چپتر 213: ۴۹. دختری به ماجراجویی میرود (۱)
0یولگئوم از شدت شوک صاعقه نالهای سرگیر داد. اعصاب کل بدنش به خاطر حجم عظیمدید الکتریسیتهای که در آب جریان داشت، سوخته بود.
دردش چیزی نبودحتی که بشود در یکیپنهان دو کلمه توصیفش کرد.
اگر یک موجودجلوی زنده معمولی بود، همانبگیرد جا از شوک میمرد.
با هر دوکاملاً دست سرش رابرگردد گرفت و فریاد کشید.
نزار خندیدکوبیده و چکششگوش را پایین کوبید.
مچ پایکرده یولگئوم زیر چکشبرنداشت صاعقه خرد شد.
«خوبه، خوبه! بیشترجلوی بشنو. صدای خردفوری شدن استخونهات رو!»
دوباره چکش را بالا برد.
با قوس بزرگی آنگوش را تاب داد و مچکمانه پای دیگرش را هدف گرفت.
صدای کوبیدهکرده شدن بلندیخراش به گوش رسید.
اما چکش بهجلوی چیزی گیر کرد وبگیرد به عقب کمانه کرد.
نزار با اخم به جلوعادی نگاه کرد و دختر کوچکی راآسیب دید که سپری در دست داشت.
میگو.
او برگشته بودحتی تا معلمش، یولگئومپشت را نجات دهد.
یولگئوم عصبانی شد.
«آخه چرا این احمق برگشت؟»
«من یه جنگجو هستم!گوش شاید دختر پادشاه شیاطینعقب باشم، اما یه قهرمانم!»
یولگئوم از این فرصت کوتاهبرنداشت استفاده کرد تا یک طلسمسمت شفابخش روی بدنش اجرا کند.
زمان میبرد تا وضعیتش کاملاً بهفوری حالت عادی برگردد، اما حداقل توانستبودند جلوی خونریزی و آسیب فوری را بگیرد.
سپر و شمشیر میگوحالت از گنجینههای اژدها بودند کهجلوی یولگئوم با خودش آورده بود.
با اینکه سپر مستقیماً ضربهرسید چکش نزار را دریافت کردهاخم بود، حتی یک خراش هم برنداشت.
میگو خودش را پشت سپربرنداشت پنهان کرد و نوک شمشیرشسمت را به سمت نزار نشانه رفت.
او شمشیرزنی با سپر راآسیب از رگین یاد گرفته بود.گنجینههای عموی میگو یک جنگجوی درجهیک بود.
علاوه بر این، با وجود سن کمش، بدن یک پادشاه شیاطینآسیب را داشت. فیزیک بدنیاش تقریباً کامل شده بود، بنابراین اصلاً درمستقیماً سطحی نبود که بشود او را با یک دختربچه معمولی مقایسه کرد.
اما حریفش نزار بود.
غول لبخند گشادی زد.
«خرگوشه با پای خودش اومدآسیب تو تله. بیا اینجا تاگنجینههای یه قفس کوچولو برات آماده کنم.»
میگو جواب داد: «سر به سربرگردد یولگئوم نذار. من از اونایی نیستمفوری که از آدمی مثل تو شکست بخورم!»
«اگه بیایکوبیده تو قفسم،گوش شاید بفرستمت برگردی.»
«همف، خیالکرده کردی میترسمخراش گیر بیفتم؟»
«آره، آره، باید همینطوری باشی.آسیب بازی کردن با یه دختربچهگنجینههای عصبانی خیلی بیشتر حال میده.»
نزار با خندهایکاملاً ریز، چکش خودبرگردد را بالا برد.
یولگئوم یقه میگو را گرفت.
«سریع فرار کن!»
«نمیتونم یولگئوم رو تنها بذارم.»
«اگه تنهاوضعیتش باشم ازحالت پسش برمیام.»
«دو نفرکوبیده قویتر ازگوش یه نفرن.»
