چپتر 309: ۷۰. دمیورگوس پادشاه شیاطین، ۶۶۸ ساله (۱)
0«بقیه فرشتگان مقرب چطور؟»
«به نظر میرسه هنوز عین خیالشونم نیستچیکار و دارن کار خودشون رو میکنن. همینمیبرن چند وقت پیش، هامیل به دئوس حمله کرد...»
«آره، شنیدم.»
«نمیخوای بری اونجا؟»
«که چی بشه؟»
«چرا شاکیبیای هستی؟ وضعیتبدونم اونجا خیلی جدیه.»
«چون دوبارهغافلگیرانه نزار روبدن گم کردم.»
«خیلی وقت پیشکنجکاوم بهت گفتم کلکش روچیکار بکن، ولی گوش نکردی.»
«ولی این به این معنی نیست که دارن فعالانه ازش استفاده میکنن. اولش فکرکامائل میکردم میخوان از نزار برای احیای تکنولوژی عصر طلایی استفاده کنن، ولی به جزواسه بابل اصلاً بهش دست نزدن. به نظر نمیرسید بابل اصلاً بخواد از زور استفاده کنه.»
«کی میدونهبیای تو سرشونبدونم چی میگذره؟»
«واقعاً میخوانغافلگیرانه علیه پروردگاربدن شورش کنن؟»
«اصلاً بحث مخالفت نیست. اگه باهاش روبهرو بشن، مطمئنمنمیکنی میجنگن. البته که میبازن، برای همین چرت و پرتیولگئوم میگن و پافشاری میکنن. همینه. این چیزیه که اون میخواد.»
«خیلی احمقی.»
«تقریباً بابیای این تعریفبدونم جور درمیاد.»
«خب، فکر کنمانجام تو هم راحتحالی باهاش کنار بیای.»
«کنجکاوم بدونمبیای جلوی اون ظالمجلوی چیکار میخواد بکنه؟»
«فکر نمیکنی فقط بهحالی خاطر اینکه مطمئنن میبرن،تنش یه حمله غافلگیرانه انجام بدن؟»
یولگئوم در حالیکنجکاوم که لبخند میزد،ظالم لرزهای به تنش افتاد.
«فکر کنمغافلگیرانه بهتره اونوبدن با خودمون نبریم.»
کامائل همبیای همراه بابدونم او خندید.
«آره، حتماً تصادفیه. فقط یهلبخند تصادف. هیچ قانونی وجود نداره کهاونو بگه فرشتگان مقرب نمیتونن فاسد بشن.»
«تو دیگه واسه چی اینجایی؟»
«نباید اول سلام کنم؟»
با این حرف دئوس،بدونم طرف مقابل مشتش رابکنه گره کرد و فشرد.
«میخوای چیکار کنی؟»
«همم، چطور جرأت میکنم...»
«خب، با این مهارتهایی کهیولگئوم تو داری، قطعاً "جرأت" میخواد.تنش دیگه حتی سلام هم نمیکنی؟»
«سلام، اعلیحضرت پادشاه.»
«خوبه.»
مردی که روبهروی دئوس ایستادهجلوی بود، کسی نبود جز یکیفقط از هفت دوک دنیای شیاطین.
سیتون، دوک تنبلی. او ارباب شیاطینحالی و ساتیرها بود و در دورانبهتره سلطنت ۶۶۷ ساله، مقام آرچدوک را داشت.
دئوس حالا درکنجکاوم اتاق تاج وظالم تخت ملکه حضور داشت.
در حالت عادی، میگو بایدلبخند روی تخت سلطنت مینشست وبهتره دئوس باید جای دیگری میبود.
اما جایی که دئوسبدونم الان نشسته بود، دقیقاًبکنه خود تخت سلطنت بود.
ملکه میگوغافلگیرانه هم روی دستهیولگئوم تخت نشسته بود.
«اعلیحضرت، این چه رفتار گستاخانهایه؟ اونجاظالم جایگاه عالیرتبهترین فرده. شما نمیتونید اونجااینکه بشینید مگه اینکه پادشاه دنیای شیاطین باشید.»
«واقعاً؟»
«همینطوره.»
