---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 66: قهرمان بزرگ می‌شود (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 66: قهرمان بزرگ می‌شود (۱)

0

با یک‌فقط​ قدم به قله‌ی‌نمیشه​ کوه پرواز کردم.

شيب‌های ناهموار کوه آگایاتا تا‌سریاشون​ خود قله هم دست از‌فقط​ اون ظاهر خشن و زمختشون برنمی‌داشتند.

اما برای‌پادشاهی​ من، ناهمواری زمین‌صندلی‌ای​ هیچ اهمیتی نداشت.

قله کاملاً صاف بود، انگار با چیزی‌درسته​ بریده شده باشه. حتی نمی‌دونستم واقعاً با‌نمی‌کنم​ قدرت‌های جادویی اون‌طوری صافش کرده بودن یا نه.

کار اژدهایان همین بود. بریدن‌نمیشه​ یک کوه در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌کردن​ براشون مثل آب خوردن بود.

روی اون قله‌ی‌چمباتمه​ تخت، یک تخت‌کشتم​ پادشاهی قرار داشت.

صندلی‌ای از جنس طلا که پر از جواهرات بود.‌تزئیناتش​ تزئیناتش اون‌قدر افراطی و پرزرق‌وبرق بود که با خودم فکر‌خاصی​ کردم اصلاً این کارا معنی خاصی هم داره یا نه.

درست کنار جایی که‌مرد​ تخت قرار داشت، یک‌تموم​ درخت مهتاب کاشته شده بود.

به سایه‌ی درخت خیره شدم.

دختری اونجا دراز کشیده بود و خون‌سری​ از دهانش بیرون می‌ریخت. انرژی حیات خیلی‌می‌دونم​ وقت پیش از بدنش محو شده بود.

و یولگئوم در حالی که‌صندلی‌ای​ دختر موطلایی رو محکم بغل‌اون‌قدر​ کرده بود، داشت اشک می‌ریخت.

پرسیدم: «مرد؟»

«آره.»

«آپریل بود؟»

«درسته.»

«تموم شد.»

«پایان... درسته. تموم شد.»

«گریه نکن دختره‌ی رو اعصاب.»

«گریه نمی‌کنم.»

«پس چشمات دارن عرق می‌کنن؟»

کنار یولگئوم‌فقط​ روی زمین‌خشک‌وخالی​ چمباتمه زدم.

«یه سریاشون رو‌چمباتمه​ کشتم و یه سری‌سری​ رو هم زندانی کردم.»

«ممنون.»

«فقط با‌اشک​ یه تشکر‌مرد​ خشک‌وخالی که نمیشه.»

«می‌دونم.»

حتی موقع حرف‌چمباتمه​ زدن هم یولگئوم دست‌سری​ از گریه کردن برنمی‌داشت.

«دنبال چه پایانی بودی؟»

«چه پایانی؟»

«اینکه همه تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی‌کردن​ کنن. مگه به همین امید ولشون نکردی به امون خدا؟ تا‌زندگی​ اینکه این دمل چرکی سر باز کرد و به اینجا رسید.»

«این‌طوریه؟»

«نیست؟ اون یارو که می‌گفت اسمش سپت بود این‌طوری می‌گفت. می‌گفت اژدهای طلای حقیقی چشمش رو روی مرگ اژدهایان‌خاصی​ می‌بنده چون آدما به سلاح‌هایی که از اژدها ساخته میشن نیاز دارن. منطقی هم به نظر می‌رسه. مطمئنم که قبلاً‌حیات​ در مورد جسد یه اژدهای مرده بهت گفته بودم، نه؟ اما هیچ جوابی ازت نگرفتم. اونم به بهانه‌ی پیمان عدم‌تجاوز.»

«بهانه نیست، بحث اصوله.»

«واقعاً؟»

«می‌تونی بهم بگی بی‌اراده. اما جایگاه اژدهای طلای‌زندانی​ حقیقی چیزی نیست که کسی با تحت تأثیر قرار‌زدن​ گرفتن از نظرات منفی دنیا بتونه از پسش بربیاد.»

