---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 114: چپتر 114 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 114: چپتر 114

0

۲۶. کشف‌پخت‌هایی​ شده در‌تکنیک‌های​ زیرزمین (۳)

دئوس دوباره‌بیشتره​ رو به زکه‌کنم​ کرد و گفت.

«پس همین که غذامون رو خوردیم، مستقیم می‌ریم قلعه زوریکس. اگه یه‌تخم‌مرغ‌های​ بیست و سه هزار تایی ازشون رو بگیری و نفله کنی، هم پول‌خوراک​ به جیب می‌زنی، هم قلعه رو پس می‌گیری؛ با یه تیر دو نشون.»

زکه پرسید:‌بدون​ «واقعاً به‌مکافات​ همین سادگیه؟»

«اگه ساده‌پخت‌هایی​ نباشه می‌خوای‌تکنیک‌های​ چی کار کنی؟»

«وقتی با تو حرف می‌زنم،‌کنم​ حس می‌کنم عقل سلیم و‌می‌کنی​ منطقم کلاً هیچ ارزشی نداره.»

«نیازی نیست عظمت و بزرگیم رو جار‌فکر​ بزنم، پس فقط بیا غذا بخوریم. بدون‌جوشان​ تو، غذا خوردن یه مکافات به تمام معناست.»

«بله، بله.»

زکه بدون‌پخت‌هایی​ هیچ مکثی ماهیتابه‌شمشیرزنی‌ات​ ووک را برداشت.

تنها مواد اولیه‌ای که داشتیم، گوجه‌فرنگی و تخم‌مرغ بود.‌شدی​ البته، همیشه هم این‌طور نیست که قیمت مواد اولیه‌بعد​ با طعم و مزه‌ی غذا رابطه مستقیمی داشته باشه.

ادویه‌ها و گوجه‌ها‌بیشتره​ توی روغن فراوون‌کنم​ تفت داده شدن.

او پوره گوجه‌فرنگی پخته شده رو که حالا تبدیل‌ماهیتابه​ به یه سس قرمز و غلیظ شده بود، توی یه‌البته​ کاسه ریخت و دوباره روغن رو توی ماهیتابه داغ کرد.

من هم همون بغل‌تکنیک‌های​ نشستم و آشپزی کردن‌انکارش​ زکه رو تماشا کردم.

پرسیدم: «تعداد دستور‌نمی‌تونم​ پخت‌هایی که بلدی از‌برای​ تکنیک‌های شمشیرزنی‌ات بیشتره، نه؟»

«نمی‌تونم انکارش کنم.»

«فکر کنم‌بدون​ کلاً برای همین‌تمام​ کار ساخته شدی.»

«واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

وقتی تخم‌مرغ‌های هم‌زده رو توی‌کنم​ روغن جوشان ریخت، مثل ابر‌می‌کنی​ پف کردن و بالا اومدن.

بعد تخم‌مرغ‌های نرم و پخته‌انکارش​ رو با سس گوجه‌فرنگی مخلوط‌شدی​ کرد و توی ظرف کشید.

«بفرمایید، خوراک‌بدون​ گوجه و تخم‌مرغ‌تمام​ سرخ‌شده آماده است.»

«آره، خوبه، عالیه.»

بدون معطلی قاشقم رو برداشتم.

تو این فاصله، زکه دوباره دست به کار شد تا همون‌می‌کنی​ غذا رو برای بقیه هم درست کنه. شعله‌ی آتیش اون‌قدرها جون‌دار‌ظرف​ نبود، برای همین نمی‌تونست غذای همه رو یک‌جا و با هم بپزه.

در حالی که این‌طوری غرق آشپزی شده بود،‌مکثی​ حتی کلاً یادش رفت که همین دیروز به‌گوجه‌فرنگی​ خاطر کینه و نفرت ارباب شهر، افتاده بود هلوفدونی.

