---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 82: مبارزه با جسد متحرک (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 82: مبارزه با جسد متحرک (۳)

0

نیمه‌شب فرا رسید.

نیمه‌شب تاریک‌ترین بخش شب نبود.

اما قطعا زمانی بود‌کاملا​ که خورشید در دورترین‌دسته​ نقطه خودش قرار داشت.

خورشید برای‌می‌تونست​ مردگان یه‌جادویی​ نفرین محضه.

پس نیمه‌شب بدون‌شناور​ شک براشون یه‌تازه‌کار​ موهبت به حساب میومد.

در مقبره باز شد.

نور آبی‌رنگی شبیه به مه روی‌شونه​ زمین پخش شد و صدای مورمورکننده‌شروع​ باد، کل مقبره رو در بر گرفت.

زیک که زیر دست و پای‌موجود​ آن‌ددها داشت له می‌شد، سرش رو بلند‌قیافه‌اش​ کرد و به اون سمت خیره شد.

موجودی با ردای جادوگری‌محراب​ تو هوا شناور بود و‌قدرت​ داشت به سمت محراب میومد.

با این‌که زیک یه تازه‌کار بود، اما حتی اون هم می‌تونست قدرت جادویی وحشتناک اون موجود رو حس کنه.‌عقب​ اون جادوگر زن خوشگلی که نه اسمش یادم میاد و نه قیافه‌اش... همونی که چند وقت پیش باهاش رفتم‌انسان‌ها​ ماجراجویی... اونم قدرت جادویی بالایی داشت، اما در برابر سادیموس که الان جلوم بود، رسما هیچ‌چی به حساب نمیومد.

سادیموس روی‌تنش​ تختی از‌کاملا​ جنس استخوان نشست.

همه آن‌ددها روی‌قدرت​ زمین افتادند و‌موجود​ بهش تعظیم کردند.

— پادشاه ما. ارباب لیچ‌ها!

— تو‌مردی​ را می‌پرستیم! برخیز‌خوش‌تیپ​ و حکومت کن!

مردی که سادیموس نام‌کاملا​ داشت، شبیه یه مرد خوش‌تیپ‌موی​ تو دهه چهل زندگیش بود.

ظاهرا موقع مرگش همین‌شکلی بود.

یه یونیفرم با آستین‌های گشاد‌این‌که​ تنش بود و موهاش رو کاملا‌وحشتناک​ به سمت عقب شونه کرده بود.

سه دسته موی سفید که از پیشونیش شروع‌زندگیش​ می‌شد، شبیه یه الگو یا طرح خاص بود. وقتی‌موهاش​ دهنش رو باز کرد، نور آبی‌رنگی ازش بیرون زد.

«من موجودی عظیم و والا هستم.‌شونه​ تمام انسان‌ها، الف‌ها، دورف‌ها و شیاطین‌شروع​ در برابرم سر تعظیم فرود خواهند آورد.»

— ای پادشاه‌قدرت​ بزرگ! تو بر‌موجود​ جهان حکومت خواهی کرد!

سادیموس در حالی‌شناور​ که از بالا به‌حتی​ پایین نگاه می‌کرد، پرسید.

«قربانی آماده‌ست؟»

«بله، ارباب. شما فرمودید که به یه قهرمان رتبه B راضی نمی‌شید، برای همین یه قهرمان رتبه A براتون آماده کردم.»

«اگه یه کم عرضه‌تون بیشتر‌وحشتناک​ بود، شاید می‌تونستید خون یه‌اسمش​ جنگجو قدرتمندتر رو برام بیارید.»

«عذر می‌خوام. تقصیر بی‌عرضگی ماست.»

سادیموس بدون هیچ حرفی، به زیک‌دهه​ و لکسیا که زیر محراب با‌همین‌شکلی​ صورت روی زمین افتاده بودند، خیره شد.

«نمی‌تونم. شوالیه زودیاک لعنتی. چاره‌ای ندارم جز اینکه‌دسته​ اونا رو مقصر بدونم. لحظه‌ای که مهر و موم‌دهنش​ قدرتم رو بشکنم، جهان به پادشاه جدیدش خوش‌آمد میگه.»

