---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 52: ۱۲. سونگ‌هوانگ‌چونگ قدم پیش می‌گذارد (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 52: ۱۲. سونگ‌هوانگ‌چونگ قدم پیش می‌گذارد (۴)

0

«جین گرفتش.»

«یعنی حتی یه بارم‌بیرون​ ازش نپرسیدین از کجا‌حال​ خریدتش؟ حتی یه بار؟»

دوباره بشکن زدم. با صدای تقی،‌چشم​ تاک‌های سیاه بدن آگوستا رو در هم‌راحتی​ فشردن و خراش‌های تاریکی روش جا گذاشتن.

«آااااخ!»

جولی با شنیدن‌توی​ این جیغ واضح،‌کشیده​ از ترس جا پرید.

مشخصاً به‌یولگئوم​ اندازه جین‌بیرون​ قدرت نداشت.

به نظر می‌رسید بین این‌کشیده​ سه نفر از تابستانِ «محفل‌محو​ چهار فصل»، همون جین سردسته باشه.

«حتی اگه باورت نشه، حقیقته! ما‌اومد​ فقط کاری رو کردیم که جین بهمون‌کارت​ گفت. آگوستا رو ول کن. خواهش می‌کنم.»

«همم...»

دست‌به‌سینه ایستادم.‌یولگئوم​ دوباره برگشتیم‌بیرون​ سر خونه اول.

حتی اگه بیشتر از این بازجوییش‌چشم​ می‌کردم، بعید بود اطلاعات به درد‌همین​ بخوری گیرم بیاد. حوصله‌اش رو هم نداشتم.

«باشه، بیا‌ساکت​ فرض کنیم همه‌بیرون​ حرفاتو باور کردم.»

«حقیقته. پس بذار بریم.»

«یه ذره بین این دو تا جمله تناقض‌حال​ نیست؟ تازه، تو که می‌دونی من کی‌ام، مگه‌دوری​ نه؟ این خودش بزرگ‌ترین دلیلیه که نباید ولتون کنم.»

دو تا گوی کوچیک درست کردم. جولی و آگوستا حتی وقت نکردن بفهمن‌راحتی​ قضیه چیه. کل بدن این دو موجود توی اون نقطه‌های کوچیک کشیده شد و‌کارت​ در یک چشم به هم زدن، از صفحه روزگار محو شدن. به همین راحتی.

وقتی همه‌جا ساکت شد، یولگئوم آروم‌اومد​ از تو تاریکی بیرون اومد. آه طولانیش‌کارت​ قشنگ حال و روزش رو نشون می‌داد.

«کارت تموم شد؟»

«آره.»

«پس می‌خوای یه دوری بزنیم؟»

«ها؟»

لبه‌ی کتم رو تکون دادم.‌نقطه‌های​ بال‌های سیاه و عظیمی از پشتم‌محو​ بیرون زد. دستم رو دراز کردم.

یولگئوم بی‌سروصدا دستم رو گرفت.

بدنمون از زمین کنده شد.‌کشیده​ با هر بار به هم خوردن‌شدن​ این بال‌های گنده، ارتفاعمون بیشتر می‌شد.

درخت‌ها تبدیل به نقطه‌آروم​ شدن و کوه‌ها شبیه خطوطی‌حال​ روی زمین به نظر می‌رسیدن.

دریاچه‌ها و رودخونه‌ها مثل مهره‌هایی که به یه نخ‌صفحه​ آبی کشیده شده باشن، کوچیک شدن و قله‌های یخی‌یولگئوم​ رشته‌کوه‌ها اون‌قدر بالا اومدن که زیر نور خورشید برق می‌زدن.

همه‌چیز تو یه‌آروم​ چشم به هم‌طولانیش​ زدن اتفاق افتاد.

دنیا زیر‌توی​ پاهامون پهن‌نقطه‌های​ شده بود.