«یعنی می‌خوای بگی تو‌داشت​ جایگاهی هستی که باید‌جواهرات​ از نظم دنیا محافظت کنی؟»

«خیلی پرطمطراق‌اشک​ و گنده‌تر‌مرد​ از دهنم نیست؟»

«برای کسی که‌تشکر​ داره زارزار گریه‌می‌دونم​ می‌کنه، آره هست.»

یولگئوم با‌می‌کنن​ آستینش چشماشو‌زدم​ پاک کرد.

با دیدن‌پادشاهی​ این صحنه، یاد‌صندلی‌ای​ حرف‌های سپت افتادم.

اگه... اگه یولگئوم خودش همون کسی بود که زهر رو‌گریه​ از دنیای شیاطین خریده بود، احتمالاً از یه اژدهای طلایی‌زدم​ به اسم آپریل به عنوان پادوی خودش استفاده کرده بود.

پس، دلیل‌فقط​ اینکه اون بچه‌نمیشه​ الان مرده بود...

فرضیه‌ی به شدت روی‌زدم​ اعصابی بود، برای همین‌زندانی​ همون‌جا جلوی افکارم رو گرفتم.

پیش‌داوری باعث قضاوت اشتباه میشه.

شاید کار اژدهایان تموم‌مرد​ شده باشه، اما کار دنیای‌پایان​ شیاطین هنوز تموم نشده بود.

«بیا بریم.»

یولگئوم سرش رو تکون داد.‌سریاشون​ بدن آپریل تبدیل به نور‌فقط​ شد و روحش به آرامش رسید.

در حالی که داشتم برای لحظه‌ای‌جنس​ مراسم تدفینش رو تماشا می‌کردم، چشمم‌پرزرق‌وبرق​ به اون تخت پادشاهی طلایی افتاد.

«می‌خوای اینو بندازیش دور؟»

«ها؟ خب...»

«اگه بهش‌می‌کنن​ نیازی نداری،‌زدم​ من برش می‌دارم.»

«که چیکارش کنی؟»

«به عنوان‌اشک​ صندلی چرت زدن‌آره​ ازش استفاده می‌کنم.»

«یه کم زیاده‌روی نیست؟»

«فکر نمی‌کنی اگه‌چمباتمه​ روی این بخوابی‌کشتم​ خواب‌های قشنگی می‌بینی؟»

«هر کاری دلت می‌خواد بکن.»

نگاهی به پشت سرم انداختم.

درخت که نمادی از تابوت‌نمیشه​ امپراتور بود، مثل یک رویای‌کردن​ پوچ در باد تکان می‌خورد.

زکه و خدمتکار جدیدم، اسکاتول،‌سریاشون​ به ما دو نفر که از‌تشکر​ قله کوه پایین می‌اومدیم خوش‌آمد گفتند.

زکه پرسید: «اون... دیگه چیه؟»

در واقع، زکه با‌مرد​ دیدن من سؤالات زیادی‌تموم​ داشت که می‌خواست بپرسه.

اینکه آیا پیروز شدم‌خشک‌وخالی​ و اوضاع چطور پیش‌حرف​ رفت و حل‌وفصل شد؟

اما وقتی زکه به صندلی‌ای‌سریاشون​ که زمین گذاشتم نگاه کرد،‌فقط​ تمام سؤالاتش رو از یاد برد.

طلای درخشان و جواهرات آویزون.‌صندلی‌ای​ صندلی عظیمی بود که فقط‌اون‌قدر​ نگاه کردن بهش چشم رو می‌زد.

گفتم: «صندلیه.»

«درسته، صندلیه.»

توی یک کلمه‌چمباتمه​ خلاصه‌اش کردم و بعد‌سری​ به اسکاتول نگاه کردم.

«چیزی می‌خوای بگی؟»

«خسته نباشید، ارباب.»

«و؟»

«جسد اژدهای مسی به خوبی جمع‌آوری‌کشتم​ و بسته‌بندی شد. مقدار قابل‌توجهی از قلب‌نمیشه​ اژدها، پوست و فلس‌هاش به دست اومده.»

«خوبه، بهتر‌پادشاهی​ از قبلی‌داشت​ کار کردی.»

