چپتر 88: ۲۰. عبور از سرزمین غولها (۴)
0«واسه این میخوایجنگجوی بری اونجا کهبرابر میخوای چیزی رو ببینی؟»
«برای جنگجوها،جنگجوهای سونگهوانگچونگ مثل مرکزکمک فرماندهی کل دنیاست.»
«چقدر میخوای بمونی؟»
«فکر کنماینکه یه ماهیکنی طول بکشه.»
«حالا کهتاریک بهش فکر میکنم،نفر اسمشون چی بود؟»
«دختره سیگنی و پسره رگین.»
یولگئوم کهمستقر کنارم بود،متشکل یه چیزی پروند:
«چه زود هم پرسیدی.»
«آره؟ خب، اینطورجنگجوی نیست که بخوامبرابر تو زندگیشون دخالت کنم...»
یولگئوم گفت: «جفتشون دئوس رو ولینعمت خودشوناینکه میدونن. شنیدم میگفتن میخوایم سخت درس بخونیم وحقوقت جنگجوهای بزرگی بشیم تا به دئوس کمک کنیم.»
«اینکه میخوای لوسشون کنی به خودت ربط داره. تو کسینفر هستی که حقوقت رو بهشون دادی. با اون پول هرفرا کاری دلت میخواد بکن، فقط پای من رو وسط نکش.»
«باز خجالت کشیدی.»
با این حرفجنگجوی زیک، قیافهام یهبرابر کم رفت تو هم.
«تو...»
«پس من رفتم!»
زیک با یهلوسشون لبخند گشاد، دویدربط سمت خطالرأس کوه.
سادیموس مثل یه روح افتادنفر دنبالش و این دفعه، اسکاتولقدرت هم تو جناح راست مستقر شد.
این یه گروه متشکل ازکمک یه جنگجو، یه جادوگر تاریکخودت و یه جنگجوی جادویی بود.
فقط سهمستقر نفر در برابرجنگجو بیست تا غول!
با ایناینکه حال، زیککنی قدرت بیشتری داشت.
تاریکی همهجا رو فراجادویی گرفت و رعد وغول برق زمین رو شکافت.
سپر محکم زیک، حملاتبشیم دشمن رو مثل یهلوسشون قلعهی آتشین دفع میکرد.
بخشهایی از قدرت اونمتشکل بچه رو نمیشد فقط باجادویی داشتن تجهیزات خوب توضیح داد.
سادیموس بهش میگفت شجاعت. با اینکه زیک مجبور بود سرشحقوقت رو بالا بگیره تا غولها رو ببینه و اونا با یهوسط نیروی وحشتناک بهش فشار میآوردن، اما یه قدم هم عقب نکشید.
در عوض، ضدحمله میزدجادویی و جادوش رو منفجر میکردحال تا توجهشون رو جلب کنه.
حتی وقتی جادوی وحشتناک سادیموس داشتکنیم دشمن رو تار و مار میکرد،داره زیک با شدت بیشتری حمله میکرد.
و اون وسط اسکاتول همجنگجو بود که مثل یه سایهنفر بین سادیموس و زیک حرکت میکرد.
تو تاریکیای که سادیموسکنی ساخته بود، نقاط کورکسی مربعی زیادی وجود داشت.
تو اون محیط که شبیه یهبرابر جنگل انبوه شده بود، اسکاتول باداشت استفاده از هنر پنهانکاری ناپدید میشد.
تا غول میاومد حضورشبشیم رو حس کنه، نوک خنجرشکنی شاهرگش رو لمس کرده بود.
غولهایی که با اون همه سروصدا وتاریک قدرت از برج مراقبت پایین اومده بودن،حال تو کمتر از ده دقیقه کاملاً نفله شدن.
حتی فراراینکه کردن همکنی براشون غیرممکن بود.
منم با دیدن جنازههاشون،جادویی کل قضیه رو توغول یه جمله خلاصه کردم:
«چیزایی که به دردبشیم میخوره رو بردارین ولوسشون بقیه رو بندازین دور.»
