چپتر 248: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم چپتر ۲۴۸: ۵۷. جنگجو بیرون میرود. (۱)
0«حالا هر جوری هم که حسابجین کنی... این ممنوعیت باروت فقط یهتوش جور خودتونو به کوچه علیچپ زدن نیست؟»
دئوس نگاهی به اژدهایی به نامداد آگوستا که زره به تن داشتنداره انداخت و این حرف را پراند.
آگوستا یه اژدهای یاقوت کبود بود. با اینکه فقط یهخدا سر داشت، اما دو تا دم از پشتش آویزون بود،مغزت برای همین زره پایینتنهاش با مدلهای استاندارد یه نموره فرق میکرد.
تجهیزات اژدهایان کلاً به دو دسته تقسیمنبود میشد: زرههای فعال که با قدرت جادوییکرد یه میدان نیرو میساختن، و سلاحهای پرتابی.
از اونجایی که همهچیز باسوال جادو کنترل میشد، اصلاً نیازیداد نبود دستت رو تکون بدی.
سلاحی که آگوستا الان شلیک کرد، یهبالا موشک جادویی کوچیک بود که روی هرفرقش شونهاش بیست تا ازشون سوار شده بود.
طولش حدود پنجاه سانت میشد و ضخامتش به اندازهگول ساعد یه آدم بالغ بود، اما چیزی که توگذاشتیم کلاهکش چپونده بودن، یه حجم قابلتوجه از جادو بود.
و از اونجایی که یهاصلاً بار مصرف بود، برای تولید اینسلاحی گلولهها یه کوه پول نیاز بود.
«خب این الانداره چه فرقی با یههمون چیزی مثل بمب داره؟»
در جواب سوال دئوس، جین،عینکش همون زن مو مشکی، عینکشعملاً رو داد بالا و جواب داد:
«باروت که توش نیست، هست؟»
«پس عملاً هیچ فرقی نداره.»
«اتفاقاً فرقش خیلی بزرگه.»
«مثلاً چی؟»
«اینکه توش باروت نیست.»
«یعنی همینهمهچیز که باروتکنترل نباشه حله؟»
«آره. فقطبمب کافیه باجواب جادو بسازیش.»
«شماها سر اینطوریهمون گول زدن خدا، آخرشبالا یه بلایی سرتون میاد.»
«ما کهنباشه قانونی رو زیرکافیه پا نذاشتیم، گذاشتیم؟»
«یه نمه مغزت تاب برداشته؟»
جین دوباره عینکشداره رو داد بالا وهمون با لحن محکمی گفت:
«حرف خدا زیر پامشکی گذاشته نشده. این مهمترین طرزهست فکریه که باید داشته باشیم.»
جین اینطوری جوابحله داد و بعدبسازیش رو کرد به آگوستا.
«تست زره فعال ایکس ۳۷۲. پادشاهنیازی شیاطین سابق قراره یه تست ویژهالان ازت بگیره. حواست رو حسابی جمع کن.»
آگوستا با قیافهایداره مضطرب، زره فعالشجین رو روشن کرد.
تو نگاه اول، یه چیزی تو مایههایبالا هاله بود. یه غبار نورانی، زره وفرقش کل بدن آگوستا رو در بر گرفت.
خب، اگه بخوایم دقیقتر نگاه کنیم، از این نظر کهخدا انرژی قدرتمندی رو به یه میدان نیرو تبدیل میکرد تامغزت جلوی حملات خارجی رو بگیره، هیچ فرقی با هاله نداشت.
جین به دئوس گفت:
«امتحانش کن.»
«با تمام قدرتم؟»
«میخوای به کشتنش بدی؟»
«پس اصلاً چهجادو نیازیه من ایننیازی کار رو بکنم؟»
«خودت که بهتر میدونی، نه؟ اینکه دشمن چقدر قدرت داره.داد اگه بتونه در برابر ضربه صاعقه نیزه یه غول دوامبزرگه بیاره، یعنی کارش رو به عنوان زره درست انجام داده.»
«منظورت صاعقه نیروهای خدایان غوله؟ هوم... اونقدر ضعیفه که اصلاًعملاً نمیشه به عنوان یه معیار روش حساب کرد. نمیدونم، فکرحله کنم فقط به اندازه قدرت ده تا اژدها بهش ضربه بزنم.»
