چپتر 85: عبور از سرزمین غولها (۱)
0«مطمئنی که دویکی رقمیه؟ امکان نداره دستگاههایانداخت ارزیابی خراب شده باشن؟»
«پس چطوری توضیح میدی که تو ۱۴ سالگی از رتبه G رد شده؟»
«بازم همون حرفای همیشگی.»
«اعداد دو رقمی خیلی خاصن.باهاشونه من راضیش میکنم و طوریبیرون پرورشش میدم که بشه شوالیه لئو.»
«همم... ولی مگه همین الانش هم بهانداخت اندازه کافی سریع رشد نمیکنه؟ شنیدم تاوحشتناک همین چند وقت پیش یه کار قراردادی بوده.»
«درسته. چون حمایتانداخت مناسبی دریافت میکنن،جید تواناییهاشون داره شکوفا میشه.»
«پس نباید بگیمدریافت آدمایی که الان باهاشونهشکوفا هم آدمای عادیای نیستن؟»
«واقعیت داره.»
«پس بیرون کشیدنش از اونجا سخته، نه؟ اگه نسل صفر بود،نفرین کافی بود یه وحی دریافت کنیم و به عنوان آخرین نفربهت انتخابش کنیم، ولی الان دیگه هیچ توجیهی برای این کار نداریم.»
قیافه کادنزا تو هم رفت.
«دقیقاً زدی وسط خال؟»
«خدا قطعاًبگیم ازش تو جایباهاشونه درستی استفاده میکنه.»
اوریدون در حالی که حرفهای کادنزا روانداخت از یه گوش میشنید و از اونوحشتناک یکی در میکرد، نگاهی به اطراف انداخت.
زیگ ون هولی جید ازهولی نفرین سادیموس و اون موجود وحشتناکجون جون سالم به در برده بود.
قطعاً سوژه جالبی بود.
«خب پس، از الان به بعد، من، اوریدوننیستن از عقرب، اونجا هم بهت کمک میکنم. کادنزاصفر از لیبرا، داشتن رفاقت یه دوست چیز خوبی نیست؟»
«رد میکنم.»
«جواب منفی رو نمیپذیرم.»
کادنزا دوباره آهی کشید.
«سونگهوانگچونگ آخهبگیم چرا توالان رو فرستاد اینجا؟»
«هاهاها، اینو میذارمیکی به حساب اینکهاطراف از دیدنم خوشحالی.»
زمان بیداراطراف شدن زکه نزدیکایهولی ۸ صبح بود.
وقت نداشت که زودتر بیدار بشه و حاضر بشه. وقتی داشت از اسکاتول شمشیرزنیآدمای و جادو یاد میگرفت، معمولاً ساعت از ۳ صبح هم میگذشت. بعد از یهعنوان شستوشوی سریع و آماده شدن، حدودای ۸:۳۰ میرسید مغازه و تمیزکاری رو شروع میکرد.
زکه کل صبح رو از سرما به خودشنیستن میلرزید و حدودای ساعت ۱۰ یا ۱۱، دئوسصفر با غرولند و خمیازه از اتاقش بیرون میاومد.
البته که هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. بعد ازجید اینکه با گیر دادن به چیزای چرت و پرت روبعد اعصاب بقیه راه میرفت، درجا میزد بیرون تا چاییش رو بخوره.
در همین حین، موقع ناهار، زکهجید چند تا کوفتهبرنجی میچپوند تو دهنشسالم و مستقیم میرفت سر کلاس جادوی سادیموس.
«بهم دستور دادن که روی جادوهای خفن و تاثیرگذار تمرکزبگیم کنم... درس امروز نووا تاریک ـه. جادویی که باعث میشهاونجا تاریکی منفجر بشه و ترکشهایی مثل تیغه به اطراف پرتاب کنه.»
«چشم پیرمرد!»
«اصولاً باید قدم به قدم از پایههای جادویزیگ سیاه بهت آموزش بدم. فقط یاد گرفتن جمع،سالم تفریق، ضرب و تقسیمش حداقل یه سال طول میکشه.»
