چپتر 52: ۱۲. سونگهوانگچونگ قدم پیش میگذارد (۴)
0«جین گرفتش.»
«یعنی حتی یه بارمبیرون ازش نپرسیدین از کجاحال خریدتش؟ حتی یه بار؟»
دوباره بشکن زدم. با صدای تقی،چشم تاکهای سیاه بدن آگوستا رو در همراحتی فشردن و خراشهای تاریکی روش جا گذاشتن.
«آااااخ!»
جولی با شنیدنتوی این جیغ واضح،کشیده از ترس جا پرید.
مشخصاً بهیولگئوم اندازه جینبیرون قدرت نداشت.
به نظر میرسید بین اینکشیده سه نفر از تابستانِ «محفلمحو چهار فصل»، همون جین سردسته باشه.
«حتی اگه باورت نشه، حقیقته! مااومد فقط کاری رو کردیم که جین بهمونکارت گفت. آگوستا رو ول کن. خواهش میکنم.»
«همم...»
دستبهسینه ایستادم.یولگئوم دوباره برگشتیمبیرون سر خونه اول.
حتی اگه بیشتر از این بازجوییشچشم میکردم، بعید بود اطلاعات به دردهمین بخوری گیرم بیاد. حوصلهاش رو هم نداشتم.
«باشه، بیاساکت فرض کنیم همهبیرون حرفاتو باور کردم.»
«حقیقته. پس بذار بریم.»
«یه ذره بین این دو تا جمله تناقضحال نیست؟ تازه، تو که میدونی من کیام، مگهدوری نه؟ این خودش بزرگترین دلیلیه که نباید ولتون کنم.»
دو تا گوی کوچیک درست کردم. جولی و آگوستا حتی وقت نکردن بفهمنراحتی قضیه چیه. کل بدن این دو موجود توی اون نقطههای کوچیک کشیده شد وکارت در یک چشم به هم زدن، از صفحه روزگار محو شدن. به همین راحتی.
وقتی همهجا ساکت شد، یولگئوم آروماومد از تو تاریکی بیرون اومد. آه طولانیشکارت قشنگ حال و روزش رو نشون میداد.
«کارت تموم شد؟»
«آره.»
«پس میخوای یه دوری بزنیم؟»
«ها؟»
لبهی کتم رو تکون دادم.نقطههای بالهای سیاه و عظیمی از پشتممحو بیرون زد. دستم رو دراز کردم.
یولگئوم بیسروصدا دستم رو گرفت.
بدنمون از زمین کنده شد.کشیده با هر بار به هم خوردنشدن این بالهای گنده، ارتفاعمون بیشتر میشد.
درختها تبدیل به نقطهآروم شدن و کوهها شبیه خطوطیحال روی زمین به نظر میرسیدن.
دریاچهها و رودخونهها مثل مهرههایی که به یه نخصفحه آبی کشیده شده باشن، کوچیک شدن و قلههای یخییولگئوم رشتهکوهها اونقدر بالا اومدن که زیر نور خورشید برق میزدن.
همهچیز تو یهآروم چشم به همطولانیش زدن اتفاق افتاد.
دنیا زیرتوی پاهامون پهننقطههای شده بود.
افق اونقدر خمیدهیولگئوم شد که دیگه کاملاًطولانیش گرد به نظر میرسید.
بالهای سیاهم رو کاملاً باز کردم و بدنم توصفحه مسیر باد تکون خورد. بالهام رو طوری حرکت میدادمیولگئوم که سوار باد بشم و به دوردستها خیره شدم.
یولگئوم به دستشآروم که تو دستطولانیش من بود نگاه کرد.
«داد بزن.»
«ها؟»
«هر چقدر دلت میخواداون داد بزن. هر چی اینجاصفحه بگی به گوش هیچکس نمیرسه.»
«اینطوری نیست. چونآروم خدا همهجاست وطولانیش همهچیز رو میشنوه.»