سادیموس دستش رو‌قدرت​ به سمت سر‌موجود​ زیک دراز کرد.

پنجه‌های چنگال‌مانندش با نور آبی درخشیدند، انگار‌حتی​ هر لحظه آماده بودند تا جمجمه‌اش رو‌جادوگر​ خرد کنند و مغز استخوانش رو بیرون بکشند.

زیک چشماش رو‌نام​ باز کرد و‌دهه​ بهش زل زد.

یه جورایی خیلی افتضاح‌کاملا​ بود که تو لحظه‌دسته​ آخر نگاهش رو بدزده.

با اینکه قرار بود‌جادویی​ همین‌جا بمیره، ولی دلش‌جادوگر​ نمی‌خواست پایان رقت‌انگیزی داشته باشه.

سادیموس تو‌هوا​ چشم‌های زیک‌محراب​ نگاه کرد.

حتی تو این‌نام​ وضعیت هم، زیک‌دهه​ ذره‌ای ازش نمی‌ترسید.

«تو... از من نمی‌ترسی؟»

«نه.»

«چرا... من پادشاه لیچ‌ها‌محراب​ هستم. زنده‌ها باید از‌می‌تونست​ من وحشت داشته باشن.»

زیک به سوالش خندید.

دلیلش دئوس بود.

وقتی به چشم‌های اون مرتیکه‌وحشتناک​ فکر می‌کرد، دیگه هیچ‌چیزی تو‌اسمش​ این دنیا ترسناک به نظر نمی‌رسید.

حتی پادشاه لیچ، سادیموس هم‌این‌که​ در حدی نبود که بتونه‌جادویی​ تو دل زیک ترس بندازه.

زیک نمی‌تونست‌مردی​ این افکار رو‌خوش‌تیپ​ به زبون بیاره.

فقط دهنش رو بسته نگه داشت و‌کرده​ لبخند زد. درست همون موقع، موجود دیگه‌ای‌طرح​ بود که جواب حرف‌های پادشاه لیچ رو داد.

با خودش فکر کرد‌جادویی​ اون اینجا چی‌کار می‌کنه،‌جادوگر​ انگار داشت خواب می‌دید.

دئوس.

خودش بود.

«آخه این ترس داره؟‌کاملا​ قیافه‌اش رو ببین، شبیه‌دسته​ لات‌های سر کوچه است.»

از همون کلمه‌قدرت​ اول شروع کرد‌موجود​ به تیکه انداختن.

«این دیگه چه کوفتیه؟ این‌که‌این‌که​ رسما یه زباله خالصه. منبع‌جادویی​ قدرت جادویی؟ آخه زنیکه لعنتی.»

«چرا می‌ندازی تقصیر من؟»

«خودت گفتی. گفتی فکر کنم این دور و‌دسته​ بر یه چیزی دفن شده که جون می‌ده‌وقتی​ واسه سوغاتی دادن به زیک یا اون پیشخدمته.»

«یه آرچ‌می‌تونست​ لیچ که کافیه.‌وحشتناک​ دیگه چی می‌خوای؟»

«حداقل باید‌هوا​ در حد‌محراب​ یه اژدها باشه.»

«اژدها رو‌مردی​ هم همون‌جا‌مرد​ بهت معرفی می‌کنم.»

«جهت مقایسه می‌گم.»

«اگه بخوام مقایسه کنم،‌جادویی​ این آرچ لیچ از‌جادوگر​ یه اژدها معمولی قوی‌تره.»

«ولی اصلا‌هوا​ این‌طوری به نظر‌این‌که​ نمیادا، مگه نه؟»

«نکنه سرم کلاه رفته؟»

یه مرد و‌موهاش​ یه زن از‌شونه​ تو تاریکی پیداشون شد.

دئوس و یولگئوم.

دئوس بعد از ترک دنیای شیاطین و تار‌می‌تونست​ و مار کردن گله‌ی دشمنای شیطانیش، داشت برمی‌گشت‌اسمش​ به قلعه زوریکس که یهو یادش افتاد دست‌خالیه.

