اصلاً قصد نداشتند جلو بیایند. اما از طرف دیگر،‌داد​ لحظه‌ای که کسی آن شمشیر را بیرون می‌کشید، به عنوان‌بزرگه​ شخصی بالاتر از جوساک و اکتور مورد احترام قرار می‌گرفت.

کوتوله‌ها به خصوص‌همون​ روی قدرت بدنی‌شان‌داد​ خیلی حساب می‌کردند.

کار همیشگی‌شان‌نباشه​ کندن زمین و‌کافیه​ شکستن صخره‌ها بود.

یک کوتوله‌همه‌چیز​ به شمشیر‌کنترل​ نزدیک شد.

تف کرد کف دستش و شمشیر را گرفت.‌مشکی​ پرید روی صخره‌ی دست‌ساز و جوری شمشیر را‌نداره​ کشید که انگار دارد تربچه از زمین بیرون می‌کشد.

انگار که فقط گرفتن دسته کافی نبود، از محافظِ صلیبی‌شکلِ‌عملاً​ بلندِ شمشیر هم برای زور زدن استفاده کرد. اما تیغه‌ی‌حله​ شمشیر هنوز هیچ قصدی برای فرار از بین صخره‌ها نداشت.

به این ترتیب،‌حله​ سه چهار نفر پشت‌شماها​ سر هم شکست خوردند.

کوتوله‌ها شروع کردند به‌کنترل​ پچ‌پچ کردن، چون همه می‌گفتند‌تکون​ این کار کمی تلاش می‌خواهد.

اولش فقط با زور بازو می‌کشیدند،‌جین​ اما بعد پری‌ها هم جلو آمدند‌توش​ و حتی از جادو استفاده کردند.

حتی کار به جایی رسید‌عینکش​ که سه تا از دانش‌آموزان‌عملاً​ پسر با هم متحد شدند.

دو نفرشان محافظ شمشیر را‌کافیه​ بالا کشیدند و یکی هم‌خدا​ با جادو به آن‌ها کمک کرد.

بعد از اینکه آن‌ها‌کنترل​ هم گند زدند، برای‌دستت​ مدت کوتاهی هیچ‌کس داوطلب نشد.

اما این مکث فقط چند لحظه طول کشید‌مشکی​ و دوباره این و آن آستین‌هایشان را بالا‌نداره​ زدند تا شمشیر را از صخره بیرون بکشند.

با اینکه برای شکست‌خورده‌ها‌مشکی​ حسابی خجالت‌آور بود، تماشاچی‌ها‌توش​ واقعاً داشتند کیف می‌کردند.

من هم هر بار که‌کافیه​ یک داوطلب با ناامیدی و‌خدا​ کلافگی برمی‌گشت، می‌زدم زیر خنده.

وقتی یکی از اقامتگاه بشکه‌های مشروب آورد و شروع‌تکون​ کرد به فروختنشان، صخره‌ای که شمشیر در آن گیر‌شونه‌اش​ کرده بود رسماً تبدیل شد به محل برگزاری جشنواره.

زیک پرسید:‌بمب​ «یه کم‌جواب​ عجیب نیست؟»

با این‌جین​ حرف زیک، سرم‌عینکش​ را کج کردم.

«چی؟»

من تا الان‌جادو​ بدون هیچ فکر خاصی‌نبود​ فقط داشتم تماشا می‌کردم.

پیش خودم می‌گفتم خب اگه در نمیاد،‌همون​ لابد قرار نیست در بیاد دیگه. تازه‌عملاً​ همه‌شون هم یه مشت ضعیف و بی‌عرضه‌ن.

«شمشیر در نمیاد. اگه محکم‌عینکش​ چسبیده باشه، منطقیه، اما... اون‌عملاً​ شمشیر به طرز عجیبی محکمه.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم...»

چهار تا کوتوله داشتند‌کنترل​ شمشیر را با زنجیری‌دستت​ به کلفتی ساعد دستشان می‌کشیدند.

قدرت بازوی چهار تا‌جواب​ معدنچی برای بلند کردن وزنه‌ای‌عینکش​ حدود ۲ تن کافی بود.

با اینکه زنجیرش کرده بودند و‌داد​ تمام زورشان را می‌زدند، حتی یک خش‌اتفاقاً​ کوچک هم روی محافظ شمشیر نیفتاده بود.

نگاهم را‌نباشه​ به سمت‌آره​ یولگئوم چرخاندم.

«یولگئوم، نکنه این یه‌کنترل​ شمشیر افسانه‌ای چیزیه که‌دستت​ واسه خودش داستان داره؟»

«داشتم فکر‌بمب​ می‌کردم کِی‌جواب​ قراره اینو بپرسی.»

«پس می‌دونی.»

«نه، نمی‌دونم.»

«پس چرا‌همه‌چیز​ این‌جوری واکنش‌کنترل​ نشون می‌دی؟»

«خب، تو همیشه‌داره​ وقتی تو چیزی گیر‌همون​ می‌کنی از من می‌پرسی.»

سرم را‌جین​ خاراندم و به‌عینکش​ اطراف نگاه کردم.

نه لاخه و نه‌آره​ سادیموس هیچ‌کدام آدم‌های مناسبی‌اینطوری​ برای پرسیدن این سوال نبودند.

در مورد سیگنی هم که‌اصلاً​ اصلاً حرفش را نزن؛ او‌بدی​ تجربه‌ی چندانی از دنیای بیرون نداشت.

با اسکاتول‌بمب​ چشم تو‌جواب​ چشم شدم.

«پیشکار.»

«بله، ارباب.»

«تو نمی‌دونی؟»

«با توجه به دانش و بینش من... البته، خیلی‌عینکش​ وقت پیش همچین افسانه‌ای بین انسان‌ها وجود داشت. "کسی که‌خیلی​ شمشیر را از صخره بیرون بکشد، پادشاه حقیقی خواهد شد."»

ناولها | novelha.net