---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 115: پیدا شده در زیرزمین (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 115: پیدا شده در زیرزمین (۴)

0

«انگار بیشتر از چیزی‌زیک​ که فکر می‌کردم ازش خوشم‌بچه​ می‌اومد. همین مغازه‌داری رو می‌گم.»

یولگئوم کاشی کوچکی که روی‌دارم​ زمین افتاده بود را برداشت. تکه‌ای‌وارد​ از موزاییکِ تزئینیِ جلوی قفسه بود.

«خوشم بیاد یا نه، این‌جا مال منه. هر کسی‌زیر​ که دست رو اموال من بذاره، باید پیه این‌ببندها​ رو به تنش بماله که صد برابرش رو پس بده.»

«پس انگار تو حمله‌اکوش​ به قلعه زوریکس پای منافع‌آره​ شخصی هم در میون بوده.»

«فقط یکی‌تمرین​ دو تا‌زیک​ دلیل که نبود.»

«برنامه‌ای برای‌زیک​ تمرین دادن‌معلومه​ زیک هم داری؟»

«معلومه که دارم. اون بچه باید حسابی جون بکنه و وارد‌کرده​ عمل بشه. هنوز مهارتش از شوالیه‌های زودیاک هم کمتره. تازه دو‌نکنم​ قطره هاله یاد گرفته، جوری شونه‌هاش رو میده بالا انگار کی هست.»

«زود بهشون‌صدای​ می‌رسه. آقای‌اکوش​ پادشاه شیاطینِ نصفه‌ونیمه.»

«مگه من و‌دادن​ تو سر و‌معلومه​ ته یه کرباس نیستیم؟»

«من که قصدی برای قوی‌تر شدن‌اون​ ندارم، مگه نه؟ اصلاً تو فاز‌عمل​ جنگیدن با این و اون نیستم.»

در حالی که با‌زیرزمینه​ یولگئوم کل‌کل می‌کردم، رفتم‌باارزش​ سمت انباری پشت مغازه.

یه جا وایستادم و با نوک‌همین‌جاست​ پام چند تا ضربه به زمین‌باارزش​ زدم. صدای توخالیِ اکوش بلند شد.

«همین‌جاست.»

«ورودی زیرزمینه؟»

«آره. یه سری خرت‌وپرت باارزش این زیر قایم‌باارزش​ کرده بودم، ولی خدا می‌دونه بعد این بگیر‌بعد​ و ببندها هنوز سالم مونده باشن یا نه.»

«فکر نکنم درش شکسته باشه؟»

«خودم چشم دارم، می‌بینم.»

«حداقل می‌تونی‌زیک​ یه کم‌معلومه​ خوش‌اخلاق‌تر جواب بدی!»

دقیقاً همون لحظه‌ای که یولگئوم داشت شاکی‌خرت‌وپرت​ می‌شد، محکم کوبیدم رو زمین. درِ مخفی خرد‌می‌دونه​ شد و بدنم کشیده شد تو دل زمین.

یولگئوم هم بلافاصله پرید دنبالم.

فکر می‌کردم الان با یه راه‌پله‌ی معمولی‌دارم​ طرف می‌شیم، اما زیر پامون یه چاه‌عمل​ عمودی با حدود ده متر عمق بود.

یولگئوم خیلی نرم‌داری​ و سبک پاهاش رو‌بچه​ گذاشت رو دیواره‌ی چاه.

هر چی نباشه خدای اژدهایان‌آره​ بود. عمراً به خاطر یه‌قایم​ سقوط ساده تو زمین هول می‌کرد.

از دیوار کشیدم‌توخالیِ​ پایین و پاهام رو‌ورودی​ گذاشتم رو زمین سفت.

«این رو کی ساختی؟»

«من نساختمش.‌زیک​ از اولش‌معلومه​ همین‌جا بود.»

«سیستم فاضلابه؟»

«فکر نکنم. بوی گند نمیده.»

«پس چیه؟»

یولگئوم یه بشکن زد‌معلومه​ و کل اون فضا‌حسابی​ مثل روز روشن شد.

یه سرسرای خیلی بزرگ بود.

مجسمه‌هایی از غول‌ها سمت چپ و راست ردیف شده بودن. غول‌ها‌خرت‌وپرت​ سلاح‌هاشون رو جوری تو دست گرفته بودن که انگار می‌خواستن به‌ببندها​ هر کسی که از اون سالن رد می‌شه ادای احترام کنن.