اصلاً عقلش‌پخت‌هایی​ به این‌تکنیک‌های​ چیزها قد می‌داد؟

زکه تو دلش،‌نمی‌تونم​ یک بار دیگه‌فکر​ از من تشکر کرد.

کادنزا و اوریدون‌بیشتره​ شونه به شونه‌ی‌کنم​ زکه راه می‌رفتن.

اوریدون نگاهی‌بدون​ به پشت‌مکافات​ سرش انداخت.

من و یولگئوم‌بلدی​ سوار کالسکه‌ای بودیم‌بیشتره​ که اسکاتول هدایتش می‌کرد.

سادیموس و لاخه هم‌انکارش​ روی صندلی‌های مخصوص خدمتکارها در‌شدی​ قسمت عقب کالسکه نشسته بودن.

ترکیب خوبی برای یه پیک‌نیک به‌کنم​ نظر می‌رسید. این کاروان طول و درازمون‌هم‌زده​ دقیقاً حس و حال همون رو داشت.

اوریدون پرسید: «مطمئنی‌خوردن​ مشکلی پیش نمیاد؟‌معناست​ با این ترکیب نفرات؟»

«ها ها ها.»

زکه به سوال اوریدون خندید.

«شاید باورت نشه، اما‌نمی‌تونم​ تا حالا نشده اوضاعمون‌برای​ از این عادی‌تر باشه.»

توضیح دادن تک‌تک این ماجراها‌تمام​ مکافات بود، برای همین زکه‌ووک​ فقط یه لبخند تحویلش داد.

کادنزا به حرف اومد:

«اعتراف بهش سخته، ولی اون واقعاً قویه. با اینکه خالص نیست، اما قدرتش با یه قهرمان رتبه D برابری می‌کنه.»

«منظورت دئوسه؟»

«آره.»

«گاهی اوقات پیش میاد.‌تکنیک‌های​ از این جور عجایب‌انکارش​ و جهش‌یافته‌ها پیدا می‌شن.»

قدرت یک جنگجو فقط‌انکارش​ با زور بازو و‌ساخته​ نیروی فیزیکی سنجیده نمی‌شد.

قدرت ایستادگی در برابر پادشاه شیاطین،‌کنم​ که به عنوان قدرت ضدجادویی هم‌تخم‌مرغ‌های​ شناخته می‌شد، بزرگ‌ترین توانایی یه جنگجو بود.

این قدرت ضدجادویی،‌خوردن​ کاملاً با سطح خون‌بله​ خالص نسبت مستقیم داشت.

انسان‌های معمولی، مهم نبود مهارت‌های رزمی‌شون چقدر خفن باشه‌کنم​ یا چقدر قدرت جادویی بالایی داشته باشن؛ وقتی پای‌مثل​ پادشاه شیاطین وسط می‌اومد، عملاً هیچ غلطی نمی‌تونستن بکنن.

نفسِ وجودِ پادشاه‌نمی‌تونم​ شیاطین، سرچشمه‌ی یأس‌فکر​ و ناامیدی بود.

هر موجود زنده‌ای، به‌نمی‌تونم​ طور غریزی محکوم به‌برای​ ترسیدن از اون بود.

و قهرمان تنها موجودی بود که‌معناست​ می‌تونست به این ترس و یأسِ‌تنها​ ناشی از حضور پادشاه شیاطین پایان بده.

مهارت‌های رزمی، در واقع‌تکنیک‌های​ برای یه جنگجو تو‌انکارش​ اولویت دوم قرار داشت.

یه جنگجو، همون‌طور‌نمی‌تونم​ که از اسمش پیداست،‌برای​ کسیه که شجاعت داره.

از طرف دیگه، این‌نمی‌تونم​ هم‌تیمی‌ها و رفقاش بودن‌برای​ که ضعف‌هاش رو پوشش می‌دادن.

اگه فقط بخوایم قدرت نظامی رو‌معناست​ در نظر بگیریم، همراهان یه جنگجو معمولاً‌مواد​ همون‌قدر قدرت داشتن که خود جنگجو داشت.