«تو رو خدا دست بردارکافیه از اینکه ما رو بهخدا عنوان واحد اندازهگیری قدرت حساب کنی...»
قبل از اینکه حرفکنترل جین تموم بشه، دئوسدستت مشتش رو آورد جلو.
شعلههای آتش از دستش زبانه کشید وهمون روی بدن آگوستا منفجر شد. یه گلوله آتشینهیچ متراکم، درست مثل یه شهابسنگ بهش برخورد کرد.
صداش اونقدر کرکننده بود که انسانها، دورفهای پریتوش و اژدهایانی که تو گوشه و کنار زرادخونهبزرگه مشغول کارای خودشون بودن، با تعجب سرشون رو برگردوندن.
شعلهها بهنباشه این راحتیهاآره خاموش نمیشدن.
دور زره و بدن آگوستااصلاً زبانه میکشیدن و میرقصیدن، تابدی اینکه بالاخره آروم آروم فروکش کردن.
دئوس انگشت اشاره و وسطش رو آوردهمون بالا و مثل لوله تفنگ فوتشون کرد.عملاً یه خط دود آبیرنگ و طولانی رفت هوا.
«دیوونه شدی؟جین یهو ورداشتیمشکی آتش جهنم زدی؟!»
جین با قیافهای عصبانی این رو پرسید. دئوس با بیخیالی جواب داد: «اگه نتونهمیاد در برابر اینقدر ضربه دوام بیاره که دیگه اسمش زره نیست. شماها خودتون بدوننشده زره هم میتونید دو سه تا از این ضربهها رو تحمل کنید، مگه نه؟»
جین رسماً لال شد.کنترل سرم رو چرخوندم ودستت به آگوستا نگاه کردم.
سرش رو تکون میداد،جواب انگار هنوز نتونسته بودمشکی از شوک ضربه بیرون بیاد.
جای سوختگی روی کل بدنش افتادهداد بود و زرهاش هم تو بعضی قسمتهااتفاقاً بر اثر حرارت وحشتناک، قر شده بود.
اما زنده مونده بود.
حتی با اینکه ضربه رو مستقیمنیازی و از روبهرو خورده بود، آگوستا هنوزشلیک میتونست بدون هیچ آسیب جدیای حرکت کنه.
آتش جهنم یکیداره از جادوهای ردهبالای دنیایهمون شیاطین به حساب میاومد.
در کنار نیزه یخیمشکی امرکیا و چندتای دیگه،توش جزو بالاترین سطوح جادو بود.
تازه، کسی که از این جادوبسازیش استفاده کرده بود، پادشاه شیاطین بود؛بلایی هیولایی که قدرت جادوییش لنگه نداشت.
اصلاً هم جوری نزده بودم که ضعیف باشه.دستت هرچند، خیلی راحت و بیدردسر ازش استفاده کردم، دقیقاًروی مثل یه جادوگر انسانی که طلسم فایربولت رو میندازه.
رفتم سمت آگوستاداره و زرهاش روجین از نزدیک برانداز کردم.
«هنوز بینقص نیست. اگه به اینداد ساییدگیهای شدید لبهها نگاه کنی، میفهمی کهاتفاقاً سپر هنوز اونقدرها که باید انعطافپذیر نیست.»
جین گفت:نباشه «این یهآره محدودیت فنیه...»
«خب یههمهچیز جوری جبرانشکنترل کن دیگه.»
درست همون لحظه که جینسوال میخواست اخمهاش رو تو همداد بکشه، دوباره به حرف اومدم:
«ولی خب، تقریباً به نتیجه رسیدیم. تو همینتوش سطح هم میتونم راحت آبش کنم و بفروشمش.بزرگه خدمتکار! آه، راستی، خدمتکار الان تو سفر کاریه.»
«همین الان رسیدم، قربان.»
اسکاتیل، یا بهترهجادو بگم اسکاتول، سرشنیازی رو جلوم خم کرد.
یه نگاه گذرا بهش انداختم.
