---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 48: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 48: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۱۱. شکار یک غول (۴)

«خون از طریق تجربیات گذشته شکوفا شده. آخرین باری‌درباره‌ی​ که سطح خون خالصش رو اندازه گرفتیم، بالای ده‌پایین‌تنه‌اش​ درصد بود، برای همین فکر می‌کنم پتانسیل زیادی داره.»

«حیف شد. اگه تو‌منظورتون​ نسل صفر به دنیا اومده‌رشد​ بود، دیدنش واقعاً تماشا داشت.»

یولگئوم همون‌طور که‌غوله​ حرف می‌زد، نگاهی‌جانم​ به دئوس انداخت.

منظور از نسل صفر، بچه‌های نسل چهارم بود.‌نیروی​ بهشون می‌گفتن صفر، چون در واقع نسل پنجم‌اون​ بودن و پدر و مادر نسل سوم حساب می‌شدن.

درخشیدن تو نسل پنجم به این‌نیست​ معنی بود که تبدیل می‌شدی به‌بری​ نیروی اصلی تو میدون جنگ علیه شیاطین.

نرخ بقا تو‌زودتر​ اون جنگ، زیر‌کپک​ یک درصد بود.

اونا جنگجوهای واقعی‌غوله​ بودن که از‌جانم​ بشریت محافظت می‌کردن.

«این فرضیات هیچ معنی‌ای نداره. اصلاً ولش‌می‌شدی​ کن، چرا آخه یه بند از این‌نرخ​ جونورها پیداشون می‌شه و می‌ریزن تو این قلعه؟»

دوباره به اون غول‌مگه​ نگاه کردم. بعد با یه‌درباره‌ی​ حالت شوکه برگشتم سمت الکس.

«پیشکار.»

«بله، سرورم.»

«اون غوله...»

«بله.»

«موهای زیر‌لطفاً​ بغلش رو‌منظورتون​ نگاه کن.»

«بله، سرورم... جانم؟‌غوله​ لطفاً زودتر منظورتون‌جانم​ رو بفرمایید، سرورم!»

«پیشکار.»

«بله.»

«کپک تو جاهای مرطوب رشد می‌کنه، مگه نه؟ بهتر نیست تا‌مگه​ وقتی دارم درباره‌ی بالاتنه‌اش حرف می‌زنم بری یه نگاهی بهش بندازی؟ وگرنه‌مجبور​ مجبور می‌شم به پایین‌تنه‌اش هم اشاره کنم. در مورد تحقیر شدن هم...»

«حالا که بهش فکر می‌کنم، اصلاً وظیفه‌ی‌لطفاً​ یک زیردست نیست که از دستورات سرورش شکایت‌می‌کنه​ کنه! همون‌طور که دستور دادید انجامش می‌دم، سرورم!»

الکس غیبش زد‌درخشیدن​ و یولگئوم به‌تبدیل​ نیم‌رخ من خیره شد.

«داری به‌رشد​ اون قضیه‌مگه​ شک می‌کنی؟»

«آره. وقتی چیزی اونجاست که‌بفرمایید​ نباید باشه، یعنی پای نفوذ‌می‌کنه​ و دخالت یکی دیگه در میونه.»

بوم!

زمین جوری کنده‌درخشیدن​ شد که انگار یه‌می‌شدی​ بمب اونجا افتاده بود.

مشت اون غول‌می‌کنه​ به‌تنهایی دست‌کمی از‌نیست​ یه سلاح محاصره نداشت.

زکه از فاصله‌ی خیلی نزدیک، جاخالی داد و‌مرطوب​ از اون حمله‌ی وحشیانه قسر در رفت. روی زمین‌بالاتنه‌اش​ غلت زد و با سپرش جلوی آوار رو گرفت.

مشت غول‌سرورم​ دوباره سر زکه‌بغلش​ رو هدف گرفت.

به لطف حرکت سریع زکه، اون‌تبدیل​ ضربه که مثل گرز یه غول‌علیه​ بود، دوباره فقط کف زمین رو خراشید.

