چپتر 114: چپتر 114
0۲۶. کشفریخت شده درهمون زیرزمین (۳)
دئوس دوبارهداغ رو به زکهنشستم کرد و گفت.
«پس همین که غذامون رو خوردیم، مستقیم میریم قلعه زوریکس. اگه یهووک بیست و سه هزار تایی ازشون رو بگیری و نفله کنی، هم پولاولیه به جیب میزنی، هم قلعه رو پس میگیری؛ با یه تیر دو نشون.»
زکه پرسید:کنم «واقعاً بهبرای همین سادگیه؟»
«اگه سادهریخت نباشه میخوایهمون چی کار کنی؟»
«وقتی با تو حرف میزنم،نشستم حس میکنم عقل سلیم وپرسیدم منطقم کلاً هیچ ارزشی نداره.»
«نیازی نیست عظمت و بزرگیم رو جارتمام بزنم، پس فقط بیا غذا بخوریم. بدونتنها تو، غذا خوردن یه مکافات به تمام معناست.»
«بله، بله.»
زکه بدونریخت هیچ مکثی ماهیتابهبغل ووک را برداشت.
تنها مواد اولیهای که داشتیم، گوجهفرنگی و تخممرغ بود.کردم البته، همیشه هم اینطور نیست که قیمت مواد اولیهنمیتونم با طعم و مزهی غذا رابطه مستقیمی داشته باشه.
ادویهها و گوجههابخوریم توی روغن فراوونمکافات تفت داده شدن.
او پوره گوجهفرنگی پخته شده رو که حالا تبدیلهمزده به یه سس قرمز و غلیظ شده بود، توی یهکشید کاسه ریخت و دوباره روغن رو توی ماهیتابه داغ کرد.
من هم همون بغلهمون نشستم و آشپزی کردنکردن زکه رو تماشا کردم.
پرسیدم: «تعداد دستورهمون پختهایی که بلدی ازکردن تکنیکهای شمشیرزنیات بیشتره، نه؟»
«نمیتونم انکارش کنم.»
«فکر کنمکنم کلاً برای همینساخته کار ساخته شدی.»
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
وقتی تخممرغهای همزده رو توینشستم روغن جوشان ریخت، مثل ابرپرسیدم پف کردن و بالا اومدن.
بعد تخممرغهای نرم و پختهخوردن رو با سس گوجهفرنگی مخلوطمکثی کرد و توی ظرف کشید.
«بفرمایید، خوراککنم گوجه و تخممرغساخته سرخشده آماده است.»
«آره، خوبه، عالیه.»
بدون معطلی قاشقم رو برداشتم.
تو این فاصله، زکه دوباره دست به کار شد تا همونماهیتابه غذا رو برای بقیه هم درست کنه. شعلهی آتیش اونقدرها جوندارهمیشه نبود، برای همین نمیتونست غذای همه رو یکجا و با هم بپزه.
در حالی که اینطوری غرق آشپزی شده بود،تخممرغهای حتی کلاً یادش رفت که همین دیروز بهنرم خاطر کینه و نفرت ارباب شهر، افتاده بود هلوفدونی.
اصلاً عقلشریخت به اینهمون چیزها قد میداد؟
زکه تو دلش،همون یک بار دیگهآشپزی از من تشکر کرد.
کادنزا و اوریدونبخوریم شونه به شونهیمکافات زکه راه میرفتن.
اوریدون نگاهیکنم به پشتبرای سرش انداخت.
من و یولگئومداغ سوار کالسکهای بودیمنشستم که اسکاتول هدایتش میکرد.
سادیموس و لاخه همبغل روی صندلیهای مخصوص خدمتکارها درکردم قسمت عقب کالسکه نشسته بودن.
ترکیب خوبی برای یه پیکنیک بهمکافات نظر میرسید. این کاروان طول و درازمونبرداشت دقیقاً حس و حال همون رو داشت.
اوریدون پرسید: «مطمئنیفکر مشکلی پیش نمیاد؟شدی با این ترکیب نفرات؟»
«ها ها ها.»
زکه به سوال اوریدون خندید.
«شاید باورت نشه، امابدون تا حالا نشده اوضاعمونمعناست از این عادیتر باشه.»
توضیح دادن تکتک این ماجراهاساخته مکافات بود، برای همین زکهجوشان فقط یه لبخند تحویلش داد.
