چپتر 349: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۷۹. سقوطیکی خدای غولهاروشن در فضا (۳)
گانیمد بزرگترین قمرخشخش در میان چهارناگهان قمر اصلی مشتری بود.
قطر آن حتی از عطارد هم بیشترجمع بود. البته وقتی قمر سیارهی غولپیکری مثلشکسته مشتری باشی، چنین چیزی کاملاً طبیعی است.
اما حالا که خود مشتریبرای نابود شده بود، مدار این قمرناگهان هم به شدت بیثبات شده بود.
لرزشها گرمای شدیدی در داخل قمر ایجادطولانی کرده، صخرهها را ذوب کرده و موادظاهر مذاب را به سطح آن پرتاب میکرد.
یک جهنم به تمام معنا.
فلزات مذاب و سرخرنگ مثل رودخانهایمیرسد روی سطح قمر جریان داشتند و هوابخشی پر از بخارهای به شدت سمی بود.
سفینهای بهیکی نام اوتناپیشتیم آنجابرای سقوط کرده بود.
آسیبها آنقدر شدید بود کهبرای استفاده از کلمه مؤدبانه «فرود» برایشناگهان بیشتر شبیه یک شوخی بیمزه بود.
به نظر میرسید خسارتی کهبعد لوسیفر هنگام حمله به مشتریرعایای متحمل شده بود، اصلاً کم نبود.
دئوس، زیکنزار و یولگئوم بلافاصلهوفادار وارد سفینه شدند.
اما هیچ اثریمانیتورها از حضور کسیمدتی در آنجا دیده نمیشد.
یولگئوم در اتاقی پر از سیممدتی و مانیتور با صدای آرامی زمزمهتصویر کرد: «مثل اینکه یک قدم دیر رسیدید.»
سپس یکی از مانیتورها روشن شد. برایتصویر مدتی طولانی صدای خشخش داد و بعدشدهاید ناگهان تصویر نزار روی آن ظاهر شد.
«رعایای وفادار من! بهرعایای نظر میرسد جمع شدهاید تاحاکم حاکم کیهان را ستایش کنید!»
از آنجا که بخشی از مانیتور شکستهطولانی بود، تصویر نزار هم به شدت عجیبظاهر و غریب و کجومعوج به نظر میرسید.
دئوس جلویکی رفت وروشن مقابلش ایستاد.
«صدامو میشنوی؟»
«این اولین ارتباطظاهر کیهانی شماست. حرفت راجمع بزن، اولین رعیت من.»
«میبینم که صدامو میشنوی.روشن وگرنه میخواستم با چندخشخش تا فحش آبدار شروع کنم.»
«هاها، هنوز هم آدم شوخطبعی هستی.مدتی من حتی انتظار ندارم مؤدبانه حرفتصویر بزنی. فقط دست از وفاداریات برندار.»
«اگه پسش بگیرم چی؟»
«فقط یهنزار نگاه کوچیکرعایای به این بنداز.»
نزار این رامانیتورها گفت و کفمدتی دستهایش را بالا آورد.
بالای دستهایش، سیارهایمانیتورها آبیرنگ مثل یکمدتی تصویر پسزمینه شناور بود.
زمین بود.
«داری با گروگانظاهر گرفتن زمین، ازممیرسد طلب وفاداری میکنی؟»
«گروگان؟ نه، این دارایی من است. قبلاً هم همینطورداد بود و الان هم همینطور است. این فقط یکجمع مجازات کوچک برای یک رعیت بیوفاست، نه یک گروگانگیری.»
«فهمیدم، اعلیحضرت،یکی امپراتور کیهان.روشن حالا کجایی؟»
«قبل از اینکه بپرسی منبعد کجا هستم، باید کاری رارعایای که به عهدهات است انجام دهی.»
«چی کار؟»
«متاترون را بکش. سرشروشن را برایم بیاور. آنوقت دیگرداد به وفاداریات شک نخواهم کرد.»
دئوس گونهاش را خاراند.
«پس اسم متاترونخشخش رو میدونی... راسته؟ مثلتصویر اینکه اون با لوسیفره.»