حرف‌های کادنزا همچنان ادامه داشت:

«حتی برای جادوگری مثل یولگئوم هم سخته که بتونه تهِ قدرت جادویی اون رو دربیاره.‌ابر​ اسکاتول که یه پریه، سادیموس که یه جادوگر تاریکیه، و حتی آقا لاخه که به نظر‌عالیه​ می‌رسه یه دروید باشه. کاملاً مشخصه که آدم‌های دور و بر زکه، هم‌تیمی‌های درجه یکی هستن.»

اوریدون با‌شمشیرزنی‌ات​ طعنه گفت: «حتماً‌انکارش​ داری حسودی می‌کنی.»

کادنزا به این‌خوردن​ حرفِ کنایه‌آمیز اوریدون‌معناست​ خندید و گفت:

«نه. چون‌پخت‌هایی​ من خودم‌تکنیک‌های​ مشکل شخصیتی دارم...»

پریدم وسط حرفش:‌نمی‌تونم​ «شماها اونجا هر‌فکر​ چی می‌گیم رو می‌شنوید؟»

سرم رو از‌بیشتره​ پنجره‌ی کالسکه بیرون‌کنم​ آوردم و گفتم:

«حالا مثلاً تو خیلی شخصیت خوبی داری؟ این یارو‌ماهیتابه​ که حتی با بچه‌ها هم با کلمات قلمبه‌سلمبه و‌بود​ رسمی حرف می‌زنه، یه منحرف به تمام معنا نیست؟»

کادنزا جواب داد: «لطفاً بدون‌شمشیرزنی‌ات​ مدرک به من تهمت نزنید. من‌برای​ فقط به رعایت ادب اهمیت می‌دم.»

«چرا دست از غیبت کردن پشت سر من پیش‌شدی​ کارمندام برنمی‌داری؟ اگه خیلی وقت اضافه داری، بشین به‌بعد​ این فکر کن که چطوری قراره غول‌ها رو شکست بدیم.»

کادنزا گفت: «راستش، منم می‌خواستم دقیقاً همین سوال‌برای​ رو بپرسم. صرفاً کشتن چند تا غول یه بحثه،‌بالا​ اما پس گرفتن قلعه زوریکس کلاً یه داستان دیگه‌ست.»

«که این‌طور؟»

این رو با لحنی کاملاً بی‌تفاوت‌بیشتره​ و از سر باز کنی پروندم‌ساخته​ و دوباره سرم رو بردم تو کالسکه.

به یولگئوم سقلمه‌نمی‌تونم​ زدم و گفتم: «زود‌برای​ باش یه فکری بکن.»

یولگئوم جا خورد:‌بیشتره​ «ها؟ داری در‌کنم​ مورد چی حرف می‌زنی؟»

«پس گرفتن قلعه زوریکس دیگه. چرا مدام از من می‌پرسید که‌برداشت​ چطوری باید گندکاری‌ها رو جمع کرد؟ این‌قدر به من وابسته نباشید.‌قیمت​ بعد از اینکه من رفتم می‌خواید چه خاکی تو سرتون بریزید؟»

یولگئوم پرسید: «خب، اصلاً کی‌شمشیرزنی‌ات​ قراره بری؟ نکنه برنامه‌ات اینه که‌برای​ تا آخر عمرت همین‌جا لنگر بندازی؟»

«می‌خوای همین‌بیشتره​ الان بزنم‌انکارش​ به چاک؟»

«نه، الان که...»

«اگه سرت رو خم‌مکافات​ کنی و با التماس ازم‌ماهیتابه​ بخوای، شاید یکم بیشتر موندم.»

یولگئوم با‌پخت‌هایی​ بی‌میلی گفت: «اون‌قدرها‌شمشیرزنی‌ات​ هم نیازی نیست.»

