---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 34: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 34: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۸. مبارزه‌جواب​ با خدای‌ثبت‌نام​ اژدها (۴)

قهرمان گروه، زکه بود. روی کاغذ رهبر‌بخوابم​ تیم حساب می‌شد، اما تنها فایده‌اش این‌همه​ بود که قیافه‌اش به درد کیف‌کشی دئوس می‌خورد.

عنوان دئوس‌ولی​ «تاجر» بود و‌هیچ​ الکس هم «خدمتکار».

هیچ‌کدام از این کلاس‌ها به درد‌نکردن​ یک گروه قهرمانی نمی‌خورد، اما همین‌اینه​ که خودم راضی بودم، کفایت می‌کرد.

یولگئوم که تازه به جمعمان اضافه‌ولی​ شده بود، جادوگر بود. البته خودش‌یکم​ اصرار داشت که بگوییم «جادوگر زیبا».

کل گروه دور میزی‌اینه​ در اتاق پشتی مغازه‌مثلاً​ اسلحه‌فروشی جمع شده بودند.

یولگئوم در حالی‌ظاهراً​ که خمیازه می‌کشید،‌کاری​ پرسید: «یهو چی شد؟»

و ادامه داد: «دیشب تا بوق سگ بیدار موندم تا‌هاه​ یه کرم گیاهی برای جوانسازی پوست درست کنم. اگه قضیه‌کنی​ خیلی مهم نیست، دلم می‌خواد برگردم و کپه‌مرگم رو بذارم.»

دئوس بی‌مقدمه پرید‌ارباب​ وسط حرفش: «یه‌ولی​ بحران تو راهه.»

«کدوم بحران؟»

«حالا هر‌ولی​ چی، داره‌اینکه​ میاد دیگه.»

یولگئوم نگاهش را سمت‌هیچ​ الکس چرخاند و گفت: «این‌رفته​ دفعه دیگه چه مسخره‌بازی‌ای درآورده؟»

الکس جواب داد: «ارباب به عنوان‌ولی​ قهرمان ثبت‌نام کردن، ولی ظاهراً از اینکه‌حوصله‌شون​ هیچ کاری نکردن یکم حوصله‌شون سر رفته.»

یولگئوم گفت: «هاه،‌دردش​ اگه دردش اینه،‌برم​ من می‌خوام برم بخوابم.»

دئوس گفت: «نه‌ظاهراً​ دیگه. ما مثلاً‌کاری​ یه گروه قهرمانی هستیم.»

یولگئوم پرسید:‌ظاهراً​ «خب حالا‌هیچ​ می‌خوای چیکار کنی؟»

«اول از همه باید بریم دفتر‌ولی​ مدیریت قهرمان‌ها. بهتره یه مأموریتی بگیریم‌یکم​ که پولش درست و حسابی باشه.»

«تو که خودت‌دردش​ به اندازه کافی‌برم​ پول پارو می‌کنی، نه؟»

«پولی که از‌ظاهراً​ راه تجارت درمیاد مزه‌اش‌نکردن​ با این فرق داره.»

دئوس این را گفت و‌کاری​ همه را کشان‌کشان با خودش‌هاه​ به دفتر مدیریت قهرمان‌ها برد.

زکه با زره کامل جلوتر از همه‌ظاهراً​ راه می‌رفت و سه نفر دیگر با لباس‌های‌هاه​ معمولی و روزمره پشت سرش راه افتاده بودند.

همین قدم زدن ساده‌شان‌اینه​ توی خیابان به اندازه کافی‌هستیم​ توجه همه را جلب می‌کرد.

زکه که احتمالاً از نگاه‌های خیره‌کاری​ مردم معذب شده بود، مدام سعی‌دردش​ می‌کرد خودش را پشت دئوس قایم کند.

دئوس گفت: «خب، حالا چیکار کنم... فکر کنم یه مأموریت رتبه B برای شروع بد نباشه، نه؟»

دئوس جلوی تابلوی اعلانات که به‌ولی​ چهار بخش تقسیم شده بود ایستاد‌یکم​ و نگاهی به برگه‌های درخواست انداخت.

