چپتر 50: سونگهوانگچونگ وارد عمل میشود (۲)
0همون روز عصر.
وقتی سر و کلهی کادنزا پیدا شد،آزمون من و یولگئوم از قبل کنار همثبت نشسته بودیم و داشتیم شاممون رو میخوردیم.
نفهمیدم کِی، اما کارم بهچند جایی کشیده بود که هرنشده روز عصر پلاس بودم اینجا.
البته همهاشیادت هم تقصیر دستپختنوشته خوب زکه بود.
راستش رو بخواهید، استعدادش تودهم آشپزی خیلی بیشتر از مهارتشپیروزمندانه به عنوان یه جنگجو بود.
کادنزا گفت:راحتی «دوباره میبینمت،نگاهش آقا زکه.»
زکه جواب داد: «سلام.»
با کلافگی پرسیدم:بخوای «باز برای چیچهار پا شدی اومدی اینجا؟»
کادنزا لبخندی زد:نوشته «سلام، آقا دئوس.باورم ولی این خانم زیبا...»
پریدم وسط حرفش: «یولگئومِ.»
کادنزا تعظیم کوتاهی کرد: «سلام.چند من کادنزا از هولی بیچنشده هستم. بازرس دفتر امپراتور مقدس.»
یولگئوم گفت: «داستانت رو شنیدم.»
کادنزا خندید: «احتمالاًنوشته بیشترش فحش و بدنمیشه و بیراه بوده، نه؟»
یولگئوم با خونسردیبنال جواب داد: «یهدرصد چیزی حدود شصت درصدش؟»
با چشمهای نیمهباز و بیحوصلهچند به کادنزا نگاه کردم ونشده گفتم: «حالا چی میخوای بدونی؟»
کادنزا پرسید:یادت «بپیچونمش یاگزارش مستقیم بپرسم؟»
«هر جور راحتی بنال.»
کادنزا نگاهش رو دوختنگاهش به زکه: «زکه، درصدخون آزمون خون خالصت چند بود؟»
زکه باآزمون تعجب پرسید: «مگهچند گزارشش ثبت نشده؟»
«چرا، ثبت شده.بخوای برای همین دارمچهار میپرسم. چند درصد بود؟»
«یادم نمیاد.»
کادنزا پوزخندی زد و گفت: «تو هم یادت نمیاد،خالصت زکه؟ آه... راستش رو بخوای، تو گزارش نوشته چهارهمین و دو دهم درصد، ولی من که باورم نمیشه.»
زکه سر تکونخون داد: «درسته. چهارتعجب و دو دهم درصد.»
کادنزا پیروزمندانه گفت:بخوای «همونطور که حدسچهار میزدم، گزارش دروغ بوده.»
زکه جا خورد: «بله؟»
«تو گزارش نوشتهبنال شده سه و شصتآزمون و دو صدم درصد.»
«آه! اون...»
وقتی زکه از خجالتگزارش به تتهپته افتاد، من بهنمیشه جاش دهنم رو باز کردم:
«این بچه یه یتیم چهارده سالهست که تو یه خانواده از جنگجوهای قراردادی بزرگ شده؛ نه پولی دارهاون نه قدرتی. برای همین گفتن اگه سطح خون خالصش رو بالا رد کنن، زندگیش سخت میشه و تصمیماگه گرفتن یکم پایینتر گزارش کنن. اگه مشکلی هست، برو یقه کسی رو بگیر که گزارش رو رد کرده.»
کادنزا باراحتی نیشخند پرسید: «اینمدوخت از تنظیمات داستانتونه؟»
غریدم: «ول کن این حرفا رو. حالا کهگزارشش فهمیدی چی میخواستی بدونی، چرا گورت رو گمیادم نمیکنی؟ داری مزه مشروبم رو زهر مار میکنی.»
«منم مهمونم مثلاً.»
«ما مشتریهاییگزارش مثل توچهار رو قبول نمیکنیم.»
کادنزا دستهاش رو به نشونه تسلیم بالاآزمون برد: «نیازی نیست اینقدر گارد بگیری. منثبت اومدم چون میخواستم به آقا زکه کمک کنم.»
پوزخند زدم: «از این حرومزادههایی که اینطوری حرف میزنن، تا حالا ندیدم کسی واقعاً کمکی بکنه.یادم اگه واقعاً میخوای کمک کنی، بیسروصدا و دور از چشم کمک کن. فکر کنم اگه ماهیمیزدم ده تا سکه طلا براش پست کنی، کیفیت زندگی زکه از این رو به اون رو بشه.»
