چپتر 98: رویارویی با ویرانهها (۱)
0«اژدها موجودیهوحشیِ که تو عصرهرسشده نقرهای خلق شده.»
«که اینطور؟»
«نمیدونستم.»
«اوهوم.»
گفتم: «خب، نیازی هم نیست بدونی. به هر حال، اینظریفی حقیقت که تو عصر نقرهای هیچ شیطانی وجود نداشته، یعنی ممکنهگیاه آدما و شما اژدهایان تو گذشته تو دنیای شیاطین زندگی میکردین.»
«پس فکر کنم طبیعیهچطوری که در مورد اینجوابمو علفهای هرز هم بدونید.»
یولگئوم گفت: «فکراومده میکردم خنگی، امابده انگار یه کم تیزی.»
«واقعاً تومثل دنیای شیاطیندنیا زندگی میکردی؟»
یولگئوم با کلافگی جواب داد:هرسشده «خیلی سوال میپرسی. اصلاً شیطانیظریفی مثل تو چطوری به دنیا اومده؟»
«فقط جوابمو بده.»
«جواب من اینه... قارهفقط خوزه تو عصر هرجومرجقاره به وجود اومده. فهمیدی؟»
از جوابشمثل یه لحظهدنیا گیج شدم.
یعنی قارهوحشیِ خوزه قبل ازهرسشده اون وجود نداشته؟
پس آدما چی؟
انسانها، اژدهایان، غولها و چندتا زیرشاخه ازاینه پریها. قاره خوزه که همهشون توش زندگیگیج میکنن، ۶۶۶ قرن پیش به وجود اومده؟
درست همون موقع که ذهنم داشت ازجوابمو این همه سوال منفجر میشد، با یادآوری حرفیلحظه که یولگئوم تازه زده بود، زدم زیر خنده.
شیطانی مثلوحشیِ من چطوریباغچه به دنیا اومده؟
نکنه اینم خواست خداست؟
بعد از رد شدنفقط از اون دسته بزرگقاره زنبورها، رسیدیم به مرکز گلها.
علفهای هرز خیلیچطوری بامزه و مرتبفقط رشد کرده بودن.
زنی اونجا بود که درست تو جاییریشه که علفهای وحشیِ کوتاه مثل یه باغچهپوشونده هرسشده پخش شده بودن، ریشه دوونده بود.
برگهای ظریفی جاهای حساس بدنشدنیا رو پوشونده بودن و گلهایاینه قشنگی رو سرش شکوفه داده بود.
نه شبیه گیاه بود نهجوابمو انسان، و با چشمهای کنجکاوهرجومرج به من زل زده بود.
نگاهی بهش انداختم.
«خب، توضیح این چیه؟»
«ماندراکه.»
«ماندراک؟»
«آره. همون اسمه.چطوری هر چی دوستفقط داری صداش کن.»
«همون اکسیر معروفی نیست کههرسشده اگه از ریشه درش بیاریظریفی و بخوریش بهت عمر جاودان میده؟»
«یه همچین شایعاتی هست،چطوری اما همهش حرف مفته.جوابمو فقط یه گیاه جهشیافتهست.»
با بیحوصلگی پرسیدم:اومده «میشه فقط آتیششبده بزنم و خلاص؟»
«به این سادگیها نیست. هیولاهای گیاهی خیلیجوابمو جونسختن. حتی اگه یه ریشه هم ازشونجوابش بمونه، دوباره رشد میکنن و موی دماغ میشن.»
«انگار خیلی از دستشون کشیدی.»
«معلومه. واسه همینهمثل که تو ایناومده دنیا زندگی میکنیم.»
«یه شگفتی... منظورتاومده اینه که اینجابده یه فضای کاملاً کنترلشدهست؟»
«آره.»
یهو فکریوحشیِ مثل برقباغچه از سرم گذشت.
«نکنه قارهاصلاً خوزه هم یهدنیا جور زمین کنترلشدهست؟»
«ها؟»
«مگه شما واسه فراردنیا از آلودگی اون علفهای هرزاینه فرار نکردین؟ به سمت آسمون.»
«امروز بدجوریوحشیِ تیز شدی.باغچه انگار واقعاً شیطانی.»