کادنزا به حرف اومد:
«اعتراف بهش سخته، ولی اون واقعاً قویه. با اینکه خالص نیست، اما قدرتش با یه قهرمان رتبه D برابری میکنه.»
«منظورت دئوسه؟»
«آره.»
«گاهی اوقات پیش میاد.همون از این جور عجایبکردن و جهشیافتهها پیدا میشن.»
قدرت یک جنگجو فقطبغل با زور بازو وتماشا نیروی فیزیکی سنجیده نمیشد.
قدرت ایستادگی در برابر پادشاه شیاطین،مکافات که به عنوان قدرت ضدجادویی همووک شناخته میشد، بزرگترین توانایی یه جنگجو بود.
این قدرت ضدجادویی،فکر کاملاً با سطح خونمیکنی خالص نسبت مستقیم داشت.
انسانهای معمولی، مهم نبود مهارتهای رزمیشون چقدر خفن باشهتماشا یا چقدر قدرت جادویی بالایی داشته باشن؛ وقتی پایبیشتره پادشاه شیاطین وسط میاومد، عملاً هیچ غلطی نمیتونستن بکنن.
نفسِ وجودِ پادشاههمون شیاطین، سرچشمهی یأسآشپزی و ناامیدی بود.
هر موجود زندهای، بهبدون طور غریزی محکوم بهمعناست ترسیدن از اون بود.
و قهرمان تنها موجودی بود کهشدی میتونست به این ترس و یأسِابر ناشی از حضور پادشاه شیاطین پایان بده.
مهارتهای رزمی، در واقعهمون برای یه جنگجو توکردن اولویت دوم قرار داشت.
یه جنگجو، همونطورهمون که از اسمش پیداست،کردن کسیه که شجاعت داره.
از طرف دیگه، اینبدون همتیمیها و رفقاش بودنمعناست که ضعفهاش رو پوشش میدادن.
اگه فقط بخوایم قدرت نظامی روشدی در نظر بگیریم، همراهان یه جنگجو معمولاًبالا همونقدر قدرت داشتن که خود جنگجو داشت.
حرفهای کادنزا همچنان ادامه داشت:
«حتی برای جادوگری مثل یولگئوم هم سخته که بتونه تهِ قدرت جادویی اون رو دربیاره.تکنیکهای اسکاتول که یه پریه، سادیموس که یه جادوگر تاریکیه، و حتی آقا لاخه که به نظربالا میرسه یه دروید باشه. کاملاً مشخصه که آدمهای دور و بر زکه، همتیمیهای درجه یکی هستن.»
اوریدون باغذا طعنه گفت: «حتماًخوردن داری حسودی میکنی.»
کادنزا به اینفکر حرفِ کنایهآمیز اوریدونشدی خندید و گفت:
«نه. چونریخت من خودمهمون مشکل شخصیتی دارم...»
پریدم وسط حرفش:همون «شماها اونجا هرآشپزی چی میگیم رو میشنوید؟»
سرم رو ازبخوریم پنجرهی کالسکه بیرونمکافات آوردم و گفتم:
«حالا مثلاً تو خیلی شخصیت خوبی داری؟ این یاروهمزده که حتی با بچهها هم با کلمات قلمبهسلمبه وظرف رسمی حرف میزنه، یه منحرف به تمام معنا نیست؟»
کادنزا جواب داد: «لطفاً بدونبغل مدرک به من تهمت نزنید. منپرسیدم فقط به رعایت ادب اهمیت میدم.»
«چرا دست از غیبت کردن پشت سر من پیشکردم کارمندام برنمیداری؟ اگه خیلی وقت اضافه داری، بشین بهنمیتونم این فکر کن که چطوری قراره غولها رو شکست بدیم.»
کادنزا گفت: «راستش، منم میخواستم دقیقاً همین سوالمعناست رو بپرسم. صرفاً کشتن چند تا غول یه بحثه،داشتیم اما پس گرفتن قلعه زوریکس کلاً یه داستان دیگهست.»
«که اینطور؟»
این رو با لحنی کاملاً بیتفاوتنشستم و از سر باز کنی پروندمتعداد و دوباره سرم رو بردم تو کالسکه.
به یولگئوم سقلمههمون زدم و گفتم: «زودکردن باش یه فکری بکن.»
