---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 93: نجات آشوب در سونگ‌هوانگ‌چونگ (۵) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 93: نجات آشوب در سونگ‌هوانگ‌چونگ (۵)

0

زیک گفت: «خب، حالا هرکدوممون کار خودمون‌نداشت​ رو می‌کنیم. اگه من و سادیموس با‌خودش​ هم باشیم، برای گرفتن قلعه جنوبی کافیه.»

سادیموس جواب داد:‌نداشت​ «ارباب من دئوسه. من‌نهایت​ از تو دستور نمی‌گیرم.»

زیک رو به سادیموس کرد و گفت: «دستور نیست، یه درخواسته. ما هم‌چشم​ باید یه کمکی به دئوس بکنیم. اگه اون رفته تا مشکل آتشفشان رو‌بلدی​ حل کنه، ما هم تو این فاصله باید یه خط پشتیبانی قوی این‌جا بسازیم.»

زیک که حالا خیالش از بابت امنیت خواهرش‌می‌شه​ راحت شده بود، دوباره افتاده بود رو دورِ جون‌کندن‌خیلی​ تا هرطور شده تو کارها به دئوس کمک کنه.

البته که اون‌هیچ​ هیچ ایده‌ای از‌واقعی​ نیت واقعی دئوس نداشت.

سادیموس چند‌واقعی​ لحظه به‌چند​ زیک خیره شد.

در نهایت،‌بگیریم​ سادیموس نگاهش رو‌زیاده​ از زیک گرفت.

با خودش فکر کرد که شاید‌بدم​ انجام دادن حرفای این بچه فکر بدی‌نکرومانسی​ هم نباشه، پس آروم سر تکون داد.

سادیموس در حالی که‌ایده‌ای​ به اسکاتول نگاه می‌کرد،‌چند​ پرسید: «تو برنامه‌ت چیه؟»

اسکاتول جواب داد: «اول باید اوضاع‌خیره​ رو بسنجیم. از نظر قدرت که‌شاید​ سادیموس، تو این‌جا از همه قوی‌تری...»

و ادامه داد: «منم قصد دارم به عنوان یه جادوگر‌اون‌قدر​ ازتون پشتیبانی کنم. اگه بخوام تو همچین جایی قدرت واقعیم رو‌بریم​ نشون بدم، زیک تبدیل می‌شه به دشمن شماره یک کل دنیا.»

سادیموس گفت: «حتی اگه‌واقعیم​ نکرومانسی رو هم فاکتور‌می‌شه​ بگیریم، قدرتت خیلی زیاده.»

اسکاتول پرسید: «مگه‌هیچ​ خودت هم قدرتت‌واقعی​ رو مخفی نمی‌کردی؟»

سادیموس جواب داد:‌نداشت​ «اون‌قدر کمه که‌خیره​ اصلاً به چشم نمیاد.»

اسکاتول گفت: «بحث کردن در‌زیاده​ موردش این‌جا هیچ فایده‌ای نداره.‌اون‌قدر​ بیاین اول بریم سمت قلعه آرمز.»

«جغرافیای این‌جا رو خوب بلدی؟»

«هر چی نباشه من تو پارتی آخرین‌نداشت​ جنگجو بودم. هرچند نمی‌دونم تو این هزار‌خودش​ سال، شکل و شمایل زمین چقدر تغییر کرده.»

سادیموس گفت:‌واقعی​ «احتمالاً خیلی‌چند​ عوض نشده.»

هم سادیموس و هم اسکاتول‌زیاده​ تو جادو استاد بودن. جادوی‌اون‌قدر​ مخفی‌کاری براشون مثل آب خوردن بود.

همین‌طور که خورشید غروب می‌کرد و سایه‌های تاریکِ گرگ‌ومیش‌دشمن​ همه‌جا رو می‌گرفت، این سه نفر جادوی پنهان‌سازی رو‌زیاده​ روی خودشون اجرا کردن و از دروازه جنوبی خارج شدن.

درست بیرون دروازه‌هیچ​ جنوبی شهر نویه‌کان، یه‌نداشت​ دره عمیق وجود داشت.

یه جاده کوهستانی باریک بود که به سمت پایین دره می‌رفت و‌شاید​ یه پل سنگی پهن هم از روی دره می‌گذشت. دو تا مسیر‌می‌کرد​ کاملاً متفاوت که دو طرف این شکاف رو به هم وصل می‌کردن.