«همچین مبلغیادت گندهای کهگزارش منطقی نیست.»
«اگه نمیتونی، پس هری.»
یولگئوم زد روی شونهام.
«چیه؟»
یولگئوم با لحن آرومی گفت: «یه کم مراعات کن. اگه بازرس دفتر امپراتورهمونطور مقدس باشه، یعنی آدم کلهگندهایه که میتونه با استفاده از اختیاراتش، صلاحیت زکهبچه رو لغو کنه. حتی ارباب قلعه جوریکس هم نمیتونه باهاش اینطوری بیپروا رفتار کنه.»
کادنزا گفت: «دقیقاً. ولی من برای این کارا نیومدم اینجا. بحث همهاش داره میکشه سمتخورد من، پس چطوره یکم فضا رو عوض کنیم؟ سه روز پیش، وقتی داشت اون غولقراردادی رو شکار میکرد، کی روش طلسم تقویتی انداخت؟ شما بودی آقا دئوس؟ یا خانم یولگئوم؟»
پرسیدم: «تو هم دیدیش؟»
«آره، کاملاً واضح دیدمش. من تقریباً هیچمگه قدرت جادوییای از آقا دئوس حس نمیکنم.دارم این یعنی... خانم یولگئوم جادوگر این گروهه، درسته؟»
یولگئوم جواب داد: «درسته.»
کادنزا با کنجکاوی ادامه داد: «کهباورم اینطور. جسارتاً، میتونم رتبهتون رو بپرسم؟حدس آیا رسماً تو انجمن جادوگران ثبتنام کردید؟»
یولگئوم به جای جوابنگاهش دادن، یه پلاک کوچیکخون از توی آستینش بیرون آورد.
کادنزا با دیدن پلاک جا خورد:تعجب «آه! این اولین باریه که یهشده آس پیک رو... از نزدیک میبینم.»
با گیجییادت پرسیدم: «اونگزارش دیگه چه کوفتیه؟»
کادنزا لبخندی زد و جواب سوالم رو داد: «نکنه اصلاً نمیدونستید خانم یولگئوم چه جور جادوگریه وصدم همینطوری به عنوان همتیمی قبولش کردید؟ وقتی جادوگرها تو انجمن ثبتنام میکنن، بر اساس سطحشون بهشون کارتقدرتی میدن. پیک، خشت، دل و گشنیز به چهار ویژگی تقسیم میشن و از آس تا ده رتبهبندی دارن.»
پرسیدم: «پس مدیرهاشونبنال هم شاه ودرصد بیبی و سربازن؟»
«دقیقاً.»
با خودم فکر کردم:گزارش چه راحت همهچیز روباورم با ورقهای بازی سمبل کردن.
کادنزا ادامه داد: «اگه میخواید اینطوری تحقیرش کنید، خب آره. ولی میتونیدحدس کارت آس رو به عنوان مدرکی برای کسی در نظر بگیرید کهبچه تو مسیر جادوگری دیگه هیچ جای پیشرفتی براش نمونده و به تهش رسیده.»
تو دلمراحتی پوزخند زدم:نگاهش معلومه که همینطوره.
یولگئوم خدای اژدهایانه. اونخالصت یه وجود باستانیه که نفسشثبت میتونه کوهها رو جابهجا کنه.
در واقع، احتمالاً اون کارت رو همین اواخر ونمیشه کاملاً قانونی جعل کرده. یا شایدم یادگاری از دوران زندگیصدم بین انسانها تو صدها هزار سال پیش باشه. کی میدونه؟
کادنزا گفت: «حتی با در نظر گرفتن اینکه خانم یولگئومپیروزمندانه یه جادوگر رتبه آس هستن، بازم منطقیه بگیم زکه کهتتهپته تنهایی شکار غول رو تموم کرد، حداقل رتبه جی رو داره.»
زکه باراحتی دستپاچگی گفت: «نه.دوخت اون کار لکسیا...»
کادنزا حرفش روخون قطع کرد: «نیازیتعجب نیست شکستهنفسی کنی.»
زکه گفت:یادت «من فقطگزارش فرار میکردم.»