افق اون‌قدر خمیده‌یولگئوم​ شد که دیگه کاملاً‌طولانیش​ گرد به نظر می‌رسید.

بال‌های سیاهم رو کاملاً باز کردم و بدنم تو‌صفحه​ مسیر باد تکون خورد. بال‌هام رو طوری حرکت می‌دادم‌یولگئوم​ که سوار باد بشم و به دوردست‌ها خیره شدم.

یولگئوم به دستش‌آروم​ که تو دست‌طولانیش​ من بود نگاه کرد.

«داد بزن.»

«ها؟»

«هر چقدر دلت می‌خواد‌اون​ داد بزن. هر چی اینجا‌صفحه​ بگی به گوش هیچ‌کس نمی‌رسه.»

«این‌طوری نیست. چون‌آروم​ خدا همه‌جاست و‌طولانیش​ همه‌چیز رو می‌شنوه.»

«نگران اون خدایی که قراره از‌چشم​ طاعون بمیره نباش. اگه همه‌جا هستن،‌همین​ احتمالاً می‌دونن داری چه غلطی می‌کنی.»

«یعنی...»

«هر چقدر‌موجود​ دوست داری‌اون​ فریاد بزن.»

«برای تو که خوبه.»

«چرا؟»

«چون بدون‌ساکت​ هیچ فکری‌آروم​ زندگی می‌کنی.»

«هاهاها، مگه نه؟‌توی​ لعنت به همه‌چیز!‌کشیده​ همه‌چیزو بنداز دور!»

«خب، شنیدن این‌آروم​ حرف از دهن‌طولانیش​ یه شیطان یکم عجیبه.»

«دنیای کلافه‌کننده‌ایه. شیطان دیگه چیه؟ جین گوم-یونگ کیه؟ این حس‌محو​ داره روز به روز قوی‌تر می‌شه. کل این دنیا یه ماشین‌طولانیش​ دقیق و برنامه‌ریزی‌شده‌ست و منم فقط یه چرخ‌دنده تو این تشکیلاتم.»

یولگئوم جوابی به حرفم نداد.

بعد پایین رو‌توی​ نگاه کرد و‌کشیده​ یهو داد زد:

«ای بچه‌های‌یولگئوم​ احمق! بازم دارین‌اومد​ کیو گول می‌زنین؟»

«ضعیفه. مگه تو‌اون​ سرتون کاه پر کردن؟‌زدن​ چرا اونجا سنگ گذاشتین؟»

«دیگه در این حدم نیست.»

«تو دیگه طرف کیو می‌گیری؟»

«بحث طرفداری نیست... هزاران و ده‌ها هزار‌قشنگ​ سال از وقتی که بهتون لباس دادم‌آره​ می‌گذره! ولی بازم به حرفم گوش نمی‌دین؟»

«ای عوضی‌ها، شماها همه‌تون‌نقطه‌های​ یه مشت آشغالین که حتی‌روزگار​ ننه باباتون هم نمی‌تونن بشناسنتون!»

«دیگه اون‌قدرام بد نیست.»

«من فقط دارم‌توی​ معنی واقعی حرفای‌کشیده​ خودتو تکرار می‌کنم.»

رو به آسمون داد زدم:

«خدا یه چشم‌چرون منحرفه!‌نقطه‌های​ چرا مردم فقط به خاطر‌روزگار​ اینکه کارای خوب می‌کنه می‌پرستنش؟»

«بهتره این‌ساکت​ رفتار بی‌ادبانه‌ات‌آروم​ رو تموم کنی.»

«اگه خوشت نمیاد، بیا پایین‌نقطه‌های​ تا یه دعوایی راه بندازیم. جوری‌محو​ می‌زنمت که از دماغت خون بیاد.»

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

«شنیدن این‌توی​ حرفا حالمو‌نقطه‌های​ بد می‌کنه.»