«اَه اَه، چه‌دادن​ بدسلیقه! واقعاً از ساختن‌دارم​ همچین چیزایی لذت می‌بردی؟»

«چی داری می‌گی واسه‌معلومه​ خودت زنیکه؟ به قیافه‌ی‌حسابی​ من می‌خوره همچین خزعبلاتی بسازم؟»

«پیش خودم گفتم لابد تنهایی از‌سری​ این راهرو رد می‌شدی و برای‌بودم​ نوچه‌های سنگیت سکه طلا پرت می‌کردی.»

«می‌گم از اولش همین‌جا بود!»

«حالا نمی‌خواد صدات رو ببری بالا. درکت‌دارم​ می‌کنم. یه زمانی واسه خودت پادشاه شیاطین‌عمل​ مغروری بودی، ولی الان فقط یه کاسب ساده‌ای.»

«گوشات رو‌زیک​ وا کن‌معلومه​ ببین چی می‌گم...»

«حالا شوخی به‌ورودی​ کنار، این‌جا شبیه‌سری​ بقایای تمدن غول‌ها نیست؟»

«غول‌ها؟ یعنی می‌گی‌توخالیِ​ قلعه زوریکس رو از‌ورودی​ همون اول غول‌ها ساختن؟»

«احتمالش زیاده. تو گذشته‌های دور، انسان‌ها فرهنگ پرستش چیزهای بزرگ رو داشتن.‌بکنه​ اما از وقتی غول‌ها پا به عرصه گذاشتن، فرهنگ مبارزه و شکست‌یاد​ دادن غول‌ها جای اون رو گرفت و پرستش اونا به تاریخ پیوست.»

هر دومون رفتیم جلوتر.

اون‌ورِ سالن ورودی که ده‌ها‌آره​ متر طول داشت، یه اتاق بود‌کرده​ که اندازه‌اش تقریباً نصف اون می‌شد.

من از اون‌توخالیِ​ اتاق به عنوان‌همین‌جاست​ خزانه‌ام استفاده می‌کردم.

البته اسمش خزانه بود، وگرنه فقط‌معلومه​ یه مشت جواهر و سکه طلا‌بکنه​ همین‌طوری کف اتاق ول شده بودن.

«عجب... فکر می‌کردم خزانه‌ی باارزشت رو حسابی‌بچه​ برای خودنمایی تزئین کرده باشی، ولی این‌جا‌هنوز​ چه فرقی با اون آشغالدونیِ اتاق خوابت داره؟»

«آخه مگه مریضم طلایی رو که حتی نمی‌شه خورد، تزئین کنم؟ اصلاً دلیل این‌که طلا‌می‌دونه​ از همون اول شد پول رایج، این بود که خراب نمی‌شه، مگه نه؟ حالا چه همین‌طوری‌خوش‌اخلاق‌تر​ کپه‌شون کنم رو هم، چه قشنگ و مرتب بچینمشون تو ویترین، قیمتشون که عوض نمی‌شه، می‌شه؟»

دستم رو دراز‌توخالیِ​ کردم و یه‌همین‌جاست​ سیاه‌چاله احضار کردم.

«می‌فرستیشون دنیای شیاطین؟»

«آره. اون‌جا باشم‌داری​ راحت‌تر می‌تونم درشون‌اون​ بیارم و خرجشون کنم.»

با اون گوی‌های سیاهم،‌زیرزمینه​ تمام طلاها و جواهرات‌باارزش​ اتاق رو کشیدم تو سیاه‌چاله.

تو یه‌صدای​ چشم‌به‌هم‌زدن، اتاق‌اکوش​ کاملاً خالی شد.

«آها راستی، با اون اژدهائه که‌معلومه​ شکل جولی بود چی‌کار کنم؟ همین‌جوری‌بکنه​ ولش کنیم بره؟ یا باید بیشتر بچزونمش؟»

«ولش کن فعلاً.‌داری​ بذار یه کم‌اون​ دیگه زجر بکشه.»

«تو چرا‌همین‌جاست​ این‌قدر با‌زیرزمینه​ بچه‌های خودت خشنی؟»

«بچه رو هر چی‌اکوش​ بیشتر دوست داشته باشی،‌زیرزمینه​ باید بیشتر بهش سخت بگیری.»