نگاهی به الکس‌پرسیدم​ انداختم و بلافاصله‌آپریل​ به اسکاتول گفتم:

«پس بریم پیش‌تشکر​ پری‌ها و کار‌می‌دونم​ رو تموم کنیم؟»

«متوجهم، ارباب.»

در حالی‌پادشاهی​ که به یولگئوم‌صندلی‌ای​ نگاه می‌کردم پرسیدم:

«اگه اونا‌اشک​ رو بردارم که‌آره​ ناراحت نمیشی، میشی؟»

«میگن مرده‌ها حرف نمی‌زنن.»

«پس یعنی اجازه‌اش رو دارم.»

یولگئوم گفت: «اما‌قرار​ نمیشه فقط قلب اژدها‌طلا​ رو بدی به من؟»

اسکاتول گفت: «قلب اژدها ماده‌ایه که می‌تونه برای ساخت سلاح‌های فوق‌العاده‌ای‌نکن​ استفاده بشه که قدرت جادویی جادوگر رو افزایش میده. منم فکر‌کشتم​ می‌کنم ایده‌ی خوبی باشه که اون رو به جادوگر یولگئوم بدیم.»

آه کوتاهی کشیدم.

شاید یولگئوم تو فکر این بود‌کشتم​ که با استفاده از قلب اژدها،‌خشک‌وخالی​ هم‌نوعان مرده‌اش رو دوباره زنده کنه.

نمی‌فهمیدم چرا باید انقدر نگران کسانی باشه‌طلا​ که خودشون این شورش رو راه انداخته‌فکر​ بودن، اونم فقط به خاطر اینکه هم‌خونش بودن.

گروه ما مستقیم‌پرسیدم​ به سمت ال‌آپریل​ پیلوم حرکت کرد.

جنگجویان پری به زکه‌ی قهرمان که‌می‌دونم​ مشکل اژدها رو فقط تو یک‌دنبال​ روز حل کرده بود، ادای احترام کردن.

شاعران براش آواز خوندن و نقاش‌ها پرتره‌ی صورت زکه رو‌فقط​ کشیدن. بعد از یک پذیرایی مجلل از گروه ما، پیشوا روپشا‌پایانی​ یک بار دیگه قولی که قبلاً داده بود رو تأیید کرد.

بعد از تکمیل برنامه‌هامون در اونجا، جسد‌طلا​ اژدهای مسی رو توی سه تا کالسکه‌فکر​ بار زدیم و به قلعه زوریکس برگشتیم.

خیلی از ۹ صبح‌مرد​ گذشته بود که توی‌تموم​ تختم چشمام رو باز کردم.

در گذشته، الکس خودش رو به زحمت‌موقع​ می‌نداخت تا بیدارم کنه، اما خدمتکار جدیدم‌بودی​ قرار نبود نقش دایه رو بازی کنه.

از اونجایی که توی‌زدم​ یک بدن انسانی بودم،‌زندانی​ بهتر بود که بخوابم.

اما این‌قدر‌پادشاهی​ زیاد خوابیدن‌داشت​ غیرعادی بود.

به هر حال، انگار‌مرد​ از مبارزه با اژدهایان‌تموم​ حسابی خسته شده بودم.

«حالا که بهش فکر‌خشک‌وخالی​ می‌کنم، اینکه یه قهرمان‌حرف​ جایگزین باشی یعنی چی...»

به توانایی‌های خودم‌چمباتمه​ به عنوان ارباب‌کشتم​ شیاطین فکر کردم.

حتی اگه با هزار تا اژدها‌جنس​ هم بجنگم، تنها چیزی که برای تار‌خودم​ و مار کردنشون نیاز دارم فقط زمانه.

یک بار با اژدهای طلای حقیقی جنگیدم، اما اصلاً‌پایان​ حس نکردم که دارم عقب رانده میشم. البته مطمئن‌می‌کنن​ نیستم که اونم تمام توانش رو گذاشته بود یا نه.

خود اژدها برای‌تشکر​ این دنیا یک‌می‌دونم​ بلای آسمانی بود.

الان به لطف معاهده‌ی صلح اوضاع کمی بهتر شده، اما قبلاً‌تشکر​ قلعه‌هایی که به خاطر حمله‌ی اژدهایان وحشی از بین می‌رفتن اون‌قدر‌بودی​ زیاد بودن که حتی نمی‌شد ازشون به عنوان سوژه‌ی رمان‌ها استفاده کرد.