که یهو من با بیحوصلگی پریدمباورم وسط بحثشون: «اگه مهمونی، چرا اولحدس یه چیزی سفارش نمیدی کوفت کنی؟»
کادنزا دستپاچه شد: «اوه، ببخشید.دوخت لطفاً یه چیز خوشمزه وچند معمولی بهم بدید. وقت شامه دیگه...»
«یه چیزآزمون معمولی. اینخالصت که بیاحترامیاش بیشتره.»
کادنزا خندید: «واقعاً؟بخوای پس چطوره یهچهار نگاهی به منو بندازیم؟»
نگاهی بهگزارش منوی آویزون بالایدهم میز گاریمانند انداخت.
«نودل سرخشدهیراحتی گاراک؟ بیزحمت هموندوخت رو برام بیارید.»
زکه گفت:آزمون «چشم، لطفاً یهچند لحظه صبر کنید.»
کادنزا بایادت کنجکاوی پرسید: «نودلنوشته گاراک دیگه چیه؟»
«یه جور نودل ضخیمه.»
«اوه، پسراحتی یه چیزینگاهش تو مایههای پاستاست.»
زکه توضیح داد: «این یه غذای نودلیه که بافتش کاملاً باچرا غذاهای منطقه جنوب فرق داره، چون نوع نودلش متفاوته. ارزون ونوشته خوشمزهست، برای همین به عنوان غذای مردم عادی این اطراف خیلی معروفه.»
اشراف قلعه جوریکس سمولینا، که یه نوع گندمباورم به اسم دوروم بود رو از جنوب وارددروغ میکردن، اما اینجا مردم فقط گندم معمولی میکاشتن.
کادنزا باگزارش لبخند گفت:چهار «بیصبرانه منتظرشم.»
«بله، بسپریدش به من.»
صدای شاد و ریتمیک چاقو روی تختهمگه برش به رقص دراومد و مواد اولیهدارم خیلی نازک و تمیز خرد و آماده شدن.
کادنزا که با دقت به حرکات دست زکهباورم خیره شده بود، یهو برای چند لحظه اصلاًدروغ یادش رفت برای چی پا شده اومده اینجا.
معلوم بود کادنزا سعی داشت دوباره بحث رو بکشه سمتپیروزمندانه اون موضوع، اما حرف زدن با زکه که تمام هوشتتهپته و حواسش رو داده بود به آشپزی، کار راحتی نبود.
تا اومد پیش خودش فکردوخت کنه که حتماً فرصت دیگهایچند هم پیش میاد، غذا آماده شد.
زکه ظرف روخون گذاشت رو میز:تعجب «بفرمایید، آماده شد.»
سبزیجات و گوشت نازک خرد شدهچهار که با نودلهای ضخیم، یه کم ادویههمونطور و سس سویا تفت داده شده بود.
بوی سس سویای پخته شده تو اون ماهیتابهی گود، اشتهای هرهمونطور کسی رو تحریک میکرد. کادنزا که بدون هیچ انتظار خاصی اونجاجاش نشسته بود، با انفجار اون عطر دلپذیر، آب دهنش رو قورت داد.
و بعد، اولینبنال لقمه از نودلهادرصد رو گذاشت تو دهنش.
«این واقعاً... خوشمزهست.»
دئوس که کنارشبخوای داشت سوپ میخورد،چهار با حرفش موافقت کرد.
«جدی؟»
«آره، واقعاً.»
«خودم هم جا خوردم. نکنه خونتعجب قهرمانها در واقع همون استعداد آشپزیه؟ حتیهمین یه شیطان هم عاشق این غذا میشه.»
«من مدیرتم دیگه.»
«جدی میگم.»
کادنزا دوبارهراحتی یک عالمه نودلدوخت چپاند توی دهانش.
غذا و فضایی نبود که بشود باکلاس و لقمهلقمهثبت خوردش. درست همان لحظهای که دهانم را پر میکردم، میجویدمیادت و قورتش میدادم، تازه میفهمیدم طعم واقعی غذا یعنی چه.
«این...»
دئوس دوباره به حرفچهار آمد: «نمیدونم اومدی اینجاتکون که چی رو شخم بزنی.»
کادنزا گفت: «چرابنال باهام برنمیگردید؟ مندرصد که قصد بدی ندارم.»