«که اینطور.»
«پس...»
«اینقدر رو اعصاب من راهلبخند نرو و برو بیرون. ازبهتره بس بیشعوری، رو پیشونیت شاخ دراومده.»
«ساتیرها بهبیای طور طبیعیبدونم شاخ دارن! اعلیحضرت!»
«خود ملکه میگه مشکلی نیست،یولگئوم تو چرا کاسه داغتر ازتنش آش شدی؟ مگه نه، میگو؟»
«آره بابا. مشکلی نیست.»
«بفرما. حالابدن هم هری،حالی بزن به چاک.»
«سرورم! خانواده سلطنتی قانون داره. باظالم اینکه شما پدر تنی سرورم هستین،اینکه ولی الان از قدرت خلع شدین!»
«به هر حال، شما هفت تا دوک فقطمیزد بلدین ظاهر قضیه رو حفظ کنین. تا پنج میشمرم،همراه گمشو بیرون. وگرنه دوباره جایگاه پادشاه رو پس میگیرم.»
«این...!»
«پنج، چهار، سه، دو...»
«این مسخرهست!»
«یک.»
«اعلیحضرت!»
«تموم شد.»
دئوس از جایش بلند شد.
«میگو.»
«بله، پدر.»
«اینجا دیگه مالیولگئوم منه. از رویمیزد تختت بلند شو.»
«چی؟»
«همین الان گفتم.انجام گفتم که جایگاهحالی پادشاه رو غصب میکنم.»
«مگه شوخی نبود؟»
«نه.»
«ولی بابا...»
«دختر خوب روانجام حرف باباش نهحالی نمیاره. برو کنار.»
سیتون بابیای چهرهای برافروخته بهجلوی دئوس نزدیک شد.
«من...»
لحظهای که دهان بازبدونم کرد، حس کرد چیزیبکنه به صورتش برخورد کرده است.
دنیا دور سرشانجام چرخید و درد شدیدیلبخند در کمرش احساس کرد.
نه، صورتش بیشتر درد میکرد.
وقتی دستش را بالا آورد و بهلرزهای صورتش کشید، بینیاش ناپدید شده بود. استخوانکامائل بینیاش عمیقاً در صورتش فرو رفته بود.
صورتش غرق در خون بود.
تمام دندانهایش، از جملهبدن دندانهای بالاییاش، خرد شدهمیزد و بیرون ریخته بودند.
او با یک ضربه از کنارظالم تخت سلطنت تا دیوار اتاق پرتاباینکه شده و به آن چسبیده بود.
دئوس که کناریولگئوم تخت ایستاده بود، دستانشلرزهای را تکاند و گفت:
«سیتون.»
سیتون میخواست چیزی بگوید،بدن اما به خاطر دندانهایمیزد شکستهاش کلماتش نامفهوم بود.
ذهن سیتون اصلاًکنجکاوم نمیتوانست درک کند کهچیکار چه اتفاقی افتاده است.
«اون شش تا توله دیگه رو هم بیار. دوبارهافتاد تا ده میشمرم. به ازای هر نفری که کمتصادفیه باشه، یکی از انگشتهای کوچیکت رو قطع میکنم. یک.»
سیتون با عجلهکنجکاوم از اتاق تاجظالم و تخت بیرون دوید.
میگو باغافلگیرانه گیجی بهبدن دئوس نگاه کرد.
«بابا...»
«میخوای جلوم رو بگیری که دوبارهمیزد پادشاه شیاطین نشم؟ محض اطلاعت، اربابان شیاطیننبریم بچه هستن و پدر و مادر ندارن.»
«بابا باباست، دختر هم دختره.»
«خیلی خب. پس بیسروصدا برو کنار. یالبخند اینکه با زور جلوم رو بگیر. جهتخودمون اطلاع، من احتمالاً صد برابر از تو قویترم.»
«واقعاً صد برابر قویتری؟»
«چه صد برابر چهحالی هزار برابر، در هرتنش صورت تو نمیتونی ببری.»
«نمیدونم بابابیای تو سرشبدونم چی میگذره.»
«جنگ به زودی شروع میشه.»
