---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 36: ۹. پیدا کردن خائن (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 36: ۹. پیدا کردن خائن (۱)

0

الکس در حالی که‌سلاح​ داشت سلاحش را تمیز‌عصرها​ می‌کرد، نگاهی به زیک انداخت.

واقعاً استعداد تو دل‌برویی بود.

با اینکه قدرت جنگی‌اش در‌کاری​ حد متوسط رو به پایین‌صدها​ بود، بقیه مهارت‌هاش حرف نداشت.

فقط کافی بود به طرز تمیز‌اگه​ کردن سلاح‌هاش نگاه کنی تا بفهمی‌فرمانده​ چقدر با بقیه کارگرهای پاره‌وقت فرق داره.

از همون پایه‌آدم‌هایی​ شروع می‌کرد به برق‌تازه​ انداختن تا مرحله آخر.

کفش‌هایی که تو بچگی، وقتی‌خودش​ واکسی بود، برق می‌انداخت رو‌فرمانده​ می‌شد با قیمت بالاتری فروخت.

زیک کل روز از دست آدم‌هایی که‌می‌داد​ سلاح می‌فروختند کلافه می‌شد و تازه عصرها،‌بده​ بعد از تمیزکاری، از سر کار برمی‌گشت خونه.

با اینکه چند برابر بقیه جون می‌کَند‌خودش​ و کار می‌کرد، بدون اینکه حتی یه ذره‌پشتکاری​ خستگی تو صورتش باشه، شام رو آماده می‌کرد.

خرید می‌کرد، مواد اولیه رو آماده می‌کرد، به‌عصرها​ مشتری‌ها می‌رسید و حتی با مشتری‌های مستی که‌جون​ حسابی پاتیل بودن هم سر و کله می‌زد.

دئوس رو که وسط این هیر و ویر گیر افتاده‌فرمانده​ بود فاکتور بگیریم، زیک تا بعد از نیمه‌شب مغازه رو باز‌سرباز​ نگه می‌داشت و تازه بعدش می‌رفت خونه تا یه چرتی بزنه.

الکس از خداش بود که اگه‌نشون​ می‌شد، زیک رو با خودش ببره‌سرباز​ دنیای شیاطین و بذارتش فرمانده ارتش.

با این دقت و پشتکاری که تو هر کاری‌دنیای​ از خودش نشون می‌داد، راحت می‌تونست صدها هزار سرباز‌می‌داد​ رو آموزش بده و تبدیلشون کنه به نیروهای نخبه!

شاید این چیزها تو دنیای آدم‌ها که فقط رتبه قهرمان‌تمیزکاری​ توش مهمه، ارزش خاصی نداشته باشه، اما الکس برای این‌ذره​ حد از تعهد و پشتکار زیک ارزش خیلی زیادی قائل بود.

«زیک.»

«بله، مدیر.»

«ارباب الان کجاست؟»

«دئوس؟ یکم پیش‌آدم‌هایی​ با یولگئوم داشتن‌کلافه​ از قلعه می‌رفتن بیرون.»

«آها! بازم رفتن سر قرار؟»

«یه چیزی تو مایه‌های‌پشتکاری​ قرار... فکر کنم دئوس یه‌می‌تونست​ نقطه ضعفی ازش گیر آورده.»

«هه هه هه، حتی اگه نقطه‌اگه​ ضعف هم باشه مشکلی نیست. هر‌فرمانده​ چی بیشتر با هم وقت بگذرونن، بهتره.»

زیک حس‌دست​ کرد خنده الکس‌می‌فروختند​ یه جورایی شیطانیه.

«زیک، تو‌بزنه​ کسی رو‌اگه​ زیر سر نداری؟»

«ها؟ آه، بله. راستش الان...»

«می‌خوای یکی‌می‌رفت​ رو بهت‌بزنه​ معرفی کنم؟»

زیک سرخ شد.

«بی‌خیال مدیر! من الان وقت این قرتی‌بازی‌ها رو‌شیاطین​ از کجا بیارم؟ همین روزاست که باید پول‌می‌داد​ خوابگاه و شهریه این ماه خواهر برادرهام رو بدم...»