«کاملاً برعکسه. اگه اون یه قهرمان رتبه G باشه، میخوام رفتاری که لیاقتشه رو باهاش داشته باشم. قهرمانهای رتبه G به شدت کمیابن. تو کل قاره کمتر از ۱۰۰ نفر ازشون وجود داره. جنگجویی که تو سن ۱۴ سالگی به رتبه G رسیده، مستحق یه رفتار ویژهست.»
دئوس غریادت زد: «همینشگزارش رو اعصابه.»
«چرا...»
دئوس گفت: «اون فقط به لطف سلاحهایی کهخون من کلی براشون پول خرج کردم به اینچرا موفقیت رسیده. تواناییهای فیزیکی خودش در اون حد نیست.»
«همه جنگجوهای رتبه G سلاحهای مناسب خودشون رو دارن. در واقع، شرایطشون تقریباً یکسانه.»
«به هریادت حال، اینگزارش کارات فقط فضولیه.»
«واقعاً عجیبه.»
«چی؟»
«اکثر قهرمانها دلشون میخوادخالصت رتبهشون بره بالا، اماگزارشش شما دقیقاً برعکسشو میخواید.»
«میخوای بدونی چرا؟»
«بله.»
«اگه رتبهاش خیلی برهنگاهش بالا، دیگه سوءاستفاده کردنخون ازش برام سخت میشه.»
کادنزا با دهانخون باز و هاجوواجتعجب به دئوس خیره شد.
«این دیگه چه...»
«مگه خودت همهچیز رو نمیدونستی و پا شدی اومدی اینجا؟ زیک یه قهرمان بدون هیچ پشتوانهایه. چون نه پول داشت وافتاد نه قدرت، حتی نمیتونست تو ارزیابیها شرکت کنه. میگن اگه از دبیرستان فارغالتحصیل بشی، یه ارزیابی رایگان بهت میدن، نه؟ اما چونمیشه زیک پول نداشت بره دبیرستان، مجبور بود کل زندگیش رو به عنوان یه کارگر ساده با حقوق بخور و نمیر سر کنه.»
زیک لبخند تلخی زد.
دئوس ادامه داد:
«من آدم پولداریم. به هر حال پول زیاد دارم، اما از نظر جایگاه اجتماعی هیچی نیستم. سریعترین راه برای بالا بردنخجالت جایگاه اجتماعی اینه که همراه یه قهرمان بشی. و اون قهرمان هم تا حد معقولی معروف بشه. اما اگه بیش ازکنن حد معروف بشه، منم میآم تو دید بقیه و زیر نور خورشید قرار میگیرم. و من اصلاً از این خوشم نمیاد.»
کادنزا گفت: «چقدر نیتتون شومه.»
دئوس جواب داد: «مگه بد میشه اگه هم سیاه و هم سفید بتونن به نفع همدیگه کار کنن؟ چیزی که زیکیادم بیشتر از همه بهش نیاز داره پوله، پس من اون مشکل رو براش حل میکنم و در عوض جایگاه یه همراه قهرمانخجالت مناسب رو به دست میارم. رابطهای بهتر از این وضعیت برد-برد هم وجود داره؟ پس شما تازهواردای مزاحم نیاین گند بزنین توش.»
«این کار جز ضرر برای زیک هیچی نیست. یه قهرمان رتبه G تقریباً همردهی یه نجیبزادهی عالیرتبهست. حمایتهای سونگهوانگچونگ هم نسبت به الان صدها برابر میشه. شما فقط دارین از زیک سوءاستفاده میکنین.»
«هی، تازهوارد.»
«اسمم کادنزاست.»
«اگه رتبهی زیک اونقدرهانگاهش هم که فکر میکردیخون خوب نباشه، میخوای چیکار کنی؟»
«بله؟»
«اگه ببریش و ازش تست بگیری و به این نتیجه برسی که در حد یه قهرمان رتبه A یا رتبه B هست، اونوقت چی؟»
«ولی اونگزارش غولها روچهار شکار کرده.»
«چون تنهایی این کار رو نکرده. خب، اگه اونقدر که فکر میکردی خوب نباشه چیکار میکنی؟ میتونی همون رفتار ویژهی رتبه G که اینقدر با آبوتاب ازش حرف میزدی رو تضمین کنی؟»
«ما قول میدیم کهخالصت امکانات مناسب با همونگزارشش رتبه رو بهش ارائه بدیم.»
«حتی اگه رتبه B باشه، مستمریاش فقط ماهی یه سکه نقرهست.»
