---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 42: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 42: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

بزرگ‌ترین نقطه‌اصلاً​ قوت یک‌مهم​ قهرمان، شجاعتشه.

این وظیفه قهرمان بود که‌کفش‌هاش​ تو خط مقدم، با یه سپر‌اصلاً​ جلوی حملات وحشیانه دشمن رو بگیره.

زیک در حالی که سپر ساخته شده‌فقط​ از فلس اژدهاش به اسم «دومزرا» رو‌ثابت​ جلو گرفته بود، به سمت جلو حرکت کرد.

نه دندون‌های تیز هیدرا و نه زهر‌تمام​ اسیدی و کشنده‌ای که از دهنش بیرون‌کلفتش​ می‌پاشید، هیچ‌کدوم نتونستن سپر زیک رو بشکنن.

زهری که روی زمین‌مهم​ می‌ریخت، مثل گل و لای‌شمشیرش​ مذاب سطح زمین رو می‌پوشوند.

البته این یه گل و لای معمولی‌بودن​ نبود. وقتی زیک تصادفاً پاش رو روی اون‌چنگ​ گذاشت، کفش‌های چرمیش سوختن و از بین رفتن.

همون لحظه که زیک از روی‌تمام​ غافلگیری قدمی به عقب برداشت، حمله‌پای​ وحشیانه هیدرا به سپرش برخورد کرد.

شدت ضربه اون‌قدر زیاد‌داد​ بود که بدن زیک‌فقط​ رو به عقب پرتاب کرد.

همون لحظه که داشت به عقب رانده‌انداخت​ می‌شد، فرمانده شوالیه‌ها، کیلسه، با شونه‌اش به‌تمام​ پشت زیک فشار آورد و نگه‌اش داشت.

«طاقت بیار، لرد زیک!»

تا به خودم اومدم، دیدم اون‌تمام​ پسربچه قهرمان حالا به درجه‌ای رسیده‌پای​ که بهش لقب افتخاری «لرد» می‌دن.

«ممنونم! بیشتر تلاش می‌کنم!»

زیک این رو‌براش​ فریاد زد و دوباره‌انداخت​ قدمی به جلو برداشت.

کفش‌هاش ذوب شده بودن و انگشت‌های پاش بیرون زده بود،‌اما​ اما اصلاً براش مهم نبود. با انگشت‌های پاش به زمین ناهموار‌سرش​ چنگ انداخت، پشت سپرش پنهان شد و شمشیرش رو تاب داد.

هیدرا دوباره‌تاب​ سرش رو چرخوند‌چرخوند​ و حمله کرد.

تمام حملات هیدرا‌تاب​ فقط از طریق‌چرخوند​ سرش انجام می‌شد.

مثل یه فیل، چهار تا پای‌چنگ​ کلفتش روی زمین ثابت بودن و دم‌چرخوند​ بلند و سنگینش تعادلش رو حفظ می‌کرد.

زیک و شوالیه‌های ریشه جنوبی اون‌قدر‌ذوب​ درگیر مبارزه با سر هیدرا بودن‌براش​ که اصلاً متوجه حضور الکس نشدن.

جایی که الکس‌داد​ دوباره ظاهر شد،‌تمام​ واقعاً غیرمنتظره بود.

اون توی یه غار تاریک‌سرش​ پشت سر هیدرا بود، انگار‌انجام​ که توی زمین کنده شده باشه.

«واو، باورم نمی‌شه‌براش​ باید با یه‌چنگ​ همچین چیزی سروکله بزنم.»

الکس در حالی که زیر‌کفش‌هاش​ لب غرغر می‌کرد، دستش رو کرد‌اصلاً​ تو آستینش و دوباره بیرون آورد.

اون پادشاه بیهولدرها‌داد​ بود که در دوران‌فقط​ دمیورگوس ۶۶۶ام زندگی می‌کرد.

موجودی با صدها‌تاب​ شاخک و چندین‌چرخوند​ برابر اون چشم.