خاک مثل یه موج بالا اومد و به‌دارم​ زکه برخورد کرد. زکه از سپرش به عنوان‌مجبور​ یه تکیه‌گاه استفاده کرد و روی خاک لیز خورد.

مدام غلت می‌زد و‌منظورتون​ غلت می‌زد تا از حملات‌رشد​ وحشیانه‌ی غول در امان بمونه.

شاید ظاهر قشنگی نداشت، اما به نظر‌لطفاً​ می‌رسید چون این‌قدر به زمین نزدیک بود،‌رشد​ غول برای مقابله باهاش حسابی به دردسر افتاده.

غول جوری به زمین ضربه می‌زد‌تبدیل​ که انگار داشت زمین رو شخم می‌زد،‌شیاطین​ اما یهو نشست و افتاد دنبال زکه.

«ارشد لکسیا! الان!»

زکه همون‌طور که‌زودتر​ غلت می‌زد، اسم‌کپک​ لکسیا رو فریاد کشید.

لکسیا تو اون‌غوله​ لحظه کاملاً گیج‌جانم​ و منگ بود.

دلیلش هم این بود که حمله‌ی غول خیلی قوی‌تر از‌میدون​ چیزی بود که انتظار می‌رفت. اولش با دستپاچگی رفته بود جلو‌بشریت​ و سعی کرده بود با سپرش جلوی حمله‌ی غول رو بگیره.

شوکی که اون لحظه‌مگه​ بهش وارد شد، خیلی‌دارم​ فراتر از قدرت درکش بود.

درست مثل صدایی که اون‌قدر بلنده که‌جاهای​ اصلاً شنیده نمی‌شه، موج ضربه از توی بدنش‌دارم​ رد شده بود، اما هیچی حس نکرده بود.

اگه زکه پرتش نکرده‌موهای​ بود رو زمین، ضربه‌ی بعدی‌منظورتون​ سرش رو از جا می‌کند.

«چی... چی‌کار‌می‌شدن​ می‌کنی...! چطور می‌تونی‌معنی​ این‌قدر خونسرد باشی؟!»

لکسیا در حالی که خودش‌بهتر​ رو پشت سپرش قایم کرده‌بالاتنه‌اش​ بود، این رو فریاد زد.

اما حرف زدن‌زودتر​ از خونسردی تو این‌جاهای​ وضعیت واقعاً مسخره بود.

الان زکه داشت جونش رو‌بغلش​ کف دستش می‌ذاشت تا فقط‌بفرمایید​ از حملات غول جاخالی بده.

لکسیا به مبارزه‌ی زکه نگاه کرد. کل بدنش‌نیروی​ پر از خاک شده بود و سپرش جوری‌اون​ قر شده بود که انگار عمرش به سر رسیده.

با این حال، لب‌های محکم‌بهتر​ بسته‌شده‌اش یه جورایی شبیه به‌بالاتنه‌اش​ یه لبخند به نظر می‌رسید.

«داره ازش لذت می‌بره...»

لکسیا چهره‌ای که زکه‌موهای​ الان به خودش گرفته‌زودتر​ بود رو خیلی خوب می‌شناخت.

دوازده سالگی.

کسی که برای امتحان فارغ‌التحصیلی‌بهتر​ مدرسه‌ی ابتدایی، حریف شمشیرزنی زکه شده‌می‌زنم​ بود، کسی نبود جز خود لکسیا.

از اونجایی که لکسیا یه‌بفرمایید​ خون‌خالص با نام خانوادگی هولی‌می‌کنه​ بود، مدرسه حسابی هواش رو داشت.

اما مهارت‌های زکه افتضاح بود. چون نمرات‌لطفاً​ مدرسه‌اش خوب بود، لکسیا یه انتظاراتی ازش داشت،‌می‌کنه​ اما سطح شمشیرزنی‌اش در حد همون بچه‌مدرسه‌ای‌ها بود.