وسط همین حرف‌ها بود که‌داری​ یولگئوم متوجه یه چیزی شبیه‌حسابی​ درِ مخفی زیر پاهاش شد.

«انگار اون‌زیک​ پایینم یه‌معلومه​ اتاقی هست، نه؟»

«فکر کنم.»

«تا حالا نرفتی اون‌جا؟»

«نه. کلاً از زیرزمین و این‌جور‌معلومه​ جاها خوشم نمیاد... ولی انگار خودت دست‌به‌کار‌وارد​ شدی و داری در رو باز می‌کنی.»

«پیش به سوی ماجراجویی!»

«آخه کجای این‌ورودی​ ماجراجوییه؟ تهش دوباره‌سری​ یه زیرزمین دیگه‌ست دیگه.»

این دفعه،‌صدای​ یولگئوم پیش‌قدم شد‌بلند​ و رفت پایین.

این بار به جای این‌که بیفتیم‌معلومه​ تو یه چاه عمودی، پاهامون روی یه‌وارد​ سری پله‌ی سنگی و مرتب قرار گرفت.

«شاید به خاطر اون‌معلومه​ اژدهایی که دفعه‌ی پیش افتاد‌جون​ پایین، کف این‌جا ریخته باشه.»

زمینی که مغازه‌ام رو روش ساخته بودم، دقیقاً همون جایی‌قایم​ بود که اون اژدها رو دفن کرده بودم؛ همون اژدهایی‌مونده​ که وقتی تازه اومده بودم قلعه زوریکس باهاش درگیر شدم.

انگار ضربه‌ی اون سقوط به ساختار زیرزمینی‌ورودی​ آسیب زده بود و راه رو به‌قایم​ این سالن مخفیِ غول‌ها باز کرده بود.

با شنیدن صدای‌دادن​ ذوق‌زده‌ی یولگئوم، فقط‌معلومه​ شونه‌ای بالا انداختم.

«انگار هنوزم حس کنجکاویت زنده‌ست.»

«معلومه که هست.‌ورودی​ هر روز برام‌سری​ یه چیز تازه‌ست.»

«مگه اصلاً‌صدای​ چیزی هم هست‌بلند​ که تو ندونی؟»

«باز داری به‌دادن​ خاطر سن و‌معلومه​ سالم تیکه‌ می‌ندازی؟»

«نه بابا، تیکه کجا‌معلومه​ بود... فقط دارم حقیقت‌حسابی​ رو می‌گم دیگه، مگه نه؟»

«راستش من خیلی‌ورودی​ وقت نمی‌کنم این‌طوری ول‌خرت‌وپرت​ بگردم و تفریح کنم.»

«خب، هر چی‌توخالیِ​ نباشه تو اژدهای‌همین‌جاست​ طلای حقیقی هستی.»

«نه این‌که کارم خیلی سخت باشه، ولی لعنتی هیچ‌وقت‌بچه​ تمومی نداره. همه‌ش تو دفترم چپیده بودم و یه کاری‌زودیاک​ انجام می‌دادم، واسه همین زیاد نتونستم دنیای بیرون رو ببینم.»

«پس الان‌زیک​ که این‌جایی‌معلومه​ مشکلی پیش نمیاد؟»

«نه. مشکلی نیست.»

«چرا؟»

«آخه یه بهونه‌ی موجه دارم.»

«بهونه‌ی موجه؟»

«اوه... همم...»

وسط حرف زدن،‌توخالیِ​ با انگشتم به‌همین‌جاست​ خودم اشاره کردم.

«من؟»

«دینگ دینگ! جواب درست بود. پادشاه شیاطین‌بچه​ داره تو دنیای انسان‌ها ول می‌چرخه. بالاخره‌هنوز​ یکی باید زاغ‌سیاه‌ش رو چوب بزنه یا نه؟»

«آها، که این‌طور؟»

«انگار این‌قدر بی‌خیال و راحت زندگی کردی که اصلاً حواست نیست، ولی اگه بقیه بفهمن، یه‌بودم​ بلوایی به پا می‌شه که بیا و ببین. "ارباب شیاطین تو دنیای انسان‌ها ظاهر شده. چه‌می‌بینم​ نقشه‌ی شومی تو سرشه؟" همین یه سؤال کافیه تا ده‌ها گزارش و پرونده براش درست بشه.»

