چپتر 214: ۴۹. دختری که به ماجراجویی میرود (۲)
0«معلومه. بزرگترین وجود تو این دنیا خداست. اون قاره خوزه رو خلق کرد و به آدما دستور داد تا اربابش بشن. در همین حال، شیاطین تو دنیای شیاطین هستن و موجودی به اسم پادشاهگرفت شیاطین رهبریشون میکنه. شیاطین و آدما اصلاً آبشون تو یه جوی نمیره، برای همین پادشاهان شیاطین و قهرمانها نسلهاست که دارن با هم میجنگن. من از پدری که پادشاه شیاطین بود و مادری کهچرخاند قدیسه بود به دنیا اومدم. خب، طبیعیه که به خودم افتخار کنم. اما تو چی هستی؟ فقط یه غول گندهای. چطوری این قدرت رو به دست آوردی؟ خدا هیچوقت یکی مثل تو رو نمیخواست.»
«مزخرف نگو. درنیستی آینده، این خداست کهبرو باید بهم تعظیم کنه.»
«پوهاها! تو دیوونهای.»
«تو اصلاً عظمت من رومیخورم درک نمیکنی. حتی اون اژدهایپیشی طلای حقیقی هم نتونست حریفم بشه.»
«فقط به خاطر این بودکنی که من مزاحم شدم. بایدبرو همونطور که یولگئوم گفت، فرار میکردم!»
«اون درکنی حد وراه اندازه من نیست.»
«دروغ نگو.»
«تو فقطگول یه بچهایارزونت که هیچی نمیدونه.»
«هر چی دلت میخواد صدام کن، ولی منداری بازم بهت میگم دروغگو. دروغگو. اگه میخوای ثابتبچه کنی که دروغگو نیستی، فقط یه راه داری.»
«چه راهی؟»
«برو با یولگئوم تکآینده به تک مبارزه کن.کنه اونم جلوی چشمای من.»
«عجب بچه تخس و رو اعصابی هستی. شاید میخوای یه فرصتی برای فرار خودت جور کنی، ولی فکرمارمولک کردی من گول این حقههای ارزونت رو میخورم؟ من نزار هستم. موجودی که یه زمانی از خود خدا همحالی پیشی گرفت. من که قراره خدای جدید این دنیا بشم، چرا باید برم با یه مارمولک طلایی رقابت کنم؟»
نزار این رامیخوای گفت و نگاهینیستی به اطراف انداخت.
«این قفس رو تو سالن غذاخوری آویزون کنید.مبارزه با دیدن این سر و صداها و دست وفرصتی پا زدنهاش، فکر کنم غذا بیشتر بهم بچسبه! هاهاها!»
میگو در حالی که به سوپیبهم که مثل مواد مذاب در حالدرک جوشیدن بود نگاه میکرد، چشمانش را چرخاند.
نه شمشیریگول در کار بودمیخورم و نه سپری.
معلوم نبود این قفس از چهنیستی چیزی ساخته شده، اما حتی با جادوجلوی هم نمیشد آن را از بین برد.
اما حتی درنیستی این لحظه هم،راهی میگو تسلیم نشد.
خوشبختانه، به نظر نمیرسید آن غولبهم که نامش نزار بود قصد داشتهدرک باشد همین الان به او آسیبی برساند.
به نظر میرسید اگر با خونسردینزار دنبال نقطه ضعف بگردد و بهقراره آنها حمله کند، فرار غیرممکن نباشد.
«کاش یهاگه شمشیر داشتم. یهکنی سپر هم همینطور.»
میلهی قفس رانیستی مثل تاب هلراهی داد و چهارزانو نشست.
هر چقدر هم که فکرباید میکرد باید چه کار کند،دیوونهای هیچ راهحل واضحی به ذهنش نمیرسید.
اینجا یک سالن غذاخوری بود که فاصلههستم زیادی با آشپزخانه نداشت. درست بعد از اجاقیبشم که سوپ روی آن میجوشید، آشپزخانه قرار داشت.
«اگه یهاگه چاقوی آشپزخونهثابت داشتم بهتر نمیشد؟»
چانهاش را درنیستی دست گرفت وراهی زیر لب زمزمه کرد.
همان موقع،مزخرف صدایی از پایینباید به گوش رسید.
«هی!»
میگو به انتهای قفسثابت رفت و سرش راداری از لای میلهها بیرون آورد.
کسی که حرف زدهراه بود، دختری بود کهمبارزه داشت میز را تمیز میکرد.
به نظر میرسیدنگو چند سالی ازبهم سیگنی بزرگتر باشد.
«هی!»
«با منی؟»
«آره، با توأم.»