یولگئوم جا خورد:بخوریم «ها؟ داری درمکافات مورد چی حرف میزنی؟»
«پس گرفتن قلعه زوریکس دیگه. چرا مدام از من میپرسید کهمثل چطوری باید گندکاریها رو جمع کرد؟ اینقدر به من وابسته نباشید.گوجه بعد از اینکه من رفتم میخواید چه خاکی تو سرتون بریزید؟»
یولگئوم پرسید: «خب، اصلاً کیبغل قراره بری؟ نکنه برنامهات اینه کهپرسیدم تا آخر عمرت همینجا لنگر بندازی؟»
«میخوای همینداغ الان بزنمبغل به چاک؟»
«نه، الان که...»
«اگه سرت رو خمبرای کنی و با التماس ازمهمزده بخوای، شاید یکم بیشتر موندم.»
یولگئوم باریخت بیمیلی گفت: «اونقدرهابغل هم نیازی نیست.»
«هر دفعه که یه چیزی میگم، روی اعصابم راه میری. آخه روش و نقشهبلدی میخواد مگه؟ تنها کاری که باید بکنی اینه که خودت بری اونجا و همهشونجوشان رو با خاک یکسان کنی. مگه کشتن چند هزار تا غول چقدر وقت میبره؟»
یولگئوم پرسید:غذا «تو واقعاًبدون خودِ شیطانی، نه؟»
«نه، اینطور نیست. فقط چون اوضاعشدی اونجوری که میخوام پیش نمیره، اعصابمابر خرد شده و سرم درد میکنه.»
«اصلاً کی بود که از همون اول، ارباب قلعه زوریکس روپرسیدم مثل یه عروسک خیمهشببازی کنترل کرد؟ مگه تو نبودی که اینفکر ماموریت مسخره و سختِ پس گرفتن قلعه زوریکس رو انداختی تو دومنمون؟»
«لزوماً اینطوری نیست. من که مغزش رو کاملاً شستوشو ندادم، فقط یه کاری کردم کهتکنیکهای نظرش عوض بشه. تحت اون هدف بزرگ و والا که میخواستم زکه رو به یهابر آدم آزاد تبدیل کنم، تصمیم گرفتم این کار رو بر اساس ارادهی آزادِ خودشون پیش ببرم.»
«آخه چی باعثبخوریم شده اینقدر برایمکافات خودت دردسر درست کنی؟»
«چون هیچ مشکلی اونجا وجود نداره. اَه، اصلاًتخممرغهای نمیدونم. اگه فکر میکنی اینطوری جواب نمیده، میتونی خودتمخلوط نصفهشب تنهایی بری اونجا و همهشون رو جارو کنی.»
یولگئوم باریخت تأیید گفت: «دقیقاًبغل جواب درست همینه.»
یولگئوم این روهمون گفت و بلافاصلهآشپزی آه عمیقی کشید.
«واقعاً نمیدونمغذا دارم بابدون خودم چیکار میکنم.»
جواب دادم: «داری قهرمانبازی درمیاری.»
یولگئوم بهریخت این جواب کوتاهمبغل سر تکون داد.
واقعاً چهداغ کلمهای میتونست ازنشستم این مناسبتر باشه؟
رسیدیم به همون تپهایبدون که از روش میشدمعناست دوباره قلعه زوریکس رو دید.
اونجا هنوزکنم هم پایگاهبرای غولها بود.
پردههایی از جنس چرمی با منشأنشستم نامعلوم، روی دیوارهای نیمهخراب قلعه و ساختمونهایدستور بزرگ آویزون بود. انگار که سقف باشن.
اما چیزی کههمون توجه گروه روآشپزی جلب کرد، غولها نبودن.
حواس همه پرت حیوون گندهایخوردن شده بود که غولها با طنابماهیتابه بهش بسته بودن و داشتن میکشیدنش.
«واو، اون دیگه چیه؟»
«هیولاییه که تا حالا ندیدم.»
دهن کادنزا وهمون اوریدون هم ازآشپزی تعجب باز مونده بود.
اون جونور جثه وحشتناکی داشت.خوردن حتی غولهای بالای سه متر همماهیتابه جلوش ریزه میزه به نظر میرسیدن.
گوشهای پهنش مثل بادبزن باز شده بودنمیکنی و دماغش به طرز عجیبی دراز بود، اونقدربعد دراز که با قد یه غول برابری میکرد.
حتی دئوسریخت هم اسم اونبغل جونور رو نمیدونست.
سرش روداغ چرخوند و بهنشستم یولگئوم نگاه کرد.
«ای صندوقچه حکمت!»