«خوابگاه؟ شنیده‌ارتش​ بودم با هم‌کاری​ زندگی می‌کنین که.»

«از ماه بعد می‌خوام بفرستمشون کلاس‌های پیشرفته. دوره‌های تقویتی بعد از مدرسه فقط برای دانش‌آموزهای‌پشتکاری​ خوابگاه‌های خصوصی برگزار می‌شه. خوشبختانه به لطف دئوس و شما که هوام رو دارین، کار و‌چیزها​ کاسبی شام خوب می‌چرخه، برای همین فکر کنم بتونم تو کلاس‌های پیشرفته ثبت‌نامشون کنم. دمتون گرم.»

«اوهوم اوهوم، خب، کارمون اونقدر گرفته‌کلافه​ که ممکنه بیان حسابرسی. همه‌اش هم‌برمی‌گشت​ به خاطر کار خالصانه خودته زیک.»

الکس تو دلش نقشه می‌کشید که یه‌دنیای​ زن رویایی رو باهاش جور کنه و‌کاری​ بعد هر دوشون رو بکشونه تو دنیای شیاطین.

اما جادوی ساکوبوس‌ها‌دقت​ چقدر می‌تونه روی یه‌می‌داد​ خون خالص تأثیر بذاره؟

تصمیم گرفت بی‌خیال این افکار بشه،‌اگه​ چون فقط باعث دردسر بی‌خود می‌شد‌فرمانده​ و آبروی اربابش رو هم می‌برد.

«مسیر تبدیل‌دست​ شدن به یه‌می‌فروختند​ جنگجو بدجور سخته.»

«آره، دقیقاً. من تازه تو سطح ابتدایی‌ام... بعداً باید از آکادمی فارغ‌التحصیل بشم تا بتونم یه جنگجوی حسابی بشم. برای اینکه بتونی یه جنگجوی درجه یک با رتبه G یا بالاتر بشی، باید بالاترین دوره سونگ‌هوانگ‌چونگ رو بگذرونی.»

«مگه بر‌ارتش​ اساس سطح خون‌کاری​ خالص تقسیم‌بندی نمی‌شدن؟»

«خلوص خون فقط یکی از معیارهاست. به جز‌ببره​ نسل پنجم و نسل صفر، یعنی همون نسل زیرو،‌نشون​ جنگجوها فقط بر اساس سطح خون خالصشون رتبه‌بندی نمی‌شن.»

به عبارت دیگه، نسل صفر، یعنی سه‌تازه​ نسلی که آخرین نفر بهشون تعلق داره،‌چند​ تو خط مقدم جنگ علیه شیاطین قرار می‌گیرن.

اما به جز اونا، بقیه‌خودش​ جنگجوها تمرکزشون روی جنگ با بقایای‌ارتش​ ارتش پادشاه شیاطین تو خطوط پشتیبانیه.

برای همین، قدرت جنگی فردی و توان‌می‌داد​ مالی برای بسیج کردن شوالیه‌ها و سربازها، خیلی‌تبدیلشون​ مهم‌تر از رتبه خود جنگجو به حساب میاد.

«باید با نمره‌های خوب از آکادمی فارغ‌التحصیل بشی و رتبه بالایی بگیری. تازه مشکل‌دقت​ پیدا کردن هم‌تیمی‌های خوب هم هست. اگه به یه خانواده بزرگ جنگجو ملحق بشی،‌نیروهای​ می‌تونی هم‌تیمی‌های ثابت و قابل‌اعتمادی پیدا کنی، پس اول از همه باید هدفت همین باشه.»

«...این الان‌دست​ یه جور‌سلاح​ بیزینس قهرمانیه؟»

«حالا اسمش رو بذاریم بیزینس...‌خودش​ به هر حال، کار اصلی‌فرمانده​ یه قهرمان نجات دادن مردمه.»

