چپتر 181: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۴)
0«ماشینحساب؟ منظورت چرتکه است؟»
«آره. یه چرتکهی به شدت پیشرفته. بهش میگفتنتنگش کامپیوتر. یه چیزی مثل مجموعهای از ماشینحسابهای خیلیاتفاقی کوچیک که به طرز عجیبی با هم ترکیب شدن.»
«پس من دیگه نمیتونمبشیم یکی ازش بسازم. چوندنیای مهارت همچین کاری رو ندارم.»
یولگئوم گفت: «همم... نمیدونم چطوری میشه. تو این دنیا جادوهزار وجود داره. اگه نزار تو این مدت جادو یاد گرفتهتنگش باشه، شاید بتونه با استفاده از اون قدرت دوباره بسازتش.»
دئوس به نزار جادویی یاد داده بود کهانسانها میتونست بدنش رو کوچیک کنه. حالا که بهش فکرصندلی میکردم، اون موقع خیلی راحت جادو رو یاد گرفت.
دئوس با بیخیالینخواهد گفت: «اگه نشدمهرش هم که خب، میکشمش.»
«خب، بعد از بهبشیم دست آوردن قدرت گرداب کارما،شیاطین چند برابر قبل قویتر شدی.»
«اگه قدرت ببر سفید رو هم به دست بیارم،شیاطین بازم قویتر میشم. اونوقت دیگه هیچ قهرمان انسانیای حتیمهرش در حد این نیست که بخواد بهم کارت ویزیت بده.»
«زیک رو یادت رفته؟»
«خب، اون بچهنخواهد هم قدرت سوزاکومهرش رو به دست آورده.»
دئوس لبخند درخشانی زد.
«واقعاً دلم میخواد برایبشیم یه بار هم کهدنیای شده با هم روبهرو بشیم.»
«تسلیم؟»
«من باید تسلیم بشم. دنیای شیاطین تابکوبم هزار سال دیگه هیچ چشمداشتی به سرزمیناربااااب انسانها نخواهد داشت! بعدشم مهرش رو بکوبم تنگش.»
الکس از روی صندلی کالسکهچیتسلیم فریاد زد: «اربااااب! نه، نمیشه!هزار همچین اتفاقی هرگز نباید بیفته.»
«دلم میخواد، پادشاهی گفتن، دلی گفتن. اگهبشم یه بار دیگه وسط حرف بزرگترا بپری، دوبارهنخواهد برت میگردونم به همون بچه شش ساله، فهمیدی؟»
الکس رویدنیای صندلی کالسکهچی زیرسال لب غرغر کرد.
دئوس نادیدهاش گرفت و نگاهشبعدشم رو به منظرهی بیرونی کهروی یولگئوم داشت تماشا میکرد، دوخت.
چرا بشریتی که دهها هزار سلاح بابشم قابلیت نابودی یه قلعه داشت، الان بهانسانها این روز افتاده و رو به زوال رفته؟
ما از باتلاق ماگورت گذشتیم.
با قدرت دئوس، کالسکه به پروازچشمداشتی درآمده بود و با خیال راحتمهرش از روی زمینهای ناهموار عبور میکرد.
به محض رسیدن، سرزمینداشت ماگورت با شکوه تمامتنگش از گروه استقبال کرد.
«واو! این دیگه چه کوفتیه!»
هزاران موش دئوسروبهرو و گروهش روباید محاصره کرده بودن.
البته معلوم نبود اسمشون رو میشه موش گذاشت یانخواهد نه. قدشون تقریباً اندازه یه انسان بود، روی دو پافریاد ایستاده بودن و مستقیم به این طرف زل زده بودن.
یولگئوم در جوابنخواهد حرف دئوس گفت:مهرش «اینجا سرزمین موشهاست؟»
«میرکت. شاید بایدروبهرو بهشون بگیم میرکتهای غولپیکر؟بشم یه جور موش کورن.»
دئوس گفت: «برای اینکه دستهجمعیتسلیم قتلعام بشن زیادی بامزه نیستن؟ آدمسال حس میکنه تو خواب و خیاله.»