دستی که دوباره از‌مهم​ آستینش بیرون اومد، شکل یه‌شمشیرش​ شاخک به خودش گرفته بود.

نوک انگشت‌هاش که مثل‌دوباره​ شلاق تاب می‌خوردن، ناگهان‌انگشت‌های​ تا چند متر کشیده شدن.

«میلامِ هزار تیغه!»

شلاق کاملاً تغییر شکل داد. برآمدگی‌های کوچیکی‌تمام​ روش ظاهر شدن و هر کدوم به‌کلفتش​ یه تیغه تیز و برنده تبدیل شدن.

شلاق تیغه‌دار خودبه‌خود چرخید‌مهم​ و یه صدای مکانیکی‌پنهان​ و چندش‌آور ایجاد کرد.

هیدرا چنان جا‌فریاد​ خورد که یه‌ذوب​ قدم به عقب رفت.

الکس با قیافه‌ای‌داد​ کلافه و بی‌حوصله‌تمام​ شلاقش رو تاب داد.

با یه چرخش سریع،‌داد​ تیغه‌ها وزنه سنگین متصل به‌طریق​ دم هیدرا رو قطع کردن.

بلافاصله بعد از‌براش​ اون، الکس دوباره‌چنگ​ توی تاریکی ناپدید شد.

انگار نه انگار که کسی اونجا بوده؛‌بودن​ فقط دم قطع شده بود که توی آخرین‌چنگ​ لحظات عمرش روی زمین دست و پا می‌زد.

از اونجایی که زیک تو خط مقدمِ‌فقط​ دریافت حملات هیدرا بود، فقط تمام تلاشش‌ثابت​ رو می‌کرد تا تو اون لحظه دووم بیاره.

از طرف دیگه،‌تاب​ کیلسه رهبر شوالیه‌های‌چرخوند​ ریشه جنوبی بود.

دیدگاه و تسلط اون‌مهم​ به میدون نبرد اصلاً‌پنهان​ با زیک قابل مقایسه نبود.

با قطع شدن دم هیدرا توسط حمله الکس، حرکات این هیولا به طرز‌مهم​ محسوسی ناشیانه و مختل شده بود. کیلسه به محض اینکه حس کرد حملات هیدرا‌فیل​ داره ضعیف می‌شه، به شوالیه‌ها دستور داد تا یه حمله همه‌جانبه رو شروع کنن.

«حمله کنید! ای کوچولوهایی که برکت خاکی رو دریافت‌انجام​ کردید که به ریشه‌ها متصل است! تبرهاتون رو بالا‌حفظ​ ببرید و گردن این هیولای لعنتی رو هدف بگیرید!»

«آیاااا!»

کوتوله‌ها به‌اصلاً​ سمت جلو‌مهم​ هجوم بردن.

شش یا هفت تا از‌کفش‌هاش​ کوتوله‌ها که مورد اصابت زهر‌اما​ هیدرا قرار گرفتن، درجا ذوب شدن.

با این حال، چندین برابر اون‌ها‌تمام​ از شوالیه‌ها به پهلوی هیدرا نفوذ کردن‌کلفتش​ و با تبرهاشون پاهاش رو قطع کردن.

با هر ضربه سنگین تبر که صدای قطع‌فقط​ کردن یه درخت تنومند رو می‌داد، گوشت پای‌بلند​ هیولا کنده می‌شد و خیلی زود استخونش بیرون زد.

مهارت‌های رزمی کیلسه‌براش​ خیلی بالاتر از‌چنگ​ بقیه شوالیه‌ها بود.

اون پرش بلندی کرد‌دوباره​ و نوک تیز کلنگش رو‌زده​ تو گردن هیدرا فرو برد.

دلیل اینکه اون تونست این‌طوری مهارت‌هاش‌تمام​ رو به رخ بکشه، بیشتر از‌پای​ هر چیزی به خاطر عملکرد زیک بود.