«آخه چرا هیچ‌کس باورش نمی‌شه که‌معلومه​ من اون شیطان رو کاملاً بدون‌بکنه​ هیچ چشم‌داشتی و فداکارانه شکست دادم؟»

«من باور می‌کنم.»

یولگئوم مستقیم‌همین‌جاست​ زل زد‌زیرزمینه​ تو چشم‌های دئوس.

«باورت می‌کنم چون می‌دونم‌اکوش​ که واقعاً چقدر از‌زیرزمینه​ ارباب شیاطین بودن فراری هستی.»

دئوس از نگاه‌دادن​ خیره و مستقیم‌معلومه​ یولگئوم حسابی معذب شد.

«آره، دستت درد نکنه.‌معلومه​ ولی خب با این حرفا‌جون​ که پولی دستم رو نمی‌گیره.»

«بازم معذبم کردی. اگه‌زیرزمینه​ فقط همین‌طوری بهت نگاه کنم،‌زیر​ آدم بدی به نظر نمی‌رسی.»

«این الان توهین بود، مگه نه؟‌همین‌جاست​ به شیطانی که از کشتار و‌باارزش​ نابودی لذت می‌برده می‌گی "آدم بدی نیستی"؟»

«باید این رو هم در نظر‌معلومه​ بگیری. نمی‌گم که شخصیتم داغون نیست.‌بکنه​ کلاً شخصیتم از بیخ و بن خرابه.»

بحث حسابی طولانی شد.

این یعنی پله‌هایی که‌زیرزمینه​ به زیرزمین می‌رفتند، به‌باارزش​ طرز وحشتناکی عمیق بودند.

وقتی یولگئوم متوجه این قضیه شد، به‌ورودی​ پشت سرش و مسیری که از بالای‌قایم​ پله‌های مارپیچ طی کرده بودند، نگاهی انداخت.

«فکر کنم‌تمرین​ یه هفتاد‌زیک​ متری اومدیم پایین.»

اینجا خرابه‌های‌زیک​ متعلق به‌معلومه​ یک غول بود.

مشخص بود که نمی‌شد مثل ساختمان‌های انسانی،‌خرت‌وپرت​ ارتفاع هر طبقه رو سه متر در‌خدا​ نظر گرفت، ولی بازم خیلی عمیق بود.

«آخه این پایین چه خبره؟»

«من چه می‌دونم.»

«تو شش ماه تمام‌معلومه​ روی این خرابه‌ها نشسته بودی‌جون​ و اصلاً بهشون توجهی نکردی؟»

«تو هم‌همین‌جاست​ کارمند مغازه‌زیرزمینه​ ما بودی دیگه.»

«من کی کارمند‌توخالیِ​ بودم؟ من فقط‌همین‌جاست​ یه مهمون بودم!»

«واقعاً؟»

«حالا بعضی‌زیک​ وقتا یه‌معلومه​ کمکی هم می‌کردم.»

«من که چیزی یادم نمیاد.»

یولگئوم نوچی کرد و در حالی که‌ورودی​ دوباره به سمت پایین راه می‌افتاد، گفت:‌قایم​ «انگار واقعاً هیچ اهمیتی به اتفاقات دورت نمی‌دی.»

ارتفاع هر پله نزدیک به یک متر بود، برای‌بچه​ همین بیشتر از اینکه شبیه پایین رفتن از پله‌شوالیه‌های​ باشه، حس پریدن و دویدن به سمت پایین رو داشت.

وقتی از عمق صد‌معلومه​ و پنجاه متری گذشتند،‌حسابی​ یولگئوم و دئوس متوقف شدند.

بعد از اون خودشون رو‌آره​ رها کردند و با سرعت‌قایم​ به سمت پایین پرواز کردند.

اما حتی با این کار هم، مسیر‌ورودی​ بعد از پایین رفتن تا عمقی تقریباً‌قایم​ دو برابر قبل، بالاخره به پایان رسید.

«اینم یه‌تمرین​ یادگاری از‌زیک​ عصر طلاییه، نه؟»

دئوس در حالی‌داری​ که به روبه‌رو نگاه‌بچه​ می‌کرد، از یولگئوم پرسید.

یک در‌همین‌جاست​ بزرگ با دستگیره‌ای‌آره​ که دکمه داشت.

چیزی شبیه به دروازه عصر طلایی‌همین‌جاست​ که قبلاً توی شهر کارگران کوتوله‌‌باارزش​ زغال‌سنگ دیده بودند، جلوی چشمشون ظاهر شد.