بعد از اون ماجرای حبس و ضرب و شتم، این اولینهیچ باری بود که از زمان رفتنم برای دیدن کامائل، دوباره میدیدمش.کافیه ولی خب، هیچکدوممون نه چیزی پرسیدیم و نه حرفی از گذشته زدیم.
چون روال کارمون همینه دیگه.
«خدمتکار، هزینهی تولیدش رو حساباصلاً کن. قیمت فروش هم باید باسلاحی یه حاشیه سود سی درصدی باشه.»
«چشم، قربان.»
جین با قیافهایهمون شاکی میخواست چیزی بگه،بالا ولی دهنش رو بست.
از اونجایی که از همون اول شرط و شروطمون همین بود، کاری از دستشمیاد برنمیاومد. خیلی خوب میشد اگه یولگئوم میتونست یه چیزی بگه و طرفش رو بگیره،نشده اما اون داشت اونطرفتر با زکه و سیگنی یه سری تجهیزات دیگه رو تست میکرد.
«شماها از هیچی، یه چیزی ساختید، مگه نه؟ اینتکون تازه خیلی هم منصفانهست. اگه واقعاً قصد کاسبی وشونهاش تجارت داشتم، راحت سیصد درصد میکشیدم روش. تازه، تو...»
جین مستقیمبمب تو چشمهامجواب زل زد.
«چرا داریجین این کارمشکی رو میکنی؟»
«کارتون واقعاً عالیحله بود. گونهتون بهبسازیش لطف شماها زنده میمونه.»
با این تعریفجادو یهویی من، قلب جیننبود یه لحظه تندتر زد.
انگار خودش هم نمیدونست چرا قلبشجین به تاپتاپ افتاده، برای همین ازتوش قصد یه پوزخند سرد تحویلم داد.
«من فقطجین داشتم دستورات یولگئومعینکش رو اجرا میکردم.»
دستم رو براشحله تکون دادم وبسازیش پشتم رو بهش کردم.
«خیلی خجالتی هستی، جین.»
این رو گفتمداره و با بیحوصلگی بههمون سمت زکه راه افتادم.
تو همین گیرودار، همونجاییمشکی که زکه ایستاده بود، یههست سروصدای کوچیک راه افتاده بود.
انگار معدنچیهایی که تازه ازکافیه زیرِ زمین برگشته بودن، یه شیءآخرش عجیب و غریب پیدا کرده بودن.
رفتم کنار زکه ایستادم و یه نگاه گذرادستت انداختم؛ یه چیزی شبیه یه میله بود کهکوچیک قسمت بالاش مثل سنگ ابسیدین سیاه و براق بود.
«چی؟»
«یولگئوم، این غدههاهمون و گرههایی کهداد میگی دیگه چه صیغهایه؟»
قبل از اینکهحله یولگئوم جواب زیک راشماها بدهد، من پریدم وسط.
«اگه قراره چیزی رو حفظ کنی،نیازی درست حفظش کن. حتی اگه یولگئومالان توضیح هم بده، بازم هیچی ازش نمیفهمی.»
«فقط فرضبمب کن یهجواب فلز جادوییه.»
«همم، ولی واسه پیدا کردن یهداد فلز جادویی زیادی شلوغش نکردن؟ اصلاًنداره کی اون شمشیر رو اونجا فرو کرده؟»
«واسه همینه کهحله الان اینقدر سر وشماها صدا راه افتاده دیگه.»
«مگه دفعههمهچیز اولشونه شمشیرکنترل میبینن؟ مال کیه؟»
«هیچکس نمیدونه. چون ازجواب همون اول همینجوری تومشکی سنگ گیر کرده بود.»
«یکی بره درش بیاره خب.»
به محض اینکه این حرف رابسازیش زدم، «سیلور اکتور»، یکی از شوالیههایبلایی ارشد قدیمی نویهکان، قدمی به جلو برداشت.
با اینکه الان یکی از دستهایش را از دستتکون داده و یک دست مصنوعی مکانیکی جایش را گرفته بود،بیست اکتور یکی از مهمترین شخصیتهای تاریخ نویهکان به حساب میآمد.
فقط از نظر قدرتجواب بدنی، آنقدر قوی بود کهعینکش حتی زیک هم حریفش نمیشد.
