---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 39: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 39: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۹. پیدا کردن خائن (۴)

دئوس در جواب‌ببین​ سؤال یولگئوم شونه‌ای‌می‌گیری​ بالا انداخت و گفت:

«اگه نمرده باشه چی؟‌نمی‌کرد​ اگه فقط خودش رو‌هاگ‌های​ به موش‌مردگی زده باشه؟»

«شنیدم که با سم خودکشی کرده... کسی که تو دنیای‌بوده​ شیاطین بهتر از همه سم رو می‌شناسه، خودشه. نه تنها‌بازوش​ تو دنیای شیاطین، بلکه تو کل دنیا هم باید بهترین باشه.»

«خب، این‌که بخوای رمان بنویسی به خودت‌دیگه​ ربط داره، ولی امیدوارم فکر نکنی که این‌داروچه​ چرندیات قراره خواننده‌ها رو تحت تأثیر قرار بده.»

«واقعاً هیچ‌نداری​ قصدی برای باور‌گارد​ کردنش نداری، نه؟»

«ببین. سریع گارد‌امضا​ می‌گیری. واسه همینه که‌اونه​ هیچ‌وقت نویسنده بزرگی نمی‌شی.»

«غیر از شو، هیچ‌کس دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه که بتونه همچین چیزی بسازه.‌فهمیدم​ اگه اسمش روی اون رشته‌های قارچی حک نشده بود، راستش رو بخوای اصلاً‌قبیله​ باور نمی‌کردم که این یه شکل حیات مصنوعی باشه که توسط کسی ساخته شده.»

«بابت تعریفت ممنون. اگه بفهمه که اژدهای‌دیگه​ طلای حقیقی این‌قدر قبولش داره، تو گور‌بطری​ هم که باشه قند تو دلش آب می‌شه.»

«از طرف دیگه، اگه امضا نمی‌کرد، کی می‌فهمید این سم کار اونه؟ اگه هاگ‌های‌هیچ‌کس​ تو این بطری کار داروچه باشه چی؟ اگه امضاش رو پاک کرده باشه و‌بود​ شروع به ساختنش کرده باشه چی؟ این یعنی از همون اول شریک جرم بوده.»

«پس یعنی خودش رو به مردن‌کار​ زده؟ می‌دونی چی فهمیدم؟ این یکی‌پاک​ یه کم منطقی‌تر به نظر می‌رسه.»

دئوس دست‌به‌سینه شد‌شروع​ و با انگشت‌هاش‌همون​ روی بازوش ضربه زد.

بعد از‌گور​ کمی فکر‌دلش​ کردن، پرسید:

«تندروهای قبیله اژدها‌ببین​ و دنیای شیاطین.‌می‌گیری​ هدف مشترکشون چیه؟»

یولگئوم بلافاصله جواب داد:

«نابودی دنیای انسان‌ها.»

«آه! این‌قدر‌گور​ کلیشه‌ایه که‌دلش​ آدم خجالت می‌کشه.»

«چون دشمنِ دشمنِ من، دوست‌گارد​ منه. فکر کنم دنیای شیاطین می‌خواست‌بزرگی​ با نابودی دنیای انسان‌ها انتقام بگیره.»

«بعدش چی؟ وقتی دنیای شیاطین‌می‌فهمید​ دنیای انسان‌ها رو ببلعه، هیچ‌داروچه​ سود خاصی برای نژاد اژدها نداره.»

«فکر کنم اون‌قدر کورِ‌ساختنش​ انتقام شده‌ن که وقت ندارن‌جرم​ به این چیزا فکر کنن.»

«باشه، به این رمانت نمره رتبه B می‌دم.»

«چون هیچ‌نداری​ پایه و‌سریع​ اساسی نداره.»

یولگئوم که انگار‌امضا​ کلافه شده بود، پشت‌اونه​ سر هم آه می‌کشید.

«ولی می‌دونی؟»

«هان؟»

«تو اژدهای طلای حقیقی هستی.»

«خب که چی؟»

«مگه خدای اژدهایان نیستی؟»

«درسته.»

