چپتر 66: قهرمان بزرگ میشود (۱)
0با یکعرق قدم به قلهیزدم کوه پرواز کردم.
شيبهای ناهموار کوه آگایاتا تامیکنن خود قله هم دست ازسری اون ظاهر خشن و زمختشون برنمیداشتند.
اما برایداشت من، ناهمواری زمینطلا هیچ اهمیتی نداشت.
قله کاملاً صاف بود، انگار با چیزیتزئیناتش بریده شده باشه. حتی نمیدونستم واقعاً بااین قدرتهای جادویی اونطوری صافش کرده بودن یا نه.
کار اژدهایان همین بود. بریدنزدم یک کوه در یک چشمبههمزدنممنون براشون مثل آب خوردن بود.
روی اون قلهیدارن تخت، یک تختچمباتمه پادشاهی قرار داشت.
صندلیای از جنس طلا که پر از جواهرات بود.افراطی تزئیناتش اونقدر افراطی و پرزرقوبرق بود که با خودم فکردرست کردم اصلاً این کارا معنی خاصی هم داره یا نه.
درست کنار جایی کهجنس تخت قرار داشت، یکاونقدر درخت مهتاب کاشته شده بود.
به سایهی درخت خیره شدم.
دختری اونجا دراز کشیده بود و خونزدم از دهانش بیرون میریخت. انرژی حیات خیلیتشکر وقت پیش از بدنش محو شده بود.
و یولگئوم در حالی کهطلا دختر موطلایی رو محکم بغلپرزرقوبرق کرده بود، داشت اشک میریخت.
پرسیدم: «مرد؟»
«آره.»
«آپریل بود؟»
«درسته.»
«تموم شد.»
«پایان... درسته. تموم شد.»
«گریه نکن دخترهی رو اعصاب.»
«گریه نمیکنم.»
«پس چشمات دارن عرق میکنن؟»
کنار یولگئومعرق روی زمینچمباتمه چمباتمه زدم.
«یه سریاشون رودارن کشتم و یه سریزدم رو هم زندانی کردم.»
«ممنون.»
«فقط باداشت یه تشکرجنس خشکوخالی که نمیشه.»
«میدونم.»
حتی موقع حرفدارن زدن هم یولگئوم دستزدم از گریه کردن برنمیداشت.
«دنبال چه پایانی بودی؟»
«چه پایانی؟»
«اینکه همه تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگیممنون کنن. مگه به همین امید ولشون نکردی به امون خدا؟ تادنبال اینکه این دمل چرکی سر باز کرد و به اینجا رسید.»
«اینطوریه؟»
«نیست؟ اون یارو که میگفت اسمش سپت بود اینطوری میگفت. میگفت اژدهای طلای حقیقی چشمش رو روی مرگ اژدهایاندرست میبنده چون آدما به سلاحهایی که از اژدها ساخته میشن نیاز دارن. منطقی هم به نظر میرسه. مطمئنم که قبلاًوقت در مورد جسد یه اژدهای مرده بهت گفته بودم، نه؟ اما هیچ جوابی ازت نگرفتم. اونم به بهانهی پیمان عدمتجاوز.»
«بهانه نیست، بحث اصوله.»
«واقعاً؟»
«میتونی بهم بگی بیاراده. اما جایگاه اژدهای طلایسریاشون حقیقی چیزی نیست که کسی با تحت تأثیر قرارمیدونم گرفتن از نظرات منفی دنیا بتونه از پسش بربیاد.»
«یعنی میخوای بگی توجنس جایگاهی هستی که بایداونقدر از نظم دنیا محافظت کنی؟»
«خیلی پرطمطراقداشت و گندهترجنس از دهنم نیست؟»
«برای کسی کهمیکنن داره زارزار گریهسریاشون میکنه، آره هست.»
یولگئوم باچشمات آستینش چشماشوعرق پاک کرد.
با دیدنداشت این صحنه، یادطلا حرفهای سپت افتادم.
اگه... اگه یولگئوم خودش همون کسی بود که زهر روپرزرقوبرق از دنیای شیاطین خریده بود، احتمالاً از یه اژدهای طلاییکنار به اسم آپریل به عنوان پادوی خودش استفاده کرده بود.
پس، دلیلعرق اینکه اون بچهزدم الان مرده بود...