از اونجایی که دئوس مدت زیادی از خونه‌زندگیش​ دور بود، با خودش فکر کرد بد نیست حداقل‌موهاش​ یه سوغاتی با خودش ببره، برای همین اومد اینجا.

آن‌ددهایی که زیر پای‌کاملا​ سادیموس افتاده بودند، از‌دسته​ شدت خشم به لرزه دراومدند.

«ارباب! من اون‌قدرت​ وحشی رو با یه‌کنه​ مرگ وحشتناک مجازات می‌کنم!»

سادیموس با چشم‌هایی‌شناور​ خمار و سنگین‌تازه‌کار​ سر تکون داد.

«بکشیدش. به رقت‌انگیزترین شکل ممکن.»

«چشم!»

آن‌ددها دور هم جمع شدند‌وحشتناک​ و مثل یه توده به‌اسمش​ سمت دئوس و یولگئوم هجوم بردند.

صدها جسد وحشی حمله‌ور‌محراب​ شدند تا دئوس و‌می‌تونست​ یولگئوم رو محاصره کنند.

چقدر این دست‌نام​ و پا زدن‌هاشون‌دهه​ بی‌اهمیت و مسخره بود.

دئوس به یولگئوم گفت:

«خودت ترتیبشون رو بده.»

«نه.»

«خودت اینجا‌مردی​ رو بهم‌مرد​ معرفی کردی آخه.»

«پس اینو به عنوان‌کاملا​ یکی از اون دفعاتی که‌موی​ بهت کمک کردم حساب می‌کنم.»

«خجالت داره واقعا.‌قدرت​ چیزی به اسم اشانتیون‌کنه​ به گوشت نخورده؟ اشانتیون؟»

دئوس با حالتی که‌محراب​ انگار چاره دیگه‌ای نداشت،‌می‌تونست​ قدمی به جلو برداشت.

و فقط دستش رو‌مرد​ با یه حرکت عریض از‌ظاهرا​ راست به چپ تکون داد.

اما همون هم‌موهاش​ کافی بود. سایه‌ای‌شونه​ روی ماه افتاد.

انگار یه چیز تاریک‌جادویی​ از اونجا رد شد و‌خوشگلی​ بعد، بدن آن‌ددها منفجر شد.

مثل یه قطار فشنگ یکی پس از دیگری ترکیدند و تیکه‌های‌وحشتناک​ استخوان به هر طرف پرتاب شد. تو یه چشم به هم زدن،‌پیش​ بیشتر آن‌ددها پودر شدند و تهش فقط پنج شش تاشون باقی موندند.

دئوس بهشون‌مردی​ نگاه کرد‌مرد​ و پوزخندی زد.

«یه نمه ضعیف‌ترش کردم چون ترسیدم اون آرچ‌دسته​ لیچ هم باهاشون بترکه، واسه همین چند تا‌وقتی​ از این زباله‌ها هم جون سالم به در بردن.»

و بعد‌می‌تونست​ دهنش رو‌جادویی​ باز کرد.

«زیک.»

«بله، دئوس.»

«دیگه وقتشه از‌موهاش​ خواب پاشی و‌شونه​ اینجا رو تمیز کنی.»

«چشم!»

با انرژی جواب‌شناور​ داد و بلند شد،‌حتی​ اما هیچ سلاحی نداشت.

تا اومد دوباره تردید‌مرد​ کنه، یهو یه شمشیر‌زندگیش​ و سپر جلوش افتاد.

به نظرش آشنا‌موهاش​ میومد، نگو همونایی بود‌کرده​ که لکسیا استفاده می‌کرد.

دئوس وسایلی رو که آن‌ددها غارت‌موجود​ کرده و یه گوشه انداخته بودن، پیدا‌قیافه‌اش​ کرده بود و حالا پرت کرد سمتش.

زیک سپر‌هوا​ و شمشیر رو‌این‌که​ به دست آورد.

همزمان، محافظت‌مردی​ یولگئوم کل بدنش‌خوش‌تیپ​ رو فرا گرفت.

خدای تمام اژدهایان.

این جادوی اژدهای طلای حقیقی‌وحشتناک​ بود. تمام زخم‌ها در یک‌اسمش​ چشم به هم زدن درمان شدن.