«شاید یه نمه از‌سریع​ من ضعیف‌تر باشی، ولی‌همینه​ تو دنیا قوی‌ترین هستی.»

«اینا رو‌دیگه​ می‌گی چون‌نمی‌کرد​ اون روز باختی؟»

«می‌خوای دوباره‌پاک​ با هم‌ساختنش​ سرشاخ بشیم؟»

«من از‌گور​ این تفریحات ندارم.‌می‌شه​ ولی منظورت چیه؟»

«از چی می‌ترسی؟»

«هان؟»

«چرا این‌قدر ترسیدی‌شروع​ که هیچ کاری‌همون​ از دستت برنمیاد؟»

«من از هیچی نمی‌ترسم.»

«پس چرا این‌قدر هول کردی؟»

یولگئوم در برابر این سؤال دهنش رو‌اونه​ بست. بعد از مدتی، دهنش رو باز‌ساختنش​ کرد و یه حرف کاملاً بی‌ربط زد:

«زنا رازهای زیادی دارن.»

«می‌گن عرق‌خوری تو‌قند​ روز روشن، میان‌بریه به‌دیگه​ سمت اعتیاد به الکل.»

«من که‌نداری​ چیزی ننوشیدم.‌سریع​ پس بیا برگردیم.»

یولگئوم قدم اول رو‌نمی‌کرد​ برداشت و دئوس هم‌هاگ‌های​ پشت سرش راه افتاد.

«دیگه لازم نیست‌شروع​ ازش محافظت کنم؟ اون‌اول​ اژدهای کوچولو رو می‌گم.»

«آره، دیگه مشکلی پیش نمیاد. اگه خواب خوبی ببینه و‌می‌فهمید​ بعد از یه استراحت حسابی بیدار بشه، اون‌قدر جون می‌گیره‌یعنی​ که بتونه خودش به سمت کاخ یشم آبی پرواز کنه.»

یولگئوم برگشت و‌ببین​ یه بوسه هوایی کوچیک‌واسه​ برای اژدهای جوان فرستاد.

دئوس حس کرد‌امضا​ یولگئوم یه چیزی رو‌اونه​ تو حرفاش جا انداخته:

—البته اگه شانس بیاری.

«این مشروب‌گور​ رو چطوری‌دلش​ درست می‌کنن؟»

«آه! این جادوی سیب‌زمینی شیرینه.»

«جادوی سیب‌زمینی شیرین؟»

«با تخمیر سیب‌زمینی شیرین، الکلش‌یعنی​ رو می‌کشن، تقطیرش می‌کنن و‌بوده​ دوباره با آب قاطیش می‌کنن.»

«واسه همچین چیزی،‌قند​ چرا اصلاً بوی‌طرف​ سیب‌زمینی شیرین نمی‌ده؟»

«چون بیش از حد تخمیرش می‌کنن، فقط الکلش‌همینه​ می‌مونه. این یه عرق ارزون‌قیمت و معمولیه که با‌نمی‌رسه​ کلی آب قاطی می‌شه تا درصد الکلش تنظیم بشه.»

«که این‌طور؟‌دیگه​ فقط تلخه و‌می‌فهمید​ هیچ مزه‌ای نداره...»

«ولی بازم بعضی‌شروع​ وقتا آدم رو‌همون​ می‌گیره، مگه نه؟»

زیک در حالی‌قند​ که داشت لیوان رو‌دیگه​ خشک می‌کرد، لبخندی زد.

«خودت تا حالا امتحانش کردی؟»

«نه بابا! من‌امضا​ هنوز به سن قانونی‌اونه​ نرسیدم. مشتری‌ها این‌طوری می‌گن.»

«یه پیک می‌خوای؟»

«من الان سر کارم.»

«باشه، باشه، موقع‌ببین​ کار نمی‌شه مست‌می‌گیری​ کرد. مثل این زنیکه.»

کنار دئوس، یولگئوم نشسته بود‌می‌فهمید​ که پیشونیش رو چسبونده بود‌داروچه​ به میز و خوابش برده بود.

