چپتر 93: نجات آشوب در سونگهوانگچونگ (۵)
0زیک گفت: «خب، حالا هرکدوممون کار خودموننداشت رو میکنیم. اگه من و سادیموس باخودش هم باشیم، برای گرفتن قلعه جنوبی کافیه.»
سادیموس جواب داد:نداشت «ارباب من دئوسه. مننهایت از تو دستور نمیگیرم.»
زیک رو به سادیموس کرد و گفت: «دستور نیست، یه درخواسته. ما همچشم باید یه کمکی به دئوس بکنیم. اگه اون رفته تا مشکل آتشفشان روبلدی حل کنه، ما هم تو این فاصله باید یه خط پشتیبانی قوی اینجا بسازیم.»
زیک که حالا خیالش از بابت امنیت خواهرشمیشه راحت شده بود، دوباره افتاده بود رو دورِ جونکندنخیلی تا هرطور شده تو کارها به دئوس کمک کنه.
البته که اونهیچ هیچ ایدهای ازواقعی نیت واقعی دئوس نداشت.
سادیموس چندواقعی لحظه بهچند زیک خیره شد.
در نهایت،بگیریم سادیموس نگاهش روزیاده از زیک گرفت.
با خودش فکر کرد که شایدبدم انجام دادن حرفای این بچه فکر بدینکرومانسی هم نباشه، پس آروم سر تکون داد.
سادیموس در حالی کهایدهای به اسکاتول نگاه میکرد،چند پرسید: «تو برنامهت چیه؟»
اسکاتول جواب داد: «اول باید اوضاعخیره رو بسنجیم. از نظر قدرت کهشاید سادیموس، تو اینجا از همه قویتری...»
و ادامه داد: «منم قصد دارم به عنوان یه جادوگراونقدر ازتون پشتیبانی کنم. اگه بخوام تو همچین جایی قدرت واقعیم روبریم نشون بدم، زیک تبدیل میشه به دشمن شماره یک کل دنیا.»
سادیموس گفت: «حتی اگهواقعیم نکرومانسی رو هم فاکتورمیشه بگیریم، قدرتت خیلی زیاده.»
اسکاتول پرسید: «مگههیچ خودت هم قدرتتواقعی رو مخفی نمیکردی؟»
سادیموس جواب داد:نداشت «اونقدر کمه کهخیره اصلاً به چشم نمیاد.»
اسکاتول گفت: «بحث کردن درزیاده موردش اینجا هیچ فایدهای نداره.اونقدر بیاین اول بریم سمت قلعه آرمز.»
«جغرافیای اینجا رو خوب بلدی؟»
«هر چی نباشه من تو پارتی آخریننداشت جنگجو بودم. هرچند نمیدونم تو این هزارخودش سال، شکل و شمایل زمین چقدر تغییر کرده.»
سادیموس گفت:واقعی «احتمالاً خیلیچند عوض نشده.»
هم سادیموس و هم اسکاتولزیاده تو جادو استاد بودن. جادویاونقدر مخفیکاری براشون مثل آب خوردن بود.
همینطور که خورشید غروب میکرد و سایههای تاریکِ گرگومیشدشمن همهجا رو میگرفت، این سه نفر جادوی پنهانسازی روزیاده روی خودشون اجرا کردن و از دروازه جنوبی خارج شدن.
درست بیرون دروازههیچ جنوبی شهر نویهکان، یهنداشت دره عمیق وجود داشت.
یه جاده کوهستانی باریک بود که به سمت پایین دره میرفت وشاید یه پل سنگی پهن هم از روی دره میگذشت. دو تا مسیرمیکرد کاملاً متفاوت که دو طرف این شکاف رو به هم وصل میکردن.
خوشبختانه، مسیر پلقدرتت سنگی هنوز طعمهمگه هیولاها نشده بود.
قلعهی پل متحرک که دقیقاً بیرونش قرار داشت،میشه همون پایگاهی بود که شوالیههای مقدس دروازه جنوبیقدرتت جونشون رو برای محافظت ازش کف دستشون گذاشته بودن.
قلعه آرمز حدود دو کیلومترنیت پایینتر از قلعهی پل متحرک،خیره به سمت جنوب قرار داشت.