«یه گله گرگ تو‌اینه​ بیابون. یتی‌های کوهستان شمال غربی.‌هستیم​ مرمن‌های ساحل شمالی... مرمن ایرا.»

الکس توضیح داد: «گونه‌ی وحشی و زیرآبی هستن، ارباب. حدود‌رفته​ دو متر قد دارن و سلاح اصلی‌شون نیزه سه‌شاخه‌ست. روزهایی که‌کنی​ آفتاب تند نیست، میان روی خشکی و به مردم حمله می‌کنن.»

دئوس به توضیحات دقیق الکس‌کاری​ گوش داد و با دقت‌هاه​ بیشتری برگه درخواست را بررسی کرد.

«نوشته یه گروه از مرمن‌ها تو روستای جویل پیداشون‌هیچ​ شده و دارن دردسر درست می‌کنن. جون می‌ده برای‌می‌خوام​ یه قهرمان که بره خودی نشون بده، مگه نه؟»

زکه که نگاهش با‌اینه​ دئوس گره خورده بود،‌مثلاً​ سرش را خاراند و گفت:

«خب آره، درسته، ولی...»

زکه با‌ظاهراً​ نگرانی به چشم‌های‌کاری​ یولگئوم نگاه کرد.

یولگئوم از‌جواب​ همان اولش هم‌کردن​ اصلاً اعصاب نداشت.

گذشته از خستگی، انگار از اینکه کسی به حرفش‌هستیم​ محل نگذاشته بود، حسابی شاکی بود. قیافه‌اش داد می‌زد که:‌قهرمان‌ها​ «اگه می‌خواین خاله‌بازی قهرمانی راه بندازین، خودتون برین بازی کنین.»

وقتی زکه با آن نگاه‌هیچ​ مظلومانه‌اش به او خیره شد،‌رفته​ یولگئوم آهی کشید و کوتاه آمد.

«حالا که قراره این کار رو‌نکردن​ بکنیم، حداقل درست و حسابی انجامش‌اینه​ بدین. باشه، بریم سراغ همین مرمن‌ها.»

روستای جویل حدود ۵۰‌ثبت‌نام​ کیلومتر بالاتر از شمال‌اینکه​ قلعه جوریکس قرار داشت.

بعد از دو روز سفر بی‌دردسر‌برم​ با یک کالسکه چهار اسبه، کم‌کم‌کنی​ بوی دریا از دور به مشام می‌رسید.

البته فقط بوی دریا نبود. یک‌کاری​ دود غلیظ و خفه‌کننده هم از‌دردش​ دوردست به هوا بلند شده بود.

دئوس در حالی که پاهایش را روی هم‌حوصله‌شون​ انداخته بود و تکان می‌داد، گفت: «به‌به، بوی وطن‌هستیم​ میاد. همیشه بعد از غارت، نوبت آتیش زدن می‌رسه.»

زکه که کنار کالسکه‌چی‌ثبت‌نام​ نشسته بود، با چهره‌ای‌اینکه​ نگران به دوردست خیره شد.

«یعنی اوضاع روبه‌راهه؟‌دردش​ انگار مرمن‌ها دوباره‌برم​ به روستا حمله کردن...»

دئوس گفت: «حتماً زیاد پیش میاد، برای همین احتمالاً خودشون می‌دونن‌هاه​ چطوری دفاع کنن. ولی آخه مرمن‌ها چرا باید آتیش روشن کنن؟‌اول​ مگه اینا تو آب زندگی نمی‌کنن؟ قاعدتاً نباید از آتیش متنفر باشن؟»

الکس در جواب دئوس گفت:

«دقت نظر بالایی دارین، ارباب.»

خیلی زود‌هاه​ جواب این‌اینه​ کنجکاوی‌اش را گرفت.

کار مرمن‌ها نبود؛‌ظاهراً​ خود روستایی‌ها آتش‌کاری​ به پا کرده بودند.

توی هر کوچه و گذرگاه بزرگی، گاری‌های پر از‌رفته​ کاه و چوب را گذاشته بودند و آتش زده بودند.‌چیکار​ ظاهراً می‌خواستند با این کار جلوی حمله مرمن‌ها را بگیرن.