«هر دفعه که یه چیزی می‌گم، روی اعصابم راه می‌ری. آخه روش و نقشه‌مثل​ می‌خواد مگه؟ تنها کاری که باید بکنی اینه که خودت بری اونجا و همه‌شون‌است​ رو با خاک یکسان کنی. مگه کشتن چند هزار تا غول چقدر وقت می‌بره؟»

یولگئوم پرسید:‌شمشیرزنی‌ات​ «تو واقعاً‌نمی‌تونم​ خودِ شیطانی، نه؟»

«نه، این‌طور نیست. فقط چون اوضاع‌معناست​ اون‌جوری که می‌خوام پیش نمی‌ره، اعصابم‌تنها​ خرد شده و سرم درد می‌کنه.»

«اصلاً کی بود که از همون اول، ارباب قلعه زوریکس رو‌برای​ مثل یه عروسک خیمه‌شب‌بازی کنترل کرد؟ مگه تو نبودی که این‌بعد​ ماموریت مسخره و سختِ پس گرفتن قلعه زوریکس رو انداختی تو دومنمون؟»

«لزوماً این‌طوری نیست. من که مغزش رو کاملاً شست‌وشو ندادم، فقط یه کاری کردم که‌ابر​ نظرش عوض بشه. تحت اون هدف بزرگ و والا که می‌خواستم زکه رو به یه‌خوبه​ آدم آزاد تبدیل کنم، تصمیم گرفتم این کار رو بر اساس اراده‌ی آزادِ خودشون پیش ببرم.»

«آخه چی باعث‌بیشتره​ شده این‌قدر برای‌کنم​ خودت دردسر درست کنی؟»

«چون هیچ مشکلی اونجا وجود نداره. اَه، اصلاً‌مکثی​ نمی‌دونم. اگه فکر می‌کنی این‌طوری جواب نمی‌ده، می‌تونی خودت‌تخم‌مرغ​ نصفه‌شب تنهایی بری اونجا و همه‌شون رو جارو کنی.»

یولگئوم با‌پخت‌هایی​ تأیید گفت: «دقیقاً‌شمشیرزنی‌ات​ جواب درست همینه.»

یولگئوم این رو‌نمی‌تونم​ گفت و بلافاصله‌فکر​ آه عمیقی کشید.

«واقعاً نمی‌دونم‌شمشیرزنی‌ات​ دارم با‌نمی‌تونم​ خودم چی‌کار می‌کنم.»

جواب دادم: «داری قهرمان‌بازی درمیاری.»

یولگئوم به‌پخت‌هایی​ این جواب کوتاهم‌شمشیرزنی‌ات​ سر تکون داد.

واقعاً چه‌بیشتره​ کلمه‌ای می‌تونست از‌کنم​ این مناسب‌تر باشه؟

رسیدیم به همون تپه‌ای‌نمی‌تونم​ که از روش می‌شد‌برای​ دوباره قلعه زوریکس رو دید.

اونجا هنوز‌بدون​ هم پایگاه‌مکافات​ غول‌ها بود.

پرده‌هایی از جنس چرمی با منشأ‌بیشتره​ نامعلوم، روی دیوارهای نیمه‌خراب قلعه و ساختمون‌های‌شدی​ بزرگ آویزون بود. انگار که سقف باشن.

اما چیزی که‌نمی‌تونم​ توجه گروه رو‌فکر​ جلب کرد، غول‌ها نبودن.

حواس همه پرت حیوون گنده‌ای‌انکارش​ شده بود که غول‌ها با طناب‌می‌کنی​ بهش بسته بودن و داشتن می‌کشیدنش.

«واو، اون دیگه چیه؟»

«هیولاییه که تا حالا ندیدم.»

دهن کادنزا و‌نمی‌تونم​ اوریدون هم از‌فکر​ تعجب باز مونده بود.

اون جونور جثه وحشتناکی داشت.‌انکارش​ حتی غول‌های بالای سه متر هم‌می‌کنی​ جلوش ریزه میزه به نظر می‌رسیدن.