شکار اون اژدها، همون معیاری‌صندلی‌ای​ بود که یه جنگجوی درجه‌یک‌اون‌قدر​ رو از بقیه متمایز می‌کرد.

«یه اژدها حریف یه گروه از جنگجوهاست. فکر کنم بتونم‌گریه​ بین صبحونه تا ناهار، کار هزار تا اژدها رو یه‌زدم​ سره کنم. ولی آخه چرا وقتی با یه قهرمان می‌جنگم، می‌بازم؟»

این‌طور هم نبود که‌خشک‌وخالی​ آدما صد هزار تا‌حرف​ جنگجو تربیت کرده باشن.

این آخرین قهرمان‌چمباتمه​ و همراهاش بودن که‌سری​ با پادشاه شیاطین می‌جنگیدن.

گروه‌شون نهایتاً‌پادشاهی​ پنج تا‌داشت​ ده نفر می‌شد.

بقیه جنگجوها همراه‌پرسیدم​ با ارتش انسان‌ها،‌آپریل​ با ارتش شیاطین می‌جنگیدن.

باختن تو‌فقط​ همچین مبارزه‌ای‌خشک‌وخالی​ واقعاً عجیب بود.

یعنی قدرت اون آخرین‌زدم​ نفری که سر پا‌زندانی​ می‌مونه، به پادشاه شیاطین می‌چربه؟

دئوس به زکه فکر کرد.

فقط همون نرخ‌پرسیدم​ خون خالصش به تنهایی‌درسته​ عالی به نظر می‌رسید.

اگه من و‌تشکر​ زکه با هم‌می‌دونم​ می‌جنگیدیم چی می‌شد؟

حتی اگه چند تا آدم بااستعداد، در‌سری​ حد یه جادوگر هم‌سطح یولگئوم که به‌می‌دونم​ انسان تبدیل شده هم بهش اضافه می‌شدن...

مطمئن بودم که می‌تونم تو کمتر‌جنس​ از ده ثانیه همه‌شون رو پودر‌پرزرق‌وبرق​ کنم و کار رو تموم کنم.

تق تق...

«کیه؟»

«پیشخدمتتون هستم.»

«بیا تو.»

اسکاتول لبخندی‌اشک​ زد و‌مرد​ کمی خم شد.

«صبح بخیر.‌فقط​ به نظر‌خشک‌وخالی​ میاد خسته بودید.»

«همین‌طوره.»

«چون بدن انسان بازدهی‌داشت​ خیلی بالایی نداره. یه خرس‌تزئیناتش​ یا ببر بودن بهتر می‌بود.»

«پری‌ها چی؟»

«اونا هم فرق‌تشکر​ چندانی با آدما‌می‌دونم​ ندارن. حتی کوتوله‌ها.»

«خب، دیگه کافیه. من‌زدم​ هیچ قصدی ندارم که‌زندانی​ مثل یه خرس زندگی کنم.»

اسکاتول کمی آب خنک ریخت،‌صندلی‌ای​ لیوان رو توی سینی گذاشت‌اون‌قدر​ و به دئوس تعارف کرد.

«یعنی می‌خواید بگید‌پرسیدم​ دوست دارید به عنوان‌درسته​ یه انسان زندگی کنید؟»

اسکاتول یه‌فقط​ جورایی هویت واقعی‌نمیشه​ دئوس رو می‌دونست.

«آدما هنوزم‌می‌کنن​ از خرس‌ها‌زدم​ بهتر نیستن؟»

«حالا که این‌طور‌قرار​ می‌پرسید، چاره‌ای ندارم‌جنس​ جز اینکه بگم بله.»

«خب، کارایی‌اشک​ که بهت سپردم‌آره​ رو انجام دادی؟»

«بله. فلس‌های اژدهایی که داشتم رو به همراه یه مقدار پوست اژدهای‌دنبال​ مسی و پوست استخوانی که تازه به دست آوردیم، برای شکارچی‌های زغال‌سنگ‌امید​ قبیله ریشه جنوبی فرستادم. برای ست کردن بالاتنه و پایین‌تنه زره زکه کافیه.»