«فکر می‌کنی با یه خون‌دماغ دوطرفه کارت راه‌قشنگ​ میفته؟ کلمه‌ی "قادر مطلق" رو که الکی روش‌می‌خوای​ نذاشتن. نه، حتی فرشته‌هاش هم نمی‌تونن شکستش بدن.»

«فرشته‌ها، خدایان...‌موجود​ اینا همه‌شون‌اون​ مال قصه‌های قدیمین.»

«نه، اونا...»

یولگئوم حرفش رو‌اون​ خورد و سرش‌چشم​ رو تکون داد.

«انگار هیچی به‌یولگئوم​ هیچی. چون دیگه‌اومد​ قرار نیست پیداشون بشه.»

«دقیقاً.»

باد رقیق و سرد‌بیرون​ ارتفاعات مثل تیغ روی‌حال​ گونه‌ی یولگئوم کشیده می‌شد.

از اونجایی که الان تو یه بدن انسانی بود،‌روزگار​ تحمل این شرایط براش راحت به نظر نمی‌رسید. تا‌آروم​ به خودم اومدم، دیدم لب‌هاش داره از سرما کبود می‌شه.

بال زدنم رو متوقف کردم.

با اینکه به خاطر نبود خطای دید به‌زدن​ نظر کند می‌رسید، اما با سرعتی سقوط کردیم‌همه‌جا​ که باعث شد روی لباس‌هام جرقه ایجاد بشه.

«ممنون.»

«چی؟»

سرم رو پایین‌یولگئوم​ آوردم و به زن‌طولانیش​ مو بلوند نگاه کردم.

«گفتم ممنون!»

«جبرانش رو‌یولگئوم​ با پول‌بیرون​ حساب کن.»

یولگئوم زبونش رو بیرون آورد.

«فعلاً که‌ساکت​ یه قرون هم‌بیرون​ تو جیبم نیست.»

بعد از برگشتن به خونه، یولگئوم بلافاصله رفت‌زدن​ سراغ بررسی سه نوع میسیلیوم: میسیلیوم‌های جدید، قدیمی‌ها و‌ساکت​ اونایی که از بدن یه غول جمع‌آوری شده بودن.

«نمی‌دونم.»

یولگئوم در حالی که‌نقطه‌های​ عینک محافظ چشمش رو‌صفحه​ درمی‌آورد، سرش رو خاروند.

من که گوشه‌ی آزمایشگاهش‌آروم​ به پشتی یه صندلی برعکس‌حال​ تکیه داده بودم، دوباره پرسیدم:

«فکر می‌کنی فرق دارن؟»

«چی بگم...»

«پس چیزای‌توی​ زیادی هست که‌کشیده​ تو هم نمی‌دونی.»

«منظورم این نبود.»

«پس چی؟»

«فکر کنم‌یولگئوم​ کار، کارِ‌بیرون​ مهارت‌های داروچه باشه.»

«رو چه حسابی اینو می‌گی؟»

«رو این‌ساکت​ حساب که‌آروم​ من نمی‌دونم.»

«چی داری می‌گی واسه خودت؟»

«همون‌طور که خودت گفتی، تو‌اومد​ این دنیا چیزای زیادی نیست‌نشون​ که جین گوم-یونگ ازشون بی‌خبر باشه.»

«اوه، یهو‌توی​ چقدرم به‌نقطه‌های​ خودت افتخار می‌کنی.»

«اهم.»

«حتی افراد‌موجود​ مسن هم‌اون​ این‌طوری سرفه می‌کنن؟»

«این به خاطر اینه که‌اومد​ من خدام. از طرف دیگه، بذار‌می‌داد​ من اینو بپرسم. کی اینو ساخته؟»

«داروچه.»

«دیدی گفتم.»

«حداقل تا جایی که عقل من قد می‌ده، تنها‌صفحه​ کسی که می‌تونه سم یا میکروبی بسازه که حتی‌یولگئوم​ چشم‌های شیطان هم نتونه تجزیه و تحلیلش کنه، داروچه‌ست.»

