چپتر 231: ۵۳. دستفروش شیاطین، فرشتگان و جنگجویان
0سه روز بعد.
یک مهمانکوبیده به خانهناگهانی امن یولگئوم آمد.
زکه با شنیدننگاههای صدای تقتق بلندیهستی در را باز کرد.
«آقای اسکاتول!هنوزم اوه، آقایبیاعصابی اسکاتیل هستید.»
«همون اسکاتول کافیه.وقتی چون الان ظاهرمشت یه پری رو دارم.»
خدمتکار میکائیل، اسکاتول،آنقدر با لبخندی معذبنتوانست سرش را خم کرد.
«تا حالا چندنگاههای بار دنیا روهستی زیر و رو کردین؟»
این را در حالی گفتتعریف که کتش را درمیآورد وکنیم آویزان میکرد، و بعد برگشت.
در همان لحظه،وقتی مشتی تمام زاویهمشت دیدش را پر کرد.
بام.
وقتی سرش را بالا آورد،آدمایی مشت دوم و بعد مشتفعلاً سوم هم به صورتش کوبیده شد.
آنقدر ناگهانی بود که نتوانستتعریف جاخالی بدهد. البته طرف مقابلکنیم هم حریف دستوپا بستهای نبود.
گونهی بیحسش را گرفت وآورد سرش را بالا آورد وکوبیده دئوس را دید که نیشخند میزد.
«قسم خورده بودم اگه یه روزی دوبارهجاخالی دیدمش، سه تا مشت حوالهاش کنم. ولیبستهای یادم نمیاد اصلاً واسه چی همچین قسمی خوردم.»
یولگئوم گفت:
«به خاطر اون مترونوم بود.»
«اوه، راست میگی. همون.»
اسکاتول در حالیآنقدر که صورت ورمکردهاش راجاخالی میمالید، لبخند تلخی زد.
«هنوزم که همونقدر بیاعصابی.»
«این الانهنوزم تعریف بودبیاعصابی دیگه، نه؟»
«بیا همینطور فرضش کنیم.»
«ولی من یه فرشتهناگهانی رو صدا زدم، پس چراالبته یه پری پا شده اومده؟»
«فکر کنمفکر به خاطرمردمه نگاههای مردمه.»
«تو از اون آدماییبیاعصابی هستی که اصلاً بههمینطور این چیزا اهمیت میدن؟ تو؟»
«فعلاً دربام همین حدبالا بیخیالش میشم.»
اسکاتول سپسکوبیده رو بهناگهانی یولگئوم تعظیم کرد.
با اینکه او فقطمردمه لبخند میزد، یولگئوم آهیاهمیت کشید و کفری شد.
«تقصیر منه. باشه؟»
«منظورت چیه؟»
«منظورم میگوئه. گفتم خودمناگهانی مراقبشم و بزرگش میکنم...بدهد ولی آخرش گمش کردم.»
«همین کافیه. به نظر میاد برگشته سر جای اصلیش. همین که بشهبیخیالش پادشاه شیاطین ششصد و شصت و هفتم و جنگی رو که دهمنظورت سال دیگه راه میافته رهبری کنه، کافیه. فرمان خدا هنوز شکسته نشده.»
دئوس اخم کرد.
«فکر کردی میذارم همچین اتفاقی بیفته؟ بعد از اینکه اونکوبیده نزار عوضی رو نابود کردم، برمیگردم به همون مقام پادشاهحریف شیاطینم. حتی اگه قرار باشه بمیرم هم خودم باید بمیرم.»
«ولی مهم نیست.آنقدر نه، اتفاقاً اینطورینتوانست بیشتر خوشم میاد.»
«بیا اینطور بگیم...نگاههای خب، تا کجایهستی قضیه رو شنیدی؟»
«اول از همه، شنیدم که دارن یه گروههمینطور از جنگجوها رو جمع میکنن تا نزار رواومده بکشن و بعدش اومدم. زکه قراره قهرمان باشه، درسته؟»
زکه لبخندیبام زد و پشتآورد سرش را خاراند.
