چپتر 95: ۲۲. مبارزه با هیولاهای ماگوورت (۲)
0صدای فریادهایسایه شادی زیک توهمه کل دره پیچید.
شمشیر، سربعد ملکه روسیاه قطع کرد.
خون سیاهی که ازصخره بدن ملکه مورچهها فواره میزد،پایین رنگ آسمون رو تغییر داد.
مورچهها دیوونه شدن.
با مرگ صاحب و مادرشون،همه یعنی ملکه، حسابی وحشی شدنهیچ و شروع کردن به رم کردن.
هاله زیک که تا حد مرگغیرقابل برای مبارزه ازش کار کشیده بود،تاریک به طرز محسوسی ضعیف شده بود.
اگه اوضاع همینطوری پیشصخره میرفت، زیاد طول نمیکشید کهپایین ریق رحمت رو سر بکشه.
دئوس که ازطوفان بالای صخره داشتغیرقابل تماشا میکرد، پرید پایین.
حتی نیازیسایه نبود بالهای سیاهشهمه رو باز کنه.
حتی الان که تو فرمچرخیدن انسانیش بود، قدرتش برای زیر وسایه رو کردن کل دنیا کافی بود.
«زیک! بشین! سرتبالای رو بدزد وگرنهتماشا به باد میره!»
زیک با تعجب سرشسیاه رو آورد بالا. دئوسبیشتر باهاش چشم تو چشم شد.
«دئوس!»
روحیه مبارزهطلبیاش کهطوفان ته کشیده بود،غیرقابل دوباره جون گرفت. شجاعت.
هویت واقعی اونبالای قدرت، مقاومت درتماشا برابر پادشاه شیاطین بود.
سپرش رو آورد بالاسیاه و یک بار دیگهبیشتر هاله خودش رو تقویت کرد.
سادیموس و اسکاتول روعمیق بغل کرد و خودشبفهمه رو زیر سپر قایم کرد.
بلافاصله بعد از اون، یه طوفان سیاه شروع بهچیزی چرخیدن کرد. اون قدرت غیرقابل توصیف، بیشتر از هرنفر چیزی شبیه سایه یه شب تاریک و عمیق بود.
همه جا ساکت شد.
زیک میتونست بفهمه.
به جز اون سهعمیق نفر... دیگه هیچ موجود زندهاینفر اون اطراف باقی نمونده بود.
گروه دوباره تو اتاقسیاه فرمانده در بالاترین طبقه قلعهچیزی آرمز دور هم جمع شدن.
«حالا که هاله به دستداشت آوردی، دیگه حرفم رو بهحتی یه ورت هم نمیگیری، نه؟»
این اولین حرفی بود کهچرخیدن دئوس در حالی که بهشبیه زیک نگاه میکرد، به زبون آورد.
«آره؟ امکانسایه نداره! دئوس،عمیق تو ولینعمت منی.»
«خیلی خب بابا. نیازیسیاه به این حرفا نیست،بیشتر بگو ببینم چی شد؟»
«راستش...»
در حالی که زیکسیاه من و من میکرد،بیشتر اسکاتول دهن باز کرد.
«دو روز پیش، وقتی اژدهای شیطانی معطر شکستبفهمه خورد و امنیت به قلعه برگشت، کاپیتانهای شوالیههاگروه زیک رو به مقام فرمانده کل ارتقا دادن.»
«فرمانده کل؟»
«اون حالادئوس فرمانده نهایی شوالیههایداشت مقدس محافظ نویهکانه.»
«هی! بالاخره موفق شدم.»
«نه.»
«از مقام فرمانده کلسیاه گرفته تا داشتن هاله. حالاچیزی دیگه در سطح خودم شدی.»
«مسخرهام نکن.»
«کارت خوبه. به عنوان یه جنگجو،غیرقابل تو باید نیروی اصلی باشی. انتظارتاریک داری من که یه تاجرم برم بجنگم؟»
این حرف باعثتاریک شد صورت زیکساکت از خجالت سرخ بشه.
دئوس دوبارهبعد دهن بازسیاه کرد و گفت:
«اون بالا حسابی گندش دراومده. اینورتماشا و اونور سوراخهایی باز شده ونبود هیولاهای ماگوورت دارن ازش میزنن بیرون.»