«نگران اون خدایی که قراره ازچشم طاعون بمیره نباش. اگه همهجا هستن،همین احتمالاً میدونن داری چه غلطی میکنی.»
«یعنی...»
«هر چقدرموجود دوست داریاون فریاد بزن.»
«برای تو که خوبه.»
«چرا؟»
«چون بدونساکت هیچ فکریآروم زندگی میکنی.»
«هاهاها، مگه نه؟توی لعنت به همهچیز!کشیده همهچیزو بنداز دور!»
«خب، شنیدن اینآروم حرف از دهنطولانیش یه شیطان یکم عجیبه.»
«دنیای کلافهکنندهایه. شیطان دیگه چیه؟ جین گوم-یونگ کیه؟ این حسمحو داره روز به روز قویتر میشه. کل این دنیا یه ماشینطولانیش دقیق و برنامهریزیشدهست و منم فقط یه چرخدنده تو این تشکیلاتم.»
یولگئوم جوابی به حرفم نداد.
بعد پایین روتوی نگاه کرد وکشیده یهو داد زد:
«ای بچههاییولگئوم احمق! بازم داریناومد کیو گول میزنین؟»
«ضعیفه. مگه تواون سرتون کاه پر کردن؟زدن چرا اونجا سنگ گذاشتین؟»
«دیگه در این حدم نیست.»
«تو دیگه طرف کیو میگیری؟»
«بحث طرفداری نیست... هزاران و دهها هزارقشنگ سال از وقتی که بهتون لباس دادمآره میگذره! ولی بازم به حرفم گوش نمیدین؟»
«ای عوضیها، شماها همهتوننقطههای یه مشت آشغالین که حتیروزگار ننه باباتون هم نمیتونن بشناسنتون!»
«دیگه اونقدرام بد نیست.»
«من فقط دارمتوی معنی واقعی حرفایکشیده خودتو تکرار میکنم.»
رو به آسمون داد زدم:
«خدا یه چشمچرون منحرفه!نقطههای چرا مردم فقط به خاطرروزگار اینکه کارای خوب میکنه میپرستنش؟»
«بهتره اینساکت رفتار بیادبانهاتآروم رو تموم کنی.»
«اگه خوشت نمیاد، بیا پاییننقطههای تا یه دعوایی راه بندازیم. جوریمحو میزنمت که از دماغت خون بیاد.»
«داری چه غلطی میکنی؟»
«شنیدن اینتوی حرفا حالمونقطههای بد میکنه.»
«فکر میکنی با یه خوندماغ دوطرفه کارت راهقشنگ میفته؟ کلمهی "قادر مطلق" رو که الکی روشمیخوای نذاشتن. نه، حتی فرشتههاش هم نمیتونن شکستش بدن.»
«فرشتهها، خدایان...موجود اینا همهشوناون مال قصههای قدیمین.»
«نه، اونا...»
یولگئوم حرفش رواون خورد و سرشچشم رو تکون داد.
«انگار هیچی بهیولگئوم هیچی. چون دیگهاومد قرار نیست پیداشون بشه.»
«دقیقاً.»
باد رقیق و سردبیرون ارتفاعات مثل تیغ رویحال گونهی یولگئوم کشیده میشد.
از اونجایی که الان تو یه بدن انسانی بود،روزگار تحمل این شرایط براش راحت به نظر نمیرسید. تاآروم به خودم اومدم، دیدم لبهاش داره از سرما کبود میشه.
بال زدنم رو متوقف کردم.
با اینکه به خاطر نبود خطای دید بهزدن نظر کند میرسید، اما با سرعتی سقوط کردیمهمهجا که باعث شد روی لباسهام جرقه ایجاد بشه.
«ممنون.»
«چی؟»
سرم رو پایینیولگئوم آوردم و به زنطولانیش مو بلوند نگاه کردم.
«گفتم ممنون!»
«جبرانش رویولگئوم با پولبیرون حساب کن.»