امکان نداشت‌پاک​ اژدهای طلای حقیقی‌یعنی​ مست شده باشه.

ولی حالا کاملاً‌قند​ به یه انسان‌طرف​ تبدیل شده بود.

از سفر طولانی خسته بود و یادش رفته‌همینه​ بود که کل بدنش رو به انسان تغییر داده،‌نمی‌رسه​ واسه همین ظرفیت الکلش رو اشتباه محاسبه کرده بود.

«امروز یه غذای‌امضا​ جدید یاد گرفتم.‌کار​ می‌خوای امتحانش کنی؟»

«یاد گرفتی؟ از کی؟»

«از زن صاحب‌خونه. می‌گفت خودش‌می‌شه​ هم اینو از یکی از مسافرایی‌کار​ که اونجا مونده بود یاد گرفته.»

«آهان، گفتی تو‌ببین​ اتاق پشتی مسافرخونه‌ی‌می‌گیری​ بیرون قلعه زندگی می‌کنی؟»

«چون از‌دیگه​ سه طرف‌نمی‌کرد​ بسته‌ست، ارزونه.»

«سه طرف؟»

«در واقع یه شکاف‌دلش​ بین دو تا دیوار‌امضا​ تو یه اتاق دیگه‌ست.»

«اون که می‌شه تهِ راهرو!»

«یه چیزی تو همون‌نمی‌کرد​ مایه‌هاست. قبلاً انبار بوده،‌هاگ‌های​ منم ارزون اجاره‌اش کردم.»

«پاشو بیا خونه‌ی‌شروع​ من زندگی کن. اونجا‌اول​ کلی اتاق خالی هست.»

«نه. این‌طوری نمی‌شه. خواهر و برادرای‌طرف​ کوچیکترم به‌زودی می‌رن خوابگاه، بعد از‌اونه​ اون دیگه نیازی به جای خواب ندارم.»

«پس خودت کجا می‌خوابی؟»

«همین‌جا می‌خوابم دیگه.»

«اینجا؟»

«آره. فکر کنم اگه یه چادر‌طرف​ اینجا و یکی هم اینجا بزنم،‌اونه​ جای خواب خوبی از آب دربیاد.»

لحنش آروم بود،‌ببین​ ولی می‌شد لجبازیش‌می‌گیری​ رو حس کرد.

دئوس دیگه چیزی نپرسید.

«باشه، هر جور راحتی. فقط فردا‌همون​ روزی اگه از خوابیدن رو زمین‌می‌دونی​ سرد دهنت کج شد، تقصیر من ننداز.»

«خوبم. پدرم هم می‌گفت‌دلش​ واسه ماجراجوها، خوابیدن تو‌امضا​ خیابون یه چیز عادیه.»

«اون کارتن‌خوابی با‌ببین​ این کارتن‌خوابی فرق‌می‌گیری​ داره، ولی خب...»

دئوس بقیه حرفش رو‌نمی‌کرد​ با یه جرعه از‌هاگ‌های​ اون مشروب تند قورت داد.

«به هر‌پاک​ حال، بیارش‌ساختنش​ ببینم. چیه حالا؟»

«اوه، چیز خاصی‌قند​ نیست. بهش می‌گن‌طرف​ گوشت شکم خوک سرخ‌شده.»

«شکم خوک؟ اون دیگه چیه؟»

«از پهلوی خوکه،‌امضا​ معمولاً نمک‌سودش می‌کنن‌کار​ و مثل بیکن می‌خورنش.»

«بیکن رو که می‌شناسم.»

«گوشت خام رو نازک برش می‌زنی و تو‌امضا​ یه ماهیتابه با روغن سرخ می‌کنی. در آخر هم‌پاک​ اگه با سبزیجات تفتش بدی، طعمش خیلی بهتر می‌شه.»

«این غذا‌نداری​ شبیه همون‌سریع​ سیرابی سرخ‌شده‌ست؟»

«دستورش که همونه.»