«چرا هر وقت یههزار موجود جدید میبینی، اولین چیزینخواهد که به ذهنت میرسه کشتنشه؟»
«ها؟ پس چی؟»
«اصلاً به فکرت خطوربشیم نمیکنه که شاید بشه باهاشونشیاطین حرف زد یا همزیستی کرد؟»
«با یه موش؟»
«موش همدنیای جون داره،هزار زندگی میکنه.»
«معلومه که آره، ولی وقتی موشمهرش میاد تو خونهات، باهاش میشینی اختلاطکالسکهچی میکنی و همزیستی مسالمتآمیز راه میندازی؟»
«اینجا سرزمین اونهاست.»
«قیافهشون که به کساییبشیم نمیخوره که حتی بتونن سندشیاطین زمین به نام خودشون بزنن.»
«به هردنیای حال، قتلعام بیقتلعام.سال با وجود اینکه...»
«اگه بهم حمله نکنن، منم نمیکشمشون.مهرش ولی هر جور حساب کنی، بهکالسکهچی نظر میاد که میخوان حمله کنن.»
درست همونشده موقع، میرکتها شروعتسلیم به حرکت کردن.
اونها هجوم آوردنروبهرو و دئوس وباید گروهش رو محاصره کردن.
هر جوردنیای نگاه میکردم،هزار اصلاً ترسناک نبودن.
با وجودانسانها جثه بزرگشون، ظاهربعدشم خیلی آرومی داشتن.
ولی بامزهشده بودن دلیل برتسلیم بیخطر بودن نیست.
دئوس دستششده رو به سمتتسلیم جلو دراز کرد.
اگه انرژی جادوییام رو آزاد میکردم،چشمداشتی میتونستم همون اول کار حدود یکچهارمشونمهرش رو با یه ضربه پاکسازی کنم.
اما...
میرکتهای جمعشده به سمتبشیم چپ و راست شکافته شدنشیاطین و یه مسیر باز کردن.
اونها تو دوروبهرو ردیف در امتدادباید مسیر بازشده ایستادن.
کاملاً مشخصدنیای بود که دارنسال «راه» باز میکنن.
میرکتها ایستاده بودن وداشت تمام مسیرها رو به جزالکس اون راه مسدود کرده بودن.
یولگئوم از کالسکه پیاده شد.
به میرکتها نزدیکروبهرو شد و باباید لحن دوستانهای پرسید:
«اومدین راه رو نشونمون بدین؟»
اما میرکتها مثلنخواهد مجسمه، تو سکوتمهرش همونجا ایستاده بودن.
دئوس باشده طعنه بهبشیم یولگئوم گفت:
«مذاکره وشده همزیستی مسالمتآمیز باتسلیم شکست مواجه شد.»
«مگه الاندنیای دقیقاً همینهزار کار رو نکردن؟»
«یه بار دیگه سعیداشت کن باهاشون حرف بزنی.تنگش شاید بازم جوابت رو ندن.»
«خفه شو!»
دئوس اول از همهبشیم تو مسیری که میرکتهادنیای ساخته بودن قدم گذاشت.
چقدر جلو رفته بودیم؟
میرکتهای پشت سر میدویدن جلو ومهرش مسیر رو باز میکردن. راه پشت سرمونفریاد با دیواری از میرکتها بسته شده بود.
هیچ ایدهای نداشتیمروبهرو که دارن ماباید رو کجا میبرن.
شبیه یه جور تله بود، برایباید همین ترسناک به نظر میرسید، اماچشمداشتی عمراً دئوس از این چیزا بترسه.
تو جادهی میرکتهاشیاطین که چند کیلومترچشمداشتی طول داشت قدم زدم.
میرکتها دئوس رونخواهد به یه منطقهی گودالمانندبکوبم روی زمین راهنمایی کردن.
شعاع گودال ۲ کیلومتر بود.
عمقش تقریباً ۴۰۰ متر بود، اماباید جنگل اونقدر انبوه بود که تشخیصچشمداشتی دقیق شکل زمین کار سختی بود.