فرضیهی به شدت رویعرق اعصابی بود، برای همینسریاشون همونجا جلوی افکارم رو گرفتم.
پیشداوری باعث قضاوت اشتباه میشه.
شاید کار اژدهایان تمومجنس شده باشه، اما کار دنیایافراطی شیاطین هنوز تموم نشده بود.
«بیا بریم.»
یولگئوم سرش رو تکون داد.میکنن بدن آپریل تبدیل به نورسری شد و روحش به آرامش رسید.
در حالی که داشتم برای لحظهایجواهرات مراسم تدفینش رو تماشا میکردم، چشممفکر به اون تخت پادشاهی طلایی افتاد.
«میخوای اینو بندازیش دور؟»
«ها؟ خب...»
«اگه بهشچشمات نیازی نداری،عرق من برش میدارم.»
«که چیکارش کنی؟»
«به عنوانداشت صندلی چرت زدنطلا ازش استفاده میکنم.»
«یه کم زیادهروی نیست؟»
«فکر نمیکنی اگهدارن روی این بخوابیچمباتمه خوابهای قشنگی میبینی؟»
«هر کاری دلت میخواد بکن.»
نگاهی به پشت سرم انداختم.
درخت که نمادی از تابوتزدم امپراتور بود، مثل یک رویایممنون پوچ در باد تکان میخورد.
زکه و خدمتکار جدیدم، اسکاتول،میکنن به ما دو نفر که اززندانی قله کوه پایین میاومدیم خوشآمد گفتند.
زکه پرسید: «اون... دیگه چیه؟»
در واقع، زکه باجنس دیدن من سؤالات زیادیاونقدر داشت که میخواست بپرسه.
اینکه آیا پیروز شدمچمباتمه و اوضاع چطور پیشسری رفت و حلوفصل شد؟
اما وقتی زکه به صندلیایمیکنن که زمین گذاشتم نگاه کرد،سری تمام سؤالاتش رو از یاد برد.
طلای درخشان و جواهرات آویزون.طلا صندلی عظیمی بود که فقطپرزرقوبرق نگاه کردن بهش چشم رو میزد.
گفتم: «صندلیه.»
«درسته، صندلیه.»
توی یک کلمهدارن خلاصهاش کردم و بعدزدم به اسکاتول نگاه کردم.
«چیزی میخوای بگی؟»
«خسته نباشید، ارباب.»
«و؟»
«جسد اژدهای مسی به خوبی جمعآوریچمباتمه و بستهبندی شد. مقدار قابلتوجهی از قلبفقط اژدها، پوست و فلسهاش به دست اومده.»
«خوبه، بهترداشت از قبلیجنس کار کردی.»
نگاهی به الکسصندلیای انداختم و بلافاصلهجواهرات به اسکاتول گفتم:
«پس بریم پیشمیکنن پریها و کارسریاشون رو تموم کنیم؟»
«متوجهم، ارباب.»
در حالیداشت که به یولگئومطلا نگاه میکردم پرسیدم:
«اگه اوناداشت رو بردارم کهطلا ناراحت نمیشی، میشی؟»
«میگن مردهها حرف نمیزنن.»
«پس یعنی اجازهاش رو دارم.»
یولگئوم گفت: «اماصندلیای نمیشه فقط قلب اژدهاتزئیناتش رو بدی به من؟»
اسکاتول گفت: «قلب اژدها مادهایه که میتونه برای ساخت سلاحهای فوقالعادهایخودم استفاده بشه که قدرت جادویی جادوگر رو افزایش میده. منم فکردرخت میکنم ایدهی خوبی باشه که اون رو به جادوگر یولگئوم بدیم.»
آه کوتاهی کشیدم.
شاید یولگئوم تو فکر این بودچمباتمه که با استفاده از قلب اژدها،ممنون همنوعان مردهاش رو دوباره زنده کنه.
نمیفهمیدم چرا باید انقدر نگران کسانی باشهتزئیناتش که خودشون این شورش رو راه انداختهاین بودن، اونم فقط به خاطر اینکه همخونش بودن.
گروه ما مستقیمصندلیای به سمت الجواهرات پیلوم حرکت کرد.
جنگجویان پری به زکهی قهرمان کهسریاشون مشکل اژدها رو فقط تو یکتشکر روز حل کرده بود، ادای احترام کردن.