مواد رو با حرکات سبک‌یعنی​ چاقو خرد کردم و زیر‌بوده​ ماهیتابه گود رو روشن کردم.

«انگار اجاقت بزرگ‌تر شده؟»

«هاهاها، مدیر فروشگاه یه‌سریع​ بهترش رو برام خرید.‌همینه​ می‌گن طعم غذا به آتیششه.»

«به نظر‌دیگه​ می‌رسه اونم از‌می‌فهمید​ دستپختت خوشش اومده.»

«خوشبختانه.»

توی روغن داغ و جلز‌می‌شه​ و ولزکنان، شکم‌خوک تا حد‌می‌فهمید​ قهوه‌ای طلایی پخته و جمع شد.

حتی چربی‌هایی که ازش بیرون می‌زد‌می‌گیری​ هم با بقیه مواد برشته می‌شد‌نمی‌شی​ و بوی دیوانه‌کننده‌ای راه انداخته بود.

وگرنه چطور ممکن بود یولگئوم که‌کار​ خوابش برده بود، سرش رو بلند‌پاک​ کنه و هوا رو بو بکشه؟

وقتی یه نوشیدنی تند ریختم و ماهیتابه رو چرخوندم، روغن شعله‌ور شد.‌می‌دونی​ بعد از اضافه کردن سبزیجات، غذا چند دور دیگه روی آتیش پخته‌پرسید​ شد و بعد روغنش رو با آبکش گرفتم و ریختم تو یه بشقاب.

«امتحانش کن.»

«واقعاً بوش این‌قدر خوبه؟»

یولگئوم هم بلند‌امضا​ شد و دستش‌کار​ رو سمت غذا برد.

«منم می‌خوام بخورم.»

«چاق می‌شیا.»

«من؟»

«مگه قرار نیست چاق بشی؟»

«من چاق نمی‌شم، چاق نمی‌شم.»

«گفته بودی مست هم نمی‌شی.»

«مست نیستم.»

«زبونم می‌گیره، ولی مست نمی‌شم.»

به محض اینکه این‌ساختنش​ بحث کوتاه تموم شد،‌شریک​ دست یولگئوم به حرکت دراومد.

لحظه‌ای که گوشت رو لقمه‌می‌شه​ کرد و گذاشت تو دهنش، طعم‌کار​ لذیذ روغن روی زبونش منفجر شد.

«واو! واو! این دیگه چیه!»

«خوشمزه‌ست، نه؟ خودمم وقتی چشیدمش تعجب کردم. یه‌هاگ‌های​ تیکه گوشت ارزون با کلی چربیه، اما حتی‌همون​ اگه خام هم سرخش کنی واقعاً لذیذ می‌شه.»

«یه بشقاب‌پاک​ دیگه از‌ساختنش​ این بده.»

دئوس در جواب‌قند​ یولگئوم یه کلمه‌طرف​ دیگه اضافه کرد.

«واقعاً چاق می‌شیا.»

«من جادو دارم.»

«چقدرم راحت. پول‌شروع​ این بشقاب‌های جدید رو‌اول​ از جیب خودت بده.»

«چقدر خسیسی. بنویس‌قند​ تو دفتر حسابت.‌طرف​ الان پول ندارم.»

زکه در حالی که‌سریع​ به جر و بحث این‌هیچ‌وقت​ دو نفر نگاه می‌کرد، خندید.

«راستی، دئوس.»

«چیه؟»

«اون نیزه سه‌شاخ مردماهی که دفعه‌طرف​ پیش از روستای جویل آوردم... واقعاً‌اونه​ اشکالی نداره تمام پولش رو خودم بردارم؟»

«می‌خوای مجبورم کنی‌ببین​ یه حرف رو‌می‌گیری​ دو بار تکرار کنم؟»

«خوشحالم که کمک بزرگی‌نمی‌کرد​ کردم، اما من به‌هاگ‌های​ این همه پول نیازی ندارم.»

یولگئوم پرید وسط حرفشون.