یه غاردنیای عمودی تو مرکزسال گودال وجود داشت.
سایهی سیاهی روش افتادهداشت بود که دیدن شکل دقیقشالکس رو از بالا سخت میکرد.
دئوس نگاهی به گودال انداختتسلیم و سرش رو برگردوند. توهزار همین حین، میرکتها ناپدید شدن.
«چه اتفاقی افتاد؟ موشها چیتسلیم شدن؟» یولگئوم با شنیدن اینهزار حرف شونههاش رو بالا انداخت.
«خب. باید اونها روهزار یه جور موجودات احضاریانسانها در نظر بگیری، نه؟»
«یعنی چیزی تو سرزمین ماگورت زندگیمهرش میکنه که میتونه بقیهی حیوونها روکالسکهچی کنترل کنه؟ مگه هیولاهای ماگورت باهوش نیستن؟»
«منم اینوشده میدونم، ولی... شایدتسلیم تکامل پیدا کردن.»
دئوس نگاهش روروبهرو به سمت سوراخباید مرکز گودال چرخوند.
«وقتی بریمدنیای اونجا میفهمیم. توسال هم حسش میکنی؟»
«آره. یه نیروی خیلی قدرتمنده.»
«هویتش رو نمیدونی؟»
«متأسفانه تداخل انرژی خیلیبشیم زیاده. اینجا همون سرزمینیه کهشیاطین شعلهی نابودی توش سقوط کرد.»
«آها! پس این...»
«ردپای یه انفجاره.»
دئوس با چهرهایروبهرو متعجب دوباره بهباید اطراف نگاه کرد.
و بعدشده به دستبشیم خودش خیره شد.
حتی اگه تمام تلاشمونهزار رو هم میکردیم، نمیتونستیمانسانها همچین گودالی درست کنیم.
«یه انسانانسانها این کارداشت رو کرده؟»
«آره.»
«انسانها واقعاًشده رو بهبشیم زوال رفتن.»
«اگه فقط سطحشیاطین تمدن رو مقایسهچشمداشتی کنی، قطعاً همینطوره.»
دئوس یه لحظهی دیگه بهبعدشم گودال نگاه کرد و بعدروی به سمت جنگل راه افتاد.
حسهای متناقضی داشتم.
دوباره اعصابم خرد شد.
«همونطور که انتظارشیاطین میرفت، این دنیا بدجوریسرزمین به هم ریخته است.»
یولگئوم پرسید: «یهو منظورتداشت چیه؟ به نظر میرسهتنگش از قدرت انسانها جا خوردی؟»
«خب پس،شده نابود شد،بشیم مگه نه؟»
«درسته. نابود شد. برایبشیم همینه که خدا علم...دنیای اون توانایی رو ممنوع کرد.»
غار عمودی وسط دهانههزار آتشفشان، به عمق نامعلومیانسانها در زیر زمین میرسید.
با این حال، در جایی کهمهرش انتهایش نامشخص بود، دئوس حس کردکالسکهچی که داره به کنجکاویش جواب داده میشه.
پرتوی ازشده نور از اعماقتسلیم سوراخ بیرون زد.
موجودی اونجا بود،
درست وسط اون نور نقرهای-سفید.
یولگئوم اسمشانسانها رو صداداشت زد: «ببر سفید!»
ببر سفید، ببری سفیدبشیم با خطوط مشکی پررنگ،دنیای رو به گروه فریاد زد.
[موجودی که صدها قرن ازتسلیم دنیای شیاطین محافظت کرده است.هزار صمیمانه از حضور شما استقبال میکنم.]
دئوس اخم کرد.
«مثل اینکه تونخواهد همونی هستی کهمهرش اون میرکت رو فرستادی.»
[بله.]
«پس... یعنیشده از قبل میدونستیتسلیم که دارم میام؟»
[حسش کردم.دنیای موجود قدرتمندی کهسال به اینجا میآمد.]
«خب پس، داستان سادهست.داشت بیا پیشم و بهتنگش عنوان اربابت بهم خدمت کن.»
ببر سفیدشده سرش روبشیم خم کرد.