نویهکان، شهری که وسط کوههالحظه بنا شده بود، اقتصادش رو فقطفکر و فقط مدیون زائران سونگهوانگچونگ بود.
به همین خاطر، با وجود زمینهای ناهموارخودت و خشن، جادههای این منطقه بهتر ازنمیاد هر جای دیگهای تو قاره نگهداری میشدن.
با یه قدمزدن تند و تیز،بدم کمتر از بیست دقیقه طول کشیدحتی تا قلعه آرمز تو دیدرسشون قرار بگیره.
قلعه با پر کردن فضای بین قلههایی که انگار بهخیره هم تکیه داده بودن ساخته شده بود و پی وبچه فونداسیونش با تراشیدن صخرههای یکپارچه و سخت شکل گرفته بود.
قلعه آرمز یه دژچند نظامی بود که سلاحهاینگاهش شوالیههای مقدس توش انبار میشد.
درست زمانی که نیروها به خاطرمگه فوران ناگهانی آتشفشان در حال جابهجایی بودن،چشم هیولاهای غولپیکری بیرون دروازه جنوبی پیداشون شد.
به همین دلیل، شوالیههای مقدسنشون مجبور شدن قلعه آرمز روشماره خالی به حال خودش رها کنن.
نه چندانالبته دور از ورودینیت قلعه، زیک ایستاد.
«امیدوار بودم خالی باشه،چند اما به این راحتیها همگرفت قرار نیست بیدردسر تموم بشه.»
دم ورودی قلعه، هیولاهایی که شبیه مورچهخودت بودن، تو دستههای سهتایی دور هم جمعنمیاد شده بودن و شاخکهاشون رو به هم میمالیدن.
معلوم بود که این شکارهای کوچیک رو ازمیشه کوههای اطراف گرفته بودن و حالا اونا روقدرتت مثل یه کوه میوه روی هم تلنبار کرده بودن.
هیولاها کمی از انسانها کوچیکترنیت بودن، اما دندونهای جلوییشون مثلخیره قیچی تیز و برنده بود.
زیک گفت:واقعی «به نظرچند میاد شیطان باشن.»
اسکاتول در جواب حرفخیلی زیک سرش رو تکون دادنمیکردی و گفت: «اینا شیطان نیستن.»
«پس چیان؟»
«هیولاهای ورموود.البته شیاطین این اسمنیت رو روشون گذاشتن.»
«هیولای ورموود؟»
«آره.»
زیک پرسید: «چه فرقیواقعیم با شیاطین دارن؟ مگهمیشه تو دنیای شیاطین زندگی نمیکنن؟»
اسکاتول جواب داد: «دنیای شیاطین با زمینهایی که توسط ماگوورت آلودهنهایت شدن، احاطه شده. اینا هیولاهای اون مناطقن. چیزایی مثل اژدهای شیطانی معطرآروم یا گوریل آلودهای که بیرون دروازه غربی میجنگیدن، همهشون هیولاهای ماگوورت هستن.»
«یعنی هیولان، نه شیطان؟»
«آره. بیشترشون فقط یهخیلی مشت هیولای بیمغزن، امامخفی همین میتونه خطرناک باشه.»
«پس اون آتشفشان لعنتیواقعیم دیگه چیه؟ میخوای بگیمیشه فقط یه آتشفشان ساده نیست؟»
«این فقط حدس شخصی منه، اما...واقعی به نظر میاد یه نوع تهاجمنگاهش متفاوت از سمت دنیای شیاطین شروع شده.»
«یعنی میگی کار شیاطینه؟»
«آره. اما یه تهاجم شکستخوردهست. چون زمین داره پر میشهاونقدر از هیولاهای ماگوورت که اصلاً شیطان نیستن. احتمالاً موقع آمادهسازیبیاین برای یه تهاجم گسترده، یه چیزی بدجوری خراب شده، نه؟»
سادیموس پرید وسط حرفشون.
«دلیلش هر چی که هست، حالا میخواین چیکار کنین؟لحظه هر چی که باشن، تعدادشون خیلی زیاده. فکر کنمدادن حمله کردن فقط با همین سه نفرمون حماقت محضه.»
اسکاتول دستبهسینه شد.