گروهمون رفت سمت برجمتشکل مراقبت و تصمیم گرفتیمجنگجوی شب رو همونجا سر کنیم.
برج مراقبتی که غولها ساختهخودت بودن، تو مقیاس انسانی بیشترحقوقت شبیه یه چادر مسافرتی بود.
البته برای یه انسانجادویی معمولی، بیشتر شبیه یهغول قلعه بود تا چادر.
ستون وسطش که خیلی تمیز وکنیم مرتب برپا شده بود، یه درختداره کهنسال و زیبای چهار متری بود.
بزرگترین چادر که ازمتشکل پوست دوختهشدهی حیوونا درست شدهجادویی بود، بیست متر عرض داشت.
برج مراقبت جلوی بادهای تندی که از سمتکسی کوهستان به طرف دریا میوزید رو میگرفت ودلت باعث میشد داخلش حسابی گرم و نرم باشه.
به جز یه بویجادویی گند خفیف، تقریباً هیچ مشکلحال دیگهای برای اتراق کردن نداشتیم.
«کل اینا چقدر میارزه؟»
«فکر کنممستقر حدود نیممتشکل سکه طلا بیارزه.»
«از اوناینکه چیزی کهکنی فکر میکردم کمتره.»
در حالی که به غنائم وبرابر قطعات غولها که اسکاتول مرتبشون کرده بودتاریکی نگاه میکردم، قیافهی راضیای به خودم گرفتم.
«اگه دو تا گروهشون نیم سکه طلا بیارزه،لوسشون پس بیست تا گروه میشه ده سکه طلا.بهشون فکر کنم بتونم از پس این مقدار بربیام.»
یولگئوم زدمستقر تو برجکممتشکل و گفت:
«خودت از پسشلوسشون برمیای؟ یه نگاهربط به زیک بنداز.»
زیک در حال حاضرجادویی کنار آتیش نشسته بودغول و داشت چرت میزد.
«الانه کهجنگجوهای کل سوپبشیم رو بسوزونه.»
«با دیدن اون قیافهی خستهجنگجو و داغونش که داره خوابشنفر میبره، تنها چیزی که نگرانشی سوپه؟»
«تو مگه جادوی بازیابی روش نزدی؟ پس زخماش کلاً خوب شده.بهشون استقامتش هم با یه خواب راحت برمیگرده. چهارده سالشه دیگه، نه؟نکش تو این سن حتی اگه انگشتت هم قطع بشه، دوباره درمیاد.»
«نه خیرم، درنمیاد! حداقل از فردا بیا با هم بجنگیم.قدرت از اونجایی که به برج مراقبت حمله کردیم، تا الانشکافت دیگه باید خبرش به پایگاه اصلی غولهای کوهستان رسیده باشه.»
«خب حالا، غوله دیگه. کشورکمک که نیستن، نهایتاً یه قبیلهی هزارربط یا دو هزار نفریان، مگه نه؟»
«اگه هزارمستقر تاشون همزمانمتشکل حمله کنن چی؟»
«اونوقت صداینکه تا سکهکنی طلا کاسب میشیم.»
«اصلاً به من چه!»
درست همونجنگجوهای لحظه که یولگئومکمک داشت جوش میآورد...
زمین لرزید.
لرزش خفیفی بود،لوسشون اما همهی کسایی کهداره اونجا بودن حسش کردن.
زیک با اون لرزش کهنفر شبیه زلزله بود، از جاقدرت پرید و چشماش رو باز کرد.
«ها؟ چی شد؟»
بهش گفتم: «سوپت داره میسوزه.»
«ببخشید!»
زیک دوباره دست بهجادویی کار شد و سوپ روحال تا ته دیگ هم زد.
«این دیگه چی بود؟»
«احتمالاً زلزله بود.»
«زلزله؟»
«آهان، فکرتاریک کنم اینجاها زیادنفر زلزله نمیاد، نه؟»
یولگئوم در جوابم گفت:
«زلزله تو قاره خوزه بهشدت نادره. با اینکهجنگجوی مرکز زمینلرزه خیلی دوره، ولی لرزشش تا اینجابیشتری حس شد. باید زلزلهی خیلی بزرگی بوده باشه.»