«منظورم هم همین بود. اگه سمی‌طولانیش​ باشه که اژدهای طلای حقیقی نتونه‌کارت​ تجزیه و تحلیلش کنه، حتماً کار داروچه‌ست.»

«ولی ممکنه یکی دیگه پیداش شده‌چشم​ باشه. مهم‌تر از همه، به نظر می‌رسه‌راحتی​ هیچ‌کس چیز زیادی درباره کوتوله‌ها نمی‌دونه، نه؟»

«درسته. اگه بین کوتوله‌ها کسی پیدا بشه که‌قشنگ​ تو زمینه قارچ‌ها مهارت خاصی داشته باشه و‌می‌خوای​ اینو ساخته باشه، حتی نمی‌تونم تصورش رو بکنم.»

«آره؟»

در جواب سؤال‌آروم​ دئوس، یولگئوم دست‌به‌سینه‌طولانیش​ شد و گفت:

«ولی اینم کار داروچه‌ست. دقیقاً مثل همون قبلیه کار می‌کنه. اینطوریه‌شدن​ که قارچ‌هایی که تو بدن زندگی می‌کنن، ریسه‌هایی می‌سازن تا روی‌قشنگ​ رشته‌های عصبی مسلط بشن و حتی روی مغز هم تأثیر بذارن.»

«می‌تونی یه موجود رده‌بالا مثل اژدها رو فقط با‌حال​ یه چیزی مثل قارچ کنترل کنی. این چیزی نیست‌بزنیم​ که یه نژاد وحشی مثل کوتوله‌ها بتونن از پسش بربیان.»

«اون کوتوله‌های زغالی تو تکنولوژی و مهندسی‌چشم​ خوبن، ولی تو زیست‌شناسی ضعیفن. تعداد جونورهایی‌راحتی​ که زیر زمین پیدا می‌شن یه حدی داره.»

«تکنولوژی رو هم حتماً از‌اومد​ آثار باستانی عصر طلایی که‌نشون​ روی زمین پیدا کردن، یاد گرفتن.»

«دقیقاً.»

«پس کار داروچه‌ست. ولی خب از اونجایی که طرف مرده، داستان تمومه. خب،‌کارت​ مگه قضیه اون اژدهایی که قاطی کرده بود و وحشی‌بازی درمی‌آورد نباید تا الان‌دراز​ حل و فصل شده باشه؟ دیگه کسی نیست که بتونه این سم رو بسازه.»

«خیلی خوب‌موجود​ می‌شد اگه به‌نقطه‌های​ همین سادگی بود...»

«چیش ساده نیست؟»

«این اولین باریه که این دو نوع کپک رو می‌بینم.‌محو​ به نظر میاد یه مدل جدیده. اگه داروچه مرده باشه،‌اومد​ باید فرض کنیم که یکی تکنولوژیش رو به ارث برده.»

«حتماً پسر داروچه‌ست. یا‌آروم​ شایدم دخترش؟ به هر‌قشنگ​ حال، یکی جانشینش شده...»

«تو حتی نمی‌دونی اون کیه؟»

«آره. چون‌یولگئوم​ تصمیم گرفتم‌بیرون​ دیگه پیگیرش نباشم.»

«هی.»

«چرا؟»

«چرا برنمی‌گردی؟»

«ها؟»

«برو و به کارت برس.»

دئوس با‌ساکت​ تعجب به چشم‌های‌بیرون​ یولگئوم خیره شد.

«جدی می‌گم.»

«منم جدی می‌گم.»

«مگه بهتر نیست که هیچ ارباب‌چشم​ شیاطینی نباشه؟ این‌جوری تا بیست سال‌همین​ دیگه هیچ جنگی در کار نیست.»

«برای من...‌ساکت​ خوشم نمیاد نظم‌بیرون​ به هم بخوره.»