سپر «دومز لاگون» محکم‌داد​ بود و تیغه «دومز‌فقط​ راینو» به شدت تیز.

و «دستکش دومز»، انگار که واسه خودش جون‌پنهان​ داشته باشه، طبق اراده زیک این دو سلاح‌طریق​ رو محکم‌تر از قبل تو دستش نگه داشته بود.

دقیقاً به لطف قدرت دستکش دومز بود‌بودن​ که تونست ضربه سر هیدرا رو مستقیماً‌ناهموار​ مهار کنه و سپر رو از دست نده.

به خاطر از دست‌سرش​ دادن وزن دمش، حرکات هیدرا‌انجام​ کند و سنگین شده بود.

از طرف دیگه، شوالیه‌های ریشه جنوبی با‌تمام​ دیدن سپر قدرتمند زیک روحیه گرفتن و‌کلفتش​ با شدت بیشتری به هیولا حمله کردن.

یکی! یه‌اصلاً​ سر قطع‌مهم​ شد و افتاد.

دو تا، سه‌فریاد​ تا، چهار تا‌ذوب​ و پنج تا!

پنج تا از هفت سر هیدرا‌تمام​ تا الان قطع شده بود و‌پای​ زهر وحشتناک و کشنده‌اش همه‌جا می‌پاشید.

زیک با سپرش جلوی‌داد​ زهر رو گرفت و‌فقط​ از بارون کیلسه محافظت کرد.

بارون کیلسه با نگاهش از زیک‌چنگ​ تشکر کرد و ضربه به مراتب‌سرش​ محکم‌تری به گردن هیدرا وارد کرد.

این نبرد‌می‌کنم​ بی‌رحمانه بالاخره به‌کفش‌هاش​ پایان خودش رسید.

بیشترین اعتبار این پیروزی باید به الکس‌فقط​ می‌رسید که تعادل هیدرا رو به هم‌ثابت​ زد، اما خب، هیچ‌کس متوجه کارش نشد.

حدود صد تا کوتوله‌داد​ روی بدن هیدرا ریختن‌فقط​ و هیولا رو تیکه‌تیکه کردن.

در نهایت، قبل از اینکه‌ناهموار​ هیولا بتونه حتی یه جیغ‌تاب​ مرگبار بکشه، قلبش از تپش افتاد.

هیولا شکست خورد.

زیکِ خسته و کوفته به‌چرخوند​ شمشیرش تکیه داد و بارون کیلسه،‌چهار​ بازوی چپ زیک رو بالا برد.

«به این‌شمشیرش​ جنگجوی روی زمین‌سرش​ ادای احترام کنید!»

«جنگجوی بزرگ!‌اصلاً​ به قبیله ریشه‌ناهموار​ جنوبی خوش اومدی!»

بعد از تجربه این نبرد با هیدرا، نگرش کوتوله‌های‌زده​ قبیله ریشه جنوبی نسبت به زیک و گروهش... یا‌شمشیرش​ دقیق‌تر بگم، نسبت به من و گروهم، کاملاً تغییر کرد.

هرچند زیک تو گیرودار مبارزه متوجه‌تمام​ نشده بود، اما به خاطر شدت نبرد،‌کلفتش​ جراحات ریز و درشت زیادی برداشته بود.

عضلات بازوهاش پاره شده بود و این‌ور و اون‌ور کبودی‌های آبی‌رنگی‌فیل​ دیده می‌شد. چند جای بدنش از جمله شونه‌ها، ران‌ها، پاها و‌ریشه​ گردنش هم به خاطر زهر دچار نکروز و بافت‌مردگی شده بود.

اون پایی هم که‌مهم​ روی زهر گذاشته بود،‌پنهان​ کاملاً سیاه شده بود.

حتی نمی‌تونست‌می‌کنم​ درست راه‌دوباره​ بره و می‌لنگید.

یولگئوم چند طلسم‌داد​ بازیابی روی بدن‌تمام​ زکه اجرا کرد.