«راست می‌گی.‌ارتش​ هاها، اشتباه‌پشتکاری​ از من بود.»

زیک آه کوتاهی کشید.

«اگه تو مسیر درست نیفتی و به یه قرارداد رتبه C تنزل پیدا کنی، دیگه نمی‌تونی کاری پیدا کنی. حتی اگه یه کار پیمانکاری هم گیرت بیاد، یه مأموریت ساده‌ست که حتی پول رفت و آمدت رو هم درنمیاره. به جای پیدا کردن حیوانات خونگی گمشده، بیشتر یه چیزی تو مایه‌های جابه‌جا کردن وسایل و تحویل دادن بار بهت می‌خوره.»

«اینکه شد پادوی علاف.»

«تقریباً همونه. تحویل بار اونقدر سخته که‌می‌داد​ روزی باید بیشتر از ۵۰ تا بسته‌بده​ تحویل بدیم تا تازه بتونیم یه پولی دربیاریم.»

«خب این‌می‌رفت​ چه ربطی به‌خداش​ قهرمان بودن داره؟»

«اگه بخوایم خیلی ریز‌سلاح​ بشیم، می‌شه گفت یه‌عصرها​ جور کمک به بقیه‌ست؟»

«هر چی بیشتر گوش‌اگه​ می‌دم، بیشتر می‌فهمم که‌شیاطین​ چقدر با تصوراتم فرق داره.»

الکس که داشت‌دقت​ این حرف‌ها رو‌نشون​ می‌زد، یهو جا خورد.

ارباب از‌می‌رفت​ تناقضات این دنیا‌خداش​ حرف زده بود.

عادت داشت همیشه بگه‌سلاح​ که این دنیا بدجور‌عصرها​ به هم پیچیده و خرابه.

یعنی اینم‌بزنه​ جزو همون‌اگه​ تناقضات حساب می‌شه؟

«یه جورایی شبیه قرار می‌مونه.»

«این زنه از وسط‌سلاح​ روز مست کرده؟ چرا‌عصرها​ داری چرت و پرت می‌گی؟»

«تو هیچ‌بزنه​ دوستی نداری،‌اگه​ مگه نه؟»

«درسته، ولی خب خیلی‌پشتکاری​ هم دلم نمی‌خواد با‌راحت​ همچین آدمی دوست بشم؟»

«مکالمه یه جریانی داره، مگه‌خداش​ نه؟ لزومی نداره با قطع‌شیاطین​ کردنش خودت رو ضایع کنی.»

«هدفم اینه‌دست​ که تو‌سلاح​ رو ضایع کنم.»

«برای همین‌بزنه​ هم هست که‌خودش​ هیچ دوستی نداری.»

«ولی به نظر‌دقت​ نمیاد خودت هم‌نشون​ دوست‌های زیادی داشته باشی‌ها؟»

یولگئوم این رو گفت.

«خیلی خب،‌دست​ این دفعه‌سلاح​ رو باختم.»

«حالا بردی و باختی به‌خودش​ کنار، اصلاً چرا منو آوردی‌فرمانده​ به این مراسم رستاخیز اژدها؟»

«کنجکاو نیستی؟»

«نه خیلی.»

«اگه بهش فکر کنی، اژدهایانی که الان دارن‌عصرها​ بیدار می‌شن، با استفاده از موادی که تو‌جون​ جمع کردی بیدار شدن. مگه نه، بابای یونگ‌یونگ؟»

«قصدی ندارم که فقط به خاطر جمع کردن یه مشت پوسته سوسک سبز، ۷ تا گیاه دارویی و چند‌صدها​ تا شاخه از یه درخت جینکو که ۱۰ هزار سال تو گل و لای یه برکه جادویی زیر زمین‌اما​ زندگی کرده، ادای پدرا رو دربیارم، ولی... اصلاً چرا زحمت نشون دادنشون رو به خودت دادی؟ بذار یه نگاهی بندازم.»

«دلم برات تنگ شده بود.»