کلاً حدود ده‌ارباب​ تا مرمن به‌ولی​ روستا حمله کرده بودند.

هیکل‌های درشتی داشتند‌دردش​ و عضلات قلمبه‌شان حسابی‌بخوابم​ قدرتمند به نظر می‌رسید.

نیزه‌های سه‌شاخه‌ای که‌ظاهراً​ توی دستشان بود،‌کاری​ با نور طلایی می‌درخشید.

فقط نگاه کردن به آن نور عجیبی که از‌رفته​ نیزه‌هاشان ساطع می‌شد، آدم را یه‌جوری می‌کرد، انگار داشت‌می‌خوای​ انرژی‌مان را می‌مکید. مشخص بود که نیزه‌هاشان جادویی است.

دئوس صدا زد: «خانمِ جادوگر.»

«هان؟»

«این یاروها چقدر قوین؟»

«...الان واقعاً‌ظاهراً​ نمی‌دونی و‌هیچ​ داری می‌پرسی؟»

«راستش نه، مطمئن نیستم.»

«آخه چطور ممکنه ندونی؟»

«آخه اون‌قدر‌ولی​ ضعیفن که اصلاً‌هیچ​ تو محاسباتم نمیان.»

یولگئوم گفت:‌ظاهراً​ «در هر‌هیچ​ صورت خیلی پخمه‌ن.»

قدرت مرمن‌ها حتی از‌ثبت‌نام​ پایین‌ترین درجه‌ی مقیاس قدرت‌اینکه​ دئوس هم کمتر بود.

البته که مرمن‌ها خیلی از انسان‌های معمولی قوی‌تر بودند، ولی‌می‌خوای​ برای دئوس، قضیه مثل این بود که یک آدم بخواهد‌بهتره​ فرق بین زورِ یک مورچه و یک ملخ را تشخیص بدهد.

یولگئوم پرسید:‌ولی​ «حالا دقیقاً چیشون‌هیچ​ رو می‌خوای بدونی؟»

دئوس صدایش‌ظاهراً​ را آورد‌هیچ​ پایین و گفت:

«زکه می‌تونه تنهایی حریفشون بشه؟»

«تنهایی؟»

«آره.»

«چرا؟ خودت بودی که همه رو‌نکردن​ جمع کردی و کشوندی اینجا، نه؟‌اینه​ حالا که رسیدیم، یهو حوصله‌ت سر رفت؟»

«هاهاها، به نظرم اومد‌ثبت‌نام​ دراز کشیدن رو ساحل‌اینکه​ خیلی بیشتر حال می‌ده.»

یولگئوم گفت:‌هاه​ «واقعاً که‌اینه​ نوبرشو آوردی.»

دئوس حرف یولگئوم را‌اینکه​ به هیچ جایش نگرفت‌یکم​ و رو کرد به زکه:

«خب! پس‌ظاهراً​ قهرمان عزیز،‌هیچ​ برو و بجنگ.»

«جانم؟»

«برو دیگه.»

«منظورتون اینه که تنهایی برم؟»

«آره دیگه.‌ظاهراً​ توقع داری من‌کاری​ بجنگم؟ من تاجرما.»

زکه با‌جواب​ التماس نگاهش را‌کردن​ سمت الکس چرخاند.

الکس هم‌هاه​ گفت: «منم که‌می‌خوام​ فقط یه خدمتکارم.»

یولگئوم در حالی‌ظاهراً​ که با عصبانیت به‌نکردن​ دئوس چشم‌غره می‌رفت، گفت:

«من کمکت می‌کنم.»

زکه با‌جواب​ خوشحالی گفت:‌ثبت‌نام​ «دمت گرم یولگئوم!»