شاعران براش آواز خوندن و نقاشها پرترهی صورت زکه روسری کشیدن. بعد از یک پذیرایی مجلل از گروه ما، پیشوا روپشاکردن یک بار دیگه قولی که قبلاً داده بود رو تأیید کرد.
بعد از تکمیل برنامههامون در اونجا، جسدتزئیناتش اژدهای مسی رو توی سه تا کالسکهاین بار زدیم و به قلعه زوریکس برگشتیم.
خیلی از ۹ صبحجنس گذشته بود که تویاونقدر تختم چشمام رو باز کردم.
در گذشته، الکس خودش رو به زحمتکشتم مینداخت تا بیدارم کنه، اما خدمتکار جدیدمنمیشه قرار نبود نقش دایه رو بازی کنه.
از اونجایی که تویعرق یک بدن انسانی بودم،سریاشون بهتر بود که بخوابم.
اما اینقدرداشت زیاد خوابیدنجنس غیرعادی بود.
به هر حال، انگارجنس از مبارزه با اژدهایاناونقدر حسابی خسته شده بودم.
«حالا که بهش فکرچمباتمه میکنم، اینکه یه قهرمانسری جایگزین باشی یعنی چی...»
به تواناییهای خودمدارن به عنوان اربابچمباتمه شیاطین فکر کردم.
حتی اگه با هزار تا اژدهاجواهرات هم بجنگم، تنها چیزی که برای تاراصلاً و مار کردنشون نیاز دارم فقط زمانه.
یک بار با اژدهای طلای حقیقی جنگیدم، اما اصلاًافراطی حس نکردم که دارم عقب رانده میشم. البته مطمئنداره نیستم که اونم تمام توانش رو گذاشته بود یا نه.
خود اژدها برایمیکنن این دنیا یکسریاشون بلای آسمانی بود.
الان به لطف معاهدهی صلح اوضاع کمی بهتر شده، اما قبلاًزندانی قلعههایی که به خاطر حملهی اژدهایان وحشی از بین میرفتن اونقدربرنمیداشت زیاد بودن که حتی نمیشد ازشون به عنوان سوژهی رمانها استفاده کرد.
شکار اون اژدها، همون معیاریطلا بود که یه جنگجوی درجهیکپرزرقوبرق رو از بقیه متمایز میکرد.
«یه اژدها حریف یه گروه از جنگجوهاست. فکر کنم بتونمپرزرقوبرق بین صبحونه تا ناهار، کار هزار تا اژدها رو یهکنار سره کنم. ولی آخه چرا وقتی با یه قهرمان میجنگم، میبازم؟»
اینطور هم نبود کهچمباتمه آدما صد هزار تاسری جنگجو تربیت کرده باشن.
این آخرین قهرماندارن و همراهاش بودن کهزدم با پادشاه شیاطین میجنگیدن.
گروهشون نهایتاًداشت پنج تاجنس ده نفر میشد.
بقیه جنگجوها همراهصندلیای با ارتش انسانها،جواهرات با ارتش شیاطین میجنگیدن.
باختن توعرق همچین مبارزهایچمباتمه واقعاً عجیب بود.
یعنی قدرت اون آخرینعرق نفری که سر پاسریاشون میمونه، به پادشاه شیاطین میچربه؟
دئوس به زکه فکر کرد.
فقط همون نرخصندلیای خون خالصش به تنهاییتزئیناتش عالی به نظر میرسید.
اگه من ومیکنن زکه با همسریاشون میجنگیدیم چی میشد؟
حتی اگه چند تا آدم بااستعداد، درزدم حد یه جادوگر همسطح یولگئوم که بهتشکر انسان تبدیل شده هم بهش اضافه میشدن...
مطمئن بودم که میتونم تو کمترجواهرات از ده ثانیه همهشون رو پودرفکر کنم و کار رو تموم کنم.
تق تق...
«کیه؟»
«پیشخدمتتون هستم.»
«بیا تو.»
اسکاتول لبخندیداشت زد وجنس کمی خم شد.
«صبح بخیر.عرق به نظرچمباتمه میاد خسته بودید.»
«همینطوره.»
«چون بدن انسان بازدهیجنس خیلی بالایی نداره. یه خرسافراطی یا ببر بودن بهتر میبود.»