با دست اشارهایهمون کرد و بهداد شمشیر نزدیک شد.
دست مصنوعیاش که با مهارتکافیه کوتولهها ساخته شده بود، یک آچارآخرش همهکارهی قلابمانند به آن وصل بود.
آچار را دور دستهیکنترل شمشیر انداخت و با دستتکون دیگرش آن را محکم گرفت.
جوری اعتماد به نفس داشت کهجین انگار میگفت اگر شمشیر تو سنگتوش ذوب نشده باشد، حتماً درش میآورد.
زور زد وهمون دستهی شمشیر راداد به آرامی تکان داد.
صدای جیرجیری بلند شدآره و دستهی شمشیر کمیاینطوری تکان خورد. تماشاچیها هورا کشیدند.
اکتور برای لحظهای دستش را از روینبود شمشیر برداشت و لبخند زد. با تکان دادنموشک دستش، اعتماد به نفسش را به رخ کشید.
دوباره شمشیر را گرفت.
با تمام قوا فشار آورد و دوبارهبالا کشید. شمشیر دقیقاً به همان اندازهی قبلفرقش تکان خورد، اما دیگر از جایش تکان نخورد.
به نظر میرسید که بهکافیه راحتی بیرون بیاید، اما دیگرخدا حتی یک میلیمتر هم جابهجا نشد.
بعد از مدتی زور زدن، حسابی خسته شد و بهبدی تپهپت افتاد. لابد پیش خودش فکر کرد که بیشتر از اینسوار فایدهای ندارد، برای همین شمشیر را رها کرد و عقب کشید.
«کار راحتی نیست.»
انگار که بخواهد بهانهایمشکی بیاورد، به جایش برگشتتوش و به همکارش، «جوساک»، گفت:
«باید از مهارت استفادهآره کنی، نه زور بازو.اینطوری ببین من چیکار میکنم.»
جوساک قدمی به جلو برداشت.
او در اصل فقط یک بازیکن رتبه G بود، اما مهارتهایش در طول کار با زیک پیشرفت چشمگیری کرده بود.
حالا، حتی در بینمشکی بازیکنان رده بالا همتوش در سطح قابلتوجهی قرار داشت.
دستهی شمشیر را باآره هر دو دست گرفتاینطوری و به آرامی تکانش داد.
به همان اندازهای که اکتور چند لحظهنبود پیش تکانش داده بود جابهجا شد، انگارکرد که از همان اول هم لقیِ کوچکی داشت.
جوساک کمی از قدرت هاله را وارد شمشیرمشکی کرد. هدفش این بود که بررسی کند آیا شمشیراتفاقاً خم شده و جایی گیر کرده است یا نه.
اما هیچجین چیز عجیبیمشکی حس نکرد.
کار به جایی رسیدآره که آدم تعجب میکرداینطوری چرا شمشیر بیرون نمیآید.
سعی کردهمهچیز کمی زور بزند.اصلاً اصلاً کشیده نشد.
جوساک دستش را رها کرد.
«به نظر میرسههمون این شمشیر صاحبداد خودش رو داره.»
خیلی ضایع میشد اگر تمامکافیه زورش را میزد و آخرشخدا هم با باسن میخورد زمین.
تا همینجا دو نفرکنترل شکست خورده بودند. آن همتکون آدمهایی که حسابی توانمند بودند.
خیلیها اصلاً قصد نداشتند جلو بیایند. اما از طرف دیگر،داد لحظهای که کسی آن شمشیر را بیرون میکشید، به عنوانبزرگه شخصی بالاتر از جوساک و اکتور مورد احترام قرار میگرفت.
کوتولهها به خصوصهمون روی قدرت بدنیشانداد خیلی حساب میکردند.
کار همیشگیشاننباشه کندن زمین وکافیه شکستن صخرهها بود.
یک کوتولههمهچیز به شمشیرکنترل نزدیک شد.
تف کرد کف دستش و شمشیر را گرفت.مشکی پرید روی صخرهی دستساز و جوری شمشیر رانداره کشید که انگار دارد تربچه از زمین بیرون میکشد.