«فرشته باستانی مرا به عنوان فاتح گونهها به رسمیت شناخته است. این کیهانبخشی متعلق به من است. اگر همه قسم بخورند که از من اطاعت کنند،کیهانی راه بابل را باز میکنم و آنها را به سوی پیروزی هدایت خواهم کرد.»
«رفتن به اونورِمانیتورها مرزها که افتخارمدتی خاصی نداره، داره؟»
«حتی در دنیایی دیگر هم، چیزی بزرگتر از دستاوردهای من وجود نخواهد داشت. من آنجارعایای هم حاکم خواهم بود. نه تنها این کیهان، بلکه تمام ستارگان بیشمار آسمان را دررفت دستانم خواهم گرفت. این مسیری است که باید طی کنم. راهی طولانی به سوی خدا شدن.»
«اوه، اتحاد کیهان.»
«نظرت چیست؟ آیا در این مسیرمیرسد طولانی با من همراه میشوی؟ توکنید لیاقت حضور در کشتی مرا داری.»
«برای اینیکی کار باید یولگئومبرای رو هم بکشم؟»
«این کار سندیمانیتورها بر وفاداری تومدتی به من خواهد بود.»
«این بزرگترین ترفیعیهخشخش که تو کلناگهان زندگیم بهم پیشنهاد شده.»
«تو خودت بهتر میدانی. قدرتوفادار من را. و ارزش چیزی کهستایش در ازای وفاداریات دریافت خواهی کرد.»
«باشه. اول بیا بریم همونجا که هستی تاخشخش حرف بزنیم. فکر کنم قبل از اینکه بخوایموفادار جلوتر بریم، باید پای قرارداد رو مهر کنیم.»
«کهکهکه، خوب است. بیا.»
مانیتور خاموش شد.
و یک درِظاهر سیاه و غولپیکرمیرسد در اتاق ظاهر شد.
درست در لحظهای که میخواستند درمدتی را باز کنند، مانیتور دوباره خشخشتصویر کرد و تصویر یک زن ظاهر شد.
دئوس، یولگئوم ومانیتورها زیک شناخت محویمدتی از او داشتند.
زنِ رویطولانی مانیتور دهانداد باز کرد.
«بله، نزار... لطفاًظاهر او را نابودمیرسد کنید. او... آیا او...»
دئوس پرسید: «تو آمیتیس هستی؟»
«نام من آمیتیسمانیتورها تیسی-۳۶۷۲۵ نوع افمدتی نسخه ۷۲۳۹ است.»
«مثل اینکه نزار ولت کرده.»
«او... او... سقوط کرده است. دیگرمیرسد انسان نیست... ارباب من... یک انسانکنید بود. او... حالا ماشینی مثل من شده...»
«مگه اون اصلاً چیزی بود که بخوادطولانی فاسد بشه؟ به هر حال، من کهظاهر از همون اول قصد داشتم نابودش کنم.»
«ممنونم.»
تصویر روی مانیتور لرزیدداد و سپس به یک نقطهظاهر کوچک تبدیل و محو شد.
دئوس لحظهای مکث کردرعایای و سپس درِ سیاهشدهاید و تاریک را باز کرد.
ظاهری که آن سویروشن در بود، بینهایت بهخشخش یک خدا شباهت داشت.
او روی تختی طلاییروشن نشسته بود و دستهایش راداد روی دستههای آن گذاشته بود.
تونیکی از پارچه سفید به تنناگهان داشت و روی سرش تاجی بودمیرسد که با جواهرات بیشماری تزئین شده بود.
چهار فرشته باظاهر شمشیرهای کشیده ازمیرسد او محافظت میکردند.
میکائیلِ آتش. گابریلِمانیتورها آب. اوریلِ زمینمدتی و رافائلِ باد.
فرشتگان بزرگی که شمشیر چهاربرای عنصر را در دست داشتند،بعد با پرهای سیاه پوشیده شده بودند.