در نهایت، یولگئوم در حالی که آب‌خودش​ چشمه یاقوت کبود رو روی چند کپه‌دقت​ می‌پاشید، آروم ورد اژدهایان رو زمزمه کرد.

«خب پس،‌دست​ بیا از‌سلاح​ اینجا بریم.»

«چرا؟»

«آدما نباید اژدها خلق کنن.»

«به خاطر‌می‌رفت​ یه جور تکینگی‌خداش​ یا همچین چیزیه؟»

«دقیقاً. بیدار‌دست​ کردن اژدها کار‌می‌فروختند​ اژدهای طلای حقیقیه.»

«خب پس با این‌اگه​ حساب، الان دیگه کسی نیست‌بذارتش​ که بتونه اژدها خلق کنه.»

«نصفش درسته، نصفش نه.»

«نصفش؟»

«چون به‌دست​ صورت طبیعی‌سلاح​ متولد می‌شه.»

«خب، وقتی خاک و‌اگه​ آب تو طبیعت به‌شیاطین​ هم می‌پیوندن، شکل می‌گیره.»

«درسته. هر جا که‌پشتکاری​ انرژی جادویی جمع بشه، هر‌می‌تونست​ جور اتفاق مرموزی ممکنه بیفته.»

جایی که یولگئوم دئوس رو آورده‌اگه​ بود، یه گرداب مانا بود که‌فرمانده​ فاصله زیادی با قلعه زوریکس نداشت.

اینجا نقطه‌ای بود که مانا، ذره واسطه جادو، به‌بعد​ طور طبیعی جمع می‌شد و به خاطر غلظت بالای‌بدون​ مانا، اغلب پدیده‌های عجیب و غریب مختلفی رخ می‌داد.

چون آدمای کمی اونجا بودن و منظره‌دنیای​ کوهستان هم قشنگ بود، پاتوقی بود که جادوگرها‌نشون​ برای خلوت کردن و تمرین بهش پناه می‌آوردن.

یولگئوم با یه حرکت‌پشتکاری​ سریع، همراه دئوس از‌راحت​ صخره تیز بالا رفت.

به محض اینکه مانا شروع به چرخیدن کرد،‌ببره​ با سرعت بیشتری یه گرداب ساخت. یه خط‌کاری​ آبی نخ‌مانند بین گرداب‌ها شروع به درخشیدن کرد.

«قراره متولد بشی.»

در واقع،‌بزنه​ به یه‌اگه​ پیله تبدیل شد.

پیله‌ای که عناصر رو تو خودش‌نشون​ جا داده بود، چند دقیقه‌ای درخشید و‌آموزش​ بعد یه شکاف طولانی روش ایجاد شد.

اژدهایی با چهار بال مثلثی‌شکل از‌اگه​ رحم پیله بیرون اومد و جواهرات آبی‌ارتش​ بی‌شماری رو مثل مایع آمنیوتیک بیرون ریخت.

یه نوزاد اژدها‌آدم‌هایی​ رو اصلاً نمی‌شد با‌تازه​ نوزاد انسان مقایسه کرد.

اون موجود که از همین الان به قدرت‌شیاطین​ و هوش فوق‌العاده‌ای مجهز بود، با یه غرش‌می‌داد​ طولانی رو به آسمون، حضورش رو به رخ کشید.

اژدهای جوان تمام جواهرات‌پشتکاری​ اطرافش رو خورد. دقیق‌تر‌راحت​ بگم، رنگ جواهرات رو مکید.

جواهری که رنگ آبیش رو از دست داده بود، به یه‌بذارتش​ سنگ خاکستری تبدیل شد. اژدها اون‌قدر غذای آبی قورت داد که‌هزار​ شکمش باد کرد، همون‌جا تو خودش جمع شد و خوابش برد.

«رویای یشم آبی.»

«رویای یاقوت کبود؟»

«آره. این داستان اولین خواب اژدهایانه.‌نشون​ این مهم‌ترین دلیلیه که چرا ما بچه‌هامون‌آموزش​ رو تو قلمروهای مخفی به دنیا میاریم.»