«انگار همینطوره.»
«دئوس، تو قراره چیکار کنی؟»
«تاجر.»
«هنوز اونبام نقش روبالا ننداختی دور؟»
«هاه. اتفاقاً خیلیآنقدر هم خوب جواب داده.جاخالی تو چی، پری هستی؟»
«آره.»
«قراره باهنوزم معدن منبیاعصابی چیکار کنی؟»
«کدوم معدن رو میگی؟»
«میخوای بزنیکوبیده زیرش؟ معدنناگهانی روباز آگایاتا دیگه.»
«...دلیلی که الان قیافم به اینهستی روز افتاده رو یادت رفته که دوبارهمیشم داری اون نقشهی قدیمی رو میکشی وسط؟»
«مگه میشه یادم بره؟»
«مگه همون لحظهای که برگشتی به مقامدوم ارباب شیاطین، قرارداد باطل نشد؟ عمراً یه پریجاخالی بیاد معدن رو دودستی تقدیم پادشاه شیاطین کنه.»
«منم که دوباره شدم تاجر.»
«در موردفکر بازخواست کردنمردمه طرفین درگیر...»
«طرفین درگیر هم الانبیاعصابی اومدن همین رو بگن.همینطور اموالم رو پس بده.»
«ها، منو صداوقتی زدی که فقط همیندوم چرتوپرتها رو تحویلم بدی؟»
«اوه. هوم. به هرناگهانی حال، من هیچ حرفیبدهد در این مورد ندارم.»
«خب، بیا بعداً در مورد معدن روبازچیزا حرف بزنیم. برگردیم سر قضیه نزار. حالا توتعظیم قراره چه کلاسی باشی؟ شمشیرزن پری؟ جادوگر پری؟»
«مجبورم انتخاب کنم؟»
«معلومه. این یه گروه قهرمانیه، مگه نه؟دوم محض اطلاعت، همین الانش هم یه جادوگرنتوانست سبز و یه جادوگر سیاه تو گروه داریم.»
«اگه قرارکوبیده باشه جادوگر بشم،بود میشم جادوگر سهرنگ.»
«آره جون خودت.»
«پس میشم همون شمشیرزن جادویی.»
«بسیار خب،بام پس تو میشیآورد پیشخدمتِ شمشیرزن جادویی.»
«یه چیزکوبیده عجیبی اونناگهانی آخرش نبود؟»
«بهتره کسی که تجربه دارهآدمایی این کار رو بکنه، مگهفعلاً نه؟ برو کارهای خونه رو بکن.»
«واقعاً هیچ فرقی نکردی.بیاعصابی مهم نیست. هر چیهمینطور دوست داری صدام کن.»
«خوبه. خب پس پیشخدمت، اولآورد برو یه کالسکه پیدا کن وآنقدر بیار. یه چیز بزرگ و خفن.»
«از همینکوبیده الان داریناگهانی ازم کار میکشی؟»
«اوه.»
«ولی اینجا... هیچ جادهایبیاعصابی نیست که بتونی باهمینطور کالسکه اسبی ازش رد بشی.»
«برای اینکه یه پیشخدمتبالا لایق باشی، باید خودتسوم این مشکل رو حل کنی.»
«من هیچ قصد وناگهانی نیتی برای تبدیل شدنبدهد به یه پیشخدمت لایق ندارم.»
یولگئوم گفت:
«به هر حال قراره از اینجادیگه برید. پس فقط کافیه تا پایین کوهزدم برید و بعدش یه کالسکه پیدا کنید.»
«اینطوری قبول نیست.»
«چرا؟»
«چون اونوقتفکر دیگه زورگوییمردمه حساب نمیشه.»
«عالیجناب.»
همانطور که یولگئوموقتی گفت، دئوس و بقیهدوم نویهکان را ترک کردند.
زکه، سیگنی،کوبیده سادیموس، لاخه وبود دو شوالیه اصلی.
آنها مدت طولانیای در نویهکانآدمایی زندگی کرده بودند و ترکفعلاً کردن خانهشان حس عجیبی داشت.