دئوس پرید وسط حرفشان: «نه، باید تنهایی از پسش بربیای. زکه، خوب بهش‌اول​ فکر کن. تو می‌خوای به عنوان یه قهرمان رشد کنی؟ یا می‌خوای مثل‌خودت​ یه انگل با آویزون شدن به قدرت بقیه پول مفت به جیب بزنی؟»

زکه با ناله گفت: «این دیگه‌کاری​ خیلی بی‌انصافیه! کجای دنیا به گروهی‌دردش​ که با هم می‌جنگن می‌گن انگل؟»

«زکه، با دلت روراست باش.»

«بله؟»

«جرئتش رو داری‌دردش​ تنهایی با اون‌برم​ مرمن‌ها روبه‌رو بشی؟»

زکه به روستای‌ظاهراً​ پایین تپه که تو‌نکردن​ آتیش می‌سوخت نگاه کرد.

وقتی چشمش به فلس‌های‌هیچ​ آبی تیره روی کمر مرمن‌ها‌رفته​ افتاد، ستون فقراتش مورمور شد.

«خب...»

«قهرمان کسیه که بقیه رو رهبری می‌کنه. با اون قلب قهرمانانه‌ای که آسمون بهش‌همه​ داده، اعضای گروه چاره‌ای جز پیروی و تکیه کردن بهش ندارن. اما الان قضیه‌کافی​ برعکسه، نه؟ اگه بخوای به ما تکیه کنی، باهات مثل یه گوسفند رفتار می‌شه.»

زکه در‌ولی​ برابر حرف‌های‌اینکه​ دئوس جوابی نداشت.

سرش رو پایین انداخت.

«حق با‌جواب​ شماست.» حسابی‌ثبت‌نام​ خجالت کشیده بود.

یه جنگجو‌هاه​ به رفقاش‌اینه​ تکیه می‌کنه!

دئوس یه تاجر (؟) بود‌هیچ​ که اون‌قدر قدرت داشت که‌رفته​ بتونه تک‌به‌تک با یه اژدها بجنگه.

یولگئوم هم انرژی عجیبی داشت.

حتی الکس، اون خدمتکار‌ثبت‌نام​ مبارز هم خیلی قوی‌تر‌اینکه​ از خودش به نظر می‌رسید.

چون اونا اینجا بودن، با دیدن اون گروه مرمن‌ها‌هستیم​ هیچ نگرانی‌ای نداشت. و اولین فکری که به ذهنش رسید‌قهرمان‌ها​ این بود که خیلی غیرمنطقیه که بگه هیچ‌کس کمکش نمی‌کنه.

زکه به دئوس نگاه کرد.

«من... من اشتباه فکر می‌کردم. اگه یه جنگجو هستی، اول باید‌دردش​ شجاعتت رو جمع کنی و به رفقات قدرت بدی... اگه بخوای‌همه​ به قدرت رفقات تکیه کنی، دیگه صلاحیت جنگجو بودن رو نداری.»

«آره، نگرش درست همینه.»

«من انجامش می‌دم! می‌تونم. ممنونم‌می‌خوام​ دئوس. به خاطر اینکه نگرش یه‌چیکار​ جنگجوی واقعی رو بهم یاد دادی.»

«همین که‌ولی​ فهمیدی کافیه.‌اینکه​ حالا برو.»

«چشم دئوس!»

زکه مستقیم‌جواب​ تو چشم‌های‌ثبت‌نام​ دئوس نگاه کرد.

چند باری پیش اومده بود که فقط با‌مثلاً​ نگاه کردن تو چشم‌های اون، شجاعت این رو‌بریم​ پیدا کرده بود که غیرممکن رو ممکن کنه.

می‌تونم.

باید انجامش بدم.

من سلاح‌های فوق‌العاده‌ای مثل‌ثبت‌نام​ دومز لاگون، دومزراینو و‌اینکه​ دستکش دومز رو دارم!

زکه از کالسکه بیرون پرید.

سپرش رو درآورد، بست‌اینکه​ به دست چپش و شمشیرش‌حوصله‌شون​ رو با دست راست گرفت.

«آآآآآه!»

و دوید.

با اینکه یه قهرمان رتبه B بود، اما از پشت سر خیلی خفن و باهیبت به نظر می‌رسید.

«هوف! واقعاً خیلی نامردی بود.»

