چپتر 115: پیدا شده در زیرزمین (۴)
0«انگار بیشتر از چیزیزیک که فکر میکردم ازش خوشمبچه میاومد. همین مغازهداری رو میگم.»
یولگئوم کاشی کوچکی که رویدارم زمین افتاده بود را برداشت. تکهایوارد از موزاییکِ تزئینیِ جلوی قفسه بود.
«خوشم بیاد یا نه، اینجا مال منه. هر کسیزیر که دست رو اموال من بذاره، باید پیه اینببندها رو به تنش بماله که صد برابرش رو پس بده.»
«پس انگار تو حملهاکوش به قلعه زوریکس پای منافعآره شخصی هم در میون بوده.»
«فقط یکیتمرین دو تازیک دلیل که نبود.»
«برنامهای برایزیک تمرین دادنمعلومه زیک هم داری؟»
«معلومه که دارم. اون بچه باید حسابی جون بکنه و واردکرده عمل بشه. هنوز مهارتش از شوالیههای زودیاک هم کمتره. تازه دونکنم قطره هاله یاد گرفته، جوری شونههاش رو میده بالا انگار کی هست.»
«زود بهشونصدای میرسه. آقایاکوش پادشاه شیاطینِ نصفهونیمه.»
«مگه من ودادن تو سر ومعلومه ته یه کرباس نیستیم؟»
«من که قصدی برای قویتر شدناون ندارم، مگه نه؟ اصلاً تو فازعمل جنگیدن با این و اون نیستم.»
در حالی که بازیرزمینه یولگئوم کلکل میکردم، رفتمباارزش سمت انباری پشت مغازه.
یه جا وایستادم و با نوکهمینجاست پام چند تا ضربه به زمینباارزش زدم. صدای توخالیِ اکوش بلند شد.
«همینجاست.»
«ورودی زیرزمینه؟»
«آره. یه سری خرتوپرت باارزش این زیر قایمباارزش کرده بودم، ولی خدا میدونه بعد این بگیربعد و ببندها هنوز سالم مونده باشن یا نه.»
«فکر نکنم درش شکسته باشه؟»
«خودم چشم دارم، میبینم.»
«حداقل میتونیزیک یه کممعلومه خوشاخلاقتر جواب بدی!»
دقیقاً همون لحظهای که یولگئوم داشت شاکیخرتوپرت میشد، محکم کوبیدم رو زمین. درِ مخفی خردمیدونه شد و بدنم کشیده شد تو دل زمین.
یولگئوم هم بلافاصله پرید دنبالم.
فکر میکردم الان با یه راهپلهی معمولیدارم طرف میشیم، اما زیر پامون یه چاهعمل عمودی با حدود ده متر عمق بود.
یولگئوم خیلی نرمداری و سبک پاهاش روبچه گذاشت رو دیوارهی چاه.
هر چی نباشه خدای اژدهایانآره بود. عمراً به خاطر یهقایم سقوط ساده تو زمین هول میکرد.
از دیوار کشیدمتوخالیِ پایین و پاهام روورودی گذاشتم رو زمین سفت.
«این رو کی ساختی؟»
«من نساختمش.زیک از اولشمعلومه همینجا بود.»
«سیستم فاضلابه؟»
«فکر نکنم. بوی گند نمیده.»
«پس چیه؟»
یولگئوم یه بشکن زدمعلومه و کل اون فضاحسابی مثل روز روشن شد.
یه سرسرای خیلی بزرگ بود.
مجسمههایی از غولها سمت چپ و راست ردیف شده بودن. غولهاخرتوپرت سلاحهاشون رو جوری تو دست گرفته بودن که انگار میخواستن بهببندها هر کسی که از اون سالن رد میشه ادای احترام کنن.
«اَه اَه، چهدادن بدسلیقه! واقعاً از ساختندارم همچین چیزایی لذت میبردی؟»
«چی داری میگی واسهمعلومه خودت زنیکه؟ به قیافهیحسابی من میخوره همچین خزعبلاتی بسازم؟»
«پیش خودم گفتم لابد تنهایی ازسری این راهرو رد میشدی و برایبودم نوچههای سنگیت سکه طلا پرت میکردی.»
«میگم از اولش همینجا بود!»
«حالا نمیخواد صدات رو ببری بالا. درکتدارم میکنم. یه زمانی واسه خودت پادشاه شیاطینعمل مغروری بودی، ولی الان فقط یه کاسب سادهای.»