نزار با چشمانی بیتفاوت از بالایناگهان سکو به پایین نگاه میکرد، گویی تمامجمع انسانیت خود را از دست داده بود.
دئوس ازنزار پایین سکو بهوفادار نزار خیره شد.
سپس نگاهی بهمانیتورها پهلو انداخت ومدتی به زیک گفت:
«نمیخوای تعظیم کنی؟»
«اصلاً و ابداً.»
«فقط این واقعیت رو که اون نزارِ احمقه نادیده بگیر.کیهان کاملاً بیطرفانه نگاه کن. یه انسان که چهار فرشته مقربمقابلش ازش محافظت میکنن. این برازنده مقام اعلیحضرت، امپراتور کیهان نیست؟»
«...نمیفهمم جدییکی میگی یاروشن داری مسخرهبازی درمیاری.»
«چون جفتشه.»
نزار دهانطولانی باز کرد:داد «زیردست بیوفای من.»
دئوس انگشتش را بالا آورد، اول بهجمع خودش اشاره کرد و بعد انگشتش راشکسته به سمت زیک چرخاند: «هی؟ با توئه؟»
نزار گفت: «مگر خودت قسم نخوردی؟ گفتی مرا بهداد عنوان پادشاه میپذیری و به من وفادار میمانی. نکند قلبتشدهاید از همین حالا تغییر کرده؟ چرا سر متاترون را نمیآوری؟»
دئوس گفت: «مثل اینکه واقعاً با من بود. ولیداد مگه اون کسی نبود که اول قرارداد رو زیر پاشدهاید گذاشت؟ قرار بود کاری به کار قلمرو زمین نداشته باشی.»
نزار گفت: «آن مربوطداد به زمانی بود که وفاداریاتظاهر را به من ثابت کنی.»
«داری میگینزار من بهترعایای خیانت کردم؟»
«در غیر این صورت،روشن نیازی نبود برای پیدا کردنداد سفینهام، متاترون را بیدار کنم.»
«میتونه فقطیکی یه احوالپرسیروشن ساده باشه، نه؟»
«هاها، اگر فرو کردن چاقوبعد در شکم کسی در بین انسانهاوفادار رسم باشد، بله، یک احوالپرسی است.»
«ولی تو... عوض شدی؟»رعایای دئوس سر تا پایشدهاید نزار را برانداز کرد.
«انگار تو هم چشم داری.»
«قدرت تشخیصیکی این بدنروشن همیشه افتضاحه.»
«پایان تکامل.طولانی این هدفداد نهایی منه.»
«پایان...»
«وقتی تمام انواع تکاملی که تومدتی این دنیا وجود دارن به مرحلهتصویر نهاییشون برسن، هستی چطور تغییر میکنه؟»
«باز شروعیکی کردی به قلمبهبرای سلمبه حرف زدن؟»
«خود فرشتهها چون خداداد محدودشون کرده خیلی قدرتمند نیستن،ظاهر اما حداقل دیدگاهشون قابل تحسینه.»
«داری در مورد اونایی حرفوفادار میزنی که کنارشن و ادعاکیهان میکنن چهار فرشته مقرب عهد جدیدن؟»
نزار بدون اینکه جوابروشن سوال دئوس رو بده،خشخش به حرفش ادامه داد.
«بشریت یه فرم زندگی ارگانیکه. با این حال، بسته به طبیعت سیاره مادری، تنوع خیلیرعایای بیشتری از فرمهای زندگی میتونه وجود داشته باشه. بدنهای گازی. موجودات سنگی. حتی موجودات ذهنیرفت مثل ارواح. تمام فرمهای زندگی که بشه تصور کرد، بیرون از منظومه شمسی وجود دارن.»
«خب که چی؟»
«تکامل، برخورد گونههاست. کمال یه گونه زمانیه که گونههای انتخاب شده توسط طبیعت، به بالاترینعجیب سطح ممکن تو دنیای طبیعی برسن. آداپا نقطه کمال این گونه بود. اما این فقطرعیت یه داستان تو این دنیاست. من فراتر از اینا رو دیدم. گونه واقعی حالا کامل شده!»