زیک سر تکون داد.سیاه «مورچه غولپیکر هم گفتبیشتر که کار هیولاهای ماگوورته.»
«ها؟ انسان، توتاریک در مورد هیولاهایساکت ماگوورت چیزی میدونی؟»
«آقای اسکاتول برام توضیحسیاه داد. شنیدم که ظاهراً شیاطینچیزی دارن اونا رو میفرستن بالا.»
دئوس یهدئوس نگاه گذراصخره به اسکاتول انداخت.
«به نظر میرسه پریها هم در جریانن. به هر حال، الانسایه دیگه غیرممکنه بشه این وضعیت رو جمع کرد. اگه شوالیههای مقدساطراف سونگهوانگچونگ رو ول کردن، بهتره همه به یه شهر بزرگ فرار کنن.»
«یعنی اوضاع اینقدر خرابه؟»
«به هر حال، فکر کنم جالب باشه ببینیم وضعیت قلعه زوریکس چطوره. لعنتی،عمیق تمام پولهام رو از دست دادم و به نظر میرسه بدبخت شدم. ترجیح میدادمفرمانده به جای این وضعیت، یه اوراق قرضهای چیزی داشتم. الکی روش برچسب دارایی زدم.»
در حالی که دئوس داشت ازتماشا شدت اعصابخوردی مشتش رو میکوبید کفنبود دستش، چهره زیک هم جدی شد.
«قلعه زوریکس...بعد یعنی ارشدسیاه لکسیا حالش خوبه؟»
«یا تو خط مقدم جنگیده و مرده،میتونست یا خیلی وقت پیش قضیه رو فهمیده ونمونده مثل شوالیههای مقدس سونگهوانگچونگِ اینجا، فلنگ رو بسته.»
«اگه ارشد لکسیا باشه، حتماًچرخیدن تو خط مقدمه. اما اگهشبیه پای کانادین در میون باشه...»
«حالا که خواهر و برادرهایداشت کوچیکترت جاشون امنه، افتادی به جوننیازی نگرانی برای اون دختر تامبویِ هولیاوک؟»
دئوس بابعد دیدن قیافهسیاه زیک پوزخندی زد.
«پس اول ازتاریک همه بیاید آدمهای اینمیتونست قلعه رو فراری بدیم.»
«چشم!»
دئوس بلافاصله سادیموسبالای رو به شهرتماشا قلعهای نویهکان فرستاد.
فرمانده شوالیههای دروازه جنوبی با شنیدن اینکهتوصیف زیک احضارش کرده، نصف نیروهاش رو برداشتهمه و به سمت قلعه آرمز راه افتاد.
درست قبل از رسیدن به قلعه،ساکت کاپیتان شوالیهها یه گودال بزرگ وزندهای ردپای یه نبرد وحشتناک رو پیدا کرد.
اونا هیولاهایی بودن کهسیاه تا حالا تو عمرشبیشتر ندیده بود. عجب مورچه گندهای!
اما ازدئوس دیدن اونصخره هیولا نترسید.
آخه کی از یهسیاه هیولای له شده که افتادهچیزی ته یه گودال بزرگ میترسه؟
ما یه جنگجو داشتیم.
یه جنگجوی نسلطوفان چهارم که میتونهغیرقابل از هاله استفاده کنه.
زیک ون هالیویچ.
با این روحیه مضاعف، تویچرخیدن یه چشم به هم زدنشبیه از قلعه آرمز رفتن بالا.
مردی رو دیدن که کجهمه و کوله تو صندلی ریاستهیچ دفتر فرمانده قلعه لم داده بود.
دنبارت، فرمانده شوالیههای دروازه جنوبی، بعد از اینکهبیشتر یه نگاه گذرا به اون مرد انداخت، بهمیتونست زیک نگاه کرد و در برابر مافوقش تعظیم کرد.
«جناب فرمانده کل!»
«کاپیتان شوالیهها.»
«من رو هاندنبارت صداعمیق کنید. در حال حاضر، مننفر نیروی تحت فرمان شما هستم.»