خوشبختانه، مسیر پل‌قدرتت​ سنگی هنوز طعمه‌مگه​ هیولاها نشده بود.

قلعه‌ی پل متحرک که دقیقاً بیرونش قرار داشت،‌می‌شه​ همون پایگاهی بود که شوالیه‌های مقدس دروازه جنوبی‌قدرتت​ جونشون رو برای محافظت ازش کف دستشون گذاشته بودن.

قلعه آرمز حدود دو کیلومتر‌نیت​ پایین‌تر از قلعه‌ی پل متحرک،‌خیره​ به سمت جنوب قرار داشت.

نویه‌کان، شهری که وسط کوه‌ها‌لحظه​ بنا شده بود، اقتصادش رو فقط‌فکر​ و فقط مدیون زائران سونگ‌هوانگ‌چونگ بود.

به همین خاطر، با وجود زمین‌های ناهموار‌خودت​ و خشن، جاده‌های این منطقه بهتر از‌نمیاد​ هر جای دیگه‌ای تو قاره نگهداری می‌شدن.

با یه قدم‌زدن تند و تیز،‌بدم​ کمتر از بیست دقیقه طول کشید‌حتی​ تا قلعه آرمز تو دیدرسشون قرار بگیره.

قلعه با پر کردن فضای بین قله‌هایی که انگار به‌خیره​ هم تکیه داده بودن ساخته شده بود و پی و‌بچه​ فونداسیونش با تراشیدن صخره‌های یکپارچه و سخت شکل گرفته بود.

قلعه آرمز یه دژ‌چند​ نظامی بود که سلاح‌های‌نگاهش​ شوالیه‌های مقدس توش انبار می‌شد.

درست زمانی که نیروها به خاطر‌مگه​ فوران ناگهانی آتشفشان در حال جابه‌جایی بودن،‌چشم​ هیولاهای غول‌پیکری بیرون دروازه جنوبی پیداشون شد.

به همین دلیل، شوالیه‌های مقدس‌نشون​ مجبور شدن قلعه آرمز رو‌شماره​ خالی به حال خودش رها کنن.

نه چندان‌البته​ دور از ورودی‌نیت​ قلعه، زیک ایستاد.

«امیدوار بودم خالی باشه،‌چند​ اما به این راحتی‌ها هم‌گرفت​ قرار نیست بی‌دردسر تموم بشه.»

دم ورودی قلعه، هیولاهایی که شبیه مورچه‌خودت​ بودن، تو دسته‌های سه‌تایی دور هم جمع‌نمیاد​ شده بودن و شاخک‌هاشون رو به هم می‌مالیدن.

معلوم بود که این شکارهای کوچیک رو از‌می‌شه​ کوه‌های اطراف گرفته بودن و حالا اونا رو‌قدرتت​ مثل یه کوه میوه روی هم تلنبار کرده بودن.

هیولاها کمی از انسان‌ها کوچیک‌تر‌نیت​ بودن، اما دندون‌های جلوییشون مثل‌خیره​ قیچی تیز و برنده بود.

زیک گفت:‌واقعی​ «به نظر‌چند​ میاد شیطان باشن.»

اسکاتول در جواب حرف‌خیلی​ زیک سرش رو تکون داد‌نمی‌کردی​ و گفت: «اینا شیطان نیستن.»

«پس چی‌ان؟»

«هیولاهای ورم‌وود.‌البته​ شیاطین این اسم‌نیت​ رو روشون گذاشتن.»

«هیولای ورم‌وود؟»

«آره.»

زیک پرسید: «چه فرقی‌واقعیم​ با شیاطین دارن؟ مگه‌می‌شه​ تو دنیای شیاطین زندگی نمی‌کنن؟»

اسکاتول جواب داد: «دنیای شیاطین با زمین‌هایی که توسط ماگ‌وورت آلوده‌نهایت​ شدن، احاطه شده. اینا هیولاهای اون مناطقن. چیزایی مثل اژدهای شیطانی معطر‌آروم​ یا گوریل آلوده‌ای که بیرون دروازه غربی می‌جنگیدن، همه‌شون هیولاهای ماگ‌وورت هستن.»