گوش‌های پهنش مثل بادبزن باز شده بودن‌بله​ و دماغش به طرز عجیبی دراز بود، اون‌قدر‌داشتیم​ دراز که با قد یه غول برابری می‌کرد.

حتی دئوس‌پخت‌هایی​ هم اسم اون‌شمشیرزنی‌ات​ جونور رو نمی‌دونست.

سرش رو‌بیشتره​ چرخوند و به‌کنم​ یولگئوم نگاه کرد.

«ای صندوقچه حکمت!»

«روی من اسم‌های‌خوردن​ عجیب و غریب نذار.‌بله​ اون یه ماموت جهش‌یافته‌ست.»

«ماموت؟»

«یه زیرگونه از فیل‌هاست. یه‌کنم​ زمانی منقرض شده بود، اما‌می‌کنی​ محقق‌ها می‌گن جادوگرها دوباره زنده‌اش کردن.»

«حالا فیل دیگه چیه؟»

«یه حیوونه با دماغ دراز.»

اوریدون به‌پخت‌هایی​ یولگئوم نگاه کرد‌شمشیرزنی‌ات​ و شگفت‌زده شد.

«به نظر می‌رسه‌نمی‌تونم​ خانم یولگئوم اطلاعات زیادی‌برای​ درباره حیوانات باستانی دارن.»

«سرگرمیم جمع‌آوری‌شمشیرزنی‌ات​ اطلاعات از‌نمی‌تونم​ سراسر دنیاست.»

دئوس دوباره‌بدون​ دهنش رو‌مکافات​ باز کرد.

«فقط با یدونه از‌تکنیک‌های​ اینا، یه قلعه می‌تونه سورسات‌کنم​ یه مهمونی رو راه بندازه.»

«بازم افتادی تو فکر شکمت؟»

«غذا خوردن و زنده موندن مهمه.‌کنم​ ولی چرا بیشتر هیولاهای ماگورت جهش‌تخم‌مرغ‌های​ پیدا کردن و این‌قدر غول‌پیکر شدن؟»

«برای مقاومت در‌خوردن​ برابر سم، داشتن‌معناست​ جثه بزرگ یه مزیته.»

«اوه، پس‌پخت‌هایی​ برای مقاومت‌تکنیک‌های​ در برابر ماگورته؟»

«احتمالاً؟ شایدم آب و هوا خیلی‌فکر​ ملایم‌تر شده. وقتی دما بالا می‌ره،‌هم‌زده​ حیوانات تمایل پیدا می‌کنن که بزرگ‌تر بشن.»

«فکر کنم باید‌بیشتره​ روی هیولاهای ماگورت‌کنم​ بیشتر تحقیق کنیم.»

با شنیدن‌بدون​ حرف‌های دئوس، یولگئوم‌تمام​ با عجله گفت.

«بهتره این کار رو نکنی.‌شمشیرزنی‌ات​ ماگورت رو دست‌کم نگیر. حتی اژدهایان‌برای​ هم نمی‌تونن اونجا زیاد زنده بمونن.»

«می‌گن خیلی هم سمی نیست.»

«این یعنی فقط برای‌نمی‌تونم​ هیولاهایی که از قبل‌برای​ مقاومت پیدا کردن، صدق می‌کنه.»

«به طرز عجیبی داری پیازداغش رو زیاد‌بله​ می‌کنی. به هر حال، به نظر می‌رسه‌اولیه‌ای​ موضوعیه که ارزشش رو داره بی‌خیالش بشیم.»

وقتی یولگئوم دهنش‌بلدی​ رو بست، دئوس‌بیشتره​ زد زیر خنده.