با این که همه‌ی آسیب‌ها نمی‌توانستند در‌تمام​ یک چشم‌به‌هم‌زدن غیب شوند، اما زخم‌ها با‌کلفتش​ سرعتی چند برابر بیشتر بسته و ترمیم شدند.

«لرد زکه! انگار در موردت دچار سوءتفاهم شده بودیم. ما، شوالیه‌های‌داد​ قبیله ریشه جنوبی، هرگز این نبرد در کنار تو را فراموش‌ثابت​ نخواهیم کرد. دلم می‌خواهد اسمش را بگذارم ‹نبرد هفت سر›، اجازه می‌دهی؟»

زکه با فروتنی جواب داد: «نقش اصلی تو این نبرد رو شوالیه‌های‌براش​ قبیله ریشه جنوبی داشتن. راستش، منم که باید شکرگزار باشم که تونستم‌فقط​ به شوالیه‌ها کمک کنم و تو نبرد هفت سر تجربه به دست بیارم.»

برای کیلسه باورنکردنی بود که این‌تمام​ پسر با این سن کم، هم مهارت‌های‌کلفتش​ فوق‌العاده‌ای داشت و هم این‌قدر متواضع بود!

«تو حتماً یه جنگجوی اصیل‌زاده‌ای.»

«زکه ون هالی‌ویچ، اسمم اینه.»

«هولی بیچ! این شهرت تو جنگ بزرگ قرن‌انگشت‌های​ ۳۷۵ام حسابی سر و صدا کرده بود و حالا‌پنهان​ آوازه‌اش به شوالیه‌های قبیله ریشه جنوبی ما هم رسیده!»

مشکل اینجا بود که این خاندان از قرن ۳۷۵ام به بعد‌چهار​ به زور خودش را از ته جدول بالا کشیده بود، اما‌جنوبی​ خب هیچ‌کس به خودش زحمت نداد که به این واقعیت اشاره کند.

«تو حتماً یه قهرمان از یه خانواده‌ی‌تمام​ نامداری! واقعاً شرم‌آوره که حتی یه لحظه هم‌ثابت​ به همچین اصل و نسب بزرگی شک کردم.»

«نه بابا. تو‌براش​ موقعیتی بودیم که‌چنگ​ جای شک داشت...»

زکه و بارون کیلسه داشتند‌کفش‌هاش​ رفاقتی را شکل می‌دادند که فراتر‌اصلاً​ از نژاد و این حرف‌ها بود.

دئوس که تا آن موقع‌چرخوند​ در سکوت این صحنه را‌فیل​ تماشا می‌کرد، بالاخره دهان باز کرد.

«حالا اینا به کنار، نمی‌خوای ما‌چرخوند​ رو ببری پیش ملکه قبیله؟ یه‌چهار​ چیزی هست که باید ازش بپرسم.»

بارون کیلسه‌اصلاً​ با تحقیر به‌ناهموار​ دئوس پوزخند زد.

«لرد زکه. چطور همکارت می‌تونه این‌قدر بی‌ادب باشه؟ اگه‌زده​ حتی نصف فضایل نیکوی تو رو داشت، ما الان‌شمشیرش​ این رابطه‌ی بد پر از سوءتفاهم و بی‌اعتمادی رو نداشتیم.»

دئوس با بی‌حوصلگی گفت: «چرا این‌قدر‌تمام​ حرف می‌زنی؟ اگه می‌تونی ببری که‌پای​ ببر. اگه نمی‌تونی هم که هیچ.»

«من این موضوع رو به ملکه هیو گزارش‌فقط​ می‌دم. دنبالم بیا. لرد زکه، من رسماً تو و‌سنگینش​ همکارانت رو به پایتخت قبیله ریشه جنوبی دعوت می‌کنم.»

«ممنونم. لرد کیلسه.»