«یعنی هیولان، نه شیطان؟»

«آره. بیشترشون فقط یه‌خیلی​ مشت هیولای بی‌مغزن، اما‌مخفی​ همین می‌تونه خطرناک باشه.»

«پس اون آتشفشان لعنتی‌واقعیم​ دیگه چیه؟ می‌خوای بگی‌می‌شه​ فقط یه آتشفشان ساده نیست؟»

«این فقط حدس شخصی منه، اما...‌واقعی​ به نظر میاد یه نوع تهاجم‌نگاهش​ متفاوت از سمت دنیای شیاطین شروع شده.»

«یعنی می‌گی کار شیاطینه؟»

«آره. اما یه تهاجم شکست‌خورده‌ست. چون زمین داره پر می‌شه‌اون‌قدر​ از هیولاهای ماگ‌وورت که اصلاً شیطان نیستن. احتمالاً موقع آماده‌سازی‌بیاین​ برای یه تهاجم گسترده، یه چیزی بدجوری خراب شده، نه؟»

سادیموس پرید وسط حرفشون.

«دلیلش هر چی که هست، حالا می‌خواین چی‌کار کنین؟‌لحظه​ هر چی که باشن، تعدادشون خیلی زیاده. فکر کنم‌دادن​ حمله کردن فقط با همین سه نفرمون حماقت محضه.»

اسکاتول دست‌به‌سینه شد.

«اگه بشه ترجیح می‌دم همین‌زیاده​ الان تعدادشون رو کم کنم،‌اون‌قدر​ اما کار سختیه، مگه نه؟»

زیک پرسید: «هیولای خطرناکیه؟»

اسکاتول گفت: «اگه تعدادشون زیاد بشه، آره. وقتی به یه حد خاصی‌نگاهش​ برسن، ملکه پیداش می‌شه. مورچه غول‌پیکر هوش پایینی داره و تک‌به‌تک اصلاً ترسناک‌حالی​ نیست، اما وقتی تعدادشون بالا می‌ره، به یه هیولای کاملاً متفاوت تبدیل می‌شن.»

«منظورت اینه‌واقعی​ که تکامل‌چند​ پیدا می‌کنن؟»

«چون کل گروه جوری حرکت می‌کنه که انگار فقط یه جون دارن. درست‌چشم​ مثل مورچه‌های کوچیک. اونا تبدیل به یه موجود زنده واحد می‌شن که حول‌بلدی​ محور ملکه می‌چرخه. اون موقع، ظرفیت بقا و تولیدمثلشون از تصور انسان خارجه.»

زیک دوباره نگاهی به بالای‌نشون​ قلعه انداخت. اتاق‌های زیادی اونجا‌شماره​ بود و راهروها هم باریک بودن.

به نظر می‌رسید مورچه غول‌پیکر‌نیت​ قصد داره از قلعه آرمز‌خیره​ به عنوان برج مورچه‌هاش استفاده کنه.

اگه همچین چیزی روی زمین ریشه‌خیره​ بدوونه، فضای زندگی برای انسان‌ها از‌شاید​ اینی که هست هم کمتر می‌شه.

زیک گفت:‌بگیریم​ «انگار چاره‌ای جز‌زیاده​ انجام دادنش ندارم.»

سادیموس گفت: «برگرد و ارتش خودت رو جمع‌می‌شه​ کن. برای جونورایی که تعدادشون زیاده، بهترین کار اینه‌خیلی​ که با تعداد زیادی از آدما بهشون فشار بیاریم.»

زیک جواب داد: «اما همین الانش هم نویه‌کان به زور‌خیره​ می‌تونه از خودش محافظت کنه. فکر کنم بهتر باشه تا وقتی‌بدی​ تعداد دشمنا هنوز خیلی زیاد نشده، یه کم ازشون کم کنیم.»

اسکاتول هم‌واقعی​ با حرف‌چند​ زیک موافق بود.

«اگه ملکه بیاد بالا و شروع کنه به تخم‌گذاری، دیگه اوضاع از کنترل خارج‌نمیاد​ می‌شه. مگه اینکه بخوایم همه ساکنان قلعه رو به گردنه مرتفع تیگریس که به غرب‌جنگجو​ نویه‌کان ختم می‌شه تخلیه کنیم، در غیر این صورت باید قلعه آرمز رو ایمن کنیم.»