«چه محافظه‌کار.»

«آره. چون من یه خدام.»

یولگئوم با چشم‌هایی که‌نقطه‌های​ انگار به جای دوری خیره‌روزگار​ شده بود، به حرف اومد:

«الان قرن ششصد و شصت و‌اومد​ ششمه. دلم نمی‌خواد این نظمی که این‌کارت​ همه مدت پابرجا بوده، به هم بریزه.»

«من که خوشم نمیاد...»

«راستش رو بخوای، می‌ترسم.»

«واقعاً؟»

«آره.»

دئوس به حرفش‌توی​ خندید، ولی تو دلش‌چشم​ اصلاً جای خنده نبود.

واقعیت ترسی‌یولگئوم​ که اون‌بیرون​ حس می‌کرد.

چون می‌دونست که این‌نقطه‌های​ ترس، سرنوشت خودش رو‌صفحه​ هم تحت کنترل داره.

«یه اژدها‌ساکت​ واقعاً باید‌آروم​ این‌شکلی باشه؟»

دئوس دست‌به‌سینه روی‌توی​ دروازه ایستاد و‌کشیده​ به آسمون نگاه کرد.

«اصلاً ممکنه؟»

«ولی بازم پیداش شد.»

یه اژدهای‌ساکت​ آکوامارین تو‌آروم​ آسمون پرسه می‌زد.

دم اژدهای آکوامارین دو شاخه شده بود و‌زدن​ بلند و باریک کشیده می‌شد. پرواز می‌کرد و انگار‌ساکت​ آسمون بوم نقاشیشه، با دمش چند تا دایره می‌کشید.

گردن بلند و بال‌های باریکی‌اومد​ داشت که باعث می‌شد شبیه‌نشون​ یه صلیب بزرگ به نظر برسه.

هر چی که بود، منظره‌ای‌کشیده​ نبود که بشه به راحتی‌محو​ تو آسمون بالای قلعه زوریکس دید.

مردم قلعه درها رو محکم‌بیرون​ بسته بودن و نفس‌هاشون رو‌روزش​ تو سینه حبس کرده بودن.

با اینکه چند روزی از شکست اون اژدها‌زدن​ می‌گذشت، این فکر که اژدها دوباره برگشته یا‌همه‌جا​ اینکه نفرین شدن، بین مردم پخش شده بود.

«ارباب، ممکنه فقط داشته‌بیرون​ باشه از اینجا رد می‌شه.‌روزش​ کاری به کارش نداشته باشید.»

«منم همین فکر‌اون​ رو می‌کنم، ولی...‌چشم​ واقعاً بی‌خیالمون می‌شه؟»

یولگئوم که اون‌یولگئوم​ طرف الکس بود،‌اومد​ دهن باز کرد:

«اگه اینجا بجنگیم، خسارتش‌اون​ خیلی زیاد می‌شه. بیاید‌زدن​ از قلعه بریم بیرون.»

یولگئوم فوراً یه‌آروم​ جادوی پرواز روی هر‌قشنگ​ سه نفرشون اجرا کرد.

البته نه دئوس و نه الکس نیازی به‌صفحه​ جادوی پرواز نداشتن، ولی از اونجایی که فعلاً‌ساکت​ داشتن ادای آدمیزادها رو درمی‌آوردن، یولگئوم هم رعایت می‌کرد.

هر چهار نفر، از جمله‌بیرون​ زکه، به سمت بالای تپه‌ای تو‌نشون​ شمال غربی قلعه زوریکس حرکت کردن.

فاصله‌شون حدود یک کیلومتر بود و‌کشیده​ جایی بود که می‌شد کل قلعه‌شدن​ رو با یه نگاه زیر نظر داشت.

زکه در حالی که‌بیرون​ سپرش رو محکم چسبیده‌حال​ بود، به آسمون نگاه کرد.

