چپتر 86: عبور از سرزمین غولها (۲)
0اون زیکِ احمقآدمهای حالا به عمارت اربابمثل زوریکس احضار شده بود.
لقب موندوگن فونهمه زوریکس، ارباب قلعهیتیم زوریکس، کنت بود.
او صاحب یک ملکبودن بزرگ و مالک دههامیکردن هزار ساکن دائمی بود.
گلون، جایی که قلعه زوریکس در اون قرار داشت،بارونی کشور بزرگی در منتهیالیه شرقی قاره خوزه بود ووقت با دشتهای وسیع و دریاچههای متعددش همیشه ثروتمند محسوب میشد.
کشورهای زیادی تو قارهاطرافش خوزه وجود داشتن، اما هیچوقتفلان با هم وارد جنگ نمیشدن.
فقط هیولاها وهمه دزدها بودن کهیتیم گهگاه دردسر درست میکردن.
«زیک ون هالیویچ.»
«بله، سرورم.»
«این اواخرگفت خیلی درباره کارهانگاه و فعالیتهات میشنوم.»
جایی که اربابهمه از زیک استقبال کرد،بدون تراس منارهی قصر بود.
روی یک میزدزدها گرد بزرگ، تنقلات ودرست نوشیدنی چیده شده بود.
چهار نوازنده داشتن آهنگهای ملایمیرئیس میزدن و چند تا آدمرهبری سرشناس هم اونجا حضور داشتن.
یک دورهمی اجتماعی تو قلعه.
زیک به جمع نجیبزادگانی دعوت شدهیتیم بود که حتی اجدادش هم تومهربونن خوابشون چنین جمعی رو ندیده بودن.
«حتی بازرسهیولاها سونگهوانگچونگ همبودن ازت تعریف میکرد.»
«این لطف شماست. همه فقط ازفلان روی دلسوزی با منِ یتیم کهشوالیه بدون پدر و مادر زندگی میکنم، مهربونن.»
زیک این روآدمهای گفت و بههمهشون آدمهای اطرافش نگاه کرد.
همهشون ازشماست آدمهای سرشناسدلسوزی قلعه زوریکس بودن.
نجیبزادگانی مثل رئیس فلان طبقه اشراف، یادرست بارونی که رهبری یک گروه شوالیه رواواخر بر عهده داشت، و کانادین، رئیس خانواده هولیاوک.
تا همین چند وقت پیش،رئیس حتی تصور همنشینی با این آدمهاگروه هم برای امثال زیک سخت بود.
اون فقط میتونست تو مغازههاشون پارهوقتهمهشون کار کنه یا به عنوان خدمتکارِبارونی شوالیهای که زیر دستش بود، خدمت کنه.
«بازرس سونگهوانگچونگ در حال حاضرمنِ تو روستای فوربس بی مستقره. دلیلشمیکنم همون مردههای متحرکیه که باهاشون جنگیدی.»
بعد از ارباب،دزدها کانادین، رئیس خانوادهدردسر هولیاوک به حرف اومد.
«مثل اینکه در کنار دخترم نبردفلان سختی رو پشت سر گذاشتی. بهشوالیه نظر میرسه لکسیا خیلی روت حساب میکنه.»
«به لطف ارشد لکسیااطرافش بود که تونستم جونرئیس سالم به در ببرم.»
کانادین باشماست لبخندی تلخدلسوزی جواب داد:
«نمیدونستم که قراره این همه مرده متحرک تو قلمرو ما پیداشون بشه.سرورم اون جنازههای لعنتی همیشه مایه دردسرن. برای همینه که هی میگم مراسم تدفینروی رو درست و اصولی انجام بدین، اما انگار با یه مشت احمق طرفم.»
فرمانده شوالیههانگاه در جواب حرفهایرئیس ارباب موندوگن گفت:
«من دوباره دستور رو صادر میکنم.همهشون هر مراسم تدفینی که طبق روال قانونیرهبری انجام نشه، غیرقانونیه و مجازات سنگینی داره.»
«همین کار رو بکن. آخه وقتی شبابدون جنازهها راه میافتن تو کوچه و خیابون،آدمهای مردم چطور میتونن تو آرامش زندگی کنن؟»
ارباب دوبارههیولاها به زیک نگاهگهگاه کرد و گفت:
«راستی، زیک. کی بیشترمثل از همه کمکت کرداشراف تا اینطوری پیشرفت کنی؟»
قبل از اینکهآدمهای زیک بتونه جواب بده،مثل کانادین پرید وسط حرفش:
«معلومه که شما بودین، سرورم. هیچکسیتیم تو قلعه زوریکس نمیتونه حتی یک لحظهگفت بدون لطف و عنایت ارباب زنده بمونه.»