«این‌قدر نگرانی‌بیشتره​ که نکنه‌انکارش​ من مریض بشم؟»

«فکر می‌کنی به هر چی می‌گم گوش می‌دن؟ حالا‌ساخته​ می‌خوای چیکار کنی، دست از چرت‌وپرت گفتن برمی‌داری؟ نکنه دوباره‌بعد​ می‌خوای به زیک دستور بدی خفه شه و حمله کنه؟»

«شاید باحال‌بدون​ به نظر‌مکافات​ برسه، ولی...»

زیک با چهره‌ای رنگ‌پریده دستش رو‌بیشتره​ تکون داد و دئوس هم با درآوردن‌شدی​ صدایی از گلوش، ولو شد روی زمین.

«فکر کنم غیرممکنه.‌نمی‌تونم​ بیاید فقط یه‌فکر​ شب رو همین‌جا بگذرونیم.»

از ترس اینکه غول‌ها‌نمی‌تونم​ مچم رو بگیرن، حتی‌برای​ آتیش هم روشن نکردم.

در حالی که دئوس به‌تمام​ کنار کالسکه تکیه داده و خوابیده‌برداشت​ بود، کمی چشم‌هاش رو باز کرد.

یولگئوم که توی‌بلدی​ کالسکه خوابیده بود هم‌نمی‌تونم​ چشم‌هاش رو باز کرد.

«همون‌طور که‌بیشتره​ انتظار می‌رفت،‌انکارش​ نقشه دوم؟»

«کمی کنجکاو شدم.»

دئوس جلوتر راه‌خوردن​ افتاد و یولگئوم‌معناست​ هم پشت سرش رفت.

بقیه طوری خوابیده‌بلدی​ بودن که انگار‌بیشتره​ طلسم شده باشن.

«من می‌تونم‌بیشتره​ به تنهایی هزاران‌کنم​ غول رو بکشم...»

«اصلاً غول چیه؟»

«بله؟»

«چرا این‌قدر شبیه انسان‌هاست‌تکنیک‌های​ که باعث می‌شه حس‌انکارش​ بدی بهم دست بده؟»

«خب.»

«خب، این درست‌بیشتره​ نیست. خودت که می‌دونی،‌فکر​ نه؟ غول‌ها چی هستن؟»

«خب، یه‌بدون​ هیولای گنده‌ست‌مکافات​ که شبیه انسانه.»

«از عصر‌پخت‌هایی​ طلایی تا‌تکنیک‌های​ حالا وجود داشته؟»

«چرا هی ازم درباره‌انکارش​ این‌جور چیزای قدیمی می‌پرسی؟ من‌شدی​ یه دختر خوشگلم، مگه نه؟»

«یه جادوگر که‌بیشتره​ از زمان‌های دور‌کنم​ تا حالا زنده بوده.»

«زمان‌های دور دیگه خیلی‌مکافات​ اغراقه. من فقط چند سال‌ماهیتابه​ بیشتر از بقیه زندگی کردم.»

«چندین قرن، حتی ده‌ها هزار‌شمشیرزنی‌ات​ سال زندگی کردی. صادقانه جواب بده.‌برای​ اون غول یه هیولای ماگورت نیست؟»

«وقتی خودت‌بیشتره​ مطمئنی، دیگه‌انکارش​ چرا می‌پرسی؟»

«انسان‌ها جهش پیدا کردن؟ به خاطر‌کنم​ انسان بودنشون بود که از یه سرزمین‌هم‌زده​ آلوده به ماگورت، به قاره خوزه اومدن؟»

یولگئوم به‌بدون​ حرف‌های دئوس‌مکافات​ جوابی نداد.

«چرا خدا این‌قدر به انسان‌ها تعصب داره؟ آیا فقط‌کنم​ به خاطر اینکه انسان بودن، از سرزمین ماگورت نجات پیدا‌ابر​ کردن و به قاره خوزه آورده شدن؟ در عوض، شیاطین...»