«گوشات روزیک وا کنمعلومه ببین چی میگم...»
«حالا شوخی بهورودی کنار، اینجا شبیهسری بقایای تمدن غولها نیست؟»
«غولها؟ یعنی میگیتوخالیِ قلعه زوریکس رو ازورودی همون اول غولها ساختن؟»
«احتمالش زیاده. تو گذشتههای دور، انسانها فرهنگ پرستش چیزهای بزرگ رو داشتن.بکنه اما از وقتی غولها پا به عرصه گذاشتن، فرهنگ مبارزه و شکستیاد دادن غولها جای اون رو گرفت و پرستش اونا به تاریخ پیوست.»
هر دومون رفتیم جلوتر.
اونورِ سالن ورودی که دههاآره متر طول داشت، یه اتاق بودکرده که اندازهاش تقریباً نصف اون میشد.
من از اونتوخالیِ اتاق به عنوانهمینجاست خزانهام استفاده میکردم.
البته اسمش خزانه بود، وگرنه فقطمعلومه یه مشت جواهر و سکه طلابکنه همینطوری کف اتاق ول شده بودن.
«عجب... فکر میکردم خزانهی باارزشت رو حسابیبچه برای خودنمایی تزئین کرده باشی، ولی اینجاهنوز چه فرقی با اون آشغالدونیِ اتاق خوابت داره؟»
«آخه مگه مریضم طلایی رو که حتی نمیشه خورد، تزئین کنم؟ اصلاً دلیل اینکه طلامیدونه از همون اول شد پول رایج، این بود که خراب نمیشه، مگه نه؟ حالا چه همینطوریخوشاخلاقتر کپهشون کنم رو هم، چه قشنگ و مرتب بچینمشون تو ویترین، قیمتشون که عوض نمیشه، میشه؟»
دستم رو درازتوخالیِ کردم و یههمینجاست سیاهچاله احضار کردم.
«میفرستیشون دنیای شیاطین؟»
«آره. اونجا باشمداری راحتتر میتونم درشوناون بیارم و خرجشون کنم.»
با اون گویهای سیاهم،زیرزمینه تمام طلاها و جواهراتباارزش اتاق رو کشیدم تو سیاهچاله.
تو یهصدای چشمبههمزدن، اتاقاکوش کاملاً خالی شد.
«آها راستی، با اون اژدهائه کهمعلومه شکل جولی بود چیکار کنم؟ همینجوریبکنه ولش کنیم بره؟ یا باید بیشتر بچزونمش؟»
«ولش کن فعلاً.داری بذار یه کماون دیگه زجر بکشه.»
«تو چراهمینجاست اینقدر بازیرزمینه بچههای خودت خشنی؟»
«بچه رو هر چیاکوش بیشتر دوست داشته باشی،زیرزمینه باید بیشتر بهش سخت بگیری.»
وسط همین حرفها بود کهداری یولگئوم متوجه یه چیزی شبیهحسابی درِ مخفی زیر پاهاش شد.
«انگار اونزیک پایینم یهمعلومه اتاقی هست، نه؟»
«فکر کنم.»
«تا حالا نرفتی اونجا؟»
«نه. کلاً از زیرزمین و اینجورمعلومه جاها خوشم نمیاد... ولی انگار خودت دستبهکاروارد شدی و داری در رو باز میکنی.»
«پیش به سوی ماجراجویی!»
«آخه کجای اینورودی ماجراجوییه؟ تهش دوبارهسری یه زیرزمین دیگهست دیگه.»
این دفعه،صدای یولگئوم پیشقدم شدبلند و رفت پایین.
این بار به جای اینکه بیفتیممعلومه تو یه چاه عمودی، پاهامون روی یهوارد سری پلهی سنگی و مرتب قرار گرفت.
«شاید به خاطر اونمعلومه اژدهایی که دفعهی پیش افتادجون پایین، کف اینجا ریخته باشه.»
زمینی که مغازهام رو روش ساخته بودم، دقیقاً همون جاییقایم بود که اون اژدها رو دفن کرده بودم؛ همون اژدهاییمونده که وقتی تازه اومده بودم قلعه زوریکس باهاش درگیر شدم.
انگار ضربهی اون سقوط به ساختار زیرزمینیورودی آسیب زده بود و راه رو بهقایم این سالن مخفیِ غولها باز کرده بود.