زیک باهیولاها دستپاچگی دهنشبودن رو باز کرد:
«همونطور که استاد کانادین گفتن. اگهفلان لطف و توجه شما نبود، منشوالیه حتی یک روز هم دووم نمیآوردم.»
«خوشحالم که خودت میدونی. پس،نگاه میخوام یه مأموریت بهت بدم...طبقه میری دیوار شیاطین رو بررسی کنی؟»
زیک باشماست چهرهای متعجب بهمنِ کانادین نگاه کرد.
اما اون بادزدها چهرهای بیتفاوت به جایدرست دیگهای خیره شده بود.
«اگه منظورتون دیوارهمهشون شیاطینه... یعنی همونفلان جایی که تو شماله؟»
«درسته. همونطور که میدونی، اونجا در اصل مرز شمالی پادشاهی گلون بود. بهترین مانع و آخرین سنگر برای جلوگیری از ورود غولهایپیش کوههای هورساسپاین... اما تو جنگ حدود پونصد سال پیش از دست رفت و غولها تصرفش کردن. پادشاه گلون اخیراً تصمیم گرفته که دیواردلیلش شیاطین رو پس بگیره. برای همین به ما دستور داده تا وضعیت رو از قلعه زوریکس که نزدیکترین جا به اونجاست، بررسی کنیم.»
«پس دارین بههمه من میگین که اینبدون کار رو انجام بدم.»
«آره. البته قرار نیست بهت بگم تنهایی بری. ده تا سکه طلا بهت میدم، پس آدمهایی که نیاز داریمیشنوم رو استخدام کن و تجهیزات بخر. یه نقشه درست و حسابی بکش و بررسی کن که دشمنا چطور مستقر شدن.اونجا اگه وظایفت رو به خوبی انجام بدی، ده تا سکه طلا و یک نشان سلطنتی به عنوان پاداش بهت میدم.»
بیست تا سکه طلا اصلاً پول کمی نبود. پولیبارونی بود که یک مقام بلندپایه تو روستای بزرگی مثلوقت قلعه زوریکس با دو سال کارِ تماموقت میتونست دربیاره.
تازه، اینگفت دستور مستقیماطرافش ارباب بود.
لحنشون مؤدبانهشماست بود، اما حقمنِ رد کردن نداشت.
«بسیار خب. تمام تلاشم رو میکنمدردسر تا مأموریتی که بهم محول شدهسرورم رو به بهترین شکل انجام بدم.»
بعد از اون، تو مهمونی چایفلان که حدود یک ساعت طول کشید،شوالیه حرفهای زیادی رد و بدل شد.
بعضیها بودن که به زیک و سرپرستش، دئوس، علاقهفلان نشون دادن، اما تا زیک به خودش اومد، بحث بههولیاوک سیاستهای دربار کشیده شد که اون اصلاً ازشون سر درنمیآورد.
بعد از تموم شدن جلسه، همهیتیم رفتن و فقط دو نفر تو تراسگفت موندن: ارباب موندوگن و کانادین ون هولیاوک.
موندوگن تهماندهیهیولاها چای روبودن مزهمزه کرد.
اما خیلی سرد شدهمثل بود. برای همین، همونطوراشراف راحت تفش کرد رو زمین.
ارباب که داشت به چای ریختهشدههمهشون روی زمین نگاه میکرد، نگاهش روبارونی به دوستش کانادین دوخت و گفت:
«مثل استخون تو گلودلسوزی میمونه، نه میشه قورتشپدر داد، نه میشه تفش کرد.»
«میفهمم.»
«فکر میکنینگاه کنترل کردنشمثل سخت باشه؟»
«سال پیش میشد، اما حالا دیگههمهشون خیلی بزرگ شده. استعداد جنگجوییِ اون،بارونی حتی از دختر من هم بیشتره.»
«راستش، چیزی کههمه ذهن من رویتیم درگیر کرده... این زبونبازیهاشه.»
کانادین لبخند تلخی زد.
«ما هنوز نسل صفر نیستیم. سطحی که تو نسل بعدی به دست میاد، میشه سنگ بنایهولیاوک آمادگی برای قرن آینده. با این حال، اگه نتایج نسل بعدی اینطوری پیش بره، برای خانوادهخدمتکارِ هولیاوک خیلی سخت میشه که خودش رو به عنوان بهترین خانواده جنگجو تو قلعه زوریکس تثبیت کنه.»
«خیلی ناامید نشو. مسیر رشد دخترت زیادی شیبدار نیست؟ میتونه دوباره به رتبه G برسه.»
«منم همینطور فکر میکنم...»