شمشیرزنی‌ای که فقط از طریق کلاس‌های مدرسه و بدون‌اصلی​ یه معلم خصوصی درست‌وحسابی یاد گرفته بود، در سطحی‌اونا​ بود که حتی شوالیه شدنش رو هم سخت می‌کرد.

به عنوان کسی که خون بیدارشده داشت، توانایی‌های‌دارم​ فیزیکی‌اش بالاتر از حد متوسط بود، اما نه‌مجبور​ اون‌قدر که بتونه توجه لکسیا رو جلب کنه.

در حدی نبود که لکسیا بخواد بهش نمره‌ی مردودی بده، اما‌مگه​ با توجه به مهارت شمشیرزنی لکسیا که برازنده‌ی نام خانوادگی هولی‌وگرنه​ بود، فقط شمشیرش رو چرخوند تا امتحان رو هرچه زودتر تموم کنه.

قیافه‌ای که زکه تو اون‌بغلش​ لحظه به خودش گرفت! الان‌بفرمایید​ هم دقیقاً همون قیافه رو داشت.

اصلاً براش‌می‌شدن​ مهم نبود که‌معنی​ می‌بره یا می‌بازه.

فقط از این خوشحال بود‌بهتر​ که تو اون لحظه می‌تونست‌بالاتنه‌اش​ با یه دشمن قوی مبارزه کنه.

همون لحظه‌ای که لکسیا این احساسات رو درک‌مرطوب​ کرد، تونست اون تنش بی‌خودی که باعث خشک‌درباره‌ی​ شدن بدنش شده بود رو از بین ببره.

زکه کم نمیاره.‌غوله​ نه، در واقع‌جانم​ داره ازش لذت می‌بره.

با این‌می‌شدن​ اوصاف، این مبارزه...‌معنی​ ارزشش رو داره!

شمشیر لکسیا‌رشد​ شروع به‌مگه​ رقصیدن کرد.

مهارت شمشیرزنی‌اش به‌تنهایی در حد رتبه A بود. با افزایش برندگی اون شمشیر معروف، تیزهوشی حرکاتش هم دو برابر شد.

غول که روی زمین نشسته بود و تمام‌زودتر​ تمرکزش رو گذاشته بود روی زکه، با ضربه‌ی‌مگه​ لکسیا چنان زخمی شد که مهره‌های کمرش بیرون زد.

غول فریادی کشید و نقش‌معنی​ زمین شد. کمرش رو گرفت‌میدون​ و روی زمین غلت زد.

تو همون لحظه، دروازه‌ی‌مگه​ قلعه چهارطاق باز شد و‌درباره‌ی​ جنگجوهای داخل قلعه ریختن بیرون.

کسی که جلوتر از‌منظورتون​ همه ایستاده بود، پدر‌مرطوب​ لکسیا، کانادین ون هولی‌اوک بود.

«جنگجوها، به غول حمله کنید!»

وقتی با یه اراده‌ی ناامیدانه دروازه‌ی قلعه رو باز‌اصلی​ کردن و اومدن بیرون، صحنه‌ای که باهاش روبه‌رو شدن،‌اونا​ یه غول بود که داشت روی زمین غلت می‌خورد.

نمی‌دونستن چرا اوضاع‌می‌کنه​ این‌طوریه، اما می‌فهمیدن که‌وقتی​ این یه فرصت طلاییه.

کانادین رهبری جنگجوها رو‌منظورتون​ به عهده گرفت و شروع‌رشد​ کردن به حمله به غول.

بیشتر از صد جنگجوی دورگه، به همراه همون تعداد‌منظورتون​ شوالیه و نوچه‌هاشون، هجوم آوردن تا غول رو تیکه‌تیکه کنن،‌وقتی​ برای همین زکه و لکسیا تو اون شلوغی گم شدن.

لکسیا تازه داشت یه نفس راحت می‌کشید، اما‌نیروی​ وقتی اوضاع به یه درگیری دسته‌جمعی تبدیل شد،‌اون​ دیگه علاقه‌اش رو به شکار غول از دست داد.