دئوس جوری که‌اون​ انگار می‌خواست یه‌چشم​ تیکه‌ای بهش بندازه پرسید:

«دلت می‌خواد فقط از‌آروم​ اینجا رد بشه؟ یا دوست‌حال​ داری یه وقت باهاش بجنگی؟»

«معلومه... همون‌موجود​ بهتر که‌اون​ رد بشه بره.»

«ولی قیافه‌ت‌یولگئوم​ که اینو‌بیرون​ نمی‌گه، نه؟»

«نه.»

«فکر می‌کنی می‌تونی ببری؟»

«امکان نداره! اون یه اژدهاست.»

«هیولاییه که‌یولگئوم​ دست‌کمی از‌بیرون​ هایدرا نداره.»

«اون موقع، یه گروه از‌کشیده​ شوالیه‌های کوتوله با هم جنگیدن.‌محو​ نه، راستش اونا نیروی اصلی بودن.»

«درسته. خوبه‌ساکت​ که حد و‌بیرون​ اندازه‌ت رو می‌دونی.»

«بهترین کار‌موجود​ اینه که‌اون​ فقط رد بشه.»

«ولی با تمام این‌بیرون​ حرفا، قیافه مصممی به‌حال​ خودت گرفتی، مگه نه؟»

«ها؟»

زکه عکس‌ساکت​ خودش رو توی‌بیرون​ سپر نگاه کرد.

شاید معنی «قیافه‌توی​ مصمم داشتن» برام‌کشیده​ خیلی واضح نبود. ولی...

قطعاً قیافه‌ش‌یولگئوم​ شبیه آدمای‌بیرون​ ترسیده نبود.

از یه اژدها نمی‌ترسید!

«با این قیافه‌ای که‌آروم​ تو داری، می‌تونی یه‌قشنگ​ اژدها رو هم بزنی.»

«این‌طوری نیست!‌موجود​ دئوس، لطفاً‌اون​ این‌قدر دستم ننداز.»

«مسخره‌ت نمی‌کنم،‌یولگئوم​ دارم ازت‌بیرون​ تعریف می‌کنم.»

«داری تبدیل‌توی​ به مرد‌نقطه‌های​ خوبی می‌شی.»

گونه‌های زکه سرخ شد.

«ممنونم... همه‌ش‌موجود​ به خاطر‌اون​ شماست دئوس.»

- نگاه کردن‌آروم​ تو چشم‌های دئوس‌طولانیش​ بهم شجاعت می‌ده.

روم نمی‌شد این حرف‌ها رو بلند به زبون‌صفحه​ بیارم. حس می‌کردم همون لحظه‌ای که چیزی بگم،‌ساکت​ داستان کلاً یه مسیر دیگه‌ای به خودش می‌گیره.

«معلومه که به خاطر منه. اگه قیمت تمام‌قشنگ​ سلاح‌هایی که الان تنته رو با هم جمع بزنی،‌دوری​ اون‌قدر زیاد می‌شه که می‌تونه منو به کشتن بده.»

درست تو همون لحظه، اژدهای تو‌کشیده​ آسمون تغییر مسیر داد. یهو شیرجه‌شدن​ زد و به گروه حمله کرد.

زکه داشت با‌آروم​ خودش فکر می‌کرد چطور‌قشنگ​ باید باهاش مقابله کنه.

ولی این‌توی​ دئوس بود که‌کشیده​ اول حرکت کرد.

«برو پی کارت!»

دئوس اینو فریاد زد و‌نقطه‌های​ یهو یقه زکه رو گرفت‌روزگار​ و پرتش کرد تو آسمون.

«آآآخ!»

همون‌طور که اژدهای جلوش داشت با سرعت بزرگ و‌روزگار​ بزرگ‌تر می‌شد، زکه فریاد کشید. صداش که بیشتر شبیه‌آروم​ جیغ بود تا نعره جنگی، تو تمام دامنه کوه پیچید.

ناولها | novelha.net