«چرا فقط با زکه این‌قدر دست‌ودل‌بازی؟‌طرف​ تو حتی می‌خواستی پول یه بشقاب‌اونه​ غذا رو هم از من بگیری.»

«دلم می‌خواد.»

«نکنه... تو‌دیگه​ از زکه‌نمی‌کرد​ خوشت میاد؟»

«زنیکه لعنتی، فقط‌شروع​ چون مستی هر چرندی‌اول​ رو به زبون نیار.»

«واقعاً قضیه چیه؟ نه نه.‌می‌شه​ زیاد ازش خوشت نیاد. شما‌می‌فهمید​ دو تا نمی‌تونین با هم باشین.»

«بهتره بگیری بخوابی. زکه،‌سریع​ یه نوشیدنی مخصوص براش‌همینه​ بریز که زودتر بیهوش بشه.»

زکه با‌دیگه​ چشمانی خندان‌نمی‌کرد​ نوشیدنی رو ریخت.

«چشم.»

دئوس در حالی‌قند​ که بهش نگاه‌طرف​ می‌کرد، به حرف اومد.

«چرا شروع به تغییر کرد؟»

زکه با شنیدن‌امضا​ این سوال سرش‌کار​ رو کج کرد.

«منظورتون چیه؟»

«جریان دنیا.»

«خیلی حرف گنده‌ایه.»

«درسته، خیلی‌دیگه​ گنده‌ست. چیز‌نمی‌کرد​ زیادی تغییر نکرده.»

«نه، خیلی چیزا عوض‌ساختنش​ شده. حتی اژدهایان هم شروع‌جرم​ به شورش و وحشی‌بازی کردن.»

«چرا جوری‌گور​ حرف می‌زنی‌دلش​ انگار تقصیر اژدهایانه؟»

«پس چرا‌نداری​ تو طرف‌سریع​ اژدهایان رو می‌گیری؟»

یولگئوم خشمش رو قورت‌نمی‌کرد​ داد و حرصش رو‌هاگ‌های​ سر مزه‌های بی‌گناه خالی کرد.

دئوس نوچ‌نوچ کرد.

«تو چی می‌دونی؟‌قند​ من فقط همین‌طرف​ لحظات رو دوست دارم.»

«پیرمرد.»

«شایدم.»

دئوس نوشیدنی‌ها و مزه‌های ناآشنایی‌یعنی​ رو که حالا دیگه بهشون‌بوده​ عادت کرده بود، قورت داد.

دنیای شیاطین.

دنیای انسان‌ها.

دنیای اژدهایان.

چه می‌دونی؟ یه همچین چیزی.

«همه‌چیز خوبه، اما به‌دلش​ خاطر اون جادوی خفه‌کننده‌امضا​ سیب‌زمینی شیرین، خماری بدی دارم.»

«دیشب دوباره رفتی میخونه زکه؟»

«آره.»

«به نظر‌پاک​ می‌رسه بهت‌ساختنش​ خوش گذشته.»

«چرا که نه؟»

«دوک‌هایی که تو دنیای‌سریع​ شیاطین موندن، بی‌صبرانه منتظر‌همینه​ روزی‌ان که اربابشون برگرده.»

«بهشون بگو‌دیگه​ همچین اتفاقی‌نمی‌کرد​ نمیفته. من برنمی‌گردم.»

«ارباب من!»

«این آدم‌های زغالی قدکوتوله‌دلش​ دیگه چه جونورایی هستن؟ اونا‌نمی‌کرد​ با شیاطین هم معامله می‌کنن؟»

«آه، اونا وحشی‌هایی‌ببین​ هستن که زیر‌می‌گیری​ زمین زندگی می‌کنن.»

«وحشی؟ لقب خوبیه براشون.»

«درسته، اما...»

الکس در حالی که‌دلش​ داشت اتاق دئوس رو‌امضا​ مرتب می‌کرد، لحظه‌ای مکث کرد.

«راستش رو‌نداری​ بخواید، ما‌سریع​ هم نمی‌دونیم.»

«نمی‌دونی؟»

«بله، نمی‌دونم.»