یولگئوم زبونش رو بیرون آورد.
«فعلاً کهساکت یه قرون همبیرون تو جیبم نیست.»
بعد از برگشتن به خونه، یولگئوم بلافاصله رفتزدن سراغ بررسی سه نوع میسیلیوم: میسیلیومهای جدید، قدیمیها وساکت اونایی که از بدن یه غول جمعآوری شده بودن.
«نمیدونم.»
یولگئوم در حالی کهنقطههای عینک محافظ چشمش روصفحه درمیآورد، سرش رو خاروند.
من که گوشهی آزمایشگاهشآروم به پشتی یه صندلی برعکسحال تکیه داده بودم، دوباره پرسیدم:
«فکر میکنی فرق دارن؟»
«چی بگم...»
«پس چیزایتوی زیادی هست کهکشیده تو هم نمیدونی.»
«منظورم این نبود.»
«پس چی؟»
«فکر کنمیولگئوم کار، کارِبیرون مهارتهای داروچه باشه.»
«رو چه حسابی اینو میگی؟»
«رو اینساکت حساب کهآروم من نمیدونم.»
«چی داری میگی واسه خودت؟»
«همونطور که خودت گفتی، تواومد این دنیا چیزای زیادی نیستنشون که جین گوم-یونگ ازشون بیخبر باشه.»
«اوه، یهوتوی چقدرم بهنقطههای خودت افتخار میکنی.»
«اهم.»
«حتی افرادموجود مسن هماون اینطوری سرفه میکنن؟»
«این به خاطر اینه کهاومد من خدام. از طرف دیگه، بذارمیداد من اینو بپرسم. کی اینو ساخته؟»
«داروچه.»
«دیدی گفتم.»
«حداقل تا جایی که عقل من قد میده، تنهاصفحه کسی که میتونه سم یا میکروبی بسازه که حتییولگئوم چشمهای شیطان هم نتونه تجزیه و تحلیلش کنه، داروچهست.»
«منظورم هم همین بود. اگه سمیطولانیش باشه که اژدهای طلای حقیقی نتونهکارت تجزیه و تحلیلش کنه، حتماً کار داروچهست.»
«ولی ممکنه یکی دیگه پیداش شدهچشم باشه. مهمتر از همه، به نظر میرسهراحتی هیچکس چیز زیادی درباره کوتولهها نمیدونه، نه؟»
«درسته. اگه بین کوتولهها کسی پیدا بشه کهقشنگ تو زمینه قارچها مهارت خاصی داشته باشه ومیخوای اینو ساخته باشه، حتی نمیتونم تصورش رو بکنم.»
«آره؟»
در جواب سؤالآروم دئوس، یولگئوم دستبهسینهطولانیش شد و گفت:
«ولی اینم کار داروچهست. دقیقاً مثل همون قبلیه کار میکنه. اینطوریهشدن که قارچهایی که تو بدن زندگی میکنن، ریسههایی میسازن تا رویقشنگ رشتههای عصبی مسلط بشن و حتی روی مغز هم تأثیر بذارن.»
«میتونی یه موجود ردهبالا مثل اژدها رو فقط باحال یه چیزی مثل قارچ کنترل کنی. این چیزی نیستبزنیم که یه نژاد وحشی مثل کوتولهها بتونن از پسش بربیان.»
«اون کوتولههای زغالی تو تکنولوژی و مهندسیچشم خوبن، ولی تو زیستشناسی ضعیفن. تعداد جونورهاییراحتی که زیر زمین پیدا میشن یه حدی داره.»
«تکنولوژی رو هم حتماً ازاومد آثار باستانی عصر طلایی کهنشون روی زمین پیدا کردن، یاد گرفتن.»
«دقیقاً.»