«اطلاعاتی به دستمون رسیدهبدونم که انسانها دارن ارتشبکنه جمع میکنن. جنگ... شروع میشه.»
«دلیلی که تو رو اینجا گذاشتم این بود کهافتاد یه کم درگیر کارای شخصی خودم بودم، اما دلیلتصادفیه مهمترش این بود که اینجا هیچ خطری تهدیدت نمیکرد.»
«کدوم پدری دختر یه سالهاش رو بهچیکار عنوان فرمانده میندازه وسط میدون جنگ؟ مگهمیبرن اینکه همهچیز فقط یه بازی پادشاهی باشه.»
«بابا...»
«تازه، اون دشمنهاکنجکاوم در واقع عموظالم و عمههای تو هستن.»
میگو خیلی به رگین نزدیک بود. درلرزهای آخرین ضیافت، دئوس دیده بود که آنکامائل دو چقدر با هم خوب تا میکنند.
با حرفهایبیای دئوس، گونههایبدونم میگو سرخ شد.
«ممنونم.»
«این بار کجاکنجکاوم رفتی خوش بگذرونی؟ سیگنیچیکار الان پیش زکه است.»
«نه. من به همه قول دادممیزد که مراقب شیاطین باشم. نمیتونم قبلخودمون از جنگ برم بیرون و خوش بگذرونم.»
«واقعاً؟ پس، پیش من میمونی؟»
«اینم فکر خوبیه.»
سیتون با استفاده از جادو صورتش را ترمیم کردنمیکنی و همزمان با استفاده از جادوی چشمکزن، که یکیولگئوم حرکت آنی در فواصل فوقکوتاه بود، به دنبال اهدافش گشت.
هفت برج دریولگئوم بالاترین نقطه ایدوس،میزد اقامتگاه هفت دوک بودند.
از آنجا که این برجها فاصله زیادی با برج پادشاهفقط شیاطین نداشتند، همه در مدت زمان بسیار کوتاهی دور هملبخند جمع شدند، به جز اوسیس، ارباب طمع، که غایب بود.
اوسیس طمعکار در حال حاضر بیرونحالی از برج، در زمین کشاورزیای بودبهتره که از دئوس اجاره کرده بود.
وقتی آن هفت دوک بهجلوی سالن تاجوتخت برگشتند، دئوس چهارزانوفقط روی تخت پادشاهیاش نشسته بود.
خمیازه کشداری کشیدم.
شش دوک حاضرکنجکاوم نگاهی به میگو کهچیکار کنار دئوس بود انداختند.
میخواستند جو را بسنجند.
اما میگو هیچکنجکاوم واکنشی نشان ندادظالم که به دردشان بخورد.
دئوس دهان باز کرد: «سیتون.»
«بـ... بله...»
«یک انگشت.»
«من...»
«من قطعش کنم؟ یا خودت میخوای ببریش؟ اگهتنش بعداً میخوای دوباره پیوندش بزنی، بهتر نیست خودت قطعشحتماً کنی؟ اگه سطح برش تمیز باشه، عوارض بعدیش کمتره.»
سیتون آه کوتاهی کشید، انگشتجلوی کوچکش را برید و آنفقط را به دئوس تقدیم کرد.
دئوس انگشت را گرفتبدن و دوباره به سمتمیزد خود سیتون پرت کرد.
«خب، حالا تو بهبدونم عنوان نماینده برای بقیه حرفنمیکنی بزن. چرا من اینجا نشستم؟»
سیتون مِنومِن کرد وحالی بعد رو به پنجتنش دوک باقیمانده دهان باز کرد.
«اعلیحضرت، پادشاه سابق... میگن که میخوان دوباره روی تخت بشینن.فقط من درباره قوانین سختگیرانه خاندان سلطنتی حرف زدم و گفتملبخند همچین چیزی امکان نداره، اما ایشون با قدرتشون منو له کردن.»
صورتش که هنوز کاملاً خوبیولگئوم نشده بود و پارهپاره بهتنش نظر میرسید، خودش مدرک حرفهایش بود.
چیزی که سیتونکنجکاوم الان رویش تمرکزظالم کرده بود، الکس بود.