«این کلماتاصلاً عجیبغریبی کهچطوری میگی دیگه چیه؟»
«زبان باستانیه. الان دیگه استفادهجوابمو نمیشه. به هر حال، توضیحات تمومفهمیدی شد. خودت یه جوری جمعش کن.»
«خدماتی مثل نقطهچطوری ضعف دشمن یافقط همچین چیزی ارائه نمیدی؟»
«نیاز داری؟»
«فکر کردم اینطوری باحالتر میشه.»
در حالی که هر خزعبلاتی که بهاینه ذهنم میرسید رو به زبون میآوردم وگیج به ماندراکه نزدیک میشدم، گیاه دهن باز کرد.
ماندراکه پرسید: «شما یولگئوم نیستید؟»
یولگئوم باوحشیِ تعجب به طرفهرسشده مقابل نگاه کرد.
ماندراکه کاملاًاصلاً بینقص به زبوندنیا انسانها حرف میزد.
اگه یولگئوم کسی رو میشناخت،جوابمو محال بود فراموشش کنه. اما...هرجومرج انگار این گیاه تو خاطراتش نبود.
یولگئوم پرسید: «تو کی هستی؟»
ماندراکه جواب داد:کوتاه «پس واقعاً خودتونید.پخش درود بر ارباب تاج.»
یولگئوم از اینمثل احوالپرسی ماندراکه اصلاًاومده حس خوبی نداشت.
از گوشه چشم نگاهی به من انداخت. احتمالاً قیافهامخوزه خیلی مشتاق و کنجکاو به نظر میرسید، چون بهانسانها محض اینکه اون چهره رو دید، معذبتر هم شد.
«عجیبه کسیمثل منو میشناسه کهاومده من اصلاً نمیشناسمش.»
«طبیعیه که منو نشناسید.باغچه حتی اگه میشناختید هم،دوونده اون شخص من نبودم.»
«منظورت چیه؟»
«اون موقعی بود کهفقط حتی پیرترین شاخههای من هنوزخوزه تو لپههای دونه پنهان بودن.»
«یعنی میخوای بگیچطوری منو تو فرمفقط بذر و دونهام دیدی؟»
«بله.»
یولگئوم همونطور که به ماندراکه کهاومده با خوشحالی لبخند میزد نگاه میکرد،خوزه مونده بود چه واکنشی نشون بده.
پریدم وسطدنیا حرفشون: «اربابفقط تاج دیگه کیه؟»
یولگئوم سریع گفت: «نمیدونم.»
«حدس میزنم به جزباغچه اژدهای طلای حقیقی یهدوونده لقب دیگه هم داشته.»
«گفتم که،اصلاً چیزی نیستچطوری که بخوای بدونی.»
با نیشخند گفتم: «انگارفقط یه لقب خجالتآوره. چیزیقاره تو مایههای افسانه افسانههاست؟»
«نه!»
درست همون موقع، یه تاکهرسشده تیز دور گردنم پیچید و برگهایجاهای ارهمانندش رو روی شاهرگم تنظیم کرد.
ماندراکه با عصبانیت گفت: «تو کیاومده هستی که اینقدر بیادبی؟ این شخص نجیبترینهرجومرج و والامقامترین فرده. حواست به ادبت باشه.»
با خونسردیدنیا گفتم: «میدونم. اژدهایجوابمو طلای حقیقیه دیگه.»
«ایشون کسی نیست کهدنیا بشه با چیزی مثلبده یه اژدها مقایسهاش کرد.»
«خب پس، خدایکوتاه اژدها یا اژدهایپخش الهی. ارباب اژدهایان.»
قیافه ماندراکه درمثل هم رفت: «داری درفقط مورد چی حرف میزنی؟»
همون موقع، یولگئوماومده با یه صدایبده سرد متوقفش کرد.
«اگه بخوای راه بیفتی و رازهایفقط منو همهجا جار بزنی، چارهای ندارمهرجومرج جز اینکه تو رو دشمن خودم بدونم.»
ماندراکه باوحشیِ تعجب سرشباغچه رو پایین انداخت.
«منو ببخشید، ای وجود عظیم.»