دختر در حالی که سرش را پایین انداختهکنه بود، داشت میز را دستمال میکشید. در همانطلای حالت، طوری حرف میزد که انگار دارد پچپچ میکند.
«قبلاً ندیدهگول بودمت. کجاارزونت گیر افتادی؟»
میگو جواب داد:
«من تو نویهکان زندگی میکردم.»
«اوه، تو هم همینطور؟ منمباید اهل نویهکانم. ولی این اولیندیوونهای باریه که من رو میبینی؟»
«چون من تازهحقههای یک سال پیشنزار به دنیا اومدم.»
«دروغ میگی! هیچمیخوای بچهای تو یک سالگیراه به این گندگی نمیشه.»
«من یازده سالمه.»
«یازده سالته. پسنگو چطوری میگی یک سالتعظیم پیش به دنیا اومدی؟»
«چون دهگول سال روی کمرمیخورم مامانم زندگی میکردم.»
«بچه تواگه شکم مادرشثابت بزرگ میشه.»
«همهشون اینطوری نیستن.نیستی من روی کمرراهی مامانم بزرگ شدم.»
«عجب بچه عجیبی.»
دختر سرش راحقههای بلند کرد ونزار به میگو خیره شد.
در همان لحظه،میخوای حالت چهرهی دختر بهراه طرز عجیبی خشک شد.
«میدونی، بچه.»
«چیه؟ کاری بانگو این بچه عجیببهم و غریب داری؟»
«ببخشید. نمیخواستم اذیتت کنم. فقط کنجکاو شدم،هستم چون بچهای تو قفس بود که توجدید نویهکان ندیده بودمش. اما... قیافهات برام ناآشنا نیست.»
«اگه تو نویهکانمیخوای زندگی میکردی، حتماًنیستی قیافهم رو میشناختی.»
«منظورت چیه؟»
«اگه اهلمزخرف نویهکانی، پس حتماًباید مامانم رو میشناسی.»
«مامانت کیه؟»
«سیگنی. سیگنی پن جید.»
«درسته! توکنی دقیقاً شبیهراه سیگنی هستی!»
دختر برای مدتنگو طولانی به صورتبهم میگو خیره ماند.
«آها، فهمیدم! پس تو اونمیخورم غدهای که روی کمر سیگنیپیشی بود، یه بچه وجود داشت!»
«آره، اون منم.»
«اسمت چیه؟ من استفی هستم.»
«سلام استفی. من میگو هستم.»
«میگو. وقتی سه سالم بود، با خوردن دارویی که سیگنیپیشی بهم داد تونستم سلامتیم رو به دست بیارم. ارباب زکه ونگاهی بانو سیگنی ولینعمت تمام کسانی هستن که تو نویهکان زندگی میکنن.»
میگو بااگه غرور بادیثابت به غبغب انداخت.
استفی دوبارهکنی دهانش راراه باز کرد.
«پس چرا اینجا زندانیآینده شدی؟ سیگنی کجاست؟ چهکنه بلایی سر زکه اومده؟»
«مامان توگول نویهکانه. داییمارزونت هم مرده.»
«زکه فوت کرده؟»
«اوهوم. ولی دوباره زنده میشه.»
«منظورت چیه؟ وقتینگو کسی میمیره، دیگهبهم نمیتونه زنده بشه.»
«بابام رفته تا نجاتش بده.»
«بابات؟ بابای میگو کیه؟»
«بهتره که ندونی.نیستی دلم نمیخواد درراهی موردش حرف بزنم.»
«نشنیده بودم که سیگنیآینده ازدواج کرده باشه. حتماًکنه یه رازی در کاره.»
«اوهوم. فکر کنم به خاطر بابامه که من اینجاخود زندانی شدم. به نظر میرسه اون با یه غول بهطلایی اسم نزار یا یه همچین چیزی کینه و دشمنی داره.»
«نزار... اون مرد یه شیطانه.کنی بزرگترها اینطوری میگفتن. اون حتیبرو از پادشاه شیاطین هم ترسناکتره.»
«چی میتونه از پادشاه شیاطین ترسناکتر باشه هان؟مبارزه اون فقط یه غول بدجنسه. اگه یه شمشیر وفرصتی سپر داشتم، باهاش میجنگیدم و دماغش رو خرد میکردم!»
«مگه بلدی چطوری بجنگی؟»
«معلومه! من دختر یه قدیسهام.»
«که اینطور!اگه اما... توثابت یه بچهای.»
«درسته. رو اعصابه، ولی نزارداری قویه. اما اگه شمشیر و سپرچشمای داشته باشم، میتونم دوباره باهاش بجنگم.»
درست همان موقع،نگو صدای قدمهایی از سمتتعظیم آشپزخانه به گوش رسید.