«مرکزش کجاست؟»
یولگئوم یه چیزایی روجادویی زمین نوشت و شروعغول کرد به حساب و کتاب.
«خب... حدود هفتصد کیلومتر به سمت جنوباینکه غربی؟ یه جایی تو مرکز کوههای خوزه؟هستی نباید با سونگهوانگچونگ فاصلهی زیادی داشته باشه.»
«سونگهوانگچونگ؟»
زیک بااینکه قیافهای متعجب بهخودت یولگئوم نگاه کرد.
«آره. مگه نگفتیجنگجوی خواهر و برادر کوچیکترتبیست الان تو سونگهوانگچونگ هستن؟»
«بله.»
«نگران نباش، چیزیشون نمیشه. ساختمونجنگجو سونگهوانگچونگ یه بنای سنگی عظیمه. بابرابر این زلزلههای معمولی آخ هم نمیگه.»
«فکر کنم حق با شماست؟»
«اگه روتاریک مخته، میخوایجادویی بریم سمت سونگهوانگچونگ؟»
«نه. منجنگجوهای الان باید بهکمک وظیفهام عمل کنم.»
با اینکه میگفتگروه مشکلی نیست، ولی ازتاریک قیافهاش میبارید که نگرانه.
پرسیدم: «کوتاهتریناینکه مسیر از اینجاخودت تا سونگهوانگچونگ کدومه؟»
وقتی این سوالجنگجوی رو پرسیدم، زیک دستپاچهبیست دستش رو تکون داد.
«واقعاً نیازی نیست، حالم خوبه.»
همون موقع،مستقر اسکاتول بهمتشکل حرف اومد:
«سریعترین راه اینه که از دشتهای شمالی ردکسی بشیم و دیوار شیطان رو پشت سر بذاریم.دلت منتها، چون اونجا قلمرو غولهاست، حسابی خطرناک میشه.»
«خب میریم و یه جوری سربرابر و ته قضیه رو هم میآریم. اولتاریکی غذامون رو میخوریم، بعدش مستقیم راه میافتیم.»
وقتی من یه تصمیمیبشیم میگرفتم، دیگه کی جرئتلوسشون داشت رو حرفم حرف بزنه؟
بعد از اینکه سوپ را برای تجدیدتاریک قوا سر کشیدند، گروه بلافاصله کالسکه را بهقدرت سمت غرب و به طرف «دیوار شیطان» راند.
دیوار شیطاناینکه کمکم درکنی دوردست پدیدار شد.
در اصل، اینجنگجوی سرزمین به عنوان «قلعهبیست گراند اند» شناخته میشد.
این قلعه با کشیدن یک دیوار مستحکماینکه در درهای به عرض تنها چند ده متر،حقوقت بین ساحل و صخرههای رشتهکوه ساخته شده بود.
آخرین سرزمینمستقر انسانها ومتشکل اولین سرزمین غولها.
این همان گراند اند بود.
پانصد سال پیش. در جنگنفر بین انسانها و غولها، انسانهاقدرت به طرز بیرحمانهای شکست خوردند.
قلعهای که انسانها ساخته بودند تبدیلکنیم به یک دیوار شد و درداره واقع به نفع غولها تمام شد.
یک در چوبی سنگین که از بهتاریک هم بستن تنهی درختان ساخته شده بود،حال به عنوان دروازه اصلی دیوار شیطان عمل میکرد.
برای اینکه انسانها بتوانند به قلمروربط غولها حمله کنند، اول از همهدادی باید آن در چوبی را میشکستند.
دئوس در جایی کهجادویی دیوار عظیم به خوبی دیدهحال میشد، از جایش بلند شد.
«با تمام سرعت برو، خدمتکار.»
«چشم، ارباب.»
اسکاتول شلاق را بر اسبهای کالسکه فرود آورد.کسی زکه که سفت به کالسکهی قراضه چسبیده بود،دلت سرش را چرخاند و به دئوس نگاه کرد.