«رنگش رو هم دقیق مشخص‌سریاشون​ کردی؟ اگه همه‌چیز آبی باشه ولی‌تشکر​ زره قهوه‌ای بشه، خیلی زشت می‌شه.»

«نگران نباشید. رنگش رو طوری‌صندلی‌ای​ مشخص کردم که آبی و‌اون‌قدر​ مشکی با هم هماهنگ بشن.»

«ببینیم سلیقه پیشخدمت چطوره.»

«ناامیدتون نمی‌کنم.»

«همم... پس‌می‌کنن​ حالا فقط‌زدم​ کلاه‌خودش مونده؟»

«مواد اولیه به اندازه کافی‌صندلی‌ای​ هست، ولی چرا اون رو‌اون‌قدر​ از این سفارش حذف کردید؟»

«اگه همه‌چیز همین‌پرسیدم​ الان تموم بشه‌آپریل​ که دیگه کیف نمیده.»

«...واقعاً جواب قانع‌کننده‌ای بود.»

«جوابای من همیشه درسته.»

دئوس بعد از رفع تشنگی با آب خنکی‌جواهرات​ که پیشخدمتش آورده بود، به سمت راهرویی رفت‌این​ که عمارت اصلی رو به مغازه وصل می‌کرد.

مغازه هنوز پر از مشتری بود. سلاح‌هایی که‌تموم​ یولگئوم خیلی وقت پیش سفارش داده بود یکی پس‌عرق​ از دیگری می‌رسیدن و موجودی انبار حسابی پر بود.

علاوه بر این، از اونجایی که الان‌موقع​ می‌تونستن مستقیماً با کارگرای زغال‌سنگ کوتوله در‌بودی​ تماس باشن، تأمین مداوم سلاح کار سختی نبود.

«زکه امروز‌می‌کنن​ میره دیدن‌زدم​ پدر و مادرش؟»

«بله.»

«لباس درست و حسابی پوشید؟»

«بله. البته دیروز، قبل از اینکه مغازه‌موقع​ رو باز کنم، یه سر رفتم مرکز‌بودی​ شهر و دادم چند دست لباس براش بدوزن.»

«خوب کاری کردی. اون بچه‌سریاشون​ هنوزم دلش نمیاد حتی یه‌فقط​ سکه نقره برای خودش خرج کنه.»

دئوس این رو‌قرار​ زیر لب گفت و‌طلا​ دوباره از اسکاتول پرسید:

«وضعیت شمشیرزنی‌اش‌اشک​ چطوره؟ داره‌مرد​ خوب پیشرفت می‌کنه؟»

«پایه‌اش از چیزی که فکر‌نمیشه​ می‌کنید قوی‌تره. به نظر میاد از‌برنمی‌داشت​ پدر و مادرش خوب یاد گرفته.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم، مگه یه‌سری​ قهرمان با یه قدیسه ازدواج نمی‌کنه؟ پس‌می‌دونم​ یعنی مادر زکه هم یه جنگجو بوده؟»

«منم چیزی‌پادشاهی​ در این‌داشت​ مورد نشنیدم.»

«بعداً ازش می‌پرسم.»

«با این حال، همه می‌دونن‌نمیشه​ که اکثر جنگجوهای رده پایین‌کردن​ نمی‌تونن با قدیسه‌ها ازدواج کنن.»

«پس خونش خالص نیست.»

«تفاوت بین خون خالص و دورگه در واقع فقط به این برمی‌گرده که طرف نام‌اصلاً​ خانوادگی رو به ارث برده یا نه. اصلاً تو قرن ۶۶۶ام، داشتن پیوند خونی با‌دختری​ اجدادی که بیش از ۶۶ هزار سال باهاشون فاصله داری چه معنی‌ای می‌تونه داشته باشه؟»

«راست میگی. این‌طور هم نبوده که با‌درسته​ جوانه‌زدن تولید مثل کرده باشن. اولین قهرمان‌نمی‌کنم​ احتمالاً با زنی ازدواج کرده که قهرمان نبوده.»

«بله. چون اون‌تشکر​ زمان فقط یه‌می‌دونم​ قهرمان وجود داشت.»