«آخه توکرده به کی رفتیبرنداشت که اینقدر لجبازی؟»
یولگئوم آهیتوانست کشید و بهآسیب نزار خیره شد.
راستش را بخواهید، اینکهحالت میگفت تنهایی از پسشتوانست برمیآید، یک دروغ محض بود.
نزار بیش از حد قوی شده بود. کار به جاییاخم رسیده بود که آدم شک میکرد اصلاً کسی تحت قوانیننجات قاره خوزه وجود داشته باشد که بتواند او را شکست دهد.
یولگئوم دوبارهکرده به میگوخراش نگاه کرد.
باید سهمتوانست خودش راخونریزی انجام میداد.
حالا معلوم نبود واقعاًحالت دو نفر بهتر ازتوانست یک نفر باشند یا نه.
یولگئوم یقهکوبیده میگو راگوش ول کرد.
انگار که اجازه صادر شده باشد. میگو بدنش راشمشیرش تا جای ممکن پایین آورد، طوری که انگار رویجنگجوی زمین میخزید، و مثل یک پرستو به جلو دوید.
حرکتی بود کهجلوی حتی نزار رافوری هم غافلگیر کرد.
چون فکر میکرد او فقطعادی یک دختربچه است، دستکمش گرفته بودآسیب و نزدیک بود ضربه سختی بخورد.
صاعقهای محیط اطراف راگوش پر کرد. میگو متوقف شدکمانه و سپرش را بالا آورد.
هاله تاریکی سپر و اطرافبرنداشت آن را احاطه کرد. برخوردسمت صاعقه نتوانست هاله میگو را بشکافد.
وقتی حمله غافلگیرانه شکست میخورد،آسیب عاقلانهترین کار این است کهگنجینههای دفاعت را سفت و سخت کنی.
او با سرعت بسیار کمی راهبرگردد رفت و به تدریج فاصله بینفوری خودش و نزار را کم کرد.
در همانکوبیده لحظه، چکشگوش فرود آمد.
بدن میگو از شدت صاعقهای کهپشت آنقدر قوی بود که کل میدانرفت دیدش را سفید کرد، به خود لرزید.
علاوه بر این، آن ضربه تازه شروعبگیرد کار بود. دستبند قادر مطلق که دورآورده نزار میچرخید، صاعقه دیگری را احضار کرد.
دست یولگئوموضعیتش یک مهرحالت دستی ساخت.
انگشتان اشاره و میانیاش خمرسید شده و به شست چسبیدند، وجلو انگشتان حلقه و کوچک صاف ایستادند.
جادو یک سپر گرد برای محافظت ازپنهان میگو ایجاد کرد. صاعقه برخورد کرد ورگین زمین اطراف را به خاک و خون کشید.
به لطف اینجلوی کار، میگو کمی آزادیبگیرد عمل بیشتری پیدا کرد.
یک قدم به جلو برداشت وبرگردد با شمشیر پنهانش مستقیماً ضربهای وارد کرد.بگیرد انرژی تیز شمشیر، گردن نزار را شکافت.
با استفاده از این تکانه، میگو به سرعتعقب شمشیرش را تاب داد. یک زخم عمیق وسپری طولانی از مچ دست نزار تا آرنجش پدیدار شد.
میگو با لحنی پیروزمندانهخراش فریاد زد: «منو دستکمنوک گرفتی! شمشیرزنیم چطور بود؟»
یولگئوم فوراً فریاد زد.
«گاردت رووضعیتش پایین نیار! دشمنعادی هیچ آسیبی ندیده.»
نزار لبخندی زدبلندی و دست بزرگشاما را دراز کرد.
زخم فوراً التیام یافت. اوبرنداشت شمشیر میگو را با دستشسمت گرفت و آن را قاپید.
بدن میگو باجلوی قدرت غول بهفوری سمت او کشیده شد.
یولگئوم فریادوضعیتش زد: «شمشیرتحالت رو ول کن!»
در همین حین، دستبندگوش قادر مطلق برای حملهعقب به یولگئوم نشانه رفت.