«پس کار داروچهست. ولی خب از اونجایی که طرف مرده، داستان تمومه. خب،کارت مگه قضیه اون اژدهایی که قاطی کرده بود و وحشیبازی درمیآورد نباید تا الاندراز حل و فصل شده باشه؟ دیگه کسی نیست که بتونه این سم رو بسازه.»
«خیلی خوبموجود میشد اگه بهنقطههای همین سادگی بود...»
«چیش ساده نیست؟»
«این اولین باریه که این دو نوع کپک رو میبینم.محو به نظر میاد یه مدل جدیده. اگه داروچه مرده باشه،اومد باید فرض کنیم که یکی تکنولوژیش رو به ارث برده.»
«حتماً پسر داروچهست. یاآروم شایدم دخترش؟ به هرقشنگ حال، یکی جانشینش شده...»
«تو حتی نمیدونی اون کیه؟»
«آره. چونیولگئوم تصمیم گرفتمبیرون دیگه پیگیرش نباشم.»
«هی.»
«چرا؟»
«چرا برنمیگردی؟»
«ها؟»
«برو و به کارت برس.»
دئوس باساکت تعجب به چشمهایبیرون یولگئوم خیره شد.
«جدی میگم.»
«منم جدی میگم.»
«مگه بهتر نیست که هیچ اربابچشم شیاطینی نباشه؟ اینجوری تا بیست سالهمین دیگه هیچ جنگی در کار نیست.»
«برای من...ساکت خوشم نمیاد نظمبیرون به هم بخوره.»
«چه محافظهکار.»
«آره. چون من یه خدام.»
یولگئوم با چشمهایی کهنقطههای انگار به جای دوری خیرهروزگار شده بود، به حرف اومد:
«الان قرن ششصد و شصت واومد ششمه. دلم نمیخواد این نظمی که اینکارت همه مدت پابرجا بوده، به هم بریزه.»
«من که خوشم نمیاد...»
«راستش رو بخوای، میترسم.»
«واقعاً؟»
«آره.»
دئوس به حرفشتوی خندید، ولی تو دلشچشم اصلاً جای خنده نبود.
واقعیت ترسییولگئوم که اونبیرون حس میکرد.
چون میدونست که ایننقطههای ترس، سرنوشت خودش روصفحه هم تحت کنترل داره.
«یه اژدهاساکت واقعاً بایدآروم اینشکلی باشه؟»
دئوس دستبهسینه رویتوی دروازه ایستاد وکشیده به آسمون نگاه کرد.
«اصلاً ممکنه؟»
«ولی بازم پیداش شد.»
یه اژدهایساکت آکوامارین توآروم آسمون پرسه میزد.
دم اژدهای آکوامارین دو شاخه شده بود وزدن بلند و باریک کشیده میشد. پرواز میکرد و انگارساکت آسمون بوم نقاشیشه، با دمش چند تا دایره میکشید.
گردن بلند و بالهای باریکیاومد داشت که باعث میشد شبیهنشون یه صلیب بزرگ به نظر برسه.
هر چی که بود، منظرهایکشیده نبود که بشه به راحتیمحو تو آسمون بالای قلعه زوریکس دید.
مردم قلعه درها رو محکمبیرون بسته بودن و نفسهاشون روروزش تو سینه حبس کرده بودن.
با اینکه چند روزی از شکست اون اژدهازدن میگذشت، این فکر که اژدها دوباره برگشته یاهمهجا اینکه نفرین شدن، بین مردم پخش شده بود.
«ارباب، ممکنه فقط داشتهبیرون باشه از اینجا رد میشه.روزش کاری به کارش نداشته باشید.»
«منم همین فکراون رو میکنم، ولی...چشم واقعاً بیخیالمون میشه؟»
یولگئوم که اونیولگئوم طرف الکس بود،اومد دهن باز کرد:
«اگه اینجا بجنگیم، خسارتشاون خیلی زیاد میشه. بیایدزدن از قلعه بریم بیرون.»
یولگئوم فوراً یهآروم جادوی پرواز روی هرقشنگ سه نفرشون اجرا کرد.