گردنه مرتفع تیگریس‌جایی​ بیش از حد‌بدم​ باریک و شیب‌دار بود.

از اونجایی که حتی یه کالسکه هم به‌زور می‌تونست‌لحظه​ ازش رد بشه، محافظت از ساکنان قلعه حتی در‌دادن​ صورت بروز یه تغییر کوچیک هم کار حضرت فیل بود.

اگه ده‌ها هزار نفر از ساکنان تو یه صف‌گرفت​ راه می‌رفتن و یهو چیزی مثل یه اژدهای شیطانی‌نباشه​ بهشون حمله می‌کرد، هزاران نفر در جا پودر می‌شدن.

اسکاتول در حالی‌قدرتت​ که دوباره به‌مگه​ سادیموس نگاه می‌کرد، گفت.

«پس، درخواستم اینه. سادیموس،‌واقعیم​ لطفاً یه جوری این‌می‌شه​ کمبود نفرات رو جبران کن.»

«داری ازم‌البته​ می‌خوای از‌ایده‌ای​ نکرومنسری استفاده کنم؟»

«آره. اینجا‌واقعی​ هیچ چشم فضولی‌لحظه​ نیست که ببینه.»

سادیموس به‌بگیریم​ چشم‌های زیک‌خیلی​ نگاه کرد.

نمی‌شد با اون چشم‌های صادق‌نشون​ و مصممی که فقط به یه‌دنیا​ هدف خیره شده بودن، مخالفت کرد.

«چاره‌ای نیست.»

سادیموس قدرت‌واقعی​ جادویی‌اش رو‌چند​ جمع کرد.

بدنش تو هوا شناور شد. بدنش که حالا به واسطه‌ای‌اون‌قدر​ برای قدرت جادویی تبدیل شده بود، در مرکز حلقه مانایی‌بیاین​ قرار گرفت که به سمت بیرون در حال گسترش بود.

«ای ارواح پستی که در برزخ سرگردانید، ای استخوان‌های‌دشمن​ بیچاره‌ای که هنوز ارواح اصلی‌تون رو فراموش نکردید، ای اجسادی‌مگه​ که هنوز گرسنه‌اید. از دستورات من پیروی کنید! بلند شید!»

خیلی‌ها فکر می‌کنن نکرومنسرها فقط می‌تونن اجساد رو از گورستان‌ها‌خیره​ احضار کنن، اما در واقعیت، پیدا کردن جایی که هیچ‌بچه​ بدبختی توش نمرده یا دفن نشده باشه، کار خیلی سخت‌تریه.

یا یه مشت استخوان باقی مونده،‌خیره​ یا جسد هنوز نپوسیده، یا فقط‌شاید​ روحش جون سالم به در برده.

پیدا کردن ردپای‌قدرتت​ مرگ با یه ذره‌خودت​ تفاوت، کار راحتی بود.

تو این جنگل،‌جایی​ ارواح حیوانات به‌طور‌بدم​ ویژه‌ای زیاد بودن.

تو کوهستان، خرس‌ها، گرازهای وحشی‌نیت​ و بقیه جونورها با یه‌خیره​ زمزمه دور هم جمع شدن.

یه دسته کلاغ‌نداشت​ با بال زدنِ بال‌های‌نهایت​ استخوانی‌شون، آسمون رو پوشوندن.

روح‌های کشته‌شده لنگ‌لنگان و در‌زیاده​ حالی که شمشیرهای زنگ‌زده‌شون رو رو‌کمه​ زمین می‌کشیدن، به سادیموس نزدیک شدن.

همه‌شون به‌همچین​ نشونه تسلیم سر‌نشون​ تعظیم فرود آوردن.

تو همون نگاه‌هیچ​ اول، تعدادشون به‌واقعی​ هزار تا می‌رسید.

«من در اصلی رو‌چند​ می‌کوبم. شما دو تا‌نگاهش​ می‌تونید بقیه رو راست‌وریس کنید.»

«ممنون، سادیموس.»

اسکاتول به سادیموس‌جایی​ تعظیم کرد و‌بدم​ رو به زیک گفت.