آروم بازوی زیک‌می‌کنه​ رو کشیدم و از‌وقتی​ اون هرج‌ومرج زدیم بیرون.

همون روز.

یه جشنواره‌سرورم​ بزرگ تو قلعه‌بغلش​ زوریکس برگزار شد.

به جنگجوهایی که تو نبرد شرکت کرده بودن،‌نیروی​ نفری ۳ سکه طلا پاداش دادن. بقیه پول‌اون​ هم بین شوالیه‌های معبد و خاندان هولی‌اوک پخش شد.

کانادین ون هولی‌اوک از ۲۰۰ سکه طلایی‌وقتی​ که بهش رسیده بود، ۱۰۰ تاش رو بخشید‌وگرنه​ و یه ضیافت بزرگ تو روستا راه انداخت.

با فراموش نکردن اینکه اعتبار کار‌کپک​ رو به ارباب قلعه بده، پایه‌های‌بهتر​ اون دوستی قدیمی‌شون رو محکم‌تر کرد.

فانوس‌های جشنواره رو تو تمام خیابون‌های اصلی آویزون‌زودتر​ کرده بودن و همه غذاخوری‌ها هم دکه‌هایی تو‌مگه​ خیابون زده بودن تا غذا و نوشیدنی پخش کنن.

خاندان هولی‌اوک تصمیم گرفته بود تمام‌تبدیل​ هزینه‌ها رو تقبل کنه، پس این برای‌شیاطین​ غذاخوری‌ها یه فرصت طلایی و تاریخی بود.

دکه زیک هم اون‌مگه​ تهِ صف طولانی دکه‌ها‌دارم​ جا خوش کرده بود.

اینکه چطوری تونسته بود شونه‌به‌شونه‌ی رستوران‌های معروف قلعه زوریکس‌رشد​ دکه بزنه هنوز برام نامشخص بود، اما حداقل به‌می‌زنم​ اندازه بقیه دکه‌ها مشتری داشت و سرش شلوغ بود.

گفتم: «بهت که‌غوله​ گفتم اون ۳ تا‌لطفاً​ سکه طلا رو بگیر.»

زیک با‌می‌شدن​ شنیدن حرفم‌این​ لبخند مهربونی زد.

«همین که‌رشد​ غول رو‌مگه​ شکست دادیم کافیه.»

«احمقانه‌ست. تو فروشنده‌ای هستی که دست رد‌جاهای​ به سینه ۳ تا سکه طلا می‌زنه؟ می‌دونی‌دارم​ اون پول خرج چند ماه شهریه مدرسه‌ت می‌شد؟»

«حداقل برای یه‌غوله​ ترم دیگه نیازی‌جانم​ نیست نگرانش باشم.»

«خب برای همین می‌گم دیگه!»

«واقعاً مشکلی نیست. خودت‌مگه​ هم که دوست نداری‌دارم​ من زیاد خودنمایی کنم، دئوس.»

یولگئوم در حالی که‌منظورتون​ داشت سیخ‌های کبابی رو می‌خورد،‌رشد​ به حرف‌های زیک گوش می‌داد.

«راست می‌گه. اگه منطقی بهش‌بغلش​ نگاه کنی، زیک بیشترین نقش‌بفرمایید​ رو تو شکار غول داشت.»

«سهم من‌می‌شدن​ رو هم‌این​ یادتون نره!»

یه دختر دیگه‌می‌کنه​ هم به این‌نیست​ مکالمه اضافه شد.

من و یولگئوم که با بی‌خیالی روی صندلی‌های‌مرطوب​ چوبی لم داده بودیم و داشتیم از دست‌پخت‌درباره‌ی​ زیک لذت می‌بردیم، سرمون رو به سمت صدا چرخوندیم.

«تویی؟»

لکسیا بود.

«می‌دونم، اومدم بهتون سر بزنم.»

با یه نگاه مغرورانه‌منظورتون​ به من، خودش رو‌مرطوب​ روی صندلی روبه‌روی زیک انداخت.