یه میز روی ساحل‌هیچ​ شنی چیده شده بود‌حوصله‌شون​ و صندلی‌ها هم دورش بودن.

دو تا فنجون‌ارباب​ قهوه خنک با‌ولی​ یخ روی میز بود.

الکس، خدمتکار گروه، با ادب‌می‌خوام​ و احترام ایستاده بود و‌می‌خوای​ داشت برای اربابش چای سرو می‌کرد.

تو روستایی که فقط پونصد متر اون‌طرف‌تر بود، مردم‌حوصله‌شون​ داشتن با ناامیدی تلاش می‌کردن جلوی حمله‌ی مرمن‌ها رو بگیرن،‌می‌خوای​ اما منظره‌ی اینجا هیچ فرقی با یه استراحتگاه تابستونی نداشت.

«دلت برای زکه نمی‌سوزه؟»

«ولی خودتم که الان‌ثبت‌نام​ داشتی همینو می‌گفتی، نه؟‌اینکه​ قهوه تلخ با یخ می‌چسبه.»

«چون از‌هاه​ قبل تصمیمش‌اینه​ گرفته شده.»

هورت.

قهوه‌ام رو‌ظاهراً​ با یه نی‌کاری​ بامبو هورت کشیدم.

عطر تند‌جواب​ قهوه تو سوراخ‌های‌کردن​ بینی یولگئوم پیچید.

«این‌طوری نبود که ولش‌اینه​ کنم بره چون فکر‌مثلاً​ می‌کردم خودش تنهایی می‌تونه ببره.»

«خب، توانایی‌های فیزیکی زکه اون‌قدرها هم خفن نیست، اما زرهش بدجوری گول‌زنکه. یه جوری بالاخره کارش راه میفته. اون کرگدن آبی که بهش دادم هم شمشیریه که دقیقاً به درد یه قهرمان رتبه D می‌خوره.»

«البته الان اسمش رو عوض کردم‌نکردن​ گذاشتم دومزراینو. تو فاز اینم که‌اینه​ ست سری دومز رو براش جور کنم.»

«پس قضیه همینه، نه؟»

«اصلاً. پس‌هاه​ فکر کردی واسه‌می‌خوام​ چی اومدیم اینجا؟»

«حالا نگاه کن.»

«چی رو؟»

«دریای آبی‌جواب​ که موج‌های سفیدش‌کردن​ رو ساحل می‌شکنه.»

«منظورت از این حرفا چیه؟»

«و آسمون صاف.‌ظاهراً​ خورشیدی که با‌کاری​ قدرت رو دنیا می‌تابه.»

«بوی ملایم نمک و شن‌های نرم زیر‌یکم​ پا. صدای آروم شکستن موج‌ها. و صدای‌برم​ آواز پرنده‌های دریایی که لابه‌لاش به گوش می‌رسه.»

«خب که چی؟»

«فقط با بودن‌دردش​ تو همچین جایی‌برم​ احساس آرامش می‌کنم.»

«هی.»

«همم؟»

«تو حتی تو شلوغ‌ترین مرکز خرید خیابون‌ظاهراً​ اصلی قلعه هم احساس آرامش می‌کنی. حالا‌رفته​ باز فاز ریلکس بودن برداشتی واسه چی؟»

«جوش نزن،‌هاه​ خانم. چون‌اینه​ زندگی طولانیه.»

«حرفی واسه‌ولی​ گفتن نداری،‌اینکه​ مگه نه؟»

«منظورت چیه؟»

«چون وقتی شروع می‌کنی‌ثبت‌نام​ به چرت‌وپرت گفتن، یعنی‌اینکه​ کم آوردی و جوابی نداری.»

«هاهاها، امکان نداره.»

دئوس شونه‌هاش رو بالا‌اینکه​ انداخت و کف دست‌هاش رو‌حوصله‌شون​ به نشونه تسلیم آورد بالا.

«پس بریم یه‌اینکه​ نگاهی بندازیم ببینیم‌نکردن​ رهبرمون داره چطوری می‌جنگه؟»

دئوس نگاهش‌جواب​ رو چرخوند‌ثبت‌نام​ سمت روستا.