«اگه بخوام ساده بگم، همه چیومدتی با هم قاطی کردی، نه؟ دوتصویر رگه؟ یه همچین چیزی دیگه، مگه نه؟»
«با سطحیکی پایینی کهروشن داری، عمراً بفهمی.»
«نه، میفهمم.طولانی همون دوداد رگه دیگه.»
«گونه نهایی...»
«سگ دو رگه.»
نزار دستش رو دراز کرد.
دست راستش یهو ناپدید شد. دقیقتر بگم، تبدیلنزار به دود سفید شد. به نظر میرسید همون فرمستایش زندگی گازی باشه که داشت در موردش حرف میزد.
دود کش اومد ورعایای یهو جلوی دئوس بهشدهاید طرز وحشتناکی بزرگ شد.
درست مثل کفمانیتورها دست تاتاگاتا که دهسونگِطولانی جهچئون رو له کرد،
دئوس زیریکی اون کفروشن دست له شد.
فقط به خاطر اینکه شبیهبعد گاز بود، دلیل نمیشد کهرعایای بیخطر از تو بدنش رد بشه.
برعکس، ازنزار بیشتر مواد فیزیکیوفادار هم سختتر بود.
صدای کوبیده شدن بلندی اومدبرای و فضایی که دئوس توش ایستادهناگهان بود، پر از دستهای سفید شد.
نزار دستش رو عقبروشن کشید. بعد دوباره بهخشخش رنگ گوشت انسان برگشت.
یه گودال همون جایی که دئوس ایستادهتصویر بود شکل گرفت. به نظر میرسید دئوس باحاکم نیروی ضربه نزار به زمین میخکوب شده باشه.
بعد از چندظاهر لحظه، دئوس ازمیرسد تو گودال خزید بیرون.
«بامزه بود.یکی این دیگه چیبرای بود، حمله دودی؟»
«تجربه ناچیزتیکی اجازه نمیدهروشن که درک کنی.»
«خب، هر چیخشخش که باشه، کتکناگهان خوردن بازم همونه، نه؟»
«خخخخ... منم نمیفهمم.»
دست راست نزار دوباره ناپدید شد. دئوسطولانی قلمرو حواسش رو گسترش داد. با اینظاهر حال، حس کردن گاز کار سختی بود.
گاز حتی بامانیتورها کمترین انرژی هممدتی نوسان پیدا میکنه.
بیرنگ و شفاف بود، و حتی دماش هم باظاهر محیط اطراف یکی بود. به خاطر همین، تشخیص دستکنید راست نزار حتی برای چشمهای دئوس هم سخت بود.
بلافاصله بعدنزار از اون، دئوسوفادار خون بالا آورد.
خون تو دهن وروشن بینیم پر شد وخشخش مثل فواره بیرون زد.
دئوس صورتش رو پاک کرد.
هیچ کلمهای از دهنشداد بیرون نیومد. به نظرنزار میرسید ریههاش آسیب دیدن.
تو همون لحظه کوتاه، نزار دستش روجمع از تو نای دئوس رد کرده بودشکسته و ریههاش رو به هم ریخته بود.
دئوس متوجه این قضیه شد ومدتی بلافاصله دمای بدنش رو به بیشتصویر از هزار درجه رسوند و سوزوند.
زخم در جا ترمیم شد.
جوری که انگار هیچ اتفاقیبعد نیفتاده، به حالت اولش برگشترعایای و به نزار نگاه کرد.
«واقعاً سرگرمکنندهست.»
«سرگرمکننده؟ باورم نمیشه که فقط درمدتی همین حد میتونی درکش کنی. بالاخره، تونزار فقط یه عضو کندذهن از طبقه پایینی.»
«وقتی میگم سرگرمکنندهست وروشن واقعاً هم برام سرگرمکنندهست،خشخش دیگه چرا فحش میدی؟»
«این انقلاب گونههاست.»
«چرا حتی وقتیظاهر ازت تعریف میکنممیرسد هم اینقدر اعصابت خورده؟»
«تو اصلاً نمیفهمی!»