«مگه میشه بدون یادزیگ گرفتن پایهها، یه چیزسادیموس سخت رو یاد گرفت؟»
«اگه واقعاً سطح خون خالصت بالای ۱۰ درصد باشه، میتونی. اگه بهش فکر کنی، خونعادیای خالص در واقع سطح مهارتهای رزمیه که تو خون یه قهرمان به ارث میرسه. یعنینفر ۱۰ درصد از تمام مهارتهای رزمی که اولین قهرمان یاد گرفته، تو خون تو باقی مونده.»
«اگه فقطبگیم ۱۰ درصده، پسباهاشونه خیلی کمه که.»
«کسی که پادشاه شیاطین رو شکست داد کم بود؟ اونم وقتینفرین ۱۰ درصد از اون همه مهارت رزمی بیشماری که تو یهبهت عمر جمع کرده بود رو بدون هیچ تلاشی به دست آوردی؟»
«آها!»
«دلیل خاص بودن آخرین نفر اینه که با شیطان جنگیده. یهآدمایی قهرمان به طور طبیعی کنار پادشاه شیاطین سریعتر رشد میکنه. چوناگه دیوار خیلی بلنده، برای پریدن از روش به تلاش خیلی بیشتری نیازه.»
«همینه دیگه.»
«میگن فقط وقتی سطح خون خالصت از ۱۰ درصد بالاتر بره، میتونی تمام مهارتهای رزمی یه قهرمان رو به دست بیاری. اگه رو ۹ درصدداشتن باشی، یکی دو تا چیز رو از دست میدی و تو بیشتر مواقع، این تازه شروع روشنگری نهایی قهرمانه. تو دنیای قهرمانها این یه قانونبیدار نانوشتهست که یه قهرمان با نرخ خون خالص ۹ درصد، هر چقدر هم جون بکنه، نمیتونه به سطح یه قهرمان با خون ۱۰ درصدی برسه.»
سادیموس این حرفها رو به زکهجید که با نگاهی خالی و گیجسالم بهش خیره شده بود، اضافه کرد:
«تو یه همچیندریافت میراث عظیمی روداره به ارث بردی.»
«هاها، حتماً یهآدمایی جای کار میلنگهآدمای و اشتباهی شده.»
«شایدم همینطور باشه. تا الان، به جز نسل صفر،هولی هیچوقت تو نسل چهارم نرخ خون خالص دو رقمی نداشتیم.جالبی حتی یه بار هم تو ۶۶۶ قرن گذشته اتفاق نیفتاده.»
«جدی؟»
«به هر حال، میتونیمیکنن یاد بگیری. اول ازمیشه همه، یه حلقه مانا بساز.»
«چشم.»
در حالی که زکه مجبور بود روزی ۱۸ ساعت مثلجید اسب کار کنه و آموزش ببینه، پادشاه شیاطین، دئوس، داشتبعد معنای واقعی کلمه «ولگردی و گشادبازی» رو تو عمل پیاده میکرد.
«دیگه حالم دارهانداخت از دیدن اینجید قیافهت به هم میخوره.»
«حالا هر چقدر هم اینوتواناییهاشون بگی، مگه الان تو وضعیتی نیستیآدمایی که مجبوری با من چای بخوری؟»
دئوس دربگیم جواب حرفالان یولگئوم پوزخندی زد.
اما حرفشاون هم لزوماًمیکرد غلط نبود.
قبل از اینکه خودم هم بفهمم، ایننفرین کار برام اونقدر عادی شده بود کهسوژه تو این ساعتها ناخودآگاه میرفتم سراغ یولگئوم.
شاید به خاطر اینمیکنن بود که هیچکس دیگهای رونباید نداشتم که باهاش وقت بگذرونم.
وقتی نقاب انسان بودن روباهاشونه به صورت میزدم، فقط میتونستیمبیرون مکالمات سطحی و روزمره داشته باشیم.
در حال حاضر، یولگئوم تنهانگاهی کسی بود که میتونستم باجید چهرهی واقعی شیطانیم باهاش حرف بزنم.
یولگئوم در حالی که باهولی قیافهای بیحوصله به دئوس نگاهوحشتناک میکرد، پرسید: «بازم حوصلهت سر رفته؟»
«اینطور به نظر میرسه؟»
«دقیقاً قیافهت همین دادالان رو میزنه. "حوصلهم سر رفته.واقعیت لطفاً باهام بازی کن، ارباب."»
