چپتر 67: ۱۶. یک جنگجو رشد میکند (۲)
0صندلی طلاییمیری یک مزیتدفعه غیرمنتظره داشت.
اونقدر سفت بود که مجبور شدم یهاصلاً تشکچه روش بندازم. قابلیت تاب خوردن هم نداشت،سایه برای همین وقتی روش مینشستم تمام بدنم میگرفت.
یعنی از نظر راحتی،شرمنده حتی به گرد پای یهقاتل صندلی راک چوبی هم نمیرسید.
ولی وقتی روش لم میدادم،این دیگه کسی جرئت نمیکرد بیاد سمتممثلاً و سر صحبت رو باز کنه.
آدمیزاد درمیری برابر اتوریته وبعد جذبه، بدجوری ضعیفه.
برای لذت بردناستثناهایی از تنهایی، هیچچیزی بهتراصلاً از این صندلی نبود.
البته، همیشهحقیقی استثناهایی همشرمنده وجود داشت.
مثلاً آدمهایی که اصلاً بوییاین از جذبه و مقام نبردن،وجود یا کسانی که کلاً آدمیزاد نیستن.
با افتادن یهاوهوم سایه روم، چشمهامهمدیگه رو باز کردم.
زنی با یه کلاه لبهدارمثلاً بزرگ اونجا ایستاده بود. بانبردن یه لبخند گشاد و درخشان.
خوشگله؟ آره. اونقدر که حتیبهخاطر تو دنیای شیاطین هم بهسختی میشهنیازی کسی رو در حدش پیدا کرد.
حتی نمیشد گفت شانترینا، رهبر قبیله شیاطینالبته رویا، از اون خوشگلتره. بدون شک جذابیتبویی و لوندی این یکی خیلی بیشتر بود.
یه چمدون چرخدار دستش بود.
«داری میری؟»
«اوهوم.»
«دفعه بعد که همدیگهبهتر رو ببینیم، دوباره به عنواناستثناهایی اژدهای طلای حقیقی خواهد بود.»
«شرمنده.»
«چی؟»
«بهخاطر اینکه مجبورشون کردمشرمنده لقب قاتل اژدهای طلایلقب حقیقی رو پس بدن.»
«نیازی به این کارا نیست.»
«اگه میخوای، بیا دوبارهدفعه برش دار. ولی ایندفعهدوباره به این راحتیها وا نمیدم.»
«تا وقتی بااستثناهایی خانوادهم کاری نداشتهآدمهایی باشی، منم باهات نمیجنگم.»
«انگار هنوز یهخواهد ذره از اوناینکه حس مسئولیتپذیریت باقی مونده.»
«من گفتم از مقام ارباباین شیاطین استعفا میدم، نگفتم کهوجود کلاً بیخیال خودم و زندگیم میشم.»
«آها! تو هنوز همون دمیورگوسبعد ۶۶۶ام هستی. پس یعنی بیستاژدهای سال دیگه بازم جنگ میشه؟»
«چه مزخرفاتی. فکراستثناهایی نکنم دیگه هیچوقتآدمهایی همچین روزی رو ببینم.»
«چون اونحقیقی الگو دیگهشرمنده از بین رفته.»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
دئوس گوشه لبشاوهوم رو کمی بالاهمدیگه برد و پوزخند زد.
«این یعنی یه کاسهایوجود زیر نیمکاسهست. نکنه ربطیبویی به غیب شدن الکس داره؟»
«اگه میخوای قسمتخواهد دومش رو بشنوی، ورودیشمجبورشون میشه هزار سکه طلا.»
یولگئوم آرومتنهایی سرش روبهتر تکون داد.
«نه، بیخیال. فعلاًاوهوم همین که به کارهایببینیم خودم برسم کلی مکافاته.»
«پس خداحافظ.»
«هوم.»
«زنِ دیوونه. مراقب خودت باش.»
«تو هم همینطور.»
یولگئوم در حالیاستثناهایی که چمدون چرخدارشآدمهایی رو میکشید، برگشت.
بعد یه لحظه مکثشرمنده کرد و سرش رو برگردوندقاتل تا به دئوس نگاه کنه.
«حواست به اون خدمتکاره باشه.»
«میدونی کیه؟»
«خودت حدس بزن.استثناهایی ولی من نمیتونمآدمهایی چیزی بهت بگم.»
«پس فقطحقیقی راهتو بکششرمنده و برو.»
یولگئوم یه لحظه دیگه بهاین دئوس خیره شد و بعد سرشمثلاً رو به نشونه احترام خم کرد.
غیبش زدمیری و دئوسدفعه دوباره گرفت خوابید.
ولی وقتی خواب از سر آدمآدمهایی بپره، دیگه عمراً برگرده. فقط چشمهامکلاً رو بستم تا یهجوری وقت بگذره.