کانادین دست بهدزدها سینه ایستاد و قیافهایدرست جدی به خودش گرفت.
«تحرکات سونگهوانگچونگ غیرعادیه. من حواسم به خانواده هولی بیچ جمع شده. بازرسشون چندعهده ماهه که تو قلعه مستقر شده و مدام به زیک علاقه نشون میده.میتونست به خاطر همین، حتی شایعه شده که میخوان اونو ببرن تو شوالیههای معبد.»
«پس، حدس میزنم همونطور که گفتی این قضیه رو سپردی به زیک. اگه کار مفیدی انجام بده،کانادین فکر نکنم ایده بدی باشه که یه افتخار مناسب بهش بدی و به عنوان شوالیه قلعه زوریکس مقامشخدمتکارِ رو بالا ببری، یا اگه این ممکن نیست، دروازه خاندان هولی بیچ رو به پادشاهی گلون واگذار کنی.»
این ایده کانادینهمه بود که زیک روبدون بفرستن به دیوار شیطان.
«فکر نمیکردم چیز مهمی باشه...گهگاه ولی آخه چرا شانس بایدهالیویچ درِ خونه همسایه رو بزنه!»
«نگران نباش. این خداست کهرئیس جنگجوها رو میفرسته پایین، امارهبری تو این قلعه زوریکس، پادشاه منم.
تا وقتی منآدمهای دوستتم، هیچ اتفاق بدیمثل برای خانواده هولیاوک نمیافته.»
کانادین درشماست برابر موندوگندلسوزی سر خم کرد.
«من همیشه مدیونتم.»
موندوگن دستشنگاه رو گذاشتمثل رو شونهی دوستش.
«ای نیمچهاشرافِ لعنتی.»
دئوس نیشخندی زدهمه و زیک سرشیتیم رو کج کرد.
«اون دیگه چیه؟»
«نیمچهاشراف. میشهنگاه گفت سگِمثل یه اشرافزادهست؟»
«مسخرهام نکن. من بهاطرافش عنوان یه ساکن دائمی، فقطفلان به احضار ارباب جواب دادم.»
«خب حالا چی کاسب شدی؟»
زیک یه آه کوتاهبودن کشید و یه کیسه سکهزیک طلا از تو لباسش درآورد.
«۱۰ تا سکه طلا.مثل این پیشپرداخته... جایزه موفقیت همبارونی ۱۰ تا سکه طلای دیگهست.»
«بدک نیست، رقم درشتیه.»
«ماموریت اینه که بریمدلسوزی یه جایی به اسمپدر دیوار شیطان رو بررسی کنیم.»
«ارباب خودشهیولاها مستقیماً این ماموریتگهگاه رو بهت داد؟»
«آره.»
«کارت گرفتهها.»
«به این سادگیهاهمه هم نیست. دیوار شیطانبدون الان شده قلمروی غولها.»
«فکر میکنی غولها چیزیبودن به اسم قلمرو واسهمیکردن زندگی خودشون درست کردن؟»
«اعماق کوههای هورساسپاین سرزمین غولهاست. دیوار شیطان یه قلعهبارونی انسانیه که دقیقاً همونجایی ساخته شده که کوههای هورساسپاین بهپیش دریا میرسن. اگه بخوام دقیقتر بگم، قبلاً یه قلعه بود.»
«پس میخوانگفت اونجا رواطرافش پس بگیرن؟»
«آره.»
«پس ماموریتهیولاها شناساییش روبودن دادن به تو.»
«یه همچین چیزی.»
«هر کاری کهآدمهای باید انجام بشه رومثل باید انجام بدم دیگه.»
«بهم کمک میکنی؟»
«اگه میخوایهیولاها تنهایی بری، بروگهگاه تنهایی انجامش بده.»
«کمک کن دیگه.»
زیک سرش رو پایین انداخت.
«خب، بیا اسمشو بذاریم ماموریت گروهمون. چون بهپدر نظر میرسه از اون کاراییه که میتونه شهرتتنگاه رو ببره بالا. پس بریم. همه رو جمع کن.»
بعد از بار زدن کالسکه و ترک قلعه زوریکس،زیک زیک و همگروهیهاش برخلاف بقیه گروههای قهرمانها، اصلاً توفعالیتهات کلاسهای سنتی مثل جنگجو، شوالیه، جادوگر و هیلر جا نمیگرفتن.
پیشخدمت اسکاتول و خدمتکار سادیموس.
به علاوهگفت تاجر دئوساطرافش و یولگئومِ بیکار.
به جز خودِهمه جنگجو، بقیه فقط یهبدون مشت آدم بیخیال بودن.