«پریها چی؟»
«اونا هم فرقمیکنن چندانی با آدماسریاشون ندارن. حتی کوتولهها.»
«خب، دیگه کافیه. منعرق هیچ قصدی ندارم کهسریاشون مثل یه خرس زندگی کنم.»
اسکاتول کمی آب خنک ریخت،طلا لیوان رو توی سینی گذاشتپرزرقوبرق و به دئوس تعارف کرد.
«یعنی میخواید بگیدصندلیای دوست دارید به عنوانتزئیناتش یه انسان زندگی کنید؟»
اسکاتول یهعرق جورایی هویت واقعیزدم دئوس رو میدونست.
«آدما هنوزمچشمات از خرسهاعرق بهتر نیستن؟»
«حالا که اینطورصندلیای میپرسید، چارهای ندارمجواهرات جز اینکه بگم بله.»
«خب، کاراییداشت که بهت سپردمطلا رو انجام دادی؟»
«بله. فلسهای اژدهایی که داشتم رو به همراه یه مقدار پوست اژدهایتشکر مسی و پوست استخوانی که تازه به دست آوردیم، برای شکارچیهای زغالسنگاینکه قبیله ریشه جنوبی فرستادم. برای ست کردن بالاتنه و پایینتنه زره زکه کافیه.»
«رنگش رو هم دقیق مشخصمیکنن کردی؟ اگه همهچیز آبی باشه ولیزندانی زره قهوهای بشه، خیلی زشت میشه.»
«نگران نباشید. رنگش رو طوریطلا مشخص کردم که آبی وپرزرقوبرق مشکی با هم هماهنگ بشن.»
«ببینیم سلیقه پیشخدمت چطوره.»
«ناامیدتون نمیکنم.»
«همم... پسچشمات حالا فقطعرق کلاهخودش مونده؟»
«مواد اولیه به اندازه کافیطلا هست، ولی چرا اون روپرزرقوبرق از این سفارش حذف کردید؟»
«اگه همهچیز همینصندلیای الان تموم بشهجواهرات که دیگه کیف نمیده.»
«...واقعاً جواب قانعکنندهای بود.»
«جوابای من همیشه درسته.»
دئوس بعد از رفع تشنگی با آب خنکیاونقدر که پیشخدمتش آورده بود، به سمت راهرویی رفتمعنی که عمارت اصلی رو به مغازه وصل میکرد.
مغازه هنوز پر از مشتری بود. سلاحهایی کهاونقدر یولگئوم خیلی وقت پیش سفارش داده بود یکی پسخاصی از دیگری میرسیدن و موجودی انبار حسابی پر بود.
علاوه بر این، از اونجایی که الانکشتم میتونستن مستقیماً با کارگرای زغالسنگ کوتوله درنمیشه تماس باشن، تأمین مداوم سلاح کار سختی نبود.
«زکه امروزچشمات میره دیدنعرق پدر و مادرش؟»
«بله.»
«لباس درست و حسابی پوشید؟»
«بله. البته دیروز، قبل از اینکه مغازهکشتم رو باز کنم، یه سر رفتم مرکزنمیشه شهر و دادم چند دست لباس براش بدوزن.»
«خوب کاری کردی. اون بچهمیکنن هنوزم دلش نمیاد حتی یهسری سکه نقره برای خودش خرج کنه.»
دئوس این روصندلیای زیر لب گفت وتزئیناتش دوباره از اسکاتول پرسید:
«وضعیت شمشیرزنیاشداشت چطوره؟ دارهجنس خوب پیشرفت میکنه؟»
«پایهاش از چیزی که فکرزدم میکنید قویتره. به نظر میاد ازفقط پدر و مادرش خوب یاد گرفته.»
«حالا که بهش فکر میکنم، مگه یهزدم قهرمان با یه قدیسه ازدواج نمیکنه؟ پستشکر یعنی مادر زکه هم یه جنگجو بوده؟»
«منم چیزیداشت در اینجنس مورد نشنیدم.»
«بعداً ازش میپرسم.»
«با این حال، همه میدوننزدم که اکثر جنگجوهای رده پایینممنون نمیتونن با قدیسهها ازدواج کنن.»
«پس خونش خالص نیست.»