تاریکی مرطوب و غلیظیجادویی در دستان دئوس شروعغول به جمع شدن کرد.
فاصله تاجنگجوهای دروازه نهایتاًبشیم صد متر بود.
نگهبانان غولی که تا پاسی ازجادوگر شب از دیوارهای قلعه محافظت میکردند، جاغول خوردند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
فاصله ناگهان کم شد.
فاصلهی باقیمانده: سی متر.
با سرعت فعلی کالسکه، در عرض دواینکه یا سه ثانیه به دیوار کوبیده میشدند وحقوقت به یک تودهی خونی و گوشتی تبدیل میشدند.
در همان لحظه، طوفانیمتشکل سیاه از دستان دئوسجنگجوی به بیرون فوران کرد.
فضایی به شعاع چند ده متر،ربط از دروازهی قلعه گرفته تا دیوارهایدادی اطرافش، پودر شد و به هوا رفت.
حتی یک تراشه از کندهها هم به جاغول نماند. غولهایی که از روی دیوار قلعه تماشاگرفت میکردند هم حالا معلوم نبود کجا غیبشان زده است.
قلعهی نفوذناپذیر غولها که در طول پانصد سال خونهایکنی بیشماری برایش ریخته شده بود، به همین راحتی واون فقط توسط یک کالسکه و یک مرد در هم شکست.
پس از آن،گروه کالسکه بدون توقفجادوگر به راهش ادامه داد.
غولها گیج و منگ مانده بودند وداره نمیدانستند در برابر این تاریکی که مثل یککاری طوفان عبور کرده بود، چه واکنشی نشان دهند.
یکی ازتاریک غولهای روی دیوار،نفر فرماندهی قلعه بود.
آن فرمانده حالا به گرد وکنیم غبار تبدیل شده بود و همین موضوعکسی غولها را بیشتر از قبل سردرگم میکرد.
کالسکه تا خودگروه سپیدهدم در امتداد جادهتاریک به سمت غرب میتاخت.
جادهای که بر اثر ردپای غولها به وجود آمده بود،حقوقت به اندازهی مسیرهای تجاری انسانها صاف و هموار بود وپای آنقدر پهنا داشت که یک کالسکه راحت در آن حرکت کند.
در طول مسیر بارها به غولهابرابر برخورد کردند، اما همه آنها با یکتاریکی ضربه از جادوی سادیموس از پا درمیآمدند.
مایه تأسف بود که دئوس نمیتوانستکنیم از اینها پولی به جیب بزند،داره اما پیشروی سریعشان لحظهای متوقف نشد.
و هنگام سپیدهدم، گروه با رودخانهی عظیمی روبرو شد که راهشان را بستهغول بود. با اینکه هنوز فاصلهی زیادی تا آن داشتند، اما از همانجا همسپر میشد صدای خشن و خروشان جریان آبی که در دره میتاخت را شنید.
اسکاتول از روی صندلیکنی کالسکه با صدای بلند فریادهستی زد: «این رودخانه تیگریس است!»
«که چی حالا؟»
«ما از قلمرو غولها فرار کردیم.کنیم به محض اینکه از این رودخانهداره رد شویم، غولها دیگر تعقیبمان نمیکنند.»
«خب پس برو اونور.»
«با کالسکه؟»
«هوف.»
«غیرممکنه. این یه رودخانهی بزرگه که عمقش تا بیستکنی متر هم میرسه. حتی غولها هم نمیتونن بیشتر ازاون این جلو بیان چون راهی برای عبور پیدا نمیکنن.»
«حوصله ندارم. سادیموس.»
«بله.»
«این ماجراجویی اصلاً سودآور نیست.»
«بله؟»
سادیموس که در جایگاه خدمتکار درجادوگر پشت کالسکه ایستاده بود، با حرفبیست غیرمنتظرهی دئوس سرش را کج کرد.
«به هر حال، این قهرمانخودت ما یه پسربچهی لاغر وحقوقت مردنیه که خیلی دردسر داره.»
دئوس غرغر کردجنگجوی و دوباره بهبرابر سادیموس خیره شد.