[ما کسانی هستیم کهبشیم به ارباب خدمت میکنیم.دنیای اما شما ارباب من نیستید.]
«من خاطراتدنیای لوسیفر روهزار به ارث بردم.»
[اما شما او نیستید.داشت پادشاه شیاطین. من شماتنگش را میشناسم، اما نمیشناسم.]
«میخوای دربیارم نشونتروبهرو بدم؟ حتی شورتشباید هم کاملاً اندازهست.»
[این...]
«پس میخوای چیکار کنم؟»
[دارم بهانسانها گرفتن یکداشت آزمون فکر میکنم.]
«آزمون؟»
[بله. اگر آن آزمونبشیم را پشت سر بگذارید... شماشیاطین را به عنوان اربابم میپذیرم.]
«حالا این آزمون سخت هست؟»
[البته...]
دئوس سرش رو خاروندبشیم و به پشت سرش،دنیای به الکس نگاه کرد.
«خیلی رو مخه. فکر کنمتسلیم باید بیخیال بشم. مکان اژدهایهزار آبی و هیونمو رو پیدا کردی؟»
«اون دودنیای تا هنوزهزار همونجا هستن.»
«آه، چقدر دردسر.»
دئوس نگاهیشده به ببربشیم سفید انداخت.
«نمیشه فقط فرض کنیم که من قدرت لوسیفر رو به ارث بردم و تو همنخواهد بشی زیردستم؟ در عوض باهات خوب تا میکنم. از قضا، یه پست برای دوک دنیای شیاطینبیفته خالی شده. الکس داره استعفا میده. چی بگم؟ میتونی به جاش بری اونجا. چطوره، ببر سفید؟»
الکس نالید:دنیای «ارباب! چراهزار دوباره میخواید منو...»
[...من علاقهایانسانها به قدرتداشت دنیوی ندارم.]
«پس، حداقل به یکی از معشوقههام معرفیت کنم؟ یهشیاطین بچه به اسم شانترینا دارم که ۳۶۵ روز سالمهرش تو کفه. به نظر میرسه این روزا خیلی تنهایی.»
[...من حتیشده به امیال جسمانیتسلیم هم علاقهای ندارم.]
«پس چیدنیای دوست داری؟ هرسال چی میخوای بگو.»
[ما موجوداتی خدمتگزاریم.نخواهد تنها چیزی کهمهرش میخواهم، اربابم است.]
«خب، منشده میشم همونبشیم ارباب دیگه.»
[اگر در آزمون شرکتبشیم نکنید، نمیتوانم شما رادنیای به عنوان ارباب بپذیرم.]
«هاع... چارهایدنیای نیست. اونهزار آزمونت رو میدم.»
[شما بهانسانها محض تولد، قدرتبعدشم به دست آوردید.]
«خب چونشده پادشاه شیاطینبشیم بودم دیگه.»
[در طول آزمون، بایدبشیم از آن قدرت دستدنیای بکشید. این شرط اول است.]
«داری ازم میخوایشیاطین بدون انرژی روح شیطانیسرزمین مشکلت رو حل کنم؟»
[دقیقاً.]
دئوس مستقیمشده به چشمهای ببرتسلیم سفید خیره شد.
«یه نمه برامروبهرو جالب شد. باشه، بریمبشم ببینیم این آزمونت چیه؟»
به محض اینکهشیاطین حرفش تموم شد،چشمداشتی منظرهی اطراف دئوس
شروع بهانسانها چرخیدن وداشت تغییر سریع کرد.
«اینجا کجاست؟»
«گفتم که خیلی رقتانگیزه.بشیم آخه چرا تصمیم گرفتیدنیای این آزمون رو بدی؟»
دئوس بادنیای تعجب بههزار کنارش نگاه کرد.
یولگئوم بود.
«تو چرا دنبالم اومدی؟»
«فکر کردی دلم میخواست بیام؟تسلیم اتفاقاً منم میخواستم همین روهزار ازت بپرسم! چرا منو کشیدی تو؟»
«من کهدنیای کسی روهزار نکشیدم تو.»