«روی من اسمهایفکر عجیب و غریب نذار.میکنی اون یه ماموت جهشیافتهست.»
«ماموت؟»
«یه زیرگونه از فیلهاست. یهنشستم زمانی منقرض شده بود، اماپرسیدم محققها میگن جادوگرها دوباره زندهاش کردن.»
«حالا فیل دیگه چیه؟»
«یه حیوونه با دماغ دراز.»
اوریدون بهریخت یولگئوم نگاه کردبغل و شگفتزده شد.
«به نظر میرسههمون خانم یولگئوم اطلاعات زیادیکردن درباره حیوانات باستانی دارن.»
«سرگرمیم جمعآوریغذا اطلاعات ازبدون سراسر دنیاست.»
دئوس دوبارهکنم دهنش روبرای باز کرد.
«فقط با یدونه ازهمون اینا، یه قلعه میتونه سورساتتماشا یه مهمونی رو راه بندازه.»
«بازم افتادی تو فکر شکمت؟»
«غذا خوردن و زنده موندن مهمه.مکافات ولی چرا بیشتر هیولاهای ماگورت جهشووک پیدا کردن و اینقدر غولپیکر شدن؟»
«برای مقاومت درفکر برابر سم، داشتنشدی جثه بزرگ یه مزیته.»
«اوه، پسریخت برای مقاومتهمون در برابر ماگورته؟»
«احتمالاً؟ شایدم آب و هوا خیلیآشپزی ملایمتر شده. وقتی دما بالا میره،دستور حیوانات تمایل پیدا میکنن که بزرگتر بشن.»
«فکر کنم بایدبخوریم روی هیولاهای ماگورتمکافات بیشتر تحقیق کنیم.»
با شنیدنکنم حرفهای دئوس، یولگئومساخته با عجله گفت.
«بهتره این کار رو نکنی.بغل ماگورت رو دستکم نگیر. حتی اژدهایانپرسیدم هم نمیتونن اونجا زیاد زنده بمونن.»
«میگن خیلی هم سمی نیست.»
«این یعنی فقط برایبدون هیولاهایی که از قبلمعناست مقاومت پیدا کردن، صدق میکنه.»
«به طرز عجیبی داری پیازداغش رو زیادمیکنی میکنی. به هر حال، به نظر میرسهاومدن موضوعیه که ارزشش رو داره بیخیالش بشیم.»
وقتی یولگئوم دهنشداغ رو بست، دئوسنشستم زد زیر خنده.
«اینقدر نگرانیداغ که نکنهبغل من مریض بشم؟»
«فکر میکنی به هر چی میگم گوش میدن؟ حالابله میخوای چیکار کنی، دست از چرتوپرت گفتن برمیداری؟ نکنه دوبارهتخممرغ میخوای به زیک دستور بدی خفه شه و حمله کنه؟»
«شاید باحالکنم به نظربرای برسه، ولی...»
زیک با چهرهای رنگپریده دستش رونشستم تکون داد و دئوس هم با درآوردندستور صدایی از گلوش، ولو شد روی زمین.
«فکر کنم غیرممکنه.همون بیاید فقط یهآشپزی شب رو همینجا بگذرونیم.»
از ترس اینکه غولهابدون مچم رو بگیرن، حتیمعناست آتیش هم روشن نکردم.
در حالی که دئوس بهساخته کنار کالسکه تکیه داده و خوابیدهمثل بود، کمی چشمهاش رو باز کرد.
یولگئوم که تویداغ کالسکه خوابیده بود همآشپزی چشمهاش رو باز کرد.
«همونطور کهداغ انتظار میرفت،بغل نقشه دوم؟»
«کمی کنجکاو شدم.»
دئوس جلوتر راهفکر افتاد و یولگئومشدی هم پشت سرش رفت.
بقیه طوری خوابیدهداغ بودن که انگارنشستم طلسم شده باشن.
«من میتونمداغ به تنهایی هزاراننشستم غول رو بکشم...»
«اصلاً غول چیه؟»
«بله؟»
«چرا اینقدر شبیه انسانهاستهمون که باعث میشه حسکردن بدی بهم دست بده؟»
«خب.»
«خب، این درستبخوریم نیست. خودت که میدونی،تمام نه؟ غولها چی هستن؟»
«خب، یهکنم هیولای گندهستبرای که شبیه انسانه.»