خیلی از وقتخواهد ناهار گذشته بوداینکه که زیک پیداش شد.
«وظایفت روتنهایی بهعنوان یه سرپرستاین خوب انجام دادی؟»
«بله، دئوس.»
دئوس در حالی کهوجود روی صندلی طلایی لم دادهمقام بود، نگاهی به زیک انداخت.
«اوضاع تو مدرسه روبهراهه؟»
«بله. البته بستگی داره. انگار یه کم قلدری واستثناهایی اذیت و آزار تو مدرسه هست، ولی من کاری ازنیستن دستم برنمیاد. خانواده هولی جید مایه ننگ قلعه زوریکس هستن.»
«خب، اونا خیلی وقته که فقط یه پیمانکار دستدوم هستن. با این حال، الان تو رتبه B قرار دارن. تازه همین چند وقت پیش یه غول رو هم شکست دادم.»
«فکر کنم هیچکس باورشوجود نمیشه. تازه با اونبویی غول هم که تنهایی نجنگیدم.»
«انگار خانواده هولیاوکخواهد همه افتخارش رواینکه به اسم خودشون زدن.»
«اینطوری نیست که اونا افتخارش رونبود دزدیده باشن، قضیه اینه که کلاًآدمهایی کسی حرف من رو باور نمیکنه.»
«خسته نباشی واقعاً.»
«من خوبم. وقتی خواهر و برادرهایآدمهایی کوچیکترم از مدرسه فارغالتحصیل بشن وکلاً رتبههای رسمیشون رو بگیرن، اوضاع عوض میشه.»
«یعنی میخوایحقیقی بگی قدرتشرمنده خانواده به همینه؟»
«بله. یک جنگجو فقطبهتر یک فرد نیست، بلکههمیشه اعتبار یک نام خانوادگیه.»
«فقط سخت تلاش کن.دفعه اصلاً خودت میفهمی چقدردوباره داری به خودت سختی میدی؟»
«فکر کنم آره.»
«بههرحال، تو از اون شخصیتهایی هستی که همیشه سرشون کلاهبدن میره و ضرر میکنن. آخ، بگذریم... برو داخل و بهراحتیها کارت برس. حالا که یولگئوم رفته، کار بیشتری سرت میریزه.»
زیک باتنهایی تعجب پرسید:بهتر «چی؟ یولگئوم رفت؟»
«اوهوم.»
«چرا... دعواتون شد؟»
«چی داری میگی واسه خودت؟»
«مگه با هم قرار نمیذاشتید؟»
«نکنه الکس هماوهوم بهخاطر همین قضیههمدیگه اعصابش خرد شده بود؟»
«بله...»
«وقتی اون مرتیکهخواهد برگرده، باید یهاینکه درس حسابی بهش بدم.»
«پس یولگئوم دیگه برنمیگرده؟»
«نمیدونم. واسهمیری خودش یه زنبعد خودسر و کلهشقه.»
«کاش برگرده.»
«چرا؟ نکنه عاشقش شدی؟»
صورت زیک سرخ شد.
«اصلاً هم اینطور نیست!»
«پس کیهمیشه بهتره؟ همون دخترهمثلاً از خانواده هولیاوک؟»
«لکسیا فقط یه سالبالاییه.»
«با اون جوری که همشاین دورت میپلکه و لاس میزنه،وجود فکر کنم بدجوری بهت حس داره.»
«این حرفهامیری رو نزن. اگهبعد بشنوه عصبانی میشه.»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
همون موقع، یه پیرزنشرمنده با کمر خمیده از حیاطقاتل رد شد و اومد سمتمون.
خیلی آروم راههیچچیزی میرفت و اصلاًنبود قیافه روبهراهی نداشت.
تا چشمش به من افتاد، سرش روببینیم پایین انداخت. بعد رفت سمت زیک وشرمنده با احتیاط شروع کرد به حرف زدن.
«زیک.»
«اوه، مادربزرگ زیرو.»
مادربزرگ زیروتنهایی به منبهتر تعظیم کرد.
منم بامیری یه قیافهدفعه کاملاً بیت
«عادیه که موقعاستثناهایی تمیز کردن فاضلاب، یکیاصلاً دو روز گم بشن؟»
«هاها، آره بابا.»
«احتمالاً رفته یه جای دیگهاین خوش بگذرونه و دیر بیاد. لابدمثلاً تو یه کافهای چیزی گیر افتاده.»
«چند باری پیش اومده.»