مبلمان این سالن غذاخوری دقیقاً به اندازههستم هیکل نزار ساخته شده بود، یعنی حدودجدید پنج برابر بزرگتر از اندازه یک انسان.
فقط خود میز غذاخوری ۱۵ متر طول داشت، برایراهی همین استفی مجبور بود طوری آن را تمیز کند کهشاید انگار دارد با یک دستمال کف زمین را تی میکشد.
با شنیدن صدای قدمهایی، استفیداری با عجله وانمود کرد کهجلوی دارد میز را پاک میکند.
صاحب آن قدمها یک مرد بود. شالی سفیدکنه دور کمرش بسته بود و با غرور وطلای تبختر به سمت جایی که استفی بود قدم برمیداشت.
«دخترهی بیمصرف. هنوزحقههای تمیز کردن میزنزار رو تموم نکردی؟»
«ببخشید. آقای شیامن.»
«اگه کارت رونیستی درست انجام ندی،راهی میندازیمت تو معدن زغالسنگ.»
«خواهش میکنممزخرف رحم کنید.آینده بیشتر تلاش میکنم.»
«به هر حال، آدمهایارزونت پست و حقیر همیشه تنبلخود میشن، مگه اینکه شلاق بخورن.»
میگو که داشتمیخوای این صحنه رانیستی تماشا میکرد، عصبانی شد.
«تو دیگه چی هستی؟راه منظورت چیه، انسانهایی کهمبارزه برای نزار کار میکنن؟»
مردی که شیامن نامآینده داشت سرش را بالا آوردپوهاها و به میگو نگاه کرد.
«این دختره اصلاً میدونه منمیخورم کیام که جرئت میکنه همچینپیشی حماقتی بکنه؟ این کمربند رو نمیبینی؟»
«کمربند سفید دیگه چیه؟»
«این نماد بارونه!»
«بارونِ چیچی؟ اینانگو که قطعاً کاربهم نزار نیست، مگه نه؟»
«نزار نه وحقههای حضرت نزار! واقعاًنزار که هیچ درکی نداری!»
«نزار فقط یه غول جهشیافتهست!»
شیامن از شدت خشم میلرزید.داری با این حال، دستش به میگوچشمای که درون قفس زندانی بود نمیرسید.
حتی اگر هم عصبانیآینده میشد، فقط میتوانست حرف بزندپوهاها و کاری از دستش برنمیآمد.
«دخترهی گستاخ. همینحقههای امشب با استخونهاتنزار یه جا بلعیده میشی.»
«دروغ میگی!»
«اگه نه، پس چرا قفست روراهی بالای میز غذاخوری آویزون کردن؟ میخوان مثلبچه اورتولان استخونهات رو بجون و قورتت بدن.»
میگو به خود لرزید.
او از همان لحظهارزونت تولد، هوشی نزدیک بهزمانی یک فرد بالغ داشت.
تواناییهای فیزیکیاش هم بسیار فراتر از انسانهایراه عادی بود، برای همین بلافاصله آموزش دیدنچشمای به عنوان یک جنگجو را شروع کرد.
با وجود اینکه تنها یکداری سال از تولدش میگذشت، او درچشمای درون، خودش را یک جنگجو میدانست.
میتوانست کشته شدننگو در حال مبارزه درتعظیم میدان نبرد را بپذیرد.
اما مردنگول به عنوانارزونت یک طعمه!
این چیزیاگه نبود کهثابت بتواند قبول کند.
شیامن با دیدن لرزشراه او که از روی خشماونم بود، فکر کرد ترسیده است.
با پیروزی خندید، در حالی که استفیتعظیم روی میز مشغول تمیزکاری بود ضربهای بهحتی او زد و به سمت آشپزخانه رفت.
میگو دندانهایشگول را رویارزونت هم سابید.
«اگه فقطاگه یه شمشیرثابت و سپر داشتم!»
«من میرم و برات یه چیزی میارم.برو در مورد شمشیر و سپر چیزی نمیدونم،تخس اما... میتونم چاقوی آشپزخونه و ماهیتابه بیارم.»
«آخه چطور میشهنگو با همچین سلاحیبهم با دشمن جنگید؟»
«اگه چاقو و ماهیتابه معمولی بودن حق بازمانی تو بود، اما تو این آشپزخونه چاقو و ماهیتابهایبرم هست که زیک در حال حاضر ازشون استفاده میکنه.»
«عمو زیک؟»
«آره. تا جایی که میدونم، چاقو و ماهیتابه زیک ابزارهای خاصی هستن کهبچه پریها با زحمت زیادی ساختنشون. میگن از بیشتر شمشیرها و سپرهای معروف همنزار قویترن. اگه دسته ماهیتابه رو برعکس کنی، میتونی مثل یه سپر ازش استفاده کنی.»