«از عصرریخت طلایی تاهمون حالا وجود داشته؟»
«چرا هی ازم دربارهبغل اینجور چیزای قدیمی میپرسی؟ منکردم یه دختر خوشگلم، مگه نه؟»
«یه جادوگر کهبخوریم از زمانهای دورمکافات تا حالا زنده بوده.»
«زمانهای دور دیگه خیلیبرای اغراقه. من فقط چند سالهمزده بیشتر از بقیه زندگی کردم.»
«چندین قرن، حتی دهها هزاربغل سال زندگی کردی. صادقانه جواب بده.پرسیدم اون غول یه هیولای ماگورت نیست؟»
«وقتی خودتداغ مطمئنی، دیگهبغل چرا میپرسی؟»
«انسانها جهش پیدا کردن؟ به خاطرمکافات انسان بودنشون بود که از یه سرزمینبرداشت آلوده به ماگورت، به قاره خوزه اومدن؟»
یولگئوم بهکنم حرفهای دئوسبرای جوابی نداد.
«چرا خدا اینقدر به انسانها تعصب داره؟ آیا فقطتماشا به خاطر اینکه انسان بودن، از سرزمین ماگورت نجات پیدانمیتونم کردن و به قاره خوزه آورده شدن؟ در عوض، شیاطین...»
«آقای دئوس.داغ چرا فقطبغل دعا نمیکنی؟»
«یهو این چه حرفیه؟»
«چیزی میدونی؟ آره، خدا به همه اون سوالها جوابهمزده میده. این همون چیزی نیست که واقعاً میخوای؟ راستش، فکرکشید کنم تو بیشتر از هر کس دیگهای مشتاق دیدن خدایی.»
«تو همریخت یه خدایی.همون خدای اژدهایان.»
«من فقط اسممهمون خدایه. فقط یکآشپزی خدای حقیقی وجود داره.»
«دعا کنم. وقتی اونقدربدون کنجکاو شدم که خوابممعناست نبرد، بهش فکر میکنم.»
«انسانها خاص هستن.»
«چه فرقی دارن؟»
«دقیقاً برعکسداغ چیزیه کهبغل فکر میکنی.»
«اینطوری که فهمیدنش سختتر نشد؟»
«انسانها در مقایسه با چیزهایساخته دیگه خاص نیستن. بلکه چیزهایجوشان غیر از انسانها بیاهمیت هستن.»
«پس اصلاً چرا خلقشون کرد؟»
«جوابش اینه؟داغ "دیدنشون بسیاربغل نیکو بود."»
«اون دیگه چیه؟»
«کلماتی که وقتیفکر دنیا رو خلقشدی میکرد، به زبون آورد.»
دئوس سرش رو تکون داد.
«ترجیح میدم دعا کنم.بغل خیلی خب، پس بیاتماشا با هم بریم تو قلعه.»
«منم بیام؟»
«میخوای تاکنم اینجا دنبالم بیایساخته و بعدش برگردی؟»
«به هر حال، من خیلی زودنشستم احساس تنهایی میکنم. باشه، این خواهرتعداد بزرگتر یه لطفی در حقت میکنه.»
«انگار بازمداغ حرف برایبغل گفتن داری.»
دئوس یه قدم جلوتر بهخوردن سمت قلعه زوریکس که حالامکثی غولها اشغالش کرده بودن، دوید.
به خاطر تاریکی،فکر غولها نمیتونستن دئوسشدی و یولگئوم رو ببینن.
با اینکه خیلی جاها خراببغل شده بود، جادههای اصلی وکردم ساختمونهای مهم هنوز قابل تشخیص بودن.
از اونجایی که این همون قلعهای بود که بیشکردم از نیم سال توش زندگی کرده بود، دئوس بدوننمیتونم هیچ مشکلی به جایی رسید که مغازه اسلحهفروشی قرار داشت.
«لعنتی، اینجاغذا هم کهبدون کلاً داغون شده.»
«حتی غولها هم میدونستن سلاحساخته چیه، برای همین احتمالاً اولینجوشان جایی بوده که غارتش کردن.»
«جثهشون گندهست،ریخت اصلاً نمیتوننهمون ازشون استفاده کنن.»
«ولی چون فلزیه، یهبغل جوری ازش استفاده میکنن.تماشا میتونن بکشنش و پهنش کنن.»
دئوس به مغازهای که کاملاً نابودمکافات شده بود و داخلش به همووک ریخته بود، نگاه کرد. سرش رو خاروند.