«آقای دئوس.‌بیشتره​ چرا فقط‌انکارش​ دعا نمی‌کنی؟»

«یهو این چه حرفیه؟»

«چیزی می‌دونی؟ آره، خدا به همه اون سوال‌ها جواب‌ماهیتابه​ می‌ده. این همون چیزی نیست که واقعاً می‌خوای؟ راستش، فکر‌البته​ کنم تو بیشتر از هر کس دیگه‌ای مشتاق دیدن خدایی.»

«تو هم‌پخت‌هایی​ یه خدایی.‌تکنیک‌های​ خدای اژدهایان.»

«من فقط اسمم‌نمی‌تونم​ خدایه. فقط یک‌فکر​ خدای حقیقی وجود داره.»

«دعا کنم. وقتی اون‌قدر‌نمی‌تونم​ کنجکاو شدم که خوابم‌برای​ نبرد، بهش فکر می‌کنم.»

«انسان‌ها خاص هستن.»

«چه فرقی دارن؟»

«دقیقاً برعکس‌بیشتره​ چیزیه که‌انکارش​ فکر می‌کنی.»

«این‌طوری که فهمیدنش سخت‌تر نشد؟»

«انسان‌ها در مقایسه با چیزهای‌تمام​ دیگه خاص نیستن. بلکه چیزهای‌ووک​ غیر از انسان‌ها بی‌اهمیت هستن.»

«پس اصلاً چرا خلقشون کرد؟»

«جوابش اینه؟‌بیشتره​ "دیدنشون بسیار‌انکارش​ نیکو بود."»

«اون دیگه چیه؟»

«کلماتی که وقتی‌خوردن​ دنیا رو خلق‌معناست​ می‌کرد، به زبون آورد.»

دئوس سرش رو تکون داد.

«ترجیح می‌دم دعا کنم.‌انکارش​ خیلی خب، پس بیا‌ساخته​ با هم بریم تو قلعه.»

«منم بیام؟»

«می‌خوای تا‌بدون​ اینجا دنبالم بیای‌تمام​ و بعدش برگردی؟»

«به هر حال، من خیلی زود‌بیشتره​ احساس تنهایی می‌کنم. باشه، این خواهر‌ساخته​ بزرگ‌تر یه لطفی در حقت می‌کنه.»

«انگار بازم‌بیشتره​ حرف برای‌انکارش​ گفتن داری.»

دئوس یه قدم جلوتر به‌انکارش​ سمت قلعه زوریکس که حالا‌شدی​ غول‌ها اشغالش کرده بودن، دوید.

به خاطر تاریکی،‌خوردن​ غول‌ها نمی‌تونستن دئوس‌معناست​ و یولگئوم رو ببینن.

با اینکه خیلی جاها خراب‌شمشیرزنی‌ات​ شده بود، جاده‌های اصلی و‌فکر​ ساختمون‌های مهم هنوز قابل تشخیص بودن.

از اونجایی که این همون قلعه‌ای بود که بیش‌شدی​ از نیم سال توش زندگی کرده بود، دئوس بدون‌بعد​ هیچ مشکلی به جایی رسید که مغازه اسلحه‌فروشی قرار داشت.

«لعنتی، اینجا‌شمشیرزنی‌ات​ هم که‌نمی‌تونم​ کلاً داغون شده.»

«حتی غول‌ها هم می‌دونستن سلاح‌تمام​ چیه، برای همین احتمالاً اولین‌ووک​ جایی بوده که غارتش کردن.»

«جثه‌شون گنده‌ست،‌پخت‌هایی​ اصلاً نمی‌تونن‌تکنیک‌های​ ازشون استفاده کنن.»

«ولی چون فلزیه، یه‌انکارش​ جوری ازش استفاده می‌کنن.‌ساخته​ می‌تونن بکشنش و پهنش کنن.»

دئوس به مغازه‌ای که کاملاً نابود‌کنم​ شده بود و داخلش به هم‌تخم‌مرغ‌های​ ریخته بود، نگاه کرد. سرش رو خاروند.

ناولها | novelha.net