«به هر حال، به اندازه به مردم خوبی کن. چون آخرشکسانی خودتی که دردسر میکشی. فکر نمیکنم فقط به خاطر اینکه همسایهبزرگ بودن، رفتار خیلی خاص و خوبی با خانوادهات داشته بودن، نه؟»
با توجه به رفتار بیش از حدمجبورشون چاپلوسانه پیرزن، به نظر نمیرسید اونقدر با زیکمیخوای صمیمی باشن که بتونن همچین درخواستی ازش بکنن.
«ولی ما همسایهایم. زندگی برای همه سختهالبته دیگه. تازه، من یه جنگجوم. پدرم همیشه میگفت:مقام "یه جنگجو باید فداکاری رو شغل خودش بدونه."»
دئوس با نگاهیاوهوم خالی و بیحسهمدیگه به زیک خیره شد.
حتی اگه چند سال، صدها سال یااصلاً حتی صدها قرن هم بگذره، باز همافتادن نمیتونم این طرز فکر رو درک کنم.
اگه منطقی بهش فکر کنی، بهاینکه نظر نمیرسه این طرز فکر حتی بیننیست خود آدما هم خریدار زیادی داشته باشه.
برای همینه که خانوادهبهتر هولی بیچ باید اینطوریهمیشه مثل گداها زندگی کنن.
دئوس در حالی که رفتن زیک رو تماشا میکرد که فقططلای یه محافظ سینه پوشیده بود و با یه سپر و شمشیرکارا فولادی از مغازه مسلح شده بود، با بیحوصلگی گفت: «پس امروز تعطیله؟»
«آره. شرمنده. شام رووجود یه جای دیگه بخور. میخوایمقام یه مغازه بهت معرفی کنم؟»
«نه بیخیال.حقیقی تنهایی مشکلیشرمنده برات پیش نمیاد؟»
«نه، این کار منه.»
«خب، راستمیری میگی. هرچنددفعه پولی توش نیست.»
«درسته. نگران نباش،استثناهایی حواسم هست که فردااصلاً به کارم لطمهای نخوره.»
«حالا کی اهمیت میده؟»
زیک لبخند گشادی به دئوس زد و از مغازهاستثناهایی رفت بیرون. جایی که به سمتش میرفت، ورودی یهکلاً گذرگاه زیرزمینی بود که فاصله زیادی با مغازه نداشت.
سیستم فاضلاب قلعه زوریکس تاریخچهبعد طولانیای داشت. حداقل از سیصد قرنطلای پیش تا حالا ازش استفاده میشد.
فاضلاب به طوراستثناهایی اجتنابناپذیری شامل زبالههاییآدمهایی به نام لجن بود.
باید دورهای تمیز میشد تا جلوی مسدودمجبورشون شدن جریان آب گرفته بشه، و ایناگه کار معمولاً توسط طبقه پایین جامعه انجام میشد.
زیک هم تا حالابهتر چند باری به عنوان کاراستثناهایی پارهوقت، فاضلاب تمیز کرده بود.
به لطف همین موضوع، او با جغرافیای سیستم فاضلاب کاملاًاژدهای آشنا بود. با این حال، زیک یه کپی از نقشهبدن فاضلاب رو از شهرداری گرفته بود و با خودش برده بود.
پیچیدگی آبراههای زیرزمینی دروجود حدی نبود که ذهنبویی انسان بتونه حفظش کنه.
یه سپر پشتش انداختهشرمنده بود و یه شمشیرلقب هم به کمرش بسته بود.
در واقع، زیرزمین جای خیلی خطرناکی نبود، اما گاهی اوقات هیولاهایی که ازاصلاً بیرون میاومدن اونجا زندگی میکردن. زیک نگران بود که ممکنه با همچین هیولاییکلاه روبهرو بشه و اتفاقی براش بیفته، برای همین با خودش سلاح آورده بود.
البته، سلاحی کهاوهوم با خودش آوردههمدیگه بود مجانی نبود.
او شمشیر و سپر رومثلاً در مجموع با یک سکه طلا،کسانی معادل حقوق دو ماهش خریده بود.
اونقدر گرون بود که دستاش موقع پول دادن میلرزید،قاتل اما چارهای نداشت. مغازهای که بهترین نسبت قیمت بهدار کیفیت رو تو قلعه زوریکس داشت، مغازه دئوس بود.
با این حال، بعد از تکمیل مأموریت جنگل دماسب دروجود چند وقت پیش، دئوس پول خوبی بهش داده بود، بنابراینافتادن تونسته بود بدون هیچ فشاری همچین سلاحهای گرونقیمتی رو بخره.
بعد از عبور از یهبعد منطقه نسبتاً امن، زیک بهاژدهای سمت اعماق فاضلاب حرکت کرد.
تازه وقتی که دیگه از بوی گنداصلاً و متعفن لجن حالش به هم میخورد، تونستسایه به منطقهای برسه که جیس اونجا کار میکرد.