«اگه بشه ترجیح میدم همینزیاده الان تعدادشون رو کم کنم،اونقدر اما کار سختیه، مگه نه؟»
زیک پرسید: «هیولای خطرناکیه؟»
اسکاتول گفت: «اگه تعدادشون زیاد بشه، آره. وقتی به یه حد خاصینگاهش برسن، ملکه پیداش میشه. مورچه غولپیکر هوش پایینی داره و تکبهتک اصلاً ترسناکحالی نیست، اما وقتی تعدادشون بالا میره، به یه هیولای کاملاً متفاوت تبدیل میشن.»
«منظورت اینهواقعی که تکاملچند پیدا میکنن؟»
«چون کل گروه جوری حرکت میکنه که انگار فقط یه جون دارن. درستچشم مثل مورچههای کوچیک. اونا تبدیل به یه موجود زنده واحد میشن که حولبلدی محور ملکه میچرخه. اون موقع، ظرفیت بقا و تولیدمثلشون از تصور انسان خارجه.»
زیک دوباره نگاهی به بالاینشون قلعه انداخت. اتاقهای زیادی اونجاشماره بود و راهروها هم باریک بودن.
به نظر میرسید مورچه غولپیکرنیت قصد داره از قلعه آرمزخیره به عنوان برج مورچههاش استفاده کنه.
اگه همچین چیزی روی زمین ریشهخیره بدوونه، فضای زندگی برای انسانها ازشاید اینی که هست هم کمتر میشه.
زیک گفت:بگیریم «انگار چارهای جززیاده انجام دادنش ندارم.»
سادیموس گفت: «برگرد و ارتش خودت رو جمعمیشه کن. برای جونورایی که تعدادشون زیاده، بهترین کار اینهخیلی که با تعداد زیادی از آدما بهشون فشار بیاریم.»
زیک جواب داد: «اما همین الانش هم نویهکان به زورخیره میتونه از خودش محافظت کنه. فکر کنم بهتر باشه تا وقتیبدی تعداد دشمنا هنوز خیلی زیاد نشده، یه کم ازشون کم کنیم.»
اسکاتول همواقعی با حرفچند زیک موافق بود.
«اگه ملکه بیاد بالا و شروع کنه به تخمگذاری، دیگه اوضاع از کنترل خارجنمیاد میشه. مگه اینکه بخوایم همه ساکنان قلعه رو به گردنه مرتفع تیگریس که به غربجنگجو نویهکان ختم میشه تخلیه کنیم، در غیر این صورت باید قلعه آرمز رو ایمن کنیم.»
گردنه مرتفع تیگریسجایی بیش از حدبدم باریک و شیبدار بود.
از اونجایی که حتی یه کالسکه هم بهزور میتونستلحظه ازش رد بشه، محافظت از ساکنان قلعه حتی دردادن صورت بروز یه تغییر کوچیک هم کار حضرت فیل بود.
اگه دهها هزار نفر از ساکنان تو یه صفگرفت راه میرفتن و یهو چیزی مثل یه اژدهای شیطانینباشه بهشون حمله میکرد، هزاران نفر در جا پودر میشدن.
اسکاتول در حالیقدرتت که دوباره بهمگه سادیموس نگاه میکرد، گفت.
«پس، درخواستم اینه. سادیموس،واقعیم لطفاً یه جوری اینمیشه کمبود نفرات رو جبران کن.»
«داری ازمالبته میخوای ازایدهای نکرومنسری استفاده کنم؟»
«آره. اینجاواقعی هیچ چشم فضولیلحظه نیست که ببینه.»
سادیموس بهبگیریم چشمهای زیکخیلی نگاه کرد.
نمیشد با اون چشمهای صادقنشون و مصممی که فقط به یهدنیا هدف خیره شده بودن، مخالفت کرد.
«چارهای نیست.»
سادیموس قدرتواقعی جادوییاش روچند جمع کرد.
بدنش تو هوا شناور شد. بدنش که حالا به واسطهایاونقدر برای قدرت جادویی تبدیل شده بود، در مرکز حلقه ماناییبیاین قرار گرفت که به سمت بیرون در حال گسترش بود.
«ای ارواح پستی که در برزخ سرگردانید، ای استخوانهایدشمن بیچارهای که هنوز ارواح اصلیتون رو فراموش نکردید، ای اجسادیمگه که هنوز گرسنهاید. از دستورات من پیروی کنید! بلند شید!»