«پس به نظر میرسه ببربعدشم سفید اینطوری تصمیم گرفته. حتماً برایصندلی این آزمون به من نیاز داره.»
دئوس و یولگئوم.
جایی که اونروبهرو دو نفر ایستاده بودن،بشم ورودی یک برج بود.
حروفی رویدنیای اون نوشته شدهسال بود. برج کایمرا.
احتمالاً اسمانسانها این برجداشت همین بود.
«کایمرا دیگه چیه؟روبهرو و اون خدمتکارباید کجا غیبش زد؟»
«منم نمیدونم.شده تو اینبشیم کار رو کردی.»
«منم نمیدونم. فقطشیاطین بعد از یهچشمداشتی دور چرخیدن رسیدم اینجا.»
دئوس این رونخواهد گفت و بهمهرش سمت جلو راه افتاد.
سپس،
خیلی طبیعی دستشروبهرو رو روی درِباید بسته برج گذاشت.
یولگئوم دست دئوس رو گرفت.
«یه لحظه صبر کن!»
«چرا؟»
«تو واقعاً بدونروبهرو هیچ فکری زندگیتباید رو میگذرونی، نه؟»
«وقتی این زنیکه غرغروهزار شروع میکنه، هر یهانسانها جملهاش مثل یه تیکه جواهره.»
«اگه در رو باز کنی و یه دشمن قدرتمند بپره بیرونصندلی میخوای چیکار کنی؟ دارم درباره یه جونور ترکیبی به اسم کایمرادلی حرف میزنم. حتماً یه هیولای جادویی ترکیبی تو این برج زندگی میکنه.»
«حالا چرا هیولا؟روبهرو اگه پرید بیرون، فقطبشم لهش میکنیم و میکشیمش.»
«مگه قدرت داری؟»
«قدرت؟»
دئوس این رونخواهد پرسید و بهمهرش بدنش نگاه کرد.
نمیتونست انرژیشده روح شیطانیبشیم رو حس کنه.
«آه، قدرتمشده رو ازبشیم دست دادم.»
یولگئوم آهی کشیدشیاطین و دست دئوسچشمداشتی رو ول کرد.
«به هر حال...»
فکر میکرد باروبهرو این همه توضیحی کهبشم داده، دئوس بالاخره فهمیده.
اما دئوس فقط...
در رو محکم باز کرد.
«آه!»
«حالا نگران باشی چه فرقیتسلیم میکنه؟ در هر صورت باید اینسال آزمون رو حل کنیم، مگه نه؟»
«هاع، همین نیرویروبهرو محرکهات به تنهاییباید جای تحسین داره، واقعاً.»
«اشکالی نداره،دنیای میتونی بیشترهزار ازم تعریف کنی.»
«الان بهت تیکه انداختم، نفهمیدی؟»
یولگئوم چارهای نداشتروبهرو جز اینکه همراه دئوسبشم از ورودی برج بگذره.
بعد از عبور ازبشیم یه راهروی باریک، به یهشیاطین فضای باز و وسیع رسیدن.
چیزی که اونجا منتظرهزار دئوس بود، یه هیولا بانخواهد ظاهری عجیب و غریب بود.
یک پاش مال شیر بود و پایبکوبم دیگهاش مال فیل. دمش مثل دم خوکاربااااب کوتاه بود، اما صورتش مثل کرگدن شاخ داشت.
«کایمرا...»
یولگئوم باشده دیدن اون صحنهتسلیم حرفش رو خورد.
«میگی این همون جونور ترکیبیه؟»
«آره.»
همم.
«بهت چی بگم؟ شاخدار؟»
«فقط همون کایمراست.»
هیولا با زنجیر بسته شدهبعدشم بود و طوری که انگارروی مضطرب باشه، داشت دور خودش میچرخید.
به نظر میرسیدروبهرو هنوز متوجه حضور دئوسبشم و یولگئوم نشده بود.
یا شایدمشده میدونست وبشیم داشت نادیدهشون میگرفت.
«فقط با نگاه کردنهزار بهش، داری بهم میگیانسانها که باید شکستش بدم، درسته؟»