«ارباب دیگه چه صیغهایه؟ بهنگاهی هر حال، راست میگی کهجید هیچ کاری برای انجام دادن نیست.»
«از آخرین باریانداخت که رفتی دنیای شیاطین،نفرین هیچ پیشرفتی حاصل نشده؟»
«نه بابا. نمیتونم الکس روتواناییهاشون پیدا کنم چون ردپاش روبگیم پاک کرده و قایم شده.»
«اگه شیطانی به قدرتمندی هفت دوکآدمای ردپاش رو مخفی کنه، یعنی ارباباونجا شیاطین هیچ کاری از دستش برنمیاد؟»
«این قضیه در مورد تو هماطراف صدق میکنه، نه؟ زیردستای تو کهسادیموس حتی برای خودشون پادشاهی هم راه انداختن.»
«باز داری دست میذاری رو زخم بقیه. تو خیلیموجود تهاجمی هستی. همه میدونن که تو حتی اگه اینبهت کارا رو هم نکنی، بازم قوی هستی، مگه نه؟»
«اونوقت پادشاه شیاطین میتونه ملایم باشه؟ مگهشکوفا اینکه یه چیزی رو بشکنم و منفجرآدمای کنم تا یکم حالم بیاد سر جاش.»
«آره، ولی...»
«نباید پات رو از گلیمت درازتر کنی و بیادبهولی باشی، به جاش یه نظر درست و حسابی بده. الکسجالبی و روچه غیبشون زده، درسته؟ این یه بحران جهانی نیست؟»
«هست؟»
«هیچوقت نمیدونی ممکنه چه غلطی بکنن. درستشکوفا مثل کاری که بچههای شما قبلاً باآدمای پخش کردن سم و ساختن اژدهایان دیوانه کردن.»
«این یه سوال اساسیتره...الان وقتی پادشاه شیاطین حضور نداره،واقعیت شیاطین باید چه غلطی بکنن؟»
«داری دراون مورد چیمیکرد حرف میزنی؟»
«بیست سال دیگه جنگ میشه. دنیای شیاطین باید در مقیاسوحشتناک وسیعی به دنیای انسانها حمله کنه. اما اگه پادشاه شیاطینیلیبرا در کار نباشه چی؟ کی قراره با قهرمان مقابله کنه؟»
«تو از کجا میدونی؟»
«منظورم شخص توآدمایی نیست، دارم بهآدمای طور کلی حرف میزنم.»
«اگه پادشاه شیاطینی نباشه، اونا به دنیای انسانها حمله نمیکنن. دنیای شیاطین هر کاری میکنهجون تا پادشاه شیاطین رو پرورش بده. یه منبع انرژی به اسم انرژی روح شیطانی وجودنیست داره که ساختنش هشتاد سال زمان میبره. یه چیزی شبیه به همون قلب اژدهای توئه.»
«پس تو این قرن هیچهولی حملهای از طرف دنیای شیاطینوحشتناک به دنیای انسانها صورت نمیگیره؟»
«فکر کنم؟ حداقلدریافت تا وقتی کهداره من همینطوری بمونم.»
«ممکن نیستبگیم شیاطین بابت اینباهاشونه موضوع نگران باشن؟»
«پس خودت رویکی به مردن میزنی وانداخت یه بهانهای سرهم میکنی؟»
«اگه موجوداتی در سطح هفت دوکجید دارن یه کار غیرقابل درک انجامسالم میدن، حتماً انگیزه بزرگتری دارن، نه؟»
«همم...»
«پس نتیجهگیری مشخصه.»
«نتیجهگیری؟»
«اینکه چطوراطراف الکس وزیگ داروچه رو برگردونیم.»
«چطور... آه!»
«اگه بگی میخوای برگردی و کار پادشاهعادیای شیاطین رو انجام بدی، اونا خودشون ازاگه گور بلند میشن و میان بیرون، مگه نه؟»
دئوس در سکوتیکی فنجان چای رااطراف به لبهایش نزدیک کرد.