آن دو تبدیل به یک جفت شدند،پنهان جلو و عقب را اشغال کردند ورگین همزمان صاعقههایی را به بیرون پرتاب کردند.
خطی از صاعقه پدیدار شد، درست مثل خطوطسپر نیروی مغناطیسی که دو قطب را به هم متصلضربه میکنند. ضربه صاعقه چندین برابر قویتر و تقویت شد.
یولگئوم یک سپر جادویی دورعادی خودش ایجاد کرد که میتوانستخونریزی جلوی برخورد صاعقهها را بگیرد.
اما نمیشد جلویبلندی آن را بهاما طور کامل گرفت.
بخشی از بدن یولگئوم موردبرنداشت اصابت صاعقه قرار گرفت و جاینشانه زخمهای سیاهی روی آن باقی ماند.
در همین حال، نزار با سپردنفوری یولگئوم به دستبند قادر مطلق، شروعبودند به فشار آوردن روی میگو کرد.
حتی با وجود مبارزه همزمانعادی با هر دوی آنها، اوخونریزی کاملاً ریلکس و خونسرد بود.
طوفانهای رعد و برقی که توسط خدمتگزاران ستارگانعقب ایجاد شده بودند، هر چند ثانیه یک بارسپری از آسمان میباریدند و به قدرت چکش او میافزودند.
میگو نسبتاً خوب مبارزه میکرد.
او با استفاده آزادانه از قدرت هاله،بگیرد ضربات صاعقه نزار را دفع کرد وآورده حتی از فرصتها برای ضدحمله بهره برد.
تا همین جا بیشحالت از ۱۰ حمله مرگبار رویجلوی بدن دشمن پیاده کرده بود.
با این وجود،بلندی نزار اصلاً خماما به ابرو نیاورد.
اگر به آن فکر میکردی، بدن او یک موجود زنده نبود.نشانه همهچیز، از پوست گرفته تا اندامهای داخلیاش، با مواد آلی مصنوعی وبدن دقیقی که بر پایه ارگانیسمهای زنده ساخته شده بودند، جایگزین شده بود.
قابلیت ترمیمش اونقدر عالی بود که تمام آسیبهای ناشیشمشیر از ضربات شمشیر میگو رو درجا محو میکرد. نزار کهکرده چند دقیقهای با حملات میگو سرگرم بود، زد زیر خنده.
با قیافهای بیخیال دستهاشحالت رو تکون داد وتوانست یهو تاکتیکش رو عوض کرد.
با استفاده از دستبند قادر مطلقاما یه چکش دیگه احضار کرد ونگاه بیهدف شروع کرد به کوبیدن میگو.
میگو که نمیتونست زیرخراش این ضربات پیدرپی دوامنوک بیاره، شروع کرد به عقبنشینی.
سپرش داغون شد وخونریزی حتی هالهاش هم بر اثرشمشیر شدت ضربات به لرزه افتاد.
درسته که میگن بدن پادشاهعادی شیاطین ذاتاً پر از استعداده،خونریزی اما اون هنوز خیلی بیتجربه بود.
وقتی کنترل اوضاع ازگوش دست بره، دیگه راهیعقب برای برگردوندن ورق نیست.
چکش نزار درحتی نهایت سپر میگوپشت رو در هم شکست.
میگو سریع شمشیرش رو چرخوند و تکهای از سپرشمشیر رو پس زد. با این کار از آسیب دیدندریافت جلوگیری کرد، اما فقط باعث شد بیشتر خسته بشه.
تو همون لحظه، نزار بدن میگو رو چنگتوانست زد. میگو توی مشت گندهی اون دستوپایی زد،گنجینههای اما حتی یه میلیمتر هم نتونست تکون بخوره.
یولگئوم باکوبیده عجله قدرت جادوییشرسید رو جمع کرد.
اما اوضاع تغییری نکرد. دستبند قادرپشت مطلق همچنان به شکل ترسناکی قوی بودشمشیرزنی و قدرت خود یولگئوم هم محدودیت داشت.