کالسکه رو برایدزدها استفاده مسافربری تغییردردسر کاربری داده بودن.
از اونجایی که یه ماموریت رسمیفلان از ارباب گرفته بودیم، دلیلی نداشتشوالیه با یه گاری باری سفر کنیم.
پیشخدمت اسکاتول و زیک رو صندلیهمهشون کالسکهچی نشستن و سادیموس هم روبارونی جایگاه خدمتکار در پشت کالسکه ایستاد.
چهار تا اسب بادلسوزی نشاط کالسکه رو میکشیدن ومادر به سمت شمال غربی میتاختن.
پنج روز کاملدزدها طول میکشید تادردسر به دیوار شیطان برسیم.
وقتی واردنگاه حومه شهرمثل شدیم، یولگئوم پرسید.
«نمیخوای یه سرآدمهای به خونه پدرهمهشون و مادرت بزنی؟»
«چرا باید بزنم؟»
«یه خبرای بدی شنیدم.»
«مهم نیست. اون حرومزاده به هرفلان حال هنوز زندهست. فقط ذهنم درگیرشوالیه اینه که چرا باید اون عوضی باشه.»
«پادشاه آتش و جنها، درسته؟»
مکالمهشون برای گوشهمه بقیه شبیه یهیتیم داستان کاملاً متفاوت بود.
«آره. آتشفشان آیودزدها که بهش سردردسر زدیم هم قلمروی اونه.»
«پس... این چههمهشون ربطی به ملاقات باطبقه کیو-گونگ تو اونجا داره؟»
«حدس میزنم قضیه همین باشه، نه؟ دوک سوم روفلان کشیدن وسط. خب، من قراره همینطوری ولش کنم تا وقتیهولیاوک که هر هفت تاشون شکست بخورن. تو داری چیکار میکنی؟»
«چه خبره؟ شایدهمه فقط دارن اعتراضیتیم میکنن. به شیاطین.»
بعد از حرف یولگئوم،بودن اون دو نفر پردهیمیکردن عایق صدا رو کشیدن.
پنج روزنگاه گذشت و جادهرئیس هی ناهموارتر میشد.
به ندرت میشد روستایی تونگاه ساحل شمالی کوههای هورساسپاین پیدا کرد،اشراف چون غولها مدام اونجا پیداشون میشد.
سقوط دیوارشماست شیطان تأثیر خیلیمنِ زیادی گذاشته بود.
اگه پادشاهی گلون موفق میشد دوباره یه قلعه تو دیوار شیطان بسازه،سرورم گروهی که دهها کیلومتر از زمینهای ساحلی کشیده شده از غرب قلعه زوریکسروی رو پس میگرفت، تو یه ساحل در فاصله ۲۰ کیلومتری قلعه توقف میکرد.
با اینکه هنوز حسابیمثل ازش دور بودیم، یه گروهبارونی از غولها رو پیدا کردیم.
«زیک.»
«بله، دئوس.»
«باید چیکار کنم؟»
«خودت گفتی که...»
«پرتت کنم وسطشون؟آدمهای یا خودت باهمهشون پای خودت میری؟»
«اونجا؟»
«اوه... هه...»
«۱۰ تانگاه غول اونجا دوررئیس هم جمع شدن؟»
«تو با یه اژدها هم جنگیدی. بامثل در نظر گرفتن سطحت، باید بتونی ازگروه پس ۱۰ تا غول به تنهایی بربیای.»
«آخه منشماست چطور میتونمدلسوزی همچین کاری بکنم؟»
«خیلی خب، امروزدزدها حسابی دستودلباز شدم.دردسر با خدمتکار برو.»
«با آقای سادیموس؟»
«چرا؟ ازشگفت بدت میاداطرافش چون ضعیفه؟»
«معلومه که نه! ایشون که...»
«پس برو دیگه!»
با دستور دئوس، زیکمثل آهی کشید و بااشراف قدمهای سنگین راه افتاد.
پشت سرش،گفت سادیموس مثل یهنگاه سایه دنبالش رفت.
دئوس به سادیموس گفت.
«زیاد بهش کمک نکن.»
«مطمئن نیستم منظورتون چیه.»
«تو معلم زیکی،آدمهای مگه نه؟ خودتهمهشون یه جوری مدیریتش کن.»
«بسیار خب.»
بعد از اینکه اونبودن دو نفر کالسکه رومیکردن ترک کردن، پیشخدمت اسکاتول پرسید:
«همینجا منتظر میمونین؟»
«خب، قاعدتاًگفت باید همینطوراطرافش باشه. پیشخدمت.»
«بله. ارباب.»
«کمی چای میل دارین؟»
«آمادهاش میکنم.»