«منظورت اینهاطراف که الکی یههولی طوفان راه بندازم؟»
«آره. دقیقاً همینه.»
«باید بیخیال انرژی روحالان شیطانی بشم؟ یکی دیگه روواقعیت بیارم و بکنمش پادشاه شیاطین.»
«میتونی تحملش کنی؟»
«چی رو؟»
«بدون انرژی روح شیطانی، تو هیچی نیستی.شکوفا احتمالاً از یه انسان معمولی قویتری، اماآدمای از هفت دوک خیلی ضعیفتری، مگه نه؟»
«میدونم. خودمبگیم هم نمیدونمالان چقدر قویام.»
«واقعاً میخوای بیخیالش بشی؟»
«فقط همینطوری گفتم.»
«اگه واقعاً میخوای بیخیالش بشی...»
«رمن بخوریم؟»
«نه، اصلاً ولشیکی کن. چون ایناطراف یه فرض کاملاً بیمعنیه.»
«یه فرضاطراف بیمعنی؟ همینه!» چهرههولی دئوس روشن شد.
«چرا یهو اینقدر ازت خوشم اومد؟داره ایده خوبیه. دختره لعنتی، این اولینالان باریه که یه کمکی بهم میکنی.»
«اولین بار که دیگه بیانصافیه.باهاشونه فکر کنم تا حالا توبیرون خیلی چیزها بهت کمک کرده باشم.»
«زیاد درگیراون چیزهای مربوط بهنگاهی گذشتههای دور نشو.»
«خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
«برمیگردم تا پادشاه شیاطین بشم.»
«ها؟»
«اگه تظاهر کنمیکی که میخوام برگردم،اطراف خودشون پیداشون میشه.»
«خب، بیست سال دیگه همینطورهولی میشه. اگه ارتش شیاطین رو رهبریجون کنی و به زمین حمله کنی.»
«اوه، اینقدر طول میکشه؟»
«وقتی کسی قبلاً به چیزی شکآدمای کرده باشه، چند برابر بیشتر تلاشاونجا لازمه تا نظرش رو عوض کنی.»
«به نظر ایده خوبی میرسید.»
«حتی اگه اینطورانداخت هم نباشه، جدیجید به برگشتن فکر کن.»
«منظورت اینه که خودِمیکنن حضور من اینجا باعثمیشه از بین رفتن نظم میشه؟»
«آره.»
«جوری حرف میزنی انگار میدونی.»
«چی رو؟»
«اینکه چرامناسبی پادشاه شیاطینمیکنن وجود داره؟»
یولگئوم دهانش را بست.
او برای مدتیکی طولانی به صورتاطراف دئوس خیره شد.
و بعداطراف دوباره دهانشزیگ را باز کرد.
«میدونی، تو...»
«چیه؟»
«داری دلیلاون وجودیتِ خودت رونگاهی از من میپرسی؟»
«مگه همینه؟»
«من اینمناسبی مدل بیماریمیکنن رو میشناسم.»
«بیماری؟»
«آره. یه بیماریه که بچههای حدود چهارده ساله رو درگیر میکنه. یهو معنایموجود وجودیشون رو زیر سوال میبرن، از پوچی دنیا ناامید میشن، از قدرتهای مطلقرفاقت عصبانی میشن و سعی میکنن نابودش کنن... حالا که بهش فکر میکنم، دقیقاً همینه.»
«نه، اینطوری نیست!»
«این دورانِمناسبی بلوغ و سرکشیِتواناییهاشون دئوسِ ما بود.»
«اوه، زنِبگیم لعنتی. اگه مردباهاشونه بودی، حتماً میزدمت.»
«مگه میتونستی؟ مهارتهای مبارزهمیکرد هر دوی ما توزیگ یه سطح معمولیه، مگه نه؟»
«خفه شو!»
مکالمه دوباره بهدریافت یک خط موازی برگشتشکوفا و دور خودش چرخید.
و در همین روز، خبرباهاشونه مرگ کراتر ایفریت به طور گستردهایکشیدنش در سراسر دنیای شیاطین پخش شد.
دئوس روی تختیکی طلایی جلوی مغازهاشاطراف لم داده بود.
زنی با کتانداخت و شلوار مشکیجید روبهروی او ایستاده بود.