«به قدرتهای جادوییت اعتماد داری؟»
«جسارته کهمستقر جلوی شما همچینجنگجو حرفی بزنم، ارباب.»
«میتونی یهاینکه غول بیستکنی متری بسازی؟»
«آه!»
«چون موادجنگجوهای اولیهاش بهبشیم اندازهی کافی هست.»
محفظهی بار روی سقفمتشکل کالسکه، پر از استخوانهایجنگجوی تکهتکهشدهی حدود سی غول بود.
اگر بیشتر آنها روی استخوانهای ران متمرکزداره میشدند، نهایتش این بود که دو پایپول بیست متری بسازند، اما همان هم کافی بود.
«یه جفتتاریک پا بهجادویی کالسکه وصل کن.»
«سعی خودم رو میکنم.»
«اگه جریان آب ببرتت وجنگجو بیفتی، هرچند همین الانشم یه مردهای،برابر اما ایندفعه به دست خودم میمیری.»
چهرهی سادیموس در هم رفت.
سادیموس کمی کنجکاو شده بود که آنبیست دیوانه چطور میخواهد یک مرده را بکشد، امافرا اصلاً قصد نداشت این موضوع را امتحان کند.
کالسکه به رودخانه رسید.
در آنجامستقر سادیموس بهمتشکل عقب نگاه کرد.
در روستایی نزدیک رودخانه، چندخودت غول کالسکه را دیده بودندحقوقت و حالا داشتند تعقیبشان میکردند.
هر استخوان مفصلی کهجادویی کم بود را میشدغول از آنها تأمین کرد.
او دستانش را دراز کرد،کمک جان بیارزششان را گرفت وخودت استخوانها را از جنازههایشان بیرون کشید.
سپس با اتصال استخوانهای ران وجادوگر مفاصلی که در اختیار داشت، شروعبیست به ساختن یک پای عظیم کرد.
در همین حین، اسکاتول افسارخودت اسبها را باز کرد و آنهابهشون را به داخل آب هل داد.
به لطف جادویی که ترس از آب راغول از یادشان برده بود، اسبها شجاعانه در رودخانه شنارعد کردند و اول از همه به ساحل مقابل رسیدند.
ساختن پاهای بیستبزرگی متری حتی برای سادیموساینکه هم چالش آسانی نبود.
در عرض حدود پنج دقیقه، او از ترفندهایجنگجوی جادویی متعددی استفاده کرد تا پاهای غولپیکر رابیشتری بسازد و کالسکه را روی آنها سوار کند.
زکه فقط بالوسشون حیرت به جادویربط سادیموس خیره شده بود.
کجای دیگرتاریک میشد چنین جادوینفر شگفتانگیزی را دید؟
کالسکه باجنگجوهای پاهای خودشبشیم وارد آب شد.
کالسکه زیر فشار جریان قدرتمند رودخانه تیگریستاریک تلوتلو خورد، اما پاهای غولپیکر در نهایتحال توانستند به طور کامل از رودخانه عبور کنند.
در آخرین لحظه، پایهها کج شدند طوریداره که انگار میخواستند در آب بیفتند، و درکاری نتیجه نیمی از کالسکه در آب فرو رفت.
استخوانهای غول در هم شکستند و توسط جریان آبحال برده شدند، و سادیموس آخرین قطرههای انرژی جادوییاش را بیرونزمین کشید تا کالسکه را به سمت آبهای کمعمقتر هل بدهد.
اسکاتول اسبهایی را که زودتر عبور کرده بودندلوسشون صدا زد. با کمک قدرت اسبها، دو جادوگربهشون توانستند کالسکه را از تپهی کنار رودخانه بالا بکشند.
آه راحتی بهطورگروه طبیعی از دهانجادوگر گروه خارج شد.
دهها غولی که در آن سوی رودخانهداره جمع شده بودند شروع به پرتاب سنگپول کردند، اما عرض رودخانه یک کیلومتر بود.
فرقی نمیکرد غولها چقدر قوی باشند،برابر سنگها در بهترین حالت فقط میتوانستندداشت حدود صد متر در هوا پرواز کنند.