«آه، درسته. پس آقای هاندنبارت.»
«شما واقعاًدئوس قلعه آرمزصخره رو پس گرفتید!»
«آره. خوشبختانهبعد تعداد دشمناسیاه زیاد نبود...»
«شما خیلی فروتن هستید. توهمه راه که میاومدم، یه گودال پرموجود از جسد یه کلونی مورچه دیدم.»
زیک با خجالتطوفان لبخندی زد وغیرقابل گونهاش رو خاروند.
«راستش، عالیجناب دئوس بعد ازداشت بررسی سمت آتشفشان به این نتیجهنیازی رسیدن که بهتره بیخیال نویهکان بشیم.»
«اگه نظر عالیجناب دئوس اینه...»
مردی که رو صندلی فرماندههمه نشسته بود رو دید که دستشموجود رو بالا آورد و تکون داد.
فرمانده شوالیهها، هاندنبارت،طوفان دوباره به زیکغیرقابل نگاه کرد و گفت:
«یعنی اینقدر خطرناکه؟»
«گفتن که اوضاع خیلی خیطه. مگه تو وضعیتی نیستید که بتونید پشتیبانیتاریک سیستماتیک دریافت کنید؟ نویهکان که آدمهای زیادی برای جنگیدن نداره، پتانسیل ایننمونده رو داره که تبدیل به سنگر خط مقدم در برابر هیولاها بشه.»
دئوس ناگهان دهن باز کرد:
«برای هیولاهای گوشتخوار،طوفان این شهر مثلغیرقابل یه خوکدونی میمونه.»
هاندنبارت به خاطر کلمه خوکدونی بهش برخورد وپرید میخواست چیزی بگه، اما بعد یادش اومد کهکنه زیک چقدر با احترام با اون مرد رفتار میکرد.
«یعنی داریدبعد میگید بایدسیاه فرار کنیم؟»
«بستگی داره چطور بیانش کنی، اما من ترجیح میدم اینطوریهیچ بگم. من به نام فرمانده کل موقت، دستور اجرای عملیات انتقالقلعه دهها هزار شهروند نویهکان به یه مکان امن رو صادر میکنم.»
هاندنبارت لبخندی زد.
و بلافاصله بعد از اون،داشت قیافهاش جدی شد و مشتشحتی رو محکم کوبید روی سینهاش.
«من، هاندنبارت، فرمانده کل و فرماندهغیرقابل شوالیههای دروازه جنوبی نویهکان، دستور روتاریک دریافت کردم و فوراً اجراش میکنم!»
«من و همکارانم اینجا از قلعه آرمز محافظتبفهمه میکنیم. قبل از هر چیز، لطفاً فردا بهگروه محض طلوع آفتاب، ساکنان شهر رو بیارید اینجا.»
«فهمیدم. شوالیههایی که قراره از قلعهغیرقابل محافظت کنن رو همینجا میذارم، پستاریک هر طور صلاح میدونید ازشون استفاده کنید.»
زیک جواب داد: «به نظر میرسه تو نویهکانپرید نیروی کافی نداشته باشید. ما اینجا به اندازهکنه کافی آدم داریم، پس لطفاً همگی با هم برگردید.»
با این حال، هیولاهای زیادی اینغیرقابل اواخر پیداشون میشد و نویهکان بهتاریک شدت با کمبود نیرو مواجه بود.
بدون هیچ حرف اضافهای،عمیق هاندنبارت با شوالیههایی کهبفهمه آورده بود به قلعه برگشت.
شب که گذشت، سپیدهسیاه زد و سمت شرق آسمونچیزی کمکم روشن و روشنتر شد.
خوشبختانه، تو اینبالای مدت هیچ هیولایتماشا مزاحمی پیداش نشد.
زیک که به منارهی پشتبامچرخیدن تکیه داده بود و بیرون روسایه نگاه میکرد، کمکم داشت چرت میزد.
«اگه بخوایم با اینعمیق مدل نگهبانی دادن تو پیشنفر بریم، کل سربازا نفله میشن.»
زیک از حرف یهوییسیاه من که پشت سرشبیشتر نشسته بودم، از جا پرید.