«بازم یه جای کار می‌لنگه. پس چرا الان این‌همه‌ممنون​ خاندان به اسم هولی یا یه چیزی تو همین‌کردن​ مایه‌ها وجود داره؟ نام خانوادگی اولین جنگجو که مشخصاً...»

«هالی‌وودز بود.»

«درسته؟»

«به نظر می‌رسه که این نام خانوادگی بعد از صد سال اول تقسیم شده باشه. کسی فکر‌آخر​ نمی‌کرد که پادشاه شیاطین دوباره حمله کنه، اما صد سال بعد، ناگهان تمام بچه‌هایی رو که حتی یه‌این‌طوریه​ قطره از خون جنگجوها تو رگ‌هاشون بود دور هم جمع کردن و نام خانوادگی رو بینشون تقسیم کردن.»

«مگه حراج آخر فصله؟»

«مشکلی نیست. تو قرن بعدی، تعداد کسایی که نام خانوادگی هولی داشتن به شدت‌فکر​ زیاد شد و وقتی تعداد وارثان خاندان هولی از هزار نفر گذشت، سونگ‌هوانگ‌چونگ شروع‌خیره​ به سازماندهی اونا کرد. حتی همین الان هم حدود هزار قبیله دارن مدیریت می‌شن.»

«خب، سطح زکه الان چقدره؟»

«زکه الان فقط ۱۴ سالشه. توانایی‌هاش تازه تو ۲۰ سالگی یا در زودترین حالت تو ۱۸ سالگی شکوفا می‌شن. سطحش در حال حاضر یه چیزی بین رتبه A و B هست.»

«ولی بازم خیلی بالا نیست؟»

«بله. اگه شکوفا بشه... پتانسیلش بالاست، برای همین اگه تو شمشیرزنی به روشنایی برسه، می‌تونه یه دفعه تا رتبه D بپره.»

«داستان جالبی نمیشه؟ یه قهرمان رتبه D که از یه خانواده ده‌هزار ساله شهرستانی متولد شده.»

«به لطف شماست، ارباب.‌خشک‌وخالی​ این دنیاییه که فقط با‌زدن​ استعداد نمی‌شه توش بالا رفت.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم،‌سریاشون​ اینکه زکه این‌قدر خوبه یعنی دو‌تشکر​ تا برادر کوچیک‌ترش هم حسابی بااستعدادن؟»

«تو دنیای‌پادشاهی​ قهرمان‌ها نمی‌شه‌داشت​ همچین حرفی زد.»

«چه دنیای شیر تو شیریه.»

«بله.»

دئوس با بی‌حوصلگی نگاهی‌زدم​ به اطراف مغازه انداخت‌زندانی​ و بعد رفت تو حیاط.

صندلی گهواره‌ای که قبلاً اونجا‌صندلی‌ای​ بود رو برداشته بودن و‌اون‌قدر​ جاش یه صندلی جواهرنشان گذاشته بودن.

نشستم روش‌اشک​ و پاهام رو‌آره​ انداختم روی میز.

حس کردن نسیم‌تشکر​ ملایمی که می‌وزید،‌می‌دونم​ اصلاً حس بدی نداشت.

«پس برو به کارات برس.»

«چشم، ارباب.»

دئوس بعد از‌پرسیدم​ دک کردن اسکاتول،‌آپریل​ به آسمون خیره شد.

«رتبه D...»

اگه کل بدنش رو‌زدم​ با زره اژدها بپوشونم،‌زندانی​ یه کم قوی‌تر می‌شه؟

بزرگ کردن و آموزش دادن زکه فقط برای سرگرمی بود. اولش هدفم این بود که حدوداً به سطح B برسونمش، ولی هر چی جلوتر رفتم، دلم خواست تا ته قضیه برم.

یه جورایی شوخی خطرناکیه.

ولی مگه ذات آدم این‌نمیشه​ نیست که وقتی یه کاری رو‌برنمی‌داشت​ شروع می‌کنه، دیگه نمی‌تونه متوقف بشه؟

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: جین گوم-یونگ (Jingeumyong) در واقع همان یولگئوم یا اژدهای طلای حقیقی است.]