«خب پس،یکی بیا ببینیم.روشن میفهمم یا نه؟»
دئوس گردنش رو به چپبعد و راست خم کرد ورعایای یه قدم به جلو برداشت.
یک، دو، سه.
لحظهای که قدممانیتورها سومش به زمینمدتی رسید، حضورش ناپدید شد.
جایی که دوبارهمانیتورها ظاهر شد، دقیقاًمدتی جلوی نزار بود.
مشت گرهکردهاشطولانی یه موجداد شوک ایجاد کرد.
دست نامرئی نزار مشت دئوس رو دفاع کرد.شدهاید با این حال، حتی نزار هم نتونست بهغریب راحتی در برابر اون قدرت مخرب مقاومت کنه.
موج شوکی که از برخورد این دو نیرو به وجود اومد،ناگهان اتاقی رو که با دیوارههای فلزی احاطه شده بود لرزوند. دیوارها ازکنید هم پاره شدن و سیمها و تابوتها مثل رودههای بیرونزده، ریختن بیرون.
باورش سخت بود که اینبرای همه خرابی فقط به خاطربعد پاره شدن یه دیواره باشه.
حمله دئوس ادامه پیدا کرد.
تکتک اتاقهاینزار اون فضارعایای به شدت لرزیدن.
نزار حملهاش رو دفع کرد و به نظر آروم میرسید.بعد با این حال، از یه جایی به بعد، دیگه غیرممکنحاکم بود که فقط با دست راستِ هواییاش بتونه دفاع کنه.
پای چپش ذوب شد وبرای جریان پیدا کرد. بعد مثل یهناگهان شلاق به پهلوی دئوس برخورد کرد.
دئوس پوزخند کوتاهی زد.
«همونطور که از اعلیحضرت، امپراتوروفادار کیهان انتظار میرفت. ضایع شدنکیهان تو کل کیهان لنگه نداره.»
اما نزار نمیتونست بخنده. با وجودمدتی استفاده از مشتهای هوا و پاهای آب،نزار دئوس حتی یه قدم هم عقبنشینی نکرد.
پاهای خاکی ومانیتورها مشت آتشین هنوزمدتی باقی مونده بودن.
محافظت چهار فرشته مقرب اضافه شده بود ونزار تکامل کامل به دست اومده بود، طوری که دستهاستایش و پاها خودشون ویژگیهای عنصری به خود گرفته بودن.
با این وجود، دلیل اینکهوفادار قیافه نزار تو هم رفتهکیهان بود، صورت بیخیال دئوس بود.
اون نگرش پر از اعتمادبرای به نفسش که انگار میگفت «همشناگهان همین بود؟»، واقعاً رو اعصاب بود.
پای راست نزارمانیتورها تغییر کرد. مثل یهطولانی جواهر قرمز، شفاف شد.
به نظر میرسید باداد ژنهای یه فرم زندگینزار معدنی تکامل پیدا کرده.
قابلیتهاش دقیقاًنزار همونطوری بود کهوفادار به نظر میرسید.
لبههاش مثل تیغ تیز بودن، و سختيشطولانی به حدی بود که حتی مشت دئوسظاهر هم نمیتونست به این راحتیها کندشون کنه.
«این یکی هم بامزهست.»
«بامزهست؟!»
نزار لبش رو گازرعایای گرفت و قدرت تکاملشدهاید چهارم رو بیرون کشید.
این دستیکی چپِ یهروشن موجود آتشین بود.
در مقایسه با زندگی گازی، این فرم از زندگیداد تو محیطی با دمای بسیار بالاتر تکامل پیدا کردهجمع بود و فقط به ندرت تو ستارههای سوزان دیده میشد.
موجودات آتشین از هر نظر برترناگهان بودن، چون تو این محیط خشنمیرسد جون سالم به در برده بودن.
به خصوص، تواناییشون برای سازگاری با فضای بیرونی عالیحاکم بود، و به محض اینکه تو مسیر تکامل قرارجلو میگرفتن، فوراً راه رو به سمت اعماق فضا باز میکردن.