یولگئوم ادامه داد: «اینجا قاره خوزهست. توییاینه که میدونی من کیام، جرأت کردی اینجا ریشهشدم بدوونی. یعنی میخوای بگی تو بچه لویاتان نیستی؟»
«من... فقط دنبال راهی برای برگشتنم. تو یهبده آتشفشان گیر افتادم و به اینجا پرتاب شدم.گیج میتونید بگید که توسط یه شیطان نفرین شدم.»
«این چیزیه کهکوتاه باید از خودپخش اون شیطان بپرسی.»
«کجای قاره خوزهمثل میشه شیاطین رواومده پیدا کرد آخه؟»
یولگئوم خندید.
«تبریک میگم.مثل همین الان یکیشوناومده رو پیدا کردی.»
ماندراکه با تعجب به منهرسشده نگاه کرد و گفت: «چی...ظریفی یعنی میگید این شخص یه شیطانه؟»
یولگئوم پوزخنداصلاً زد: «اونم تودنیا بالاترین سطح ممکن.»
«یکی از هفت دوک!»
«بالاتر.»
وقتی کلمه «هفت دوک» رو به زبون آورد، قیافهبرگهای ماندراکه پر از تعجب بود، اما وقتی کلمه «بالاتر»شکوفه رو شنید، به لرزه افتاد و یه قدم رفت عقب.
«دمیورگوس!»
دستم رودنیا بردم بالا:فقط «آره، خودمم.»
ماندراکه با دستپاچگیچطوری تاکی که دورم پیچیدهجوابمو بود رو باز کرد.
اما دیگه کارکوتاه از کار گذشته بودریشه و گیر افتاده بود.
بهش گفتم: «فکر کردی اگه فقط خودتو بزنی به اوناینه راه، قضیه حل میشه؟ یا باید زانو بزنی و التماساون کنی، یا یه دست و پاتو تقدیم کنی و معذرت بخوای.»
ماندراکه تاک خودشاومده رو قطع کردبده و رفت عقب.
«به خاطر تو، من... من یه گناه بزرگ مرتکباینه شدم. قراره بمیرم. یه فرشته میاد پایین و سرم رواون قطع میکنه. منو بفرست برگردم... منو بفرست برگردم همون پایین.»
«اولاً، چرا وقتی میگی همهش تقصیرپخش منه، حرفت رو اصلاح نمیکنی؟ منحساس که بهت نگفتم این کار رو بکنی.»
دئوس این رامثل گفت و دستاومده به سینه ایستاد.
«میخواستم آتیش روشن کنم و ببینمبده جیغ و دادهاشون چطوریه، ولی گندجوابش زده شد به هیجانم. حالا چیکار کنیم؟»
یولگئوم آهیمثل کشید ودنیا گفت: «منم نمیدونم.»
دئوس برگشت سمت ماندراکهباغچه و پرسید: «پس میخوایدوونده برگردی به دنیای شیاطین؟»
«آره.»
«پس دنبالم بیا.اومده نمیدونم کِی، ولیبده یه کاریش میکنم.»
«منظورت چیه؟»
«اگه مثل سگ برامباغچه حمالی کنی، در عوضشدوونده تو رو میبرم زیر زمین.»
«من برای تو؟ چراچطوری باید این کار روجوابمو بکنم؟ چه نفعی برام داره؟»
دئوس پوزخندیدنیا زد. «پس همینجاجوابمو بسوز و بمیر.»
دئوس آتش برزخ را در دستانش احضارجوابمو کرد. شعلهای جهنمی بود که تنها با یکلحظه لمس، خودِ زندگی را میسوزاند و خاکستر میکرد.
چهرهی ماندراکهوحشیِ از ترسباغچه در هم رفت.
یولگئوم به ماندراکه گفت:چطوری «فکر کنم فعلاً بهترجوابمو باشه بهش اعتماد کنی.»
«...داری بهمدنیا میگی بهفقط شیطان اعتماد کنم؟»
«آره.»
«خودت بهش اعتماد داری؟»
«چرا نداشته باشم؟»
ماندراکه از این سوال جاجوابمو خورد. «ببخشید. منِ حقیر چطور جرأتفهمیدی کردم اینطور با شما صحبت کنم...»