«تو دیگه واقعاً کی هستی؟»

«منظورتون چیه، سال‌بالایی؟»

«تو واقعاً زیکی؟‌می‌کنه​ همون زیک ون هولی‌وقتی​ جیدی هستی که می‌شناختم؟»

«درسته.»

«اما... اون قدرت مبارزه خارق‌العاده!»

راستش رو بخواید، قدرت اون سلاح خیلی زیاد‌نیروی​ بود. لکسیا حتی بعد از اینکه سپر، شمشیر و‌زیر​ دستکش‌هاش رو درآورده بود، هنوز مست قدرت اون‌ها بود.

با این حال، مهم نیست یه سلاح‌وقتی​ چقدر قدرتمند باشه، اگه قدرت صاحبش پشتش‌بندازی​ نباشه، نمی‌تونه تمام پتانسیلش رو نشون بده.

هر چقدر هم که دست‌کم می‌گرفتیش، زیکِ امروز در حد یه قهرمان رتبه G بود.

رتبه‌ای که بهت اجازه می‌داد تا زمانی که پشتیبانی مناسبی از همراهانت داری غول‌ها رو شکار کنی، همون رتبه G بود.

«این مهارت من‌درخشیدن​ نبود. جادوی یولگئوم‌تبدیل​ هم تأثیر داشت.»

یولگئوم گفت:‌رشد​ «نه، نه،‌مگه​ مهارت‌های زیک عالیه.»

لکسیا نگاهی به یولگئوم انداخت. اون داشت نوشیدنی جو می‌نوشید،‌می‌کنه​ سیب‌زمینی‌های کبابی رو به نیش می‌کشید و مثل یه آدم‌بزرگ‌بهش​ لبخند می‌زد. لکسیا دوباره به زیک و یولگئوم نگاه کرد.

«رابطه شما دو تا چیه؟»

یولگئوم خندید.

«موفق باشی زیک!‌می‌کنه​ اون کسیه که‌نیست​ ازم حمایت می‌کنه.»

«این دیگه‌لطفاً​ چه جور‌منظورتون​ توضیحی بود...»

«ایشون جادوگر گروه‌غوله​ ماست. سال‌بالایی لکسیا‌جانم​ اینجا چیکار می‌کنه؟»

«آه... نمی‌تونم بیام؟»

«نه، آخه‌رشد​ خاندان هولی‌اوک الان‌بهتر​ اون بالا هستن.»

هولی‌اوک نام‌لطفاً​ خاندان معتبر‌منظورتون​ قلعه زوریکس بود.

والدین لکسیا، آقا و خانم کانادین، داشتن درست‌زودتر​ جلوی تالار ارباب همراه با فرمانده شوالیه‌ها و‌مگه​ اشراف و اربابان قلعه زوریکس از ضیافت لذت می‌بردن.

«فقط... اومدم‌می‌شدن​ ببینم حالت‌این​ خوبه یا نه.»

«خوبم. یولگئوم‌رشد​ یه جادوی بازیابی‌بهتر​ روم اجرا کرد.»

«جادوی مقدس هم بلدی؟»

لکسیا با‌سرورم​ چهره‌ای متعجب به‌بغلش​ یولگئوم نگاه کرد.

من بهش پریدم:

«چرا این‌قدر الکی تعجب می‌کنی؟ مگه عقل سلیم‌دارم​ نمی‌گه اگه یه گروهی با فلس اژدها سلاح‌مجبور​ می‌سازن، پس قطعاً یه گروه معمولی از جنگجوها نیستن؟»

«اما این زیکه!»

«زیک که زیک، مگه چیه؟ مگه‌جانم​ فکر نمی‌کردی اون همون قهرمانیه که هر‌مرطوب​ ده هزار سال یه بار ظهور می‌کنه؟»

«خب نه، ولی...»