انگار که فقط گرفتن دسته کافی نبود، از محافظِ صلیبیشکلِعملاً بلندِ شمشیر هم برای زور زدن استفاده کرد. اما تیغهیحله شمشیر هنوز هیچ قصدی برای فرار از بین صخرهها نداشت.
به این ترتیب،حله سه چهار نفر پشتشماها سر هم شکست خوردند.
کوتولهها شروع کردند بهکنترل پچپچ کردن، چون همه میگفتندتکون این کار کمی تلاش میخواهد.
اولش فقط با زور بازو میکشیدند،جین اما بعد پریها هم جلو آمدندتوش و حتی از جادو استفاده کردند.
حتی کار به جایی رسیدعینکش که سه تا از دانشآموزانعملاً پسر با هم متحد شدند.
دو نفرشان محافظ شمشیر راکافیه بالا کشیدند و یکی همخدا با جادو به آنها کمک کرد.
بعد از اینکه آنهاکنترل هم گند زدند، برایدستت مدت کوتاهی هیچکس داوطلب نشد.
اما این مکث فقط چند لحظه طول کشیدمشکی و دوباره این و آن آستینهایشان را بالانداره زدند تا شمشیر را از صخره بیرون بکشند.
با اینکه برای شکستخوردههامشکی حسابی خجالتآور بود، تماشاچیهاتوش واقعاً داشتند کیف میکردند.
من هم هر بار کهکافیه یک داوطلب با ناامیدی وخدا کلافگی برمیگشت، میزدم زیر خنده.
وقتی یکی از اقامتگاه بشکههای مشروب آورد و شروعتکون کرد به فروختنشان، صخرهای که شمشیر در آن گیرشونهاش کرده بود رسماً تبدیل شد به محل برگزاری جشنواره.
زیک پرسید:بمب «یه کمجواب عجیب نیست؟»
با اینجین حرف زیک، سرمعینکش را کج کردم.
«چی؟»
من تا الانجادو بدون هیچ فکر خاصینبود فقط داشتم تماشا میکردم.
پیش خودم میگفتم خب اگه در نمیاد،همون لابد قرار نیست در بیاد دیگه. تازهعملاً همهشون هم یه مشت ضعیف و بیعرضهن.
«شمشیر در نمیاد. اگه محکمعینکش چسبیده باشه، منطقیه، اما... اونعملاً شمشیر به طرز عجیبی محکمه.»
«حالا که بهش فکر میکنم...»
چهار تا کوتوله داشتندکنترل شمشیر را با زنجیریدستت به کلفتی ساعد دستشان میکشیدند.
قدرت بازوی چهار تاجواب معدنچی برای بلند کردن وزنهایعینکش حدود ۲ تن کافی بود.
با اینکه زنجیرش کرده بودند وداد تمام زورشان را میزدند، حتی یک خشاتفاقاً کوچک هم روی محافظ شمشیر نیفتاده بود.
نگاهم رانباشه به سمتآره یولگئوم چرخاندم.
«یولگئوم، نکنه این یهکنترل شمشیر افسانهای چیزیه کهدستت واسه خودش داستان داره؟»
«داشتم فکربمب میکردم کِیجواب قراره اینو بپرسی.»
«پس میدونی.»
«نه، نمیدونم.»
«پس چراهمهچیز اینجوری واکنشکنترل نشون میدی؟»
«خب، تو همیشهداره وقتی تو چیزی گیرهمون میکنی از من میپرسی.»
سرم راجین خاراندم و بهعینکش اطراف نگاه کردم.
نه لاخه و نهآره سادیموس هیچکدام آدمهای مناسبیاینطوری برای پرسیدن این سوال نبودند.
در مورد سیگنی هم کهاصلاً اصلاً حرفش را نزن؛ اوبدی تجربهی چندانی از دنیای بیرون نداشت.
با اسکاتولبمب چشم توجواب چشم شدم.
«پیشکار.»
«بله، ارباب.»
«تو نمیدونی؟»
«با توجه به دانش و بینش من... البته، خیلیعینکش وقت پیش همچین افسانهای بین انسانها وجود داشت. "کسی کهخیلی شمشیر را از صخره بیرون بکشد، پادشاه حقیقی خواهد شد."»