در حین پایینهمونقدر آمدن از کوه،دیگه لاخه به حرف آمد.
«هیولاها... کمتر شدن.»
او همیشه نقشآنقدر دیدهبان را درنتوانست نویهکان بازی میکرد.
این برایش تبدیل به یک عادت شده بود که بافعلاً قدم گذاشتن روی زمین و پخش کردن ریشههای نازکش تاکفری شعاع چند صد متری، حضور دشمن را از قبل تشخیص دهد.
حتی الان هم که بهطورتعریف طبیعی اطراف را بررسی میکرد،کنیم متوجه تغییری در محیط شد.
«منظورت اینهبام که هیولاهابالا کم شدن؟»
با سؤال زکه، لاخهناگهانی نگاهی به اطراف انداختبدهد و دوباره دهان باز کرد.
«حتی یه دونهنگاههای هیولای ماگوورت هم توچیزا شعاع سیصد متری نیست.»
«چطور ممکنه همچین اتفاقی...»
دئوس پرید وسط حرفشان.
«چیز عجیبی نیست. مسیری که هیولاهای ماگوورت ازش بهعنوان گذرگاه استفاده میکردن،حریف آتشفشان آیو بود. ولی الان غولها دارن از اون مسیر استفاده میکنن. ارتشبودم غولها مرتب اونجا رژه میرن، پس هیولاها حتماً از اون مسیر دوری کردن.»
زکه خنده تلخی کرد.
«انگار نزار بالاخرههمونقدر مشکل هیولاهای ماگوورتدیگه رو حل کرده.»
«این که راهحل نیست.بالا اگه غولها ازش استفادهسوم نکنن، هیولاها دوباره برمیگردن همونجا.»
از آنجایی که هیچ هیولایی سرنتوانست راهشان نبود، پایین آمدن از کوهحریف فقط سه چهار ساعت طول کشید.
بعد از طلوع خورشیدمردمه راه افتاده بودیم واهمیت حوالی ظهر به ساحل رسیدیم.
گروه بلافاصلههنوزم به سمت شهرتعریف مجاور حرکت کرد.
جو عمومی به خاطر جنگ آنقدر متشنجدوم و ناآرام بود که دروازههای قلعه حتی درجاخالی روز روشن هم کیپ تا کیپ بسته بودند.
با این حال، در کناری مخصوص مسافرانجاخالی باز بود. گروه تصمیم گرفت شب رابستهای در قلعه بماند و اتاقی پیدا کرد.
زیک، یولگئوم، دئوس و اسکاتول.
هر چهار نفرهمونقدر عصر دوباره در میخانهبیا دور هم جمع شدند.
وقتی یولگئوم گفت که میخواهد غذاهای لذیذ قلعهسوم را بچشد، دئوس دخالت کرد، زیک به بیرون کشیدهالبته شد و حتی اسکاتول هم یواشکی قاطی ماجرا شد.
اسم میخانه «لانه سایرن» بود. نشانهاینتوانست به شکل یک آدم بالدار همحریف به عنوان تابلوی آن استفاده میشد.
در آن فضای پر سرآدمایی و صدا، گروه میزی گرفتفعلاً و نوشیدنی و مزه سفارش داد.
وقتی نوشیدنیها دست به دست شد و ظرفهایهمینطور مزه و بطریهای خالی روی هم تلنبار شدند،اومده اسکاتول زد زیر خنده و به دئوس نگاه کرد.
«هیچوقت فکر نمیکردموقتی دوباره بتونم اینطوریمشت با شماها وقت بگذرونم.»
دئوس نوشیدنیاش را بالا کشید.
«منم نمیدونستمفکر اینقدر پررویی کهآدمایی دوباره برگردی پیشم.»
«من پرروام؟»
«معلومه که هستی.وقتی چند بار ازمشت پشت بهم رکب زدی.»
«تو همکوبیده اونقدرها باناگهانی من صادق نبودی.»
«ولی آخه چرا تو؟ به عنوانهستی یه پیشخدمت، قشنگ داری سعی میکنیبیخیالش با اربابت یکی به دو کنی.»