با شنیدن صدایدادن ذوقزدهی یولگئوم، فقطمعلومه شونهای بالا انداختم.
«انگار هنوزم حس کنجکاویت زندهست.»
«معلومه که هست.ورودی هر روز برامسری یه چیز تازهست.»
«مگه اصلاًصدای چیزی هم هستبلند که تو ندونی؟»
«باز داری بهدادن خاطر سن ومعلومه سالم تیکه میندازی؟»
«نه بابا، تیکه کجامعلومه بود... فقط دارم حقیقتحسابی رو میگم دیگه، مگه نه؟»
«راستش من خیلیورودی وقت نمیکنم اینطوری ولخرتوپرت بگردم و تفریح کنم.»
«خب، هر چیتوخالیِ نباشه تو اژدهایهمینجاست طلای حقیقی هستی.»
«نه اینکه کارم خیلی سخت باشه، ولی لعنتی هیچوقتبچه تمومی نداره. همهش تو دفترم چپیده بودم و یه کاریزودیاک انجام میدادم، واسه همین زیاد نتونستم دنیای بیرون رو ببینم.»
«پس الانزیک که اینجاییمعلومه مشکلی پیش نمیاد؟»
«نه. مشکلی نیست.»
«چرا؟»
«آخه یه بهونهی موجه دارم.»
«بهونهی موجه؟»
«اوه... همم...»
وسط حرف زدن،توخالیِ با انگشتم بههمینجاست خودم اشاره کردم.
«من؟»
«دینگ دینگ! جواب درست بود. پادشاه شیاطینبچه داره تو دنیای انسانها ول میچرخه. بالاخرههنوز یکی باید زاغسیاهش رو چوب بزنه یا نه؟»
«آها، که اینطور؟»
«انگار اینقدر بیخیال و راحت زندگی کردی که اصلاً حواست نیست، ولی اگه بقیه بفهمن، یهبودم بلوایی به پا میشه که بیا و ببین. "ارباب شیاطین تو دنیای انسانها ظاهر شده. چهمیبینم نقشهی شومی تو سرشه؟" همین یه سؤال کافیه تا دهها گزارش و پرونده براش درست بشه.»
«آخه چرا هیچکس باورش نمیشه کهمعلومه من اون شیطان رو کاملاً بدونبکنه هیچ چشمداشتی و فداکارانه شکست دادم؟»
«من باور میکنم.»
یولگئوم مستقیمهمینجاست زل زدزیرزمینه تو چشمهای دئوس.
«باورت میکنم چون میدونماکوش که واقعاً چقدر اززیرزمینه ارباب شیاطین بودن فراری هستی.»
دئوس از نگاهدادن خیره و مستقیممعلومه یولگئوم حسابی معذب شد.
«آره، دستت درد نکنه.معلومه ولی خب با این حرفاجون که پولی دستم رو نمیگیره.»
«بازم معذبم کردی. اگهزیرزمینه فقط همینطوری بهت نگاه کنم،زیر آدم بدی به نظر نمیرسی.»
«این الان توهین بود، مگه نه؟همینجاست به شیطانی که از کشتار وباارزش نابودی لذت میبرده میگی "آدم بدی نیستی"؟»
«باید این رو هم در نظرمعلومه بگیری. نمیگم که شخصیتم داغون نیست.بکنه کلاً شخصیتم از بیخ و بن خرابه.»
بحث حسابی طولانی شد.
این یعنی پلههایی کهزیرزمینه به زیرزمین میرفتند، بهباارزش طرز وحشتناکی عمیق بودند.
وقتی یولگئوم متوجه این قضیه شد، بهورودی پشت سرش و مسیری که از بالایقایم پلههای مارپیچ طی کرده بودند، نگاهی انداخت.
«فکر کنمتمرین یه هفتادزیک متری اومدیم پایین.»
اینجا خرابههایزیک متعلق بهمعلومه یک غول بود.
مشخص بود که نمیشد مثل ساختمانهای انسانی،خرتوپرت ارتفاع هر طبقه رو سه متر درخدا نظر گرفت، ولی بازم خیلی عمیق بود.
«آخه این پایین چه خبره؟»
«من چه میدونم.»
«تو شش ماه تماممعلومه روی این خرابهها نشسته بودیجون و اصلاً بهشون توجهی نکردی؟»
«تو همهمینجاست کارمند مغازهزیرزمینه ما بودی دیگه.»
«من کی کارمندتوخالیِ بودم؟ من فقطهمینجاست یه مهمون بودم!»