«پس ما از دیوارهای قلعه می‌ریم‌واقعی​ بالا. فکر کنم بهتر باشه از‌نگاهش​ بالا نگاه کنیم و بیایم پایین.»

زیک با‌واقعی​ چهره‌ای جدی‌چند​ سر تکون داد.

مورچه‌های غول‌پیکر، همون‌طور که‌خیلی​ از اسمشون پیداست، مورچه‌هایی‌مخفی​ با سایز غول‌آسا بودن.

طولشون حدود یک و‌واقعیم​ نیم متر بود و آرواره‌های‌دشمن​ تیزی به عنوان سلاح داشتن.

تازه، از دمشون یه‌ایده‌ای​ اسید قوی به اسم‌چند​ اسید فرمیک هم تف می‌کردن.

حیوانات کوچیک با یه پاشش‌لحظه​ از این اسید فرمیک جوری‌خودش​ آسیب می‌دیدن که استخوناشون می‌زد بیرون.

زیک از دیوار قلعه‌خیلی​ که مورچه‌ها مدام ازش بالا‌نمی‌کردی​ و پایین می‌رفتن، بالا رفت.

به لطف جادوی پنهان‌سازی، شناسایی شدنش‌بدم​ کار راحتی نبود، اما اونم فقط برای‌نکرومانسی​ وقت‌هایی جواب می‌داد که فاصله‌شون زیاد بود.

«مورچه‌های غول‌پیکر یه چشم‌ایده‌ای​ سوم رو پیشونی‌شون دارن.‌چند​ یه اندام تشخیص فروسرخه.»

«اون دیگه‌واقعی​ چیه...؟ یه‌چند​ جور اشعه‌ست؟»

«گرما رو حس می‌کنه. جادوی پنهان‌سازی‌مگه​ فقط دید رو می‌پوشونه، اما نمی‌تونه‌اصلاً​ بو یا گرما رو مخفی کنه.»

«پس یعنی مورچه‌ها‌جایی​ الان هنوزم می‌تونن‌بدم​ من رو ببینن.»

«اگه دور باشی براشون‌ایده‌ای​ مهم نیست، اما اگه‌چند​ نزدیک بشی واکنش نشون می‌دن.»

«حواسم بهش هست.»

زیک از منطقه‌ای که پنجره‌های‌زیاده​ قلعه قرار داشت دوری کرد‌اون‌قدر​ و به سمت جای بالاتری رفت.

از دروازه قلعه‌جایی​ عبور کرد و‌بدم​ به پشت‌بوم رسید.

«زیک. برای‌البته​ مبارزه امروزت یه‌نیت​ تکلیف بهت می‌دم.»

«بله؟»

«بیا. از‌بگیریم​ قدرت تازه‌پیداشده‌ت‌خیلی​ استفاده کن.»

«اون واقعاً قدرت من‌واقعیم​ بود؟ اصلاً نفهمیدم چی‌می‌شه​ شد، تو یه خلسه بودم...»

«می‌تونی انجامش بدی. چه تصادفی باشه‌واقعی​ چه از روی ضرورت، این اتفاق‌نگاهش​ می‌افته چون تو توانایی‌اش رو داری.»

«واقعاً؟»

«مگه ایمان‌بگیریم​ اولین فضیلت‌خیلی​ یه جنگجو نیست؟»

«ایمان یعنی‌همچین​ قلبی که وقف‌نشون​ خدا شده باشه.»

«باور داشتن‌البته​ به خودت‌ایده‌ای​ هم مهمه.»

زیک سر تکون داد.

همون موقع، چند تا از مورچه‌های‌مگه​ دیده‌بان که زیک و اسکاتول رو‌اصلاً​ پیدا کرده بودن، رو پشت‌بوم خزیدن.

زیک سپرش رو‌جایی​ بیرون آورد و‌بدم​ شمشیرش رو کشید.

سپرش رو جلو‌هیچ​ گرفت و با حواسش‌نداشت​ اون رو متمرکز کرد.

همون‌طور که لحظه دقیق ظاهر شدن‌خیره​ هاله رو به یاد می‌آورد، سپر‌شاید​ شروع به ساطع کردن نور کرد.

اسکاتول که داشت از‌خیلی​ پشت این صحنه رو‌مخفی​ تماشا می‌کرد، لبخندی زد.

«پس تصادفی هم نبود.»