با نگاهشبدن پیامی بیصداحالی میفرستاد: «تو مسئولی.»
اما الکس پا پیش نگذاشت.
آخه کی آنقدر احمق بود که در اینمیزد وضعیت که صورتها داغون شده و انگشتها قطعکامائل میشوند، سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو؟
وقتی همه ساکت ماندند،بدونم سیتون چارهای نداشت جزبکنه اینکه دوباره جلوی دئوس بایستد.
«اعلیحضرت...»
«باید بهم بگی ارباب.»
«در طول نسلها، هیچوقتبدن سابقهای نداشته که مقام پادشاهلرزهای شیاطین با زور غصب بشه.»
«چی؟ این یارو رو باش.»
«بله؟»
«انگار یادتون رفته خودتون چیکار کردین. صد سال پیش نبود که همهتون ریختین سرم و باانجام این بهانه که لیاقت تخت پادشاهی رو ندارم، منو انداختین بیرون؟ هزار سال پیش بود؟ باباحتماً هنوز یک سال هم نگذشته و یادتون رفته؟ انگار مقام پادشاه شیاطین خیلی وقتا همینطوری دستبهدست میشده.»
«قضیه همون ضربالمثلهست دیگه، کار من خیانته ولی کار شماتنش یه عشق پاکه؟ مثل قضیه زن مردم... میگو، یه لحظهتصادفیه گوشاتو بگیر. چرا وقتی خودتون گند میزنین، استاندارد دوگانه دارین؟»
«نه، منظورم اینه که...»
«اینهکه چی؟»
«اون زمان، شرایط اجتنابناپذیری وجود داشت. سرنوشتچیکار دنیای شیاطین فقط به دست نزار تعیینمیبرن میشد. برای همین فقط ازش کمک خواستم.»
«پس چرا خودتون نرفتین بجنگین؟»
«ما هفتبیای دوک، کسانیبدونم نیستیم که بجنگیم...»
«به هر حال، گیریم وضعیتلبخند اون موقع خیلی بحرانی بوده،بهتره الان وضعیت خیلی ریلکس و آرومه؟»
«درباره کدوم وضعیت حرف میزنین؟»
«ارتش انسانهاغافلگیرانه دوباره قصدبدن حمله داره؟»
«اون که هنوزکنجکاوم قطعی نیست. فقطظالم یه نشانههایی هست...»
«احمقی؟ یابدن خودت روحالی زدی به خنگی؟»
در حالی کهکنجکاوم سیتون مِنومِن میکرد، دئوسچیکار دوباره دهان باز کرد.
«اصلاً چی دارم به شماهایولگئوم میگم؟ به هر حال، منتنش میدونم، چون خودم اینطوری تصمیم گرفتم.»
«اعلیحضرت!»
«گفتم ارباب.»
«خب... پس الان دمیورگوسبدونم چندمه؟ وقتی ۶۶۷ام بازنشستهبکنه بشه، دوران ۶۶۸ام میرسه.»
«اوه، اینطوریه؟ پسانجام فکر کنم منحالی دمیورگوس ۶۶۸ام باشم.»
دلیلی که سیتون این بحث را پیش کشید ایننمیکنی بود که بپرسد آیا دئوس قرار است به عنوان پادشاهحالی شیاطینی با رتبه پایینتر از دخترش خدمت کند یا نه.
اما این فقط یکحالی ترفند سطحی بود، چون اوافتاد چیز زیادی درباره دئوس نمیدانست.
«بیفتین به خاک و تعظیم کنین. ای حرومزادههای پست.نمیکنی دمیورگوس ۶۶۸ام به تخت نشسته. جهت اطلاعتون، مراسم تاجگذارییولگئوم رو جوری برگزار کنین که تو تاریخ بیسابقه باشه.»
سیتون نتوانست چیزیانجام بگوید و فقطحالی دهانش باز مانده بود.
شانترینا که دیگر نمیتوانستبدونم این وضع را تحملبکنه کند، یک قدم جلو گذاشت.
«اعلیحضرت.»
«ارباب.»