«واقعاً؟»
«حالا بعضیزیک وقتا یهمعلومه کمکی هم میکردم.»
«من که چیزی یادم نمیاد.»
یولگئوم نوچی کرد و در حالی کهورودی دوباره به سمت پایین راه میافتاد، گفت:قایم «انگار واقعاً هیچ اهمیتی به اتفاقات دورت نمیدی.»
ارتفاع هر پله نزدیک به یک متر بود، برایبچه همین بیشتر از اینکه شبیه پایین رفتن از پلهشوالیههای باشه، حس پریدن و دویدن به سمت پایین رو داشت.
وقتی از عمق صدمعلومه و پنجاه متری گذشتند،حسابی یولگئوم و دئوس متوقف شدند.
بعد از اون خودشون روآره رها کردند و با سرعتقایم به سمت پایین پرواز کردند.
اما حتی با این کار هم، مسیرورودی بعد از پایین رفتن تا عمقی تقریباًقایم دو برابر قبل، بالاخره به پایان رسید.
«اینم یهتمرین یادگاری اززیک عصر طلاییه، نه؟»
دئوس در حالیداری که به روبهرو نگاهبچه میکرد، از یولگئوم پرسید.
یک درهمینجاست بزرگ با دستگیرهایآره که دکمه داشت.
چیزی شبیه به دروازه عصر طلاییهمینجاست که قبلاً توی شهر کارگران کوتولهباارزش زغالسنگ دیده بودند، جلوی چشمشون ظاهر شد.
یولگئوم سرش رو تکونزیک داد و دکمهها رو یکیبچه بعد از دیگری فشار داد.
چند حرف باستانی روی در ظاهر شد،بچه صدای بوق هشداری به گوش رسید و درمهارتش با یک صدای سنگین مکانیکی، آرومآروم باز شد.
«اون دیگه چیه؟»
«خدا نیست؟»
«خدای غولها؟»
«جدی میگی؟»
«منم نمیدونم.»
«نکنه تو هم میخوای مثلبلند جین گئومیونگ بشی و بدونسری فکر کردن هر مزخرفی رو بپرونی؟»
«ولی اولین چیزی نیستزیک که به ذهنت میرسه؟اون کلمهی "خدا" رو میگم.»
دئوس دوبارهزیک به روبهرومعلومه خیره شد.
یک فضایهمینجاست غارمانند وزیرزمینه بهشدت روشن بود.
معلوم نبود اون نور چطوریبلند به فضایی در صدها مترسری زیر زمین راه پیدا کرده.
راحتترین کار این بود که بندازنشمعلومه گردن جادو، اما اون نور دقیقاً حسوارد و حال نور خود خورشید رو داشت.
غولی در میان نوریمعلومه که به یک جنگلحسابی سرسبز میتابید، دراز کشیده بود.
دقیقاً شبیههمینجاست به صحنهایزیرزمینه از افسانهها.
با نیزهی بلندی کهاکوش قلبش رو سوراخ کرده بود،آره به زمین میخکوب شده بود.
با وجود اینکه هیکلش شبیهداری یک غول ده متری بود، اماجون کاملاً فرم و ظاهر انسانی داشت.
جای تعجب نداشت که یولگئومدارم بهش لقب خدا داده بود. دئوسوارد هم دقیقاً همین حس رو داشت.
اون یه خداست.
«آخه اینجا چه خبره؟»
دئوس نگاهی به اطراف انداخت.
کاملاً مشخص بود که اینجا یک یادگاریبچه از عصر طلاییه. دیوارها با رنگ سفیدهنوز میدرخشیدند و نور ملایمی از سقف میتابید.
زیر پاشون همورودی پر از خاکسری و گل بود.
این اتاق عظیم که از هر طرف حدود صدآره متر وسعت داشت، پر از درختچههای کوچک و خزهخدا بود؛ انگار که یک جنگل زنده اونجا نفس میکشید.
«شبیه گلخونهست.»
«گلخونه؟ منظورتزیک همون جاییه کهدارم توش کشاورزی میکنن؟»
«آره. البته دقیقاً نمیدونم.»
«انگار این دفعهتوخالیِ هیچ اسمی اینجاهمینجاست نوشته نشده، نه؟»
یولگئوم به جایدادن جواب دادن، دستیمعلومه به دیوار کشید.