او شانترینا بود، کهمیکنن صورتش را با کلاهیمیشه تزیینشده با تور پوشانده بود.
او ملکهبگیم شیاطین والان سوکوبوسها بود.
«شما نمیرید؟»
دئوس دراطراف جواب سوال اوهولی خمیازه طولانیای کشید.
«دیشب تا دیروقتدریافت مشروب خوردم وداره خماری بدی دارم.»
«سرورم. من فکر میکنم دلیلباهاشونه اینکه شما اینجا در دنیایبیرون انسانها هستید، اینه که هدفی دارید.»
«اصلاً همچین چیزی نیست. من فقطاطراف دنیای شیاطین رو ترک کردم چونسادیموس هیچ قصدی برای پادشاه شیاطین شدن نداشتم.»
«باور نمیکنم.»
«باور داشتن یا نداشتن حقتواناییهاشون آزادانه خودته، اما امیدوارم در ازایآدمایی این باورت از من چیزی نخوای.»
«این سومین باره. تا حالاباهاشونه سه تا از دوکهای شیاطینبیرون به طرز مرموزی کشته شدن.»
«مگه خودتاون نبودی کهمیکرد الکس رو کشتی؟»
«من؟»
«آره. چرامناسبی همچین شکهای مسخرهایتواناییهاشون بهت دست داده؟»
«درسته که من داشتم درباهاشونه موردش تحقیق میکردم، اما فکربیرون نمیکنم هفت دوک همدیگه رو بکشن.»
«پس چرااون داشتی درمیکرد موردش تحقیق میکردی؟»
«از اونجایی که لرد داروچه به طرزنفرین مرموزی مرد، من فقط لرد الکس روسوژه که نزدیکترین شخص بهش بود بررسی کردم.»
«از قبل یادداشتشدریافت کن. این دقیقاًداره تعریفِ شک کردنه.»
«به نظر میرسه که شما بیش از حد تو دنیای انسانهاکشیدنش موندید. ما شیاطین به همدیگه اعتماد نداریم. اعتماد یکی از دروغینتریننفر توهماته. ما فقط وقتی ارزشش رو داشته باشه، از همدیگه سوءاستفاده میکنیم.»
«میدونم.»
«پس چرا جوری حرفزیگ میزنید که انگار داریدسادیموس من رو سرزنش میکنید؟»
«سرزنشت نمیکنم.مناسبی فقط نظرممیکنن رو گفتم.»
«شما عصبانی نیستیدآدمایی چون فکر میکنید منعادیای لرد الکس رو کشتم؟»
«به قیافهماون میخوره کهمیکرد عصبانی باشم؟»
«در غیر این صورت،زیگ چرا تو مراسم تشییعسادیموس جنازه کراتر شرکت نمیکنید؟»
«که بهتمناسبی گفتم. بهمیکنن خاطر خماریه.»
«سرورم. من ناامید شدم.»
«انتظارات بالایی داشتی ومیکرد حالا ناامید شدی. خب منهولی باید چه واکنشی نشون بدم؟»
«هفت دوک بزرگترین شیاطینیزیگ هستن که دستاوردهای بزرگیسادیموس تو دنیای شیاطین داشتن.»
«اگه حرفی داری، واضحمیکنن بگو. حتماً باید اونجا شرکتنباید کنم؟ داری بهم دستور میدی؟»
«من چطوربگیم جرئت میکنمالان دستور بدم...»
«برو بیرون. عصبانیم نکن.»
«سرورم...»
شانترینا برای لحظهای طولانیترمیکنن به صورت دئوس نگاه کرد،نباید سپس تعظیم کرد و رفت.
دئوس همانطور کهآدمایی به دسته تختآدمای تکیه داده بود، نشست.
اصلاً دلم نمیخواست وسط این ماجرا بپرم وزیگ وقتی هنوز معلوم نبود کی دوسته و کیسالم دشمن، نقش یه عروسک خیمهشببازی رو بازی کنم.
تنها کسی که حتی بعد از اینکهنفرین باهاش مثل یه احمق رفتار میشد بازسوژه هم خونسردیش رو حفظ میکرد، زیک بود.