«حالا که قراره همکار بشیم، اینقدرفقط خودت رو اذیت نکن. من فقط یهفهمیدی ماجراجوام و ایشون هم دئوسِ تاجر هستن.»
ماندراکه با چهرهای آشفته،باغچه نگاهش را بین یولگئوم وبرگهای دئوس رد و بدل کرد.
حتی اگر اینجا شکوفهچطوری میداد و حیوانات راجوابمو میبلعید، پایانش قطعی بود.
خاک اینجادنیا با خاک وطنشجوابمو خیلی فرق داشت.
از حیوانات ترسی نداشت، اما سروکله زدنجوابمو با گیاهانی که در این خاک وجوابش آبوهوا رشد کرده بودند، حسابی سخت بود.
اگر به جنگیدن بر سر ریشههاپخش و رقابت برای نور خورشید ادامه میداد،بدنش در نهایت خسته میشد و شکست میخورد.
چون او تنها بود.
هیچ اعتمادی نداشت کهفقط بتواند در مبارزه با تمامخوزه گیاهان این دنیا پیروز شود.
میخوام برگردم.
این غریزه،وحشیِ روحیه مبارزهطلبیاش راهرسشده در هم شکست.
«هر چیاصلاً شما بگید هموندنیا کار رو میکنم.»
دئوس گفت: «پساومده اسمت رو اینجابده روی این تعهدنامه بنویس.»
«اسمی ندارم.»
«پس اسمت رو میذاریم لاخه. ولی میتونی بدون ریشهبرگهای زندگی کنی؟ فکر کنم اینکه بخوام یه گلدون روشکوفه با خودم اینور و اونور ببرم، حسابی دردسر بشه.»
«فقط شبهااصلاً موقع خواب نیازدنیا دارم ریشه بدوانم.»
«بسیار خب، پساومده همون کار روبده میکنیم. اسمت رو بنویس.»
«چشم، چشم...»
«خب، یهوحشیِ بردهی دیگهباغچه هم اضافه شد.»
«برده دیگه کیه؟»
«تو. خانم لاخه.»
«من هیچمثل قصدی برایدنیا برده شدن ندارم.»
«بیا.»
دئوس قرارداداصلاً را بهچطوری سمتش گرفت.
«مگه نخوندیش؟»
«خودتون به من گفتید. اگهاومده توی کارها بهتون کمک کنم،قاره من رو میبرید به دنیای شیاطین.»
«وقتی مکتوبش میکنی، معنیش اینه که اگه بردهمدوونده بشی و مثل سگ برام حمالی کنی، هرقشنگی وقت عشقم کشید میفرستمت به همون خرابشدهای که میخوای.»
«من نمیتونماصلاً با اینچطوری حرف موافقت کنم.»
«امضاش کهدنیا کردی، پسفقط کار تمومه.»
دئوس قرارداد راچطوری لوله کرد وفقط چپاند توی فضای زیربعدیاش.
«خب، حالا که یه مشکل حل شد،ریشه برگردیم؟ تمام اون علفهای هرز عجیب و غریبگلهای این اطراف رو جمع کن و دنبالم بیا.»
ماندراکه به یولگئوم نگاه کرد. کینهاومده و نارضایتی از سر و رویشخوزه میبارید. یولگئوم گونهاش را خاراند و گفت:
«فقط لحن حرف زدنش یه کم تنده،اینه وگرنه واقعاً چیز خاصی نیست. حتی آرچگیج لیچها هم خودشون رو بردهی اون میدونن...»
«میتونم بهتون اعتماد کنم؟»
یولگئوم آهوحشیِ کوتاهی کشید.باغچه «من تضمینش میکنم.»
«...اگه صاحباصلاً تاج تضمینچطوری میکنه، باورش میکنم.»
دئوس سرش را چرخاندفقط و به آن دو نگاهخوزه کرد. «صاحب تاج دیگه کیه؟»
یولگئوم گفت:مثل «فقط یهدنیا لقب قدیمیه.»
«عصر نقرهای؟»
«رازهای یه زنمثل چیزی نیست که بشهفقط در موردش فضولی کرد.»