فاصله‌شون نسبتاً زیاد بود، اما‌می‌خوام​ برای اون که چشم‌های شیطانی‌می‌خوای​ داشت، فاصله‌ی فیزیکی هیچ معنی‌ای نمی‌داد.

زکه حالا‌ولی​ توسط روستایی‌ها‌اینکه​ محاصره شده بود.

«قهرمان اومده!»

«فکر می‌کردم سونگ‌هوانگ‌چونگ ما‌ثبت‌نام​ رو به حال خودمون‌اینکه​ رها کرده... خدایا! شکرت!»

یه پسر چهارده‌ساله‌دردش​ که شمشیر و‌برم​ سپر دستش بود.

خیلی راحت می‌شد نادیده‌اش گرفت، اما همین‌نکردن​ واقعیت که با تجهیزات ضعیف و تک‌وتنه‌می‌خوام​ اومده بود، باعث شد انتظارات روستایی‌ها بره بالا.

با توجه به اینکه‌هیچ​ می‌خواست تنهایی با مرمن‌ها دربیفته،‌رفته​ حتماً آدم خیلی ماهری بود!

در پاسخ به این باور‌کردن​ بی‌اساس، ریش‌سفید روستا دست‌هاش رو دراز‌نکردن​ کرد و دست‌های زکه رو گرفت.

«قهرمان زکه. لطفاً‌دردش​ این روستا رو از‌بخوابم​ شر شیاطین نجات بده!»

«تمام تلاشم رو می‌کنم!»

زکه مشت‌هاش رو‌اینکه​ گره کرد و‌نکردن​ به روستایی‌ها نگاه کرد.

چشمش به‌جواب​ مردم ساده‌ی‌ثبت‌نام​ روستای ماهیگیری افتاد.

اونا برای صید‌دردش​ ماهی به لطف‌برم​ دریا تکیه می‌کردن.

آدم‌های صادقی بودن که ساعت‌های بی‌شماری رو به سختی کار‌رفته​ می‌کردن، وقت‌هایی که صید خوب بود جشن‌های کوچیک می‌گرفتن و‌چیکار​ وقت‌هایی که صید خراب بود به درگاه خدا دعا می‌کردن.

هیچ دلیلی نداشت که زندگیشون توسط‌نکردن​ هیولاهایی که معلوم نبود مرمن هستن‌اینه​ یا هر کوفت دیگه‌ای، لگدمال بشه.

هیولاها شاید هر وقت دلشون بخواد به‌ظاهراً​ انسان‌ها حمله کنن، اما این وسط تنها‌رفته​ زندگی‌ای که کاملاً نابود می‌شه، زندگی انسان‌هاست.

آتیشی تو قلبش شعله‌ور شد.

به خاطر مردم‌ظاهراً​ روستا، این موجودات‌کاری​ شرور رو مجازات می‌کنم!

سپر زکه به صدا دراومد.

شمشیرش لرزید.

این واکنشی‌هاه​ به احساسات‌اینه​ قوی صاحبشون بود.

یه درخشش آبی تیره شکل‌هیچ​ گرفت و شمشیر، سپر و دستکش‌هاه​ شروع کردن به تاباندن نور جادویی.

روستایی‌ها با‌ظاهراً​ دیدن این صحنه‌کاری​ دوباره هورا کشیدن.

عجب سلاح جادویی‌ای!

این چیزی نبود که هر‌می‌خوام​ کسی بتونه داشته باشه، مهم‌می‌خوای​ نبود چقدر جنگجوی خفنی باشه.

حتی بین جنگجوهای رتبه A هم، به دست آوردن یکی دو تا سلاح جادویی کار راحتی نبود، مگه اینکه تو بالاترین سطح ممکن باشن.

اون‌وقت یه نفر سه‌هیچ​ تا از این سلاح‌های‌حوصله‌شون​ جادویی رو با هم داشت!

«قهرمان داره راه‌ارباب​ رو باز می‌کنه! مردا،‌ظاهراً​ نیزه‌هاتون رو بیارین بالا!»

«اوووووه!»

ناولها | novelha.net