«اوه، اون فقط یه نقشتعریف بود. حالا واقعاً قراره حقوقمکنیم رو درست و حسابی بدی؟»
«البته. من یه معدن بزرگآورد تو سرزمین پریان دارم. صدهاکوبیده میلیون پول از همونجا میاد.»
«هاهاها، عجب شوخی بامزهایناگهانی بود.» دئوس لیوان خالیبدهد اسکاتول را پر کرد.
«خب، به هر حال، کینهها و روابط بدی وجود داشته. ولی اینکه فقط به خاطر یه دعوافقط تا ابد از یکی متنفر باشی، مسخره نیست؟ تو کار خودت رو کردی و منم کار خودمگمش رو. بیا دیگه از هم کینه به دل نگیریم. تو که دیگه حتی ارباب شیاطین هم نیستی.»
«راستش، این موضوع یکم سخته.تعریف چطوری باید باهات رفتار کنم،کنیم حالا که دیگه ارباب شیاطین نیستی؟»
«همون تاجر شماره یک کافیه.»
«برای اینکوبیده حرف زیادیناگهانی قوی هستی.»
دئوس شانهای بالانگاههای انداخت و لیوانهستی خالیاش را جلو برد.
اسکاتول لیوانش را پر کرد. اسکاتول،دیگه فرشتهای در کالبد یک پری، نگاهی بهزدم گروه انداخت و دوباره لبخند معذبی زد.
«خب، ما گروهی نیستیمبالا که فقط یکی دوسوم تا مشکل داشته باشه.»
«بیا چیزای کوچیک رو بذاریم کنار. پسجاخالی هنوزم داری برنامه اون جنگی که قرارهبستهای ده سال دیگه راه بیفته رو جلو میبری؟»
«خب. من ردهپایینم. وقتی بالادستیهاآدمایی بهم میگن یه کاری بکنم،فعلاً فقط میگم چشم و انجامش میدم.»
«گفتی فرشتههنوزم سمت چپبیاعصابی میکائیل هستی، نه؟»
«وابستگی سازمانیم که اینطوریه.»
«چرا سعیکوبیده کردی میگوناگهانی رو حذف کنی؟»
«تو یهو پریدی وسط.مردمه چون خیلی ریسک داشت کهمیدن به حال خودش رها بشه.»
«تو معبد خدا هیچجا ثبت نشدهدیگه که بچهای بین یه پادشاه شیاطینصدا و یه جنگجو به دنیا بیاد.»
«این رو اضافه میکنم چون فکر کنمدوم ممکنه بعضیا با این حرفم دچار سوتفاهمنتوانست بشن، ولی من مشخصاً دنبال همچین چیزی نبودم.»
«معلومه. مگه میشه به یه دخترنتوانست دهساله چشم داشته باشی؟ حتی اگه اربابدستوپا شیاطین هم باشی، دیگه اینقدر آشغال نیستی.»
«ببینمت، تیکه میندازی عوضی؟»
«بذار این رو بهبیاعصابی حساب تلافی اون سههمینطور باری که ازت کتک خوردم.»
«اون موقع که بهبالا عنوان یه پیشخدمت مطیعسوم بودی رو بیشتر دوست داشتم.»
«چون الان دیگه همکاریم.»
صدای یولگئوم بلندتر شد.
«این خیلی معمولیه!»
«باز این چش شد؟»
«دئوس، اینو امتحانآنقدر کن. این خوشمزهست؟نتوانست واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
«چرا دوباره مست کردی؟»
«زود باش!»
چیزی که بهوقتی دستش داد، یکمشت جور گوشت تفتدادهشده بود.
بوی کمی تندی داشت.
از همان اول هم معلوم بود که بردن اینمیدن بحث کار سختی است، برای همین دئوس بیسروصدا گوشتیآهی که یولگئوم به او داده بود را توی دهانش گذاشت.
اینطور نبود که بدمزه باشد.
اگر میخواستم صادق باشم،بالا مزهاش شبیه همان گوشتهایی بودصورتش که در بیشتر رستورانها میفروختند.