«خیلی خب، فعلاً بهتون میگم ارباب. اما قصدمیزد دارین چند روز به عنوان پادشاه حکومت کنین؟کامائل اگه اینو بدونیم، میتونیم طبق همون برنامهریزی کنیم.»
«خودم هم نمیدونم. تا هر وقت کهچیکار دلم بخواد؟ راستش رو بخواین، چون یهمیبرن کم حوصلم سر رفته بود اومدم اینجا.»
«همونطور کهبدن انتظار میرفت، فقطلبخند یه شوخی بود.»
«معلومه که برای من یه شوخیه. فکر کردین آدمی مثل من جدیجدی میادمطمئنن مقام پادشاه شیاطین رو به عهده بگیره؟ دنیای شیاطین برای من فقط یهاونو جای خالی و بیارزشه که سالی صد هزار سکه طلا بهم بدهکاره، مگه نه؟»
«اعلیحضرت، نه، ارباب. ما داریم ناامیدانه تلاش میکنیم تا از این دوران پرآشوباونو عبور کنیم. تازه داشتیم به سلطنت اعلیحضرت میگو عادت میکردیم... اما این شوخیهای شمانمیتونن هیچ کمکی به حکومت ایشون نمیکنه. پس اگه فقط یه شوخیه، همینجا تمومش کنین...»
دئوس حرفبیای شانترینا رابدونم قطع کرد.
«اینکه برای من یهحالی شوخیه، معنیش این نیست کهافتاد برای شما هم یه شوخیه.»
«بله؟»
«من تخت رو برای سرگرمییولگئوم گرفتم، اما شما باید باتنش تمام وجود از من اطاعت کنین.»
«این دیگه چه جور زورگوییه؟»
«خوب بهش فکر کن. یه بچه یه تیکه چوبافتاد دستش میگیره و لونه مورچهها رو به هم میریزه.تصادفیه منم دارم فقط برای شوخی این کار رو میکنم. درسته؟»
«بله.»
«اما مورچهها میمیرن، مگه نه؟ خونهشون خراب میشه. میفهمی منظورمتنش چیه؟ انقدر حوصلم سر رفته بود که تخت پادشاهی روتصادفیه از دخترم گرفتم. شبیه یه شوخیه، درسته؟ اما با این حال.»
دئوس بالاتنهاشبیای را بهبدونم جلو کشید.
«برای شماهابدن که جنبهحالی سرگرمی نداره، درسته؟»
لحنش سرد بود.
شش دوک ناگهان احساس کردند دمایحالی اتاق چندین درجه پایین آمده وبهتره سرمایی از ستون فقراتشان عبور کرد.
چه کسیبیای میتوانست جلویبدونم دئوس را بگیرد؟
اگر او میخواست دنیایحالی شیاطین را تصاحب کند،تنش فقط دو راه وجود داشت.
یا جلویش راکنجکاوم بگیرند یا همهچیزظالم را به او بسپارند.
اما اگر سعی میکردندبدن جلویش را بگیرند، باید خودشانلرزهای را برای مرگ آماده میکردند.
درست همان موقع بود.
الکس روی زانوهایش جلوحالی آمد و در برابرتنش دئوس به خاک افتاد.
«سرورم! دمیورگوس ۶۶۸ام به تخت نشسته، وچیکار هیچ شانس و افتخاری در دنیای شیاطینمیبرن بزرگتر از این نخواهد بود! زندهباد، زندهباد، زندهباد!»
«خیلی خب، همونطور که از دایه عزیزملبخند انتظار میرفت، خوب بلدی کی و کجاخودمون پاچهخواری کنی. مقام دوک بزرگ دوباره مال تو.»
«سپاسگزارم، اعلیحضرت!»
دوکها با عجله بهحالی کنار الکس رفتند و عمیقاًافتاد در برابر دئوس تعظیم کردند.
چه شوخی بودکنجکاوم چه هر چیز دیگری،چیکار چارهای جز همراهی نداشتند.
قانون دنیایغافلگیرانه شیاطین بینهایتبدن ساده بود.
بقای قدرتمندترینها.
چون اینجا،بدن قدرت همان قانونلبخند و حاکمیت بود.