در همون موقع،خواهد یه جای عجیب توجهمجبورشون زیک رو جلب کرد.
کنار گذرگاه اصلی، یه دیوار فروریختهنبود وجود داشت که اونقدر عریض بود کهاصلاً یه کالسکه میتونست از توش رد بشه.
غیرممکن بود که دیوار فاضلاب تو همچین جاییدوباره که حتی یه لوله تو یه منطقه دورافتادهاینکه هم نبود، همینطوری شکسته و خراب رها بشه.
دو تاهمیشه سرباز کنار دیوارمثلاً فروریخته دیده میشدن.
اونا طوری اخم کرده بودنبهخاطر که انگار از بودن توبدن فاضلاب حسابی کلافه و شاکیان.
زیک بهشون نزدیک شد.
«ایست. اینمیری منطقه الاندفعه ورود ممنوعه.»
«خسته نباشید.»
«اوه، تو احیاناً زیک نیستی؟»
یکی از اونهیچچیزی دو تا سرباز خودشالبته رو آشنا نشون داد.
«بله.»
«همون که فکر میکردم. حالامثلاً که بهش فکر میکنم، میگفتننبردن دیگه الان کار پیمانکاری نمیکنی.»
«الان رتبه B هستم.»
«پس مشکلی نیست؟ ولی بهتره مراقبنبود باشی. الان رئیس خانواده هولیاوک برای بررسیاصلاً رفته داخل، پس حواست باشه بیادبی نکنی.»
«کانادین؟»
«آره.»
«اوضاع اینقدر خرابه؟»
سرباز آهیتنهایی کشید و دراین سکوت فرو رفت.
زیک بیاختیارمیری آب دهنشدفعه رو قورت داد.
کانادین ونهمیشه هولیاوک، پدروجود لکسیای ارشد بود.
رتبه A بود. آدم فوقالعاده ماهری به حساب میاومد.
فقط یک نسل پیش، خانواده هولیاوک یه خانواده جنگجوی رتبه G بودن.
او ارثیه قابلتوجهی به دست آورده بود ودوباره مهارتهای رزمیاش عالی بود. تو سطحی بود کهاینکه اصلاً با خانواده هولی بیچِ زیک قابل مقایسه نبود.
طبیعتاً، مهارتهایهمیشه همتیمیهاش هموجود بینظیر بود.
تقریباً هیچ کاری نبودشرمنده که لازم باشه تولقب قلعه زوریکس انجام بدن.
این یعنی اونا توبهتر جایگاهی نبودن که بخوانهمیشه وارد جایی مثل فاضلاب بشن.
با این حال، اومدن اون بههمدیگه اینجا یعنی یه دشمن خیلی خطرناکترحقیقی تو این زیرزمین کمین کرده بود.
زیک دستیهمیشه به شمشیروجود روی کمرش کشید.
این یهحقیقی شمشیر آهنی معمولیبهخاطر بود، نه دومزراینو.
واقعاً با اینهیچچیزی سلاح چقدر میتونمنبود قدرت نشون بدم؟
درست تو لحظهای که ترس داشتهمدیگه کل وجودش رو فرا میگرفت، زیکحقیقی چشمهای دئوس رو به یاد آورد.
تردیدش از بین رفت.
زیک سرش رو تکون داد،بهخاطر با سربازها خداحافظی کرد و قدمنیازی به داخل اون سوراخ تاریک گذاشت.
اگه اونجا شری وجودبهتر داشته باشه، هیچ دلیلی ندارهاستثناهایی که یه جنگجو تردید کنه.
دهانه غاری که تو گذرگاهبعد فاضلاب باز شده بود، منظرهای کاملاًطلای متفاوت از اون طرف دیوار داشت.
یه سری دیوارههای صاف ومثلاً صیقلی بود که انگار ازنبردن دل صخرههای طبیعی تراشیده شده بودن.
محیط اونجا از فاضلابی که لجنهاشاینکه بوی گند میداد بهتر بود، اماکارا زیک حتی بیشتر از قبل مضطرب شد.
او دستشتنهایی رو رویبهتر دیوار کشید.
کاملاً مشخص بود کهدفعه رد کشیده شدن یهدوباره چیزی روی دیوار مونده.
این غار حتماً یهوجود مسیر زیرزمینی بود که توسطمقام یه هیولا کنده شده بود.
زیک برای لحظهای متوقف شد.
هیولایی که یه سوراخ به قطر سهالبته متر رو تو سنگ بستر حفر میکنه. همچینمقام چیز ترسناکی داشت تو این زیرزمین پرسه میزد.
دیگه وقت تلف کردن نبود. بدنش روببینیم به جلو خم کرد و با پاشرمنده به زمین کوبید تا با سرعت حرکت کنه.