زیک قدرت‌البته​ سپرش رو‌ایده‌ای​ حس کرد.

این یه نوع‌نداشت​ کاملاً متفاوت از‌خیره​ جادو یا قدرت بود.

اون‌قدر طبیعی رشد می‌کرد و گسترش‌مگه​ پیدا می‌کرد که انگار قدرتی بود‌اصلاً​ که تو خود رگ‌هاش متولد شده بود.

قدرت یه جنگجو!

یه هاله‌البته​ دور بدن زیک‌نیت​ رو فرا گرفت.

شجاعت به خودی خود‌چند​ تبدیل به یه قدرت می‌شه‌گرفت​ و به دشمن فشار میاره.

مورچه با‌بگیریم​ ضربه سپر‌خیلی​ له شد.

شمشیر انرژی برنده خودش رو‌نشون​ بیرون داد و بدن دشمن رو‌دنیا​ از وسط به دو نیم کرد.

حداقل در بین مورچه‌های‌ایده‌ای​ غول‌پیکر، هیچ موجودی نبود که‌لحظه​ بتونه جلوی زیک رو بگیره.

از پله‌ها پایین رفت و‌لحظه​ تو یه حالت خلسه، حشرات‌خودش​ رو می‌برید و کنار می‌زد.

داخل قلعه‌بگیریم​ پر از‌خیلی​ مورچه بود.

قضاوت اسکاتول درست بود. اگه‌نشون​ تعدادشون از این بیشتر می‌شد، دیگه‌دنیا​ هیچ کاری از دست کسی برنمی‌اومد.

ارتش مردگان در دروازه اصلی توجه‌واقعی​ واحد مورچه‌های غول‌پیکر رو جلب کرده و‌گرفت​ اونا رو به سمت خودشون کشونده بودن.

یه خرس یا‌نداشت​ گراز وحشی مرده، قدرتی‌نهایت​ مشابه یه مورچه داشت.

ارتش‌های هر دو طرف با هم درگیر شدن و تلفات‌اون‌قدر​ زیادی دادن. مورچه‌هایی که پاها یا شاخک‌هاشون رو از دست‌بیاین​ داده بودن، بوی گندی از خودشون ساطع می‌کردن و جیغ می‌کشیدن.

در مقایسه،‌همچین​ ارتش مردگان‌واقعیم​ هیچ سروصدایی نداشت.

چون بدن‌هایی نامیرا‌هیچ​ داشتن، براشون مهم‌واقعی​ نبود که تیکه‌تیکه بشن.

دلیل اینکه کفه ترازوی این نبرد که‌نهایت​ در ابتدا برابر بود، به سمت سادیموس‌دادن​ سنگینی کرد، همین زندگی ابدی مردگان بود.

هیچ دلیلی نداشت که ارتش نامیرایی که نه‌مخفی​ می‌میره و نه خسته می‌شه، از یه مشت‌کردن​ حشره شکست بخوره. حتی اگه سایزشون بزرگ باشه.

در حالی که سادیموس داشت به‌بدم​ دروازه اصلی فشار می‌آورد، زیک تقریباً‌حتی​ داخل قلعه رو پاکسازی کرده بود.

قدرت هاله بی‌نهایت بود.

قدرت و‌واقعی​ استقامتش رو‌چند​ افزایش داده بود.

حالا می‌تونست‌بگیریم​ خیلی راحت‌تر از‌زیاده​ جادو استفاده کنه.

انگار بدنش یه موتور اضافه داشت‌بدم​ و هر کاری که می‌کرد، احساس‌حتی​ راحتی خیلی بیشتری بهش دست می‌داد.

مورچه‌ها مثل‌البته​ برگ‌های پاییزی‌ایده‌ای​ جارو می‌شدن.

هر چیزی که سر راهش‌لحظه​ بود رو می‌شد با یه‌خودش​ ضربه شمشیر از وسط نصف کرد.

احساس می‌کرد‌بگیریم​ قدرت شکست‌ناپذیری‌خیلی​ به دست آورده.

این اعتمادبه‌نفس باعث ایجاد شجاعت بیشتری‌بدم​ می‌شد و شجاعت هم از طریق‌حتی​ هاله، قدرت بیشتری به بدنش تزریق می‌کرد.

ناولها | novelha.net