شهر کوتوله‌ها که مثل ریشه‌های کوچکی‌ذوب​ در دل زمین پخش شده بود،‌براش​ عظمتی به بزرگی یک قلعه‌ی انسانی داشت.

با این که مسیر مثل دانه‌های تسبیح به راهروها و‌فیل​ حفره‌های مختلفی تقسیم شده بود و صدها کیلومتر امتداد داشت، اما‌ریشه​ رسیدن از یک سر شهر به سر دیگرش زمان زیادی نبرد.

در حالی که سرزمین‌داد​ انسان‌ها مسطح بود، شهر‌فقط​ زیرزمینی ساختاری سه‌بعدی داشت.

برای عبور از سه حفره و راهرو، آدم باید مسیری تقریباً یک کیلومتری را‌تمام​ طی می‌کرد، اما از آنجا که حفره‌های اول و سوم در بالا و پایین‌شوالیه‌های​ هم قرار داشتند، فاصله‌ی خطی مستقیم در بعضی موارد فقط چند ده متر بود.

شهر این کارگران زغال‌سنگ قدکوتاه که به یک گذرگاه اصلی و‌اصلاً​ خیابان‌های فرعی تقسیم می‌شد، به قدری پیچیده و در هم تنیده بود‌تمام​ که هیچ‌کس غیر از خودشان حتی جرئت نمی‌کرد در آن گشت‌وگذار کند.

مرکز شهر قبیله ریشه جنوبی، یک‌تمام​ غار عمودی عظیم بود که حول‌پای​ یک برج ستون‌مانند بزرگ شکل گرفته بود.

این حفره که حدود ۴۰۰ متر‌چرخوند​ قطر و یک کیلومتر ارتفاع داشت،‌چهار​ به یک صخره‌ی غول‌پیکر تکیه داده بود.

برج هم با اتصال به‌ناهموار​ سنگ بستر و چندین لایه‌تاب​ از راهروها، تعادلش را حفظ می‌کرد.

آن صخره مثل شریان حیاتی این‌ذوب​ شهر بود؛ همان ریشه‌ی جنوبی که نام‌مهم​ قبیله هم از آن گرفته شده بود.

تعداد کوتوله‌هایی که در شهر ریشه جنوبی‌فقط​ زندگی می‌کردند به هزاران نفر می‌رسید. برای‌ثابت​ یک شهر زیرزمینی، این جمعیت واقعاً عظیم بود.

وقتی زکه به عنوان یک جنگجو و گروهش‌فقط​ به همراه فرمانده‌ی شوالیه‌ها وارد شهر شدند، کوتوله‌ها‌بلند​ برای تماشای این منظره‌ی جدید دور هم جمع شدند.

بارون کیلسه‌اصلاً​ خطاب به‌مهم​ آن‌ها فریاد زد:

«برای بازگشت شوالیه‌های قبیله ریشه جنوبی و‌بودن​ بهترین دوست‌شون، جنگجوی انسانی، زکه، که همین‌ناهموار​ الان از شکار هیدرا برگشتن، هورا بکشید!»

کوتوله‌ها با شنیدن کلمه‌ی هیدرا حیرت‌زده‌تمام​ شدند و فریاد کشیدند. اما این‌پای​ تعجب خیلی زود به تحسین تبدیل شد.

هیدرا!

هیدرا هیولایی بسیار قدرتمندتر از‌ناهموار​ آن بود که فقط ۲۰۰‌تاب​ شوالیه بتوانند آن را شکار کنند.

این خودش مدرکی بود که‌کفش‌هاش​ نشان می‌داد این جنگجو و‌اما​ همراهانش چقدر مهارت بالایی دارند.

پس از بدرقه‌ی کوتوله‌ها، گروه‌چرخوند​ یکراست به سمت اتاق تاج‌فیل​ و تخت ملکه حرکت کرد.

شهر کارگران قدکوتاه زغال‌سنگ تاریک بود. حتی اتاق‌فقط​ تاج و تخت ملکه هم هرگز روشن‌تر از آتش‌هایی‌سنگینش​ نبود که در شب سال نو دورش برپا می‌شد.