«تفاوت بین خون خالص و دورگه در واقع فقط به این برمیگرده که طرف نامکارا خانوادگی رو به ارث برده یا نه. اصلاً تو قرن ۶۶۶ام، داشتن پیوند خونی بادراز اجدادی که بیش از ۶۶ هزار سال باهاشون فاصله داری چه معنیای میتونه داشته باشه؟»
«راست میگی. اینطور هم نبوده که باتزئیناتش جوانهزدن تولید مثل کرده باشن. اولین قهرماناین احتمالاً با زنی ازدواج کرده که قهرمان نبوده.»
«بله. چون اونمیکنن زمان فقط یهسریاشون قهرمان وجود داشت.»
«بازم یه جای کار میلنگه. پس چرا الان اینهمهکشتم خاندان به اسم هولی یا یه چیزی تو همینموقع مایهها وجود داره؟ نام خانوادگی اولین جنگجو که مشخصاً...»
«هالیوودز بود.»
«درسته؟»
«به نظر میرسه که این نام خانوادگی بعد از صد سال اول تقسیم شده باشه. کسی فکرحرف نمیکرد که پادشاه شیاطین دوباره حمله کنه، اما صد سال بعد، ناگهان تمام بچههایی رو که حتی یهنکردی قطره از خون جنگجوها تو رگهاشون بود دور هم جمع کردن و نام خانوادگی رو بینشون تقسیم کردن.»
«مگه حراج آخر فصله؟»
«مشکلی نیست. تو قرن بعدی، تعداد کسایی که نام خانوادگی هولی داشتن به شدتاین زیاد شد و وقتی تعداد وارثان خاندان هولی از هزار نفر گذشت، سونگهوانگچونگ شروعدختری به سازماندهی اونا کرد. حتی همین الان هم حدود هزار قبیله دارن مدیریت میشن.»
«خب، سطح زکه الان چقدره؟»
«زکه الان فقط ۱۴ سالشه. تواناییهاش تازه تو ۲۰ سالگی یا در زودترین حالت تو ۱۸ سالگی شکوفا میشن. سطحش در حال حاضر یه چیزی بین رتبه A و B هست.»
«ولی بازم خیلی بالا نیست؟»
«بله. اگه شکوفا بشه... پتانسیلش بالاست، برای همین اگه تو شمشیرزنی به روشنایی برسه، میتونه یه دفعه تا رتبه D بپره.»
«داستان جالبی نمیشه؟ یه قهرمان رتبه D که از یه خانواده دههزار ساله شهرستانی متولد شده.»
«به لطف شماست، ارباب.چمباتمه این دنیاییه که فقط بازندانی استعداد نمیشه توش بالا رفت.»
«حالا که بهش فکر میکنم،میکنن اینکه زکه اینقدر خوبه یعنی دوزندانی تا برادر کوچیکترش هم حسابی بااستعدادن؟»
«تو دنیایداشت قهرمانها نمیشهجنس همچین حرفی زد.»
«چه دنیای شیر تو شیریه.»
«بله.»
دئوس با بیحوصلگی نگاهیعرق به اطراف مغازه انداختسریاشون و بعد رفت تو حیاط.
صندلی گهوارهای که قبلاً اونجاطلا بود رو برداشته بودن وپرزرقوبرق جاش یه صندلی جواهرنشان گذاشته بودن.
نشستم روشداشت و پاهام روطلا انداختم روی میز.
حس کردن نسیممیکنن ملایمی که میوزید،سریاشون اصلاً حس بدی نداشت.
«پس برو به کارات برس.»
«چشم، ارباب.»
دئوس بعد ازصندلیای دک کردن اسکاتول،جواهرات به آسمون خیره شد.
«رتبه D...»
اگه کل بدنش روعرق با زره اژدها بپوشونم،سریاشون یه کم قویتر میشه؟
بزرگ کردن و آموزش دادن زکه فقط برای سرگرمی بود. اولش هدفم این بود که حدوداً به سطح B برسونمش، ولی هر چی جلوتر رفتم، دلم خواست تا ته قضیه برم.
یه جورایی شوخی خطرناکیه.
ولی مگه ذات آدم اینزدم نیست که وقتی یه کاری روفقط شروع میکنه، دیگه نمیتونه متوقف بشه؟
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: جین گوم-یونگ (Jingeumyong) در واقع همان یولگئوم یا اژدهای طلای حقیقی است.]