در حالی کهبالای آب دهنش روتماشا پاک میکرد، گفت: «ببخشید.»
زیک سرش رو چرخوند وچرخیدن نگاهم کرد. من چهارزانو نشسته بودمسایه و کوههای دوردست رو تماشا میکردم.
«دیگه نگرانسایه خواهر وعمیق برادرای کوچیکت نیستی؟»
«چرا. ولی حتماً جاشون امنهچرخیدن چون شوالیههای مقدسِ امپراتور مقدسشبیه اونها رو بردن به آکوما.»
«آکوما... آکوما؟دئوس یه جاصخره به گوشم خورده.»
«پایتخت پادشاهی ورده است. بزرگترینچرخیدن قدرت نظامی قاره خوزه محسوبشبیه میشه و سونگهوانگچونگ هم همونجاست.»
«آها، همونجا.»
ورده همون جایی بود که برایغیرقابل اولین بار پام رو تو دنیایتاریک آدما گذاشتم و نظرم عوض شد.
همهاش به خاطر این بود که وقتی شنیدمپرید الکس میگفت دارم شبیه ارباب شیاطین رفتار میکنم،کنه حسابی بهم برخورد و حس طغیان بهم دست داد.
الان که بهش فکر میکنم،چرخیدن انتخاب خوبی بود. پادشاه بودنشبیه فقط یه دردسر خستهکننده است.
مگه اینکه دلت بخواد یههمه جنگ بزرگ راه بندازی و فقطموجود قتلعام و خرابی به بار بیاری.
«و حالا همطوفان داری نگران قلعهغیرقابل جوریکس میشی، نه؟»
«آره.»
«به هر حال، من مأموریتی که اربابتوصیف قلعه جوریکس بهم داده بود رو ولهمه کردم. نمیدونم این کارم عواقبی داره یا نه.»
«اگه شرایط رو بهش بگی، خودش میفهمه. بهترین دوستنفر ارباب قلعه کسی نیست جز کانادین. کانادین هم چهفرمانده خواسته چه ناخواسته، تو خیلی چیزا به من کمک کرده.»
«خب پس، خیالم راحت شد.»
یه مدت دیگه بهصخره منظره بیرون خیره شدم وپایین بعد دهنم رو باز کردم.
«هی، تو.»
«بله؟»
«وقتی برگردیم قلعهطوفان جوریکس، اوضاع باغیرقابل قبل فرق میکنه.»
«درسته. چون یه سری جونورداشت ترسناک به اسم هیولاهای ماگوورتحتی دارن به مردم حمله میکنن.»
«نه بابا، منظورم جایگاه خودته.»
«آها.»
«احتمالاً هنوزم تو همون فاز قهرمان رتبه B گیر کردی، نه؟»
«مگه خود شما نبودید که باعث شدید اون رتبه B رو بگیرم، دئوسنیم؟»
«جزئیات رو بیخیال شو. مگه قانون اینتوصیف دنیا نیست که قهرمانهایی که از هالههمه استفاده میکنن تو نسل چهارم پیداشون نمیشه؟»
«ظاهراً که همینطوره.»
«این یعنی تو الان رسماً رسیدی به قلهیبیشتر قدرت این دنیا. مگه اینکه یه قهرمان دیگهمیتونست پیدا بشه که بتونه از هاله استفاده کنه.»
«قلهی قدرت دیگه چیه. دارید خیلی اغراق میکنید. همین ملکه مورچهها که دیروز شکستش دادم، از خیلی از اژدهایان قویتر بود. اینکه یه تنه کل اون قبیله رو نابود کردم؟ من همین الانش هم از سطح یه قهرمان رتبه D خیلی فراتر رفتم.»
«اونم فقط بهطوفان خاطر اینه کهغیرقابل تجهیزاتت خیلی خفنه.»
«اونم نمیشهسایه نادیده گرفت، ولی...همه اینقدر زبوندرازی نکن.»
زیک یه آه کوتاه کشید.
«میدونم. مدام اتفاقاتیبالای برام میافته که هیچمیکرد کاری از دستم برنمیاد.»