با قیافهای پرجلوی از خشم بهفوری نزار خیره شد.
اگر مهر و موم رو بشکنم...برگردد اگه به عنوان یه فرشته مقربفوری بیدار بشم، عمراً اینطوری عقب رانده نمیشم.
اما مهر و موم نبایدرسید بدون اجازه خدا باز میشد.اخم این کار به معنی خیانت بود.
برای همین، یولگئوم فقطخراش میتونست از روی عصبانیتنوک دندونهاش رو به هم بسابه.
نزار مشتش رو محکمتر کرد.آسیب میگو در نهایت از شدت فشاراژدها از هوش رفت و بیحال افتاد.
نزار پوزخندیوضعیتش زد و بهعادی یولگئوم نزدیک شد.
«هاهاها، حتی تو،بلندی خدای اژدهایان، هماما نمیتونی جلوم وایسی!»
«میگو رو ول کن.»
«نمیشه. برگرد وجلوی بهشون بگو. این فسقلیبگیرد قراره اسباببازی من بشه.»
«اگه حتیوضعیتش یه انگشت بهشعادی بزنی، پشیمون میشی.»
«پشیمون؟ فکرکوبیده میکنی من ازرسید این کارا میکنم؟»
یه بار دیگه، حجمخراش عظیمی از رعد ونوک برق از آسمون فرود اومد.
سپر محافظ یولگئوم نتونست دوام بیارهفوری و در هم شکست. کل بدنشبودند زیر بارش رعد و برق سوخت.
حتی اژدهای طلایکاملاً حقیقی هم از شدتحداقل شوک از هوش رفت.
وقتی یولگئوم روی زمین افتاد، نزار باگیر پا روی سرش رفت، اون رو تویکوچکی خاک فرو برد و روش رو برگردوند.
«چقدر خستهکننده.»
نزار در حالی که میگوآسیب رو تو دستش گرفته بود،گنجینههای به سمت قصرش راه افتاد.
وقتی یولگئوم بهوشکاملاً اومد، نزار دیگهبرگردد کاملاً غیبش زده بود.
لحظهای که بهوشبلندی اومد، درد وحشتناکی کلگیر بدنش رو فرا گرفت.
نزدیک بود دوباره از هوش بره،پشت اما با اجرای فوری یک جادویرفت بازیابی تونست وضعیتش رو تثبیت کنه.
آروم از جاشجلوی بلند شد. قدمهاشفوری سست و بیرمق بود.
از شمشیرش بهکاملاً عنوان عصا استفاده کردحداقل تا سر پا بمونه.
حتی به عصبانیبلندی شدن فکر هم نمیکرد.گیر این مسئلهی کوچیکی نبود.
نزار کاملاً زنده شده بود.
نه، به نظر میرسید حتی ازفوری قبل هم قویتر شده. انگار داشتبودند با سرعت سرسامآوری دانش جادویی جمعآوری میکرد.
باید اینوضعیتش موضوع روحالت به فرشتهها بگیم؟
یا فقط منتظر وحی بمونم؟
افکار بیشماریکرده به ذهنشخراش خطور کرد.
و درتوانست نهایت بهخونریزی یک نتیجه رسید.
قبل از اینکه به خدا تکیهبرگردد کنم، بهتره اول طبق قوانین هرفوری کاری از دستمون برمیاد انجام بدیم.
با عجله به نویهکان برگشت.
ماجرای بلایی که سر میگوبرنداشت اومده بود رو برای سیگنی، رگیننشانه و لکسیا تعریف کرد و گفت:
«من میرم به دنیایخونریزی زیرین. تا اون موقع، شلوغششمشیر نکنید و فقط منتظر بمونید.»
یولگئوم قصد داشتکاملاً دئوس و زیکبرگردد رو هرچه سریعتر برگردونه.
در همین حین، نزار میگو رواما تو یه قفس زندانی کرد ونگاه اون رو کنار تخت پادشاهیش آویزون کرد.