«اون رتبه‌بندی‌ها از همون اولش هم فقط برای دلخوشی ساخته شدن.‌می‌زنم​ مردم رو به خون خالص، دورگه، خون‌نصفه و این‌جور چیزا تقسیم‌تحقیر​ می‌کنن، اما ارزش نهایی یه آدم با این معیارها مشخص نمی‌شه.»

نصف لیوان‌لطفاً​ نوشیدنیم رو یه‌بفرمایید​ نفس رفتم بالا.

کفش گلوم رو‌غوله​ قلقلک داد. بی‌اختیار‌جانم​ یه آروغ بلند زدم.

«شماها فقط بازیگرای یه نمایشنامه‌اید. نمایشنامه‌ای که من توش حضور دارم اصلاً یه‌شیاطین​ شاهکار برنامه‌ریزی‌شده نیست. شماها فقط یه مشت شخصیت فرعی هستید که حتی نقش اصلی‌نداره​ اون نمایش کمدیِ "شکست دادن پادشاه شیاطین هر ۱۰۰ سال یک‌بار" هم حساب نمی‌شید.»

«ما داریم‌رشد​ از بشریت‌مگه​ محافظت می‌کنیم.»

«آره، می‌دونم. برای‌زودتر​ همین حداقل تونستید‌کپک​ برید روی صحنه.»

«تو خیلی بی‌ادبی. نه، این دیگه توهین به‌زودتر​ مقدساته. تو حتی نمی‌تونی فداکاری‌های جنگجوها تو طول‌مگه​ ۶۶۵ قرن رو با یه نمایشنامه مقایسه کنی!»

«اجدادت فداکاری کردن، نه تو، مگه نه؟ تو‌نیروی​ که تمام عمرت رو مثل یه اشراف‌زاده بدون‌اون​ هیچ دردی زندگی کردی، دیگه چه فداکاری‌ای کردی؟»

«اگه زیک این حرف رو می‌زد یه چیزی. اون از بچگی داشته کارهای‌بهش​ پاره‌وقت می‌کرده تا فقط اسم هولی جید رو که تنها چیزیه که براش‌زیردست​ مونده، زنده نگه داره، مگه نه؟ فداکاری؟ تو دیگه چه فداکاری‌ای کردی آخه؟»

لکسیا با لکنت گفت: «من...»

زیک پرید وسط‌غوله​ حرفمون: «تمومش کن دئوس.‌لطفاً​ فکر کنم مست شدی.»

زیک با عجله یه‌این​ بشقاب پر از مزه‌نیروی​ آورد و گذاشت جلومون.

«دئوس به من خیلی لطف داره. جنگجوها همیشه این سرنوشت شوم رو تو ذهنشون‌بندازی​ حک کردن که خودشون و خانواده‌شون تو جنگ با شیاطین کشته می‌شن. وقتی غول‌ها‌سرورش​ حمله کردن، اولین کسی که از دیوار قلعه بالا رفت هم همین سال‌بالایی لکسیا بود.»

لبخند زیک‌لطفاً​ مثل همیشه‌منظورتون​ ملایم بود.

به‌خاطر اون همه کار پاره‌وقت‌بغلش​ طولانی بود که نسبت به‌بفرمایید​ سنش این‌قدر زود بالغ شده بود؟

تو اون لبخند، احساسات‌این​ آدمایی که از دست‌نیروی​ رفته بودن به‌وضوح منعکس می‌شد.

«سال‌بالایی لکسیا.‌رشد​ بابت امروز‌مگه​ خیلی ازتون ممنونم.»

«من که کاری...»

«شما بودید که‌غوله​ اجازه دادید من این‌لطفاً​ دکه رو باز کنم.»

«ها؟ اینو از کی شنیدی؟»

«خودم می‌فهمم. می‌دونم که با وجود همه سختی‌ها، فقط به‌بالاتنه‌اش​ لطف خاندان هولی‌اوک تونستم تو قلعه زوریکس دوام بیارم. کانادین، ارباب‌مورد​ خاندان هولی‌اوک، از دور هوام رو داشته و محافظ من بوده.»

ناولها | novelha.net