«باید بهشبعد اعتراف کنیسیاه و بپذیریش.»
«شاید یه روزی این کار رو بکنم، ولی...بفهمه اینکه فقط تو نیم سال شدم قویترین قهرمان!گروه آدم نمیتونه همچین چیزی رو راحت هضم کنه.»
«اصلاً از همون اولش هم عجیب نیست که تو یه قهرمانی؟ توتاریک این دنیا فقط به خاطر اینکه پدر و مادرت جنگجو بودن، تو همگروه جنگجو میشی. جنگجوهای عالی فارغ از رتبه پدر و مادرشون به دنیا میان.»
«با این حال،بالای رتبهها تقریباً همیشهتماشا به ارث میرسن.»
«اون به خاطر اینه که آدما احمقن. قدرت و منافع شخصیسایه داره تو پروژههای مهمی که آینده بشریت رو تعیین میکنه دخالتاطراف میکنه، مثل همین آموزش جنگجوها، و همهچیز رو به گند کشیده.»
«اینم حرفیه.»
«قویتر شو.»
«باید سر قولی که بهم دادی بمونی. اگهپرید رسیدی به جایی که دیگه نتونستی بالاتر بری،کنه بیا سراغ من. با تمام قدرتت باهام بجنگ.»
«چشم.»
زدم رو شونهی زیک.
«بیا بریم.»
موجهای سیاهی در امتدادصخره مسیر کوهستانی در دوردستپرید به حرکت دراومده بودن.
اونا شهروندان نویهکان بودن.
فقط بعد از یک روز، تمامساکت دار و ندارشون رو تو قلعهزندهای رها کرده بودن و راه افتاده بودند.
همه فقط باطوفان یک کلمه از زیکتوصیف به حرکت دراومده بودن.
این اعتماددئوس مطلق، همون منبعداشت قدرت یه جنگجوئه.
انگار تازه داشتم میفهمیدمسیاه چرا انسانها اینهمه مدتبیشتر تو جنگها پیروز میشدن.
حس پیچیدهای بود،تاریک چون ما هیچوقت نمیتونستیممیتونست تو یه جبهه باشیم.
نویهکان حدودبعد ۳۱ هزارسیاه شهروند داشت.
صدها نفر توبالای همین چند روزِتماشا فاجعهبار کشته شده بودن.
خونهی پدری، خونهی زندگیشون... باچرخیدن اینکه خیلی چیزا رو ازشبیه دست داده بودن، اما ناامید نبودن.
همهاش به لطف پسری بودهمه که سوار بر اسب، درهیچ انتهاییترین نقطه کاروان حرکت میکرد.
زیک ون هولی بیچ، قهرمان قلعه جوریکس،توصیف مثل یه ستاره دنبالهدار ظاهر شده بودهمه و حالا ناجی نویهکان به حساب میاومد.
از زمان اون نبردی که صلیب مقدسمیکرد رو زنده کرد، شوالیههای مقدس زیک روسیاهش تا مقام یک قدیس بالا برده بودن.
کاپیتانهای شوالیههای مقدس تو دروازههای جنوب، شرق و غرب فعلاً تو خطتاریک مقدم در حال آمادهسازی برای هر تهدید احتمالی بودن، برای همین شوالیههایینمونده که تو عقب کاروان بودن بیشتر از افراد نسبتاً جوون تشکیل شده بودن.
از اونجایی که همسن وهمه سال بودن، پنهان کردن کنجکاویشونهیچ نسبت به زیک کار سختی بود.
مخصوصاً اورنو، سی و دومین فرماندهِغیرقابل پیشگامان که یه زن بود وتاریک خیلی فعالانه دور و بر زیک میپلکید.
«زیک، تودئوس کدوم مکتب شمشیرزنیداشت رو یاد گرفتی؟»
«این یه تکنیک شمشیریه که توغیرقابل خانوادهمون نسل به نسل چرخیده. یهتاریک چیزایی هم آقای اسکاتول بهم یاد داده.»
«یعنی تکنیک شمشیرزنی پریانه؟»
«دقیق نمیدونم. منطوفان فقط یه ذرهاشغیرقابل رو یاد گرفتم.»