«فقط کافیه کارهایینوشته رو انجام بده کهنمیشه با رتبهاش همخونی داره.»
«آیندهای تو اون کار هست؟»
«منظورتون از آینده چیه؟»
«اصلاً به رویاها و امیدهای زیک اهمیتی میدی؟باورم یعنی فقط خوردن سه وعده غذا در روزدروغ براش کافیه؟ تو از یه خانوادهی پولداری، مگه نه؟»
«این چه ربطی داره؟»
«فکر میکنی فقط با سخت تلاش کردنِ خودت میتونی به همهچیزتعجب برسی؟ این قصه که "مهم نیست چند بار شکست بخوری، اگهنمیاد سخت تلاش کنی بالاخره موفق میشی"، برای تو مثل یه قانون بدیهیه.»
«مگه غیر از اینه؟»
«برای همینه کهبخوای میگم شما بچهپولدارهایچهار نازپرورده هیچی نمیفهمید.»
«دارید تلاشهایگزارش من روچهار مسخره میکنید؟»
«من به تلاشهای تو نمیخندم، دارم به تویی میخندم که حتی نمیدونی کی باعث شده که شکست خوردنت هیچ ایرادی نداشته باشه و بتونی دوباره رو پاهات وایسی. زیک تو شرایطی زندگی کرده که اگه فقط یه بار شکست میخورد، همهچیز براش تموم میشد. میخوای بگی ما اینطوری زندگی میکنیم چون برای رسیدن به این نقطه تلاشی نکردیم؟ اونم وقتی اومدی زندگیای که با چنگ و دندون ساخته رو به هم بریزی، فقط به این خاطر که شاید رتبه G باشه؟»
کادنزا زبانش بند آمده بود.
«اگه حرفات تموم شده، بزن بهچهار چاک. من خودم زیک رو بزرگپیروزمندانه میکنم، پس دور و برش نپلک.»
«قهرمان، میراث گرانبهای بشریته.»
«پس چرا درست مدیریتش نمیکنین؟ چرا قهرمانی که ممکنه رتبه G باشه، باید به عنوان یه پادوی ساده کار کنه و حتی نتونه بره مدرسه؟»
کادنزا دوبارهآزمون جوابی برایخالصت گفتن نداشت.
پول غذا رابخوای روی میز گذاشت ودهم سرش را خم کرد.
«دوباره برمیگردم.»
کادنزا بدون هیچ حرف دیگریدوخت رفت. دئوس غر زد: «واقعاً نمیشهتعجب فهمید این عوضی چی تو سرشه.»
«زیک.»
«بله، دئوس.»
«نمک بپاش.»
«دیگه تا این حد لازمدوخت نیست. فکر کنم فقط میخوادچند کارش رو درست انجام بده.»
«من که همچین حسی نداشتم.»
«بله؟»
«اون عوضی رتبه D بود.»
«جدی میگید؟»
«فکر میکنی یه رتبه D که با قاشق طلایی تو دهنش به دنیا اومده، واقعاً براش مهمه که یه نفر رتبه G باشه؟ اینا همش براش یه سرگرمیه. یه قهرمان رتبه G که مثل یه جهشیافته تو یه خانوادهی فقیر از قهرمانهای قراردادی به دنیا اومده. چی میتونه بیشتر از این سوژهی شایعهپراکنی و غیبت بشه؟ فقط میخواد تو رو ببره تا اسباببازی یه مشت نجیبزاده بشی.»
یولگئوم بعد ازبخوای اینکه نوشیدنیاش را بادهم الکل قاطی کرد، گفت:
«خیلی بدبینی.»
«هستم؟»
«خب، اگه عمیق بشیم... نمیتونم بگمتعجب اصلاً حقیقت نداره، اما نیازی نیست مهربونیِهمین آدما رو اینقدر با سوءنیت تفسیر کنی.»
«باشه، باشه،یادت اصلاً بیاگزارش بگیم من بدبینم.»
«فقط بدبین نیستی، افکارتچهار مریضه، مگه نه؟ اونم بهدرسته طرز وحشتناکی مریض و پیچخورده.»
یولگئوم لیوانراحتی نوشیدنی دئوسنگاهش را پر کرد.
بعد از اینکه سه پیک راتعجب در سکوت نوشیدند، زیک یک مزهیشده جدید درست کرد و جلوی آنها گذاشت.