«کاملاً بی‌دفاع می‌شید.»

«قراره تو‌دست​ ده سال‌سلاح​ آینده فقط بخوابه.»

«ده سال؟»

«اوهوم.»

«اگه تو‌می‌رفت​ این مدت یکی‌خداش​ پیداش کنه چی؟»

«چون ما یه پیمان عدم‌می‌فروختند​ تجاوز امضا کردیم... حداقلش اینه‌تمیزکاری​ که انسان‌ها کاری به کارمون ندارن.»

«مطمئنی؟»

یولگئوم به‌ارتش​ سوال دئوس‌پشتکاری​ لبخند تلخی زد.

«خب، اگه مطمئن بودی‌بزنه​ که دیگه زحمت استخدام کردن‌دنیای​ من رو به خودت نمی‌دادی.»

«متأسفانه، حق با توئه.»

«اما تو...‌بزنه​ از قصد این‌خودش​ کار رو کردی؟»

«بله؟»

«اینکه اژدها‌می‌رفت​ رو اینجا‌بزنه​ بیدار کردی.»

«مطمئن نیستم‌دست​ داری درباره‌سلاح​ چی حرف می‌زنی.»

«واقعاً که‌بزنه​ همین‌طور به‌اگه​ نظر می‌رسه.»

«هیس.»

یولگئوم دئوس رو‌چرتی​ متوقف کرد و‌اگه​ پشت صخره عقب کشید.

بلافاصله بعد از‌آدم‌هایی​ اون، یه سایه‌کلافه​ عظیم روی زمین افتاد.

«یه اژدها...»

«یه اژدهای باستانی.‌دقت​ به هیچ وجه‌نشون​ نباید گیر بیفتیم.»

دئوس نگاهی به یولگئوم انداخت‌خداش​ و یه پرده از تاریکی‌شیاطین​ کشید تا روش رو بپوشونه.

یولگئوم با تکون دادن سرش تشکر کرد‌تازه​ و به اژدها که دوباره تو رویای‌چند​ یشم آبی فرو رفته بود، نگاه کرد.

کسی که به‌خداش​ اژدهای جوان نزدیک شد،‌دنیای​ یه اژدهای سیاه بود.

اژدها با فلس‌های ابسیدینیش که به‌نشون​ طرز ضعیفی می‌درخشید، کنار اژدهای جوان‌سرباز​ نشست و دنبال نشانه‌هایی در اطرافش گشت.

بعد از اینکه مدتی گاردش رو‌اگه​ بالا نگه داشت، به نظر می‌رسید‌فرمانده​ به این نتیجه رسیده که اوضاع امنه.

اژدها با خوندن یه ورد جادویی،‌کلافه​ به شکل انسان دراومد. جادوی دگرگونی فقط‌خونه​ توسط جادوگرهای فوق‌العاده برجسته قابل استفاده بود.

زنی با موهای مشکی که تا‌ببره​ پاشنه‌ی پاش می‌رسید و لباس سیاهی‌دقت​ به تن داشت، جلوی اژدهای جوان ایستاد.

چند لحظه مکث کرد تا‌کاری​ نفسش رو تازه کنه. یه حالت‌هزار​ عصبی تو چهره‌اش کاملاً مشخص بود.

دئوس پرسید: «خوشگل‌تر از توئه؟»

یولگئوم به‌دست​ این کنایه‌سلاح​ دئوس پوزخند زد.

«فقط یه‌بزنه​ زن جذاب‌اگه​ و دلفریبه.»

«خب این که چیز خوبیه.»

«معلومه که این‌چرتی​ حرف از دهن‌اگه​ یه شیطان درمیاد.»

«می‌شناسیش؟»

«البته. هیچ‌بزنه​ اژدهایی نیست‌اگه​ که من نشناسمش.»

«خب، اون جینِ.»

«جین. جین،‌می‌رفت​ اژدهای سیاه.‌بزنه​ اون رهبر تندروهاست.»