«تو درباره‌گور​ اون کوتوله‌های‌دلش​ زغالی چیزی نمی‌دونی؟»

«دوباره همون‌نداری​ جواب رو‌سریع​ بهتون می‌دم، نمی‌دونم.»

«چرا؟»

«چون اونا‌پاک​ زیر زمین‌ساختنش​ زندگی می‌کنن.»

«ما هم‌گور​ که زیر‌دلش​ زمین زندگی می‌کنیم.»

«اونجا با اینجا یه کم فرق داره. با اینکه دنیای شیاطین‌بزرگی​ زیر زمینه، اما نمی‌شه گفت دقیقاً زیرِ زمین قرار داره. مگه به‌روی​ خاطر نور مصنوعی که از سطح زمین کشیده شده، نسبتاً روشن نیست؟»

«آسمون هم‌دیگه​ داره، حتی‌نمی‌کرد​ اگه خاکستری باشه.»

«بله. با این حال، اون کوتوله‌های زغالی کاملاً تو اعماق تاریک زیر زمین‌فهمیدم​ زندگی می‌کنن. اونا یه سوراخ کوچیک مثل لونه مورچه‌ها می‌کنن و توش می‌لولن.‌قبیله​ از نور متنفرن، برای همین وقتی میان روی زمین، عینک‌های دودی سیاه می‌زنن.»

«شنیدم ناخن‌های بلندی دارن و‌می‌شه​ شونه‌هاشون اون‌قدر قویه که می‌تونن‌می‌فهمید​ با دست خالی زمین رو بکنن.»

«اون فقط یکی از انواع کوتوله‌هاست. کوتوله‌های‌واسه​ سرباز تو استفاده از سلاح مهارت دارن‌هیچ‌کس​ و کوتوله‌های صنعتگر هم تخصص فوق‌العاده‌ای دارن.»

«واقعاً شبیه مورچه‌ها هستن.»

«بله. همه‌شون شبیه همن، حتی تو این مورد‌شریک​ که از دستورات ملکه کوتوله‌ها پیروی می‌کنن. اونا‌نظر​ قبیله‌هایی رو با محوریت یک ملکه کوتوله تشکیل می‌دن.»

«این یعنی...»

«یعنی فضای زیادی براشون‌سریع​ وجود داره که بین انسان‌ها،‌هیچ‌وقت​ شیاطین و اژدهایان تجارت کنن.»

«درسته.»

«ممکنه سم داروچه از‌ساختنش​ طریق اونا به نژاد‌شریک​ اژدها یا انسان‌ها رسیده باشه؟»

«همم... داروچه علاقه زیادی به مواد معدنی کمیاب‌امضا​ زیرزمینی، قارچ‌ها، گیاهان سمی و حشرات سمی داشت،‌امضاش​ پس خیلی احتمال داره که باهاشون معامله کرده باشه.»

«واقعاً از این طریق بوده؟»

«منظورتون کپکه؟ اما مگه الان دیگه بی‌فایده‌اونه​ نیست؟ مگه شما اژدهای طلای حقیقی رو،‌ساختنش​ همونی که بهش مأموریت داده بودید، نکشتید؟»

«خب، اون‌پاک​ که آره، چون‌یعنی​ کار کاره دیگه.»

«دارید یه چیزای غیرقابل‌فهمی می‌گید. در هر صورت، این‌نمی‌کرد​ حقیقت که داروچه با خوردن سم خودکشی کرده، برای‌شروع​ ما هم شوکه‌کننده‌ست. ایده بدی نیست که حقیقت رو بفهمیم.»

«خب؟»

«بله.»

«پس بزن بریم.»

«بله؟»

«زیرِ زمین.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

در کره جنوبی یک اصطلاح معروف وجود دارد که می‌گوید «اگر روی زمین سرد بخوابی، دهنت کج می‌شود» که اشاره به فلج شدن عصب صورت (فلج بل) در اثر سرما دارد. دیالوگ دئوس در مورد کج شدن دهان زیک، اشاره به همین موضوع دارد.