یولگئوم سرش رو تکون‌زیک​ داد و دکمه‌ها رو یکی‌بچه​ بعد از دیگری فشار داد.

چند حرف باستانی روی در ظاهر شد،‌بچه​ صدای بوق هشداری به گوش رسید و در‌مهارتش​ با یک صدای سنگین مکانیکی، آروم‌آروم باز شد.

«اون دیگه چیه؟»

«خدا نیست؟»

«خدای غول‌ها؟»

«جدی می‌گی؟»

«منم نمی‌دونم.»

«نکنه تو هم می‌خوای مثل‌بلند​ جین گئوم‌یونگ بشی و بدون‌سری​ فکر کردن هر مزخرفی رو بپرونی؟»

«ولی اولین چیزی نیست‌زیک​ که به ذهنت می‌رسه؟‌اون​ کلمه‌ی "خدا" رو می‌گم.»

دئوس دوباره‌زیک​ به روبه‌رو‌معلومه​ خیره شد.

یک فضای‌همین‌جاست​ غارمانند و‌زیرزمینه​ به‌شدت روشن بود.

معلوم نبود اون نور چطوری‌بلند​ به فضایی در صدها متر‌سری​ زیر زمین راه پیدا کرده.

راحت‌ترین کار این بود که بندازنش‌معلومه​ گردن جادو، اما اون نور دقیقاً حس‌وارد​ و حال نور خود خورشید رو داشت.

غولی در میان نوری‌معلومه​ که به یک جنگل‌حسابی​ سرسبز می‌تابید، دراز کشیده بود.

دقیقاً شبیه‌همین‌جاست​ به صحنه‌ای‌زیرزمینه​ از افسانه‌ها.

با نیزه‌ی بلندی که‌اکوش​ قلبش رو سوراخ کرده بود،‌آره​ به زمین میخکوب شده بود.

با وجود اینکه هیکلش شبیه‌داری​ یک غول ده متری بود، اما‌جون​ کاملاً فرم و ظاهر انسانی داشت.

جای تعجب نداشت که یولگئوم‌دارم​ بهش لقب خدا داده بود. دئوس‌وارد​ هم دقیقاً همین حس رو داشت.

اون یه خداست.

«آخه اینجا چه خبره؟»

دئوس نگاهی به اطراف انداخت.

کاملاً مشخص بود که اینجا یک یادگاری‌بچه​ از عصر طلاییه. دیوارها با رنگ سفید‌هنوز​ می‌درخشیدند و نور ملایمی از سقف می‌تابید.

زیر پاشون هم‌ورودی​ پر از خاک‌سری​ و گل بود.

این اتاق عظیم که از هر طرف حدود صد‌آره​ متر وسعت داشت، پر از درختچه‌های کوچک و خزه‌خدا​ بود؛ انگار که یک جنگل زنده اونجا نفس می‌کشید.

«شبیه گلخونه‌ست.»

«گلخونه؟ منظورت‌زیک​ همون جاییه که‌دارم​ توش کشاورزی می‌کنن؟»

«آره. البته دقیقاً نمی‌دونم.»

«انگار این دفعه‌توخالیِ​ هیچ اسمی اینجا‌همین‌جاست​ نوشته نشده، نه؟»

یولگئوم به جای‌دادن​ جواب دادن، دستی‌معلومه​ به دیوار کشید.

«انگار متریالش جوریه که گرما رو‌اون​ حبس می‌کنه. گرمایی که داخل تولید‌عمل​ می‌شه، تقریباً صد درصد همین‌جا باقی می‌مونه.»

«ولی آخه گلخونه اینجا چیکار‌آره​ می‌کنه؟ تازه، اون جنازه‌ی وسط‌قایم​ گلخونه دیگه چیه؟ نکنه کشاورز بوده؟»

«مـ...ـن... نـ...ـمـ...ـرده‌...ام.»

صدا تو‌تمرین​ کل گلخونه‌زیک​ اکو شد.

دئوس با‌زیک​ قیافه‌ای متعجب به‌دارم​ غول نگاه کرد.

یولگئوم دستش‌همین‌جاست​ رو گذاشت‌زیرزمینه​ روی دهنش.

«نمرده؟ ولی قلبش که...»