خیلیها فکر میکنن نکرومنسرها فقط میتونن اجساد رو از گورستانهاخیره احضار کنن، اما در واقعیت، پیدا کردن جایی که هیچبچه بدبختی توش نمرده یا دفن نشده باشه، کار خیلی سختتریه.
یا یه مشت استخوان باقی مونده،خیره یا جسد هنوز نپوسیده، یا فقطشاید روحش جون سالم به در برده.
پیدا کردن ردپایقدرتت مرگ با یه ذرهخودت تفاوت، کار راحتی بود.
تو این جنگل،جایی ارواح حیوانات بهطوربدم ویژهای زیاد بودن.
تو کوهستان، خرسها، گرازهای وحشینیت و بقیه جونورها با یهخیره زمزمه دور هم جمع شدن.
یه دسته کلاغنداشت با بال زدنِ بالهاینهایت استخوانیشون، آسمون رو پوشوندن.
روحهای کشتهشده لنگلنگان و درزیاده حالی که شمشیرهای زنگزدهشون رو روکمه زمین میکشیدن، به سادیموس نزدیک شدن.
همهشون بههمچین نشونه تسلیم سرنشون تعظیم فرود آوردن.
تو همون نگاههیچ اول، تعدادشون بهواقعی هزار تا میرسید.
«من در اصلی روچند میکوبم. شما دو تانگاهش میتونید بقیه رو راستوریس کنید.»
«ممنون، سادیموس.»
اسکاتول به سادیموسجایی تعظیم کرد وبدم رو به زیک گفت.
«پس ما از دیوارهای قلعه میریمواقعی بالا. فکر کنم بهتر باشه ازنگاهش بالا نگاه کنیم و بیایم پایین.»
زیک باواقعی چهرهای جدیچند سر تکون داد.
مورچههای غولپیکر، همونطور کهخیلی از اسمشون پیداست، مورچههاییمخفی با سایز غولآسا بودن.
طولشون حدود یک وواقعیم نیم متر بود و آروارههایدشمن تیزی به عنوان سلاح داشتن.
تازه، از دمشون یهایدهای اسید قوی به اسمچند اسید فرمیک هم تف میکردن.
حیوانات کوچیک با یه پاششلحظه از این اسید فرمیک جوریخودش آسیب میدیدن که استخوناشون میزد بیرون.
زیک از دیوار قلعهخیلی که مورچهها مدام ازش بالانمیکردی و پایین میرفتن، بالا رفت.
به لطف جادوی پنهانسازی، شناسایی شدنشبدم کار راحتی نبود، اما اونم فقط براینکرومانسی وقتهایی جواب میداد که فاصلهشون زیاد بود.
«مورچههای غولپیکر یه چشمایدهای سوم رو پیشونیشون دارن.چند یه اندام تشخیص فروسرخه.»
«اون دیگهواقعی چیه...؟ یهچند جور اشعهست؟»
«گرما رو حس میکنه. جادوی پنهانسازیمگه فقط دید رو میپوشونه، اما نمیتونهاصلاً بو یا گرما رو مخفی کنه.»
«پس یعنی مورچههاجایی الان هنوزم میتوننبدم من رو ببینن.»
«اگه دور باشی براشونایدهای مهم نیست، اما اگهچند نزدیک بشی واکنش نشون میدن.»
«حواسم بهش هست.»
زیک از منطقهای که پنجرههایزیاده قلعه قرار داشت دوری کرداونقدر و به سمت جای بالاتری رفت.
از دروازه قلعهجایی عبور کرد وبدم به پشتبوم رسید.
«زیک. برایالبته مبارزه امروزت یهنیت تکلیف بهت میدم.»
«بله؟»
«بیا. ازبگیریم قدرت تازهپیداشدهتخیلی استفاده کن.»
«اون واقعاً قدرت منواقعیم بود؟ اصلاً نفهمیدم چیمیشه شد، تو یه خلسه بودم...»
«میتونی انجامش بدی. چه تصادفی باشهواقعی چه از روی ضرورت، این اتفاقنگاهش میافته چون تو تواناییاش رو داری.»
«واقعاً؟»
«مگه ایمانبگیریم اولین فضیلتخیلی یه جنگجو نیست؟»
«ایمان یعنیهمچین قلبی که وقفنشون خدا شده باشه.»