«انگار متریالش جوریه که گرما رواون حبس میکنه. گرمایی که داخل تولیدعمل میشه، تقریباً صد درصد همینجا باقی میمونه.»
«ولی آخه گلخونه اینجا چیکارآره میکنه؟ تازه، اون جنازهی وسطقایم گلخونه دیگه چیه؟ نکنه کشاورز بوده؟»
«مـ...ـن... نـ...ـمـ...ـرده...ام.»
صدا توتمرین کل گلخونهزیک اکو شد.
دئوس بازیک قیافهای متعجب بهدارم غول نگاه کرد.
یولگئوم دستشهمینجاست رو گذاشتزیرزمینه روی دهنش.
«نمرده؟ ولی قلبش که...»
«صـ...ـدای... مـ...ـن...تمرین رو... وا...زیک ضح... می...شنـ...ـوید؟»
دئوس رفت روداری هوا و دقیقاً روبهرویبچه چشمهای غول معلق موند.
«نمیشه گفت خیلی واضحه.زیرزمینه داری عمداً اینطوری تیکهتیکه حرفزیر میزنی که رو اعصابم بری؟»
«هنـ...ـوز... زبـ...ـان... کـ...ـامـ...ـلاً... یـ...ـادم... نیـ...ـومـ...ـده.»
«فهمیدنش که خیلیدادن سخته. اصلاً تومعلومه دیگه چه جونوری هستی؟»
«کشـ...ـاو... رز... هسـ...ـتم.»
«اصلاً خندهدار نبود. آناتومی بدنتآره با آدما فرق داره؟ آخه قشنگکرده یه نیزه تو قلبت فرو رفته.»
«در... سـ...ـته... امـ...ـا...توخالیِ مـ...ـن... چـ...ـهار... تـ...ـا...همینجاست قلـ...ـب... دیـ...ـگه... هـ...ـم... دارم.»
«پس تو دقیقاً چی هستی؟»
«اسم منزیک گایگانتپاست. پدرمعلومه تمام غولها.»
«انگار زبونتهمینجاست بالاخره باززیرزمینه شد، نه؟»
«آه، از اونجایی که اینجا تکوتنهابودم وورودی نمیتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم، نه تنهاکرده دهنم، بلکه عضلات کل بدنم خشک شده بود.»
«انگار الان دیگهدادن میتونی تکون بخوری. حالادارم چرا اینجا زندانی شدی؟»
«هفت تا پسرم بهم خیانت کردن.اون اونا منو کشتن و اینجا زندانیمعمل کردن تا بتونن همسرم رو تصاحب کنن.»
«اوف، گوشام کرم گذاشت از بس چرتوپرت شنیدم. خیلیزیر خوب متوجه شدم که وضعیت خانوادت حسابی درهمبرهم وببندها داغونه، پس لطفاً همینجا به زندگی فلاکتبارت ادامه بده.»
دئوس این رو گفتاکوش و خواست که بازیرزمینه یولگئوم از اونجا بره.
«هی، یه لحظهدادن وایسا! تو زورمعلومه و بازو داری؟»
«دارم، چطور مگه؟»
«پس منو آزاد کن. این نیزه رو که تا اعماققایم زمین فرو رفته بیرون بکش و نجاتم بده. اگه این کارباشن رو بکنی، گنجی بهت میدم که تو کل عمرت ندیده باشی.»
دئوس یه لحظه مکثاکوش کرد و سرش رو چرخوندآره تا به غول نگاه کنه.
آه کوتاهی کشید.
«گفتی خیلیزیک وقته کهمعلومه اینجا زندانی شدی.»
«آره. خیلی طولانیترورودی از چیزی کهسری بتونی تصورش رو بکنی.»
«گفتی بچههاتصدای زنت رواکوش از چنگت درآوردن؟»
«باعث خجالته.»
«پس احتمالاً تمامداری اموال و داراییهاتاون رو هم بالا کشیدن.»
«خب اون که...»
«نقشهت این بود که تا جونت رو نجات دادم، فلنگسری رو ببندی و فرار کنی، مگه نه؟ نه، با شناختی کهبگیر از ذات شما غولها دارم، احتمالاً قصد داشتی منو بکشی، درسته؟»
«نه! اصلاً همچین چیزی نیست.»
«باشه، میخوای آزادت کنم؟»
«معلومه که میخوام!»
«پس بایدصدای یه قرارداداکوش امضا کنی.»
«قرارداد؟»
«بردهی من بشو.»