«چرا اینطوریه؟»
«خوشمزهست؟»
«فقط یههنوزم چیزیه کهبیاعصابی میشه خورد.»
«نمیشه که هر چیزی رو خورد! خیلی وقته غذایصورتش بیرون نخوردم. بیش از یه سال میگو رو بزرگطرف کردم و تو اون خونه کوچیک فقط غذای خشک خوردم.»
«...واقعاً خیلی سختی کشیدی.»
«آره؟ درک میکنی؟»
«خیلی رویهنوزم چیزی کهبیاعصابی میخوری حساسی.»
«بهم بگو آدم خوشخوراک.»
«فقط یهکوبیده خوکی. یه خوکیبود که چاق نمیشه.»
«هی!»
«به هر حال، اگه میخوایتعریف یه چیز خوشمزه بخوری، میتونیکنیم از زیک بخوای برات بپزه.»
«دقیقاً! ولی آشپزخونه نداریم.»
«آشپزخونه برای چی میخوای؟ قدیمابود مردم تو خیابون یه منقلطرف راه مینداختن و همونجا آشپزی میکردن.»
دئوس این رانگاههای در حالی گفت کهچیزا به زیک نگاه میکرد.
«حالا که بهشهمونقدر فکر میکنم، میشه ازبیا این راه پول درآورد.»
«بله؟»
«میخوای بهکوبیده چرخوندن اون دکهبود غذافروشی ادامه بدی؟»
«مگه قرار نیستنگاههای با شکست دادن... نزار،چیزا دنیا رو نجات بدی؟»
«باید نجاتش بدم. ولی وقتی زمین رو میکنی مگه از توش پول درمیاد؟ من دیگه هیچ اموالیفکر ندارم. الان که بهش فکر میکنم، فکر کنم هر چی پول برام مونده بود رو تو انبارکشید پادشاه شیاطین جا گذاشتم. دروازه انتقال به اونجا رو هم دادم به میگو. واقعاً چه وضع مزخرفیه.»
دئوس گونهاش راوقتی خاراند و دوبارهمشت دهان باز کرد.
«اینکه برگردم دنیای شیاطین و بگم: ببخشید، میشه پولای تو انبارمقابل رو بهم پس بدید؟ خیلی بیکلاس و مسخره به نظر میرسه.میزد فکر نکنم الان حتی پول خرید یه کالسکه رو هم داشته باشم.»
«یعنی برنامه داشتی بدون اینکهآدمایی حتی یه قرون بهم پولفعلاً بدی، ازم بخوای باهات بیام؟»
اسکاتول پرسیدهنوزم و دئوسبیاعصابی سر تکان داد.
«خب وظیفه یه پیشخدمتهبالا که برای اینجور چیزاسوم یه فکری بکنه، نه؟»
«الان که بهش فکر میکنم، حس میکنم بهبدهد طرز وحشتناکی سرم شلوغه. یه فرشته دیگه میفرستم،گونهی سعی کن یه جوری اون رو راضی کنی.»
«بذار فکر کنم. دکه غذافروشیآدمایی زیک. پولساز میشه یا نه؟ اگههمین خوب دربیاری، حقوق درشتی بهت میدم.»
«به نظر میرسههمونقدر این عملیات مشکلاتدیگه زیادی داره، نه؟»
زیک رو به دئوس گفت.
«ولی من تحت تعقیبم.»
«اوه، یه جنگجوینگاههای تاریک یا همچینهستی چیزی افتاده دنبالت؟»
«بله.»
«خب اینطوری بهتر نیست؟»
«بله؟»
«کی فکرش رو میکنه یه آشپز، جنگجو باشه؟ اگه بافعلاً یه شمشیر تو خیابون راه بری، ممکنه فکر کنن قهرمانی.کفری ولی اگه تو یه دکه غذا بفروشی، کسی تو رو نمیشناسه.»
«اوه، تقریباً قانع شدم.»
«چاره دیگهایبام نیست. بالاخره یکیآورد باید پول دربیاره.»