«پس داستان از این قراره. رهبر تندروها هاگ‌های قارچی رو پخش می‌کنه‌برمی‌گشت​ تا یه اژدهای جوان رو آلوده کنه و اون رو طوری بزرگ‌شام​ کنه که بشه پیشگام تندروها. انگار یه سناریوی از پیش نوشته شده است.»

«منم همین فکر رو می‌کردم.»

«می‌کردی؟ فعل‌ارتش​ گذشته به‌پشتکاری​ کار بردی.»

«دقیق‌تر بگم، زمانی‌چرتی​ که خبری از‌اگه​ اون کپک‌ها نبود.»

«آها!»

«اون کپک خیلی عجیبه. حس می‌کنم استفاده ازش برای یه تندرو‌ارتش​ خیلی زیاده‌رویه. دست به یکی کردن با دنیای شیاطین... برام سواله که‌بده​ حتی با وجود اون همه فساد، واقعاً همچین اتفاقی افتاده یا نه.»

دئوس غر زد: «به خاطر‌کاری​ اینکه با دنیای شیاطین مثل‌صدها​ یه مشت آشغال رفتار می‌کنی...»

«ببخشید، قصدم این‌چرتی​ نبود که بهت‌اگه​ بربخوره. ولی خب حقیقته.»

«قراره دعوا راه بندازی؟»

«بازم معذرت می‌خوام. حرفام قاطی‌پاتی شد. با این حال، از دیدگاه انسان‌ها، این‌پشتکاری​ فقط یه فاجعه‌ست که هر صد سال یه بار اتفاق می‌فته. ما هم‌نیروهای​ بی‌دلیل تو دردسر می‌افتیم، برای همین طبیعیه که داستان‌های منفی درباره‌ش سر زبون‌ها بیفته.»

«یه فاجعه‌ست...»

جین، زن مو مشکی که کنار اژدهای‌خودش​ جوان یاقوت کبود مونده بود، با اضطراب به‌پشتکاری​ آسمون نگاه کرد، انگار که منتظر کسی بود.

چند دقیقه بعد، یه اژدهای دیگه پایین اومد. اون‌بعد​ که یه اژدهای یاقوت سرخ بود، بلافاصله به شکل‌بدون​ انسان دراومد و با جین شروع به صحبت کرد.

«ببخشید دیر کردم.»

«دم جولی چطور؟»

«نیست. دیگه نگران‌چرتی​ نباش. چون اژدهای طلای‌خودش​ حقیقی دیگه وجود نداره.»

«فقط... حس‌دست​ می‌کنم اصلاً‌سلاح​ همچین اتفاقی نیفتاده.»

جین و جولی.

اون دو تجسم اژدها‌پشتکاری​ به اژدهای یاقوت کبود‌راحت​ که خوابیده بود، نگاه کردن.

«میانه‌روها مثل‌می‌رفت​ مگس‌های سر‌بزنه​ بریده شدن.»

جین با‌دست​ شنیدن حرف‌های جولی‌می‌فروختند​ آه کوتاهی کشید.

«ما هم فرقی باهاشون نداریم. تا وقتی‌دنیای​ که خدا یه خدای اژدهای جدید تعیین‌کاری​ کنه، چقدر قراره هرج و مرج بشه!»

«جین، نظرت چیه‌دقت​ تو اژدهای طلای حقیقی‌می‌داد​ رو به چالش بکشی؟»

«اون... بیا در موردش حرف نزنیم. همه‌چیز طبق اراده‌ی‌دنیای​ خداست. چون به ما مخلوقات این حق داده نشده‌می‌داد​ که حتی جرأت کنیم کارهاش رو زیر سوال ببریم.»

«باشه. منم دلم نمی‌خواد به‌می‌فروختند​ خاطر غرور و تکبر مجازات بشم.‌کار​ بیا فقط کارمون رو انجام بدیم.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: اصطلاح «تزریق کردن» در متن اصلی یک اصطلاح کره‌ای به معنای بدمستی کردن و چرت و پرت گفتن است که معادل‌سازی شده است.]