نزار ده متر قد داشت. میگو که الاننوک قدش به زور به صد و چهل سانتیمترگرفته میرسید، فقط به اندازه کف دست نزار بود.
«دیدنش لذتبخش نیست؟ کیکیکیکیکی.»
نزار به چپکاملاً و راست نگاهبرگردد کرد و نیشخندی زد.
اشراف و غولهای پادشاهیای کهرسید خودش ساخته بود هم باهاشاخم همراهی کردن و ریزریز خندیدن.
میگو باکرده عصبانیت دادخراش زد: «ولم کن!»
«من؟ چراتوانست باید همچینخونریزی کاری بکنم؟»
«مگه نمیدونی بابای من کیه؟»
«میدونم. خوبم میدونم.»
«پس باید بترسی!»
«کهکهکهکهکهکهکه، انگارتوانست تو واقعاًخونریزی نمیدونی من کیام.»
«یه غول زشت و بدترکیب!»
اشراف ازکوبیده این حرفشگوش به خشم اومدن.
«چطور جرئت میکنیحتی به پادشاه بزرگپشت همچین توهینی بکنی!»
«استاندارد زیبایی شخصجلوی نزاره. هرچی بیشترفوری شبیهش باشی، خوشقیافهتری!»
«انگار واقعاً دلت میخواد بمیری!»عادی میگو برگشت و بهشون نگاهخونریزی کرد. اونا انسانها و کوتولهها بودن.
«چرا یه غولبلندی رو به عنواناما اربابتون میپرستین؟ خجالت نمیکشین؟»
«تو چرا خدا رو میپرستی؟برنداشت برای موجودات کوچیکی مثل ماسمت طبیعیه که به خدا خدمت کنیم.»
«این مشیت طبیعته.»
میگو وقتی دید اوناحالت بیوقفه دارن نزار روتوانست ستایش میکنن، زد زیر خنده.
با اینکه سنش کم بود، اما انسانگیر نبود. با وجود اینکه همون چیزها رو میدیددید و میشنید، اما خیلی بیشتر از اونا میفهمید.
آدمهایی که از زمانخراش تولد تا الان باهاشوننوک بود، همگی موجوداتی خارقالعاده بودن.
در مقایسه باجلوی اونا، تمام آدمهای اینجابگیرد رقتانگیز به نظر میرسیدن.
«دیگه اینقدر حقیر نباشین.حالت خدا دیگه چیه؟ اونتوانست فقط یه غول زشته!»
اشراف دوباره جیغبلندی و داد راه انداختنگیر و به میگو پریدن.
تو همون لحظه، نزارخراش دستش رو بالا بردنوک و همه رو ساکت کرد.
رنگ ازتوانست رخسار انسانهاخونریزی و کوتولهها پرید.
میگو نگران شد که نکنهعادی نزار عصبانی بشه. اما نزارخونریزی اصلاً ناراحت به نظر نمیرسید.
«واقعاً غرور زیادی داری.»
«غرور داشتن حقمه.»
«بچه یهتوانست نژاد شیطانی بودنآسیب چه غروری داره؟»
«پس تو هم برایحالت پادشاه غولها بودن زیادیتوانست خودت رو تحویل میگیری.»
«من غولکوبیده یا همچینگوش چیزی نیستم.»
«اگه با اینحتی هیکل غول نیستی،پشت پس چی هستی؟»
«آداپا. یه انسان ردهبالا.»
«دروغه. تو یهکاملاً غول جهشیافتهای. فقطبرگردد یه کم باهوش شدی.»
«انگار یولگئومکوبیده چیزی دربارهگوش من بهت نگفته.»
«یولگئوم شخصیت نجیبی داره.خراش چرا باید درباره موجودنوک پستی مثل تو حرف بزنه؟»
«نجابت؟ هاهاها،توانست نجابت برایخونریزی یه مارمولک.»
«از اولوضعیتش تا آخر هرعادی چی میگی مزخرفه.»
«داری میگی دروغگوام؟»