«که اینطور؟ بیخیال، بیایید لباسهای لاخهبده رو تنش کنیم. اگه با اینجوابش وضع وارد شهر بشی، درجا دستگیرت میکنن.»
«آه!»
یولگئوم سرش را چرخاند و به لاخه نگاه کرد. اوظریفی ریشهاش را از زمین بیرون کشیده و آن را بهشبیه شکل پا درآورده بود، اما هیچ لباسی به تن نداشت.
یولگئوم از هوایمثل خالی یک دستاومده لباس ظاهر کرد.
«این یه هدیه از طرفجوابمو منه به عنوان عذرخواهی. حالا کهفهمیدی همکار شدیم، منم راحت حرف میزنم.»
«هر جور صدام کنیددنیا مشکلی نیست، هر طوربده راحتید. ممنون بابت لباسها.»
لاخه تعظیم کرد وباغچه لباسهایی که یولگئوم بهدوونده او داده بود را پوشید.
دئوس لاخه رامثل برداشت و همراه بافقط یولگئوم به کالسکه برگشت.
گیاهان هیولاییِ آن اطراففقط همگی از قبل توسطقاره لاخه بازجذب شده بودند.
کالسکه هم چون دشمنی که بافقط آن میجنگید را از دست دادههرجومرج بود، بیحرکت در جاده رها شده بود.
اسکاتول نگاهی بهکوتاه لاخه انداخت وپخش لبخند بیجانی زد.
سادیموس طوری که انگار قدرت پنهان در بدن او رااینه حس کرده باشد، کاملاً هوشیار بود و زیک هم بااون مهربانی لبخند زد و گفت که از دیدنش خوشحال است.
دئوس با چانهاش به صندلی کناربده سادیموس اشاره کرد و گفت: «یه برده،لحظه باید مثل یه برده اون عقب وایسته.»
لاخه آه کوتاهیچطوری کشید و روی پلهیجوابمو بیرونزدهی پشت کالسکه ایستاد.
کالسکه دوباره به راه افتاد.
حالا فاصلهیاصلاً چندانی تا قلعهدنیا زوریکس نمانده بود.
دئوس انگار که ناگهان چیزیجوابمو یادش آمده باشد، درِ پشتیهرجومرج را باز کرد و گفت:
«تازهوارد.»
لاخه مؤدبانه جواب داد.
به همین دلیل بود که تصمیم گرفتهفقط بود برای رسیدن به هدفش که بازگشتفهمیدی به زادگاهش بود، تمام تلاشش را بکند.
«بله.»
«تو هم باید توی شرطبندی شرکت کنی. وضعیت قلعه زوریکسقاره چطوره؟ کاملاً امن و امانه و دشمنا شکست خوردن؟ یاانسانها مردم قتلعام شدن و تمام ساختمونها نابود شده؟ فکر میکنی کدومشه؟»
«علاقهای ندارم.»
«در هر صورتمثل مجبوری شرکت کنی.اومده ۱ سکه طلا.»
«...من ۱ سکه طلا ندارم.»
«مشکلی نیست، ازچطوری حقوقت کم میکنم.فقط زود باش انتخاب کن.»
«پس... یه چیزی اون وسط...»
«بسیار خب، نیمهویران. ۱ سکهدنیا طلا روی کشته شدن هزاراناینه نفر و نابودی نصف ساختمونها.»
شرطبندی دردنیا دفترچهی حسابوکتابفقط ثبت شد.
همه در امانند: زیک.
آسیب جزئی: یولگئوم، اسکاتول.
تقریباً نیمهویران: سادیموس، لاخه.
تبدیل به جهنم شده: خودم.
دئوس نگاهی به محتویات دفترچهاومده انداخت و به قلعهای کهقاره در دوردست بود خیره شد.
«خیلی خوب میشد اگه همونطور کهپخش شماها فکر میکنید پیش میرفت، ولی...حساس یه جورایی حس شومی بهش دارم.»
حرفهای او به سرعتچطوری در دل همه نفوذجوابمو کرد و باعث نگرانیشان شد.
امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه.
اما این آرزو بیهوده بود.
دئوس رو به همه گفت:
«نفری ۱اصلاً سکه طلاچطوری بدید بیاد.»