«باور داشتنالبته به خودتایدهای هم مهمه.»
زیک سر تکون داد.
همون موقع، چند تا از مورچههایمگه دیدهبان که زیک و اسکاتول رواصلاً پیدا کرده بودن، رو پشتبوم خزیدن.
زیک سپرش روجایی بیرون آورد وبدم شمشیرش رو کشید.
سپرش رو جلوهیچ گرفت و با حواسشنداشت اون رو متمرکز کرد.
همونطور که لحظه دقیق ظاهر شدنخیره هاله رو به یاد میآورد، سپرشاید شروع به ساطع کردن نور کرد.
اسکاتول که داشت ازخیلی پشت این صحنه رومخفی تماشا میکرد، لبخندی زد.
«پس تصادفی هم نبود.»
زیک قدرتالبته سپرش روایدهای حس کرد.
این یه نوعنداشت کاملاً متفاوت ازخیره جادو یا قدرت بود.
اونقدر طبیعی رشد میکرد و گسترشمگه پیدا میکرد که انگار قدرتی بوداصلاً که تو خود رگهاش متولد شده بود.
قدرت یه جنگجو!
یه هالهالبته دور بدن زیکنیت رو فرا گرفت.
شجاعت به خودی خودچند تبدیل به یه قدرت میشهگرفت و به دشمن فشار میاره.
مورچه بابگیریم ضربه سپرخیلی له شد.
شمشیر انرژی برنده خودش رونشون بیرون داد و بدن دشمن رودنیا از وسط به دو نیم کرد.
حداقل در بین مورچههایایدهای غولپیکر، هیچ موجودی نبود کهلحظه بتونه جلوی زیک رو بگیره.
از پلهها پایین رفت ولحظه تو یه حالت خلسه، حشراتخودش رو میبرید و کنار میزد.
داخل قلعهبگیریم پر ازخیلی مورچه بود.
قضاوت اسکاتول درست بود. اگهنشون تعدادشون از این بیشتر میشد، دیگهدنیا هیچ کاری از دست کسی برنمیاومد.
ارتش مردگان در دروازه اصلی توجهواقعی واحد مورچههای غولپیکر رو جلب کرده وگرفت اونا رو به سمت خودشون کشونده بودن.
یه خرس یانداشت گراز وحشی مرده، قدرتینهایت مشابه یه مورچه داشت.
ارتشهای هر دو طرف با هم درگیر شدن و تلفاتاونقدر زیادی دادن. مورچههایی که پاها یا شاخکهاشون رو از دستبیاین داده بودن، بوی گندی از خودشون ساطع میکردن و جیغ میکشیدن.
در مقایسه،همچین ارتش مردگانواقعیم هیچ سروصدایی نداشت.
چون بدنهایی نامیراهیچ داشتن، براشون مهمواقعی نبود که تیکهتیکه بشن.
دلیل اینکه کفه ترازوی این نبرد کهنهایت در ابتدا برابر بود، به سمت سادیموسدادن سنگینی کرد، همین زندگی ابدی مردگان بود.
هیچ دلیلی نداشت که ارتش نامیرایی که نهمخفی میمیره و نه خسته میشه، از یه مشتکردن حشره شکست بخوره. حتی اگه سایزشون بزرگ باشه.
در حالی که سادیموس داشت بهبدم دروازه اصلی فشار میآورد، زیک تقریباًحتی داخل قلعه رو پاکسازی کرده بود.
قدرت هاله بینهایت بود.
قدرت وواقعی استقامتش روچند افزایش داده بود.
حالا میتونستبگیریم خیلی راحتتر اززیاده جادو استفاده کنه.
انگار بدنش یه موتور اضافه داشتبدم و هر کاری که میکرد، احساسحتی راحتی خیلی بیشتری بهش دست میداد.
مورچهها مثلالبته برگهای پاییزیایدهای جارو میشدن.
هر چیزی که سر راهشلحظه بود رو میشد با یهخودش ضربه شمشیر از وسط نصف کرد.
احساس میکردبگیریم قدرت شکستناپذیریخیلی به دست آورده.
این اعتمادبهنفس باعث ایجاد شجاعت بیشتریبدم میشد و شجاعت هم از طریقحتی هاله، قدرت بیشتری به بدنش تزریق میکرد.