«صـ...ـدای... مـ...ـن...‌تمرین​ رو... وا...‌زیک​ ضح... می‌...شنـ...ـوید؟»

دئوس رفت رو‌داری​ هوا و دقیقاً روبه‌روی‌بچه​ چشم‌های غول معلق موند.

«نمی‌شه گفت خیلی واضحه.‌زیرزمینه​ داری عمداً این‌طوری تیکه‌تیکه حرف‌زیر​ می‌زنی که رو اعصابم بری؟»

«هنـ...ـوز... زبـ...ـان... کـ...ـامـ...ـلاً... یـ...ـادم... نیـ...ـومـ...ـده.»

«فهمیدنش که خیلی‌دادن​ سخته. اصلاً تو‌معلومه​ دیگه چه جونوری هستی؟»

«کشـ...ـاو... رز... هسـ...ـتم.»

«اصلاً خنده‌دار نبود. آناتومی بدنت‌آره​ با آدما فرق داره؟ آخه قشنگ‌کرده​ یه نیزه تو قلبت فرو رفته.»

«در... سـ...ـته... امـ...ـا...‌توخالیِ​ مـ...ـن... چـ...ـهار... تـ...ـا...‌همین‌جاست​ قلـ...ـب... دیـ...ـگه... هـ...ـم... دارم.»

«پس تو دقیقاً چی هستی؟»

«اسم من‌زیک​ گایگان‌تپاست. پدر‌معلومه​ تمام غول‌ها.»

«انگار زبونت‌همین‌جاست​ بالاخره باز‌زیرزمینه​ شد، نه؟»

«آه، از اونجایی که اینجا تک‌وتنهابودم و‌ورودی​ نمی‌تونستم حتی یه کلمه حرف بزنم، نه تنها‌کرده​ دهنم، بلکه عضلات کل بدنم خشک شده بود.»

«انگار الان دیگه‌دادن​ می‌تونی تکون بخوری. حالا‌دارم​ چرا اینجا زندانی شدی؟»

«هفت تا پسرم بهم خیانت کردن.‌اون​ اونا منو کشتن و اینجا زندانیم‌عمل​ کردن تا بتونن همسرم رو تصاحب کنن.»

«اوف، گوشام کرم گذاشت از بس چرت‌وپرت شنیدم. خیلی‌زیر​ خوب متوجه شدم که وضعیت خانوادت حسابی درهم‌برهم و‌ببندها​ داغونه، پس لطفاً همین‌جا به زندگی فلاکت‌بارت ادامه بده.»

دئوس این رو گفت‌اکوش​ و خواست که با‌زیرزمینه​ یولگئوم از اونجا بره.

«هی، یه لحظه‌دادن​ وایسا! تو زور‌معلومه​ و بازو داری؟»

«دارم، چطور مگه؟»

«پس منو آزاد کن. این نیزه رو که تا اعماق‌قایم​ زمین فرو رفته بیرون بکش و نجاتم بده. اگه این کار‌باشن​ رو بکنی، گنجی بهت می‌دم که تو کل عمرت ندیده باشی.»

دئوس یه لحظه مکث‌اکوش​ کرد و سرش رو چرخوند‌آره​ تا به غول نگاه کنه.

آه کوتاهی کشید.

«گفتی خیلی‌زیک​ وقته که‌معلومه​ اینجا زندانی شدی.»

«آره. خیلی طولانی‌تر‌ورودی​ از چیزی که‌سری​ بتونی تصورش رو بکنی.»

«گفتی بچه‌هات‌صدای​ زنت رو‌اکوش​ از چنگت درآوردن؟»

«باعث خجالته.»

«پس احتمالاً تمام‌داری​ اموال و دارایی‌هات‌اون​ رو هم بالا کشیدن.»

«خب اون که...»

«نقشه‌ت این بود که تا جونت رو نجات دادم، فلنگ‌سری​ رو ببندی و فرار کنی، مگه نه؟ نه، با شناختی که‌بگیر​ از ذات شما غول‌ها دارم، احتمالاً قصد داشتی منو بکشی، درسته؟»

«نه! اصلاً همچین چیزی نیست.»

«باشه، می‌خوای آزادت کنم؟»

«معلومه که می‌خوام!»

«پس باید‌صدای​ یه قرارداد‌اکوش​ امضا کنی.»

«قرارداد؟»

«برده‌ی من بشو.»

ناولها | novelha.net