«ملکه‌ی بزرگ، خدمتگزار وفادار شما، بزرگ‌ترین‌چنگ​ شوالیه‌ی قبیله ریشه جنوبی، کیلسه، به‌سرش​ همراه دوستانش از شکار هیدرا بازگشته است.»

شوالیه‌ها چند‌می‌کنم​ سینی را به‌کفش‌هاش​ ملکه تقدیم کردند.

این‌ها مواد مفیدی بودند‌سرش​ که از تجزیه‌ی لاشه‌ی‌طریق​ هیدرا جمع‌آوری شده بود.

«عالیه، بارون کیلسه!»

«می‌خوام دوستان جدیدم رو به اعلیحضرت ملکه معرفی کنم. این جنگجوی‌داد​ انسانی، زکه ون هالی جید لرد است. به همراه همراهانش دئوس،‌ثابت​ الکس و یولگئوم، به شوالیه‌های ما در شکار هیدرا کمک کردن.»

«تو یه جنگجوی بی‌نظیری! هیدرا قوی‌ترین هیولاییه که می‌تونیم باهاش روبه‌رو بشیم، اما فقط با یه تیم از جنگجوها شکار شده. نام هولی بیچ، یه جنگجوی برجسته‌ی رتبه D، تا مدت‌ها تو یاد قبیله ریشه جنوبی ما می‌مونه.»

زکه کمی معذب‌داد​ شد و سرش‌تمام​ را پایین انداخت.

درست در همان لحظه،‌داد​ دئوس از کنارشان گذشت‌فقط​ و قدمی به جلو برداشت.

نگهبانان ملکه جا خوردند و نیزه‌های تبردارشان را‌پنهان​ بالا آوردند. اما به محض این که دئوس‌طریق​ با آن‌ها چشم تو چشم شد، بدن‌هایشان خشک شد.

امکان نداشت یک نگهبان سلطنتی‌کفش‌هاش​ معمولی بتواند در برابر چشمان‌اما​ شیطانی پادشاه شیاطین مقاومت کند.

ملکه گفت:‌تاب​ «دست نگه دارید.‌چرخوند​ این کار بی‌ادبانه‌ست.»

دئوس با لحنی بی‌تفاوت گفت:‌سرش​ «بی‌ادبانه‌ست و فکر نکنم منم‌انجام​ خیلی از این کار خوشم بیاد.»

ملکه پرسید: «منظورت چیه؟»

«یادت رفته اصلاً‌فریاد​ برای چی از همون‌بودن​ اول شوالیه‌ها رو فرستادی؟»

کیلسه جلو پرید و‌سرش​ مسیر دئوس به سمت‌طریق​ ملکه را سد کرد.

«مهم نیست چقدر‌تاب​ با این جنگجو رفیقی،‌تمام​ جلوی اعلیحضرت مؤدب باش!»

دئوس بی‌توجه به او‌مهم​ ادامه داد: «مگه به‌پنهان​ خاطر اون سم نبود؟»

کیلسه در‌می‌کنم​ جواب سؤال دئوس‌کفش‌هاش​ سر تکان داد.

«آره. و ما‌داد​ هیدرا رو طی یه‌فقط​ نبرد شجاعانه شکار کردیم.»

ملکه با چهره‌ای‌تاب​ راضی، دستاورد کیلسه‌چرخوند​ را تحسین کرد.

«این عالیه. لرد‌براش​ کیلسه، کار شما بیشتر‌انداخت​ از طلا ارزش داره!»

دئوس با کلافگی آهی‌دوباره​ کشید: «خوبه، ولی کار‌انگشت‌های​ اون هیدرای سمی نبوده.»

«پس کار اژدهای خاکی...»

«کار اون‌شمشیرش​ کرم خاکی‌داد​ عوضی هم نبوده.»

ناولها | novelha.net