«یه سپر که از ماهیتابهباید ساخته شده و یه چاقویدیوونهای آشپزخونه؟ خیلی باحال میشه، مگه نه؟»
«یه فرصتگول پیدا میکنمارزونت و یواشکی میارمشون.»
«آره، لطفاً.»
مدتی بعد، استفی باراه یک چاقو و یکمبارزه ماهیتابه از آشپزخانه برگشت.
میگو با استفاده ازآینده قدرت جادوییاش، چاقو وکنه ماهیتابه را بلند کرد.
چاقوی آشپزخانه به شکل یکمیخورم مثلث حاده معمولی بود و طولگرفت تیغهاش به حدود ۴۰ سانتیمتر میرسید.
اگر نبودِ گاردِ شمشیر راکنی نادیده میگرفتید، میشد آن را شبیهمبارزه به یک خنجر در نظر گرفت.
در مورد ماهیتابه، مشکل اصلی دستهاش بود. خوشبختانه با یک پیچچشمای وصل شده بود، بنابراین آن را باز کرد، برعکسش کرد وگول دوباره بست، تا دسته در قسمت داخلی کف ماهیتابهِ گرد قرار بگیرد.
«چطوره؟ به درد استفاده میخوره؟»
وقتی استفی این را پرسید،میخورم میگو دوباره سرش را ازپیشی لای میلههای قفس بیرون آورد.
«آره! ممنون.»
«باید فرار کنیم. فرارراه کنیم و به زیکمبارزه خبر بدیم. اون نجاتمون میده.»
«خوبه. یه لحظه برو عقب.»
وقتی استفی از زیر قفس فاصلهنزار گرفت، میگو چاقو را در دستشقراره گرفت و هاله را احضار کرد.
با استفاده ازمیخوای تکنیک تیغه، نوری سیاهراه به وضوح شکل گرفت.
میگو تیغهاش رانیستی به سمت قفسراهی آهنی تاب داد.
کاگانگ!
جرقههایی به هوا برخاست و تکه فلزی به اندازهخود یک ساعد قطع شد. او یک بار دیگر ضربه زد،طلایی بخشی از آهن را برید و بلافاصله به بیرون پرید.
استفی با چشمانیمیخوای گرد شده بهنیستی میگو نگاه کرد.
«فوقالعادهست!»
میگو لبخندی زدنگو و با انگشتانشبهم علامت پیروزی نشان داد.
سپس از استفی پرسید.
«فکر کنم فرار کردن به تنهایی برامراه غیرممکن باشه. من حتی جغرافیای این مکان روعجب هم نمیدونم... کسی هست که بتونه کمکم کنه؟»
«آره، هست!»
«کی؟»
«سادیموس و لاخه همارزونت اینجا زندانیان. دو تا ازخود دوازده شوالیه هم تو زندانن.»
میگو هم نام آنهاثابت را شنیده بود. در تأییدراهی حرف استفی سر تکان داد.
«چطور باید برم به زندان؟»
«دنبالم بیا. من راهنماییت میکنم.»
«اگه تمیزکاری نکنی، دعوات نمیکنن؟»
استفی لبخند تلخی زد.
«اگه بفهمن تونیستی فرار کردی، درراهی هر صورت دعوام میکنن...»
«عیبی نداره. فوقش یکمآینده کتک میخوری. پس بیاکنه با هم فرار کنیم.»
استفی سرش را تکانارزونت داد و شروع به دویدنخود به سمت لبه میز کرد.
میز غذاخوری بیشمیخوای از ۳ متر ازراه کف زمین ارتفاع داشت.
استفی که اول ازراه نردبان پایین رفت، بهمبارزه یک سمت اشاره کرد.
«باید از این طرف بری. اگه کسیتعظیم رو دیدی، نباید مشکوک رفتار کنی. منمحتی بهشون میگم که دارم میرم برای تمیزکاری.»
«آره، فهمیدم.»
میگو در حالی که سپر ونیستی شمشیرش را به کمر بسته بود،اونم پشت سر استفی به راه افتاد.
به محض اینکه از آنداری سالن غذاخوری بزرگ خارج شدند،جلوی محیط اطراف به حالت عادیاش برگشت.
به جز فضایی که برای زندگی غولهاتعظیم بازسازی شده بود، اینجا در اصل شهریحتی بود که کوتولهها در آن زندگی میکردند.
حتی حالا هم دههاارزونت هزار کوتوله و انسانزمانی به بردگی غولها درآمده بودند.
در طول مسیر چند باری با نگهبانها برخورد کردند،راهی اما از آنجا که آنها فقط دو دختر یازدهاعصابی دوازده ساله به نظر میرسیدند، هیچکس به آنها شک نکرد.