البته نه دئوس و نه الکس نیازی بهصفحه جادوی پرواز نداشتن، ولی از اونجایی که فعلاًساکت داشتن ادای آدمیزادها رو درمیآوردن، یولگئوم هم رعایت میکرد.
هر چهار نفر، از جملهبیرون زکه، به سمت بالای تپهای تونشون شمال غربی قلعه زوریکس حرکت کردن.
فاصلهشون حدود یک کیلومتر بود وکشیده جایی بود که میشد کل قلعهشدن رو با یه نگاه زیر نظر داشت.
زکه در حالی کهبیرون سپرش رو محکم چسبیدهحال بود، به آسمون نگاه کرد.
دئوس جوری کهاون انگار میخواست یهچشم تیکهای بهش بندازه پرسید:
«دلت میخواد فقط ازآروم اینجا رد بشه؟ یا دوستحال داری یه وقت باهاش بجنگی؟»
«معلومه... همونموجود بهتر کهاون رد بشه بره.»
«ولی قیافهتیولگئوم که اینوبیرون نمیگه، نه؟»
«نه.»
«فکر میکنی میتونی ببری؟»
«امکان نداره! اون یه اژدهاست.»
«هیولاییه کهیولگئوم دستکمی ازبیرون هایدرا نداره.»
«اون موقع، یه گروه ازکشیده شوالیههای کوتوله با هم جنگیدن.محو نه، راستش اونا نیروی اصلی بودن.»
«درسته. خوبهساکت که حد وبیرون اندازهت رو میدونی.»
«بهترین کارموجود اینه کهاون فقط رد بشه.»
«ولی با تمام اینبیرون حرفا، قیافه مصممی بهحال خودت گرفتی، مگه نه؟»
«ها؟»
زکه عکسساکت خودش رو تویبیرون سپر نگاه کرد.
شاید معنی «قیافهتوی مصمم داشتن» برامکشیده خیلی واضح نبود. ولی...
قطعاً قیافهشیولگئوم شبیه آدمایبیرون ترسیده نبود.
از یه اژدها نمیترسید!
«با این قیافهای کهآروم تو داری، میتونی یهقشنگ اژدها رو هم بزنی.»
«اینطوری نیست!موجود دئوس، لطفاًاون اینقدر دستم ننداز.»
«مسخرهت نمیکنم،یولگئوم دارم ازتبیرون تعریف میکنم.»
«داری تبدیلتوی به مردنقطههای خوبی میشی.»
گونههای زکه سرخ شد.
«ممنونم... همهشموجود به خاطراون شماست دئوس.»
- نگاه کردنآروم تو چشمهای دئوسطولانیش بهم شجاعت میده.
روم نمیشد این حرفها رو بلند به زبونصفحه بیارم. حس میکردم همون لحظهای که چیزی بگم،ساکت داستان کلاً یه مسیر دیگهای به خودش میگیره.
«معلومه که به خاطر منه. اگه قیمت تمامقشنگ سلاحهایی که الان تنته رو با هم جمع بزنی،دوری اونقدر زیاد میشه که میتونه منو به کشتن بده.»
درست تو همون لحظه، اژدهای توکشیده آسمون تغییر مسیر داد. یهو شیرجهشدن زد و به گروه حمله کرد.
زکه داشت باآروم خودش فکر میکرد چطورقشنگ باید باهاش مقابله کنه.
ولی اینتوی دئوس بود کهکشیده اول حرکت کرد.
«برو پی کارت!»
دئوس اینو فریاد زد ونقطههای یهو یقه زکه رو گرفتروزگار و پرتش کرد تو آسمون.
«آآآخ!»
همونطور که اژدهای جلوش داشت با سرعت بزرگ وروزگار بزرگتر میشد، زکه فریاد کشید. صداش که بیشتر شبیهآروم جیغ بود تا نعره جنگی، تو تمام دامنه کوه پیچید.