زیک با شجاعت‌شناور​ غرش کرد و به‌حتی​ سمت نامیراها یورش برد.

لیچ کلستوم هم اونجا بود،‌خوش‌تیپ​ اما تا وقتی دئوس حضور‌موقع​ داشت، جای هیچ نگرانی‌ای نبود.

انرژی شمشیرش‌تنش​ رو با تمام‌عقب​ توان آزاد کرد.

در همین حین، دئوس در‌وحشتناک​ حالی که به شمشیرزنی زیک‌اسمش​ نگاه می‌کرد، سرش رو کج کرد.

«اوه، این‌هوا​ بچه واقعاً‌محراب​ این‌قدر خوب می‌جنگید؟»

«انگار یه لایه پوست انداخته.»

«چشمام که‌تنش​ ایرادی پیدا‌کاملا​ نکردن، نه؟»

«هه. هر چی‌قدرت​ باشه، همه‌ش به خاطر‌کنه​ داشتن یه استاد خوبه.»

وقتی دئوس این قیافه‌محراب​ مغرورانه رو به خودش‌می‌تونست​ گرفت، یولگئوم پوزخند زد.

«چرا داری پز می‌دی؟»

«من بودم که‌موهاش​ اون لقب استاد‌شونه​ رو روت گذاشتم.»

«فقط شانسی گیرم افتاد.»

«همه‌شون به‌هوا​ خاطر مهربونی‌محراب​ من اومدن.»

«امروز رو هم ببین. راستی، وقتی اومدم اینجا،‌زندگیش​ زیک تو خطر بود و منم تصادفاً نجاتش‌تنش​ دادم، مگه نه؟ سرنوشت ما رو هدایت می‌کنه.»

با این حرف‌های چرت و‌عقب​ پرت دئوس، قیافه یولگئوم برای‌سفید​ یه لحظه در هم رفت.

انگار کلمه "سرنوشت"‌قدرت​ یهو ذهنش رو‌موجود​ درگیر کرده بود.

«محافظت فرشته و آزمایش‌های خدا.»

«ها؟»

«هیچی. فقط یهو...»

«منظورت اینه که محافظت یه‌وحشتناک​ فرشته و آزمایش‌های خدا، فضایل‌اسمش​ ضروری برای یه جنگجو هستن؟»

«دقیقاً.»

«آخرین نفر در‌نام​ نهایت موجودیه که از‌چهل​ نفس خدا پر شده.»

دئوس این رو‌موهاش​ گفت و به‌شونه​ زیک نگاه کرد.

اون آخرین نفر‌قدرت​ نبود. چون یه جنگجو‌کنه​ از نسل چهارم بود.

با این حال، دیدن‌محراب​ این‌همه پارتی‌بازی نشون می‌ده‌می‌تونست​ که خدا هم حسابی بی‌انصافه.

گرفتن محافظت شیطان‌نام​ به جای محافظت‌دهه​ فرشته چه فرقی داره؟

دئوس از جایی که زیک و نامیراها‌کرده​ در حال جنگ بودن رد شد و‌طرح​ یکراست به سمت آرچ لیچ سادیموس رفت.

«قلدر محله.»

«این بدن سادیموس است. بزرگترین‌این‌که​ موجود در دنیای انسان‌ها، دنیای‌جادویی​ پریان، دنیای مردگان و برزخ.»

«بر چه اساسی؟»

«حتی خود شیطان هم‌کاملا​ نمی‌تونه حریف جادویی بشه که‌موی​ تو بدن من جریان داره.»

«بیا، بازم یکی‌قدرت​ دیگه که داره‌موجود​ چرت و پرت میگه.»

«تنها چیزی که حسرتش رو می‌خورم اینه‌حتی​ که به این زمین زنجیر شدم. وگرنه، دنیا‌خوشگلی​ خیلی وقت پیش در برابرم زانو زده بود.»

«حالا می‌تونی پای حرفت وایسی؟»

«الکی ادای آدمای قوی رو درمیاری‌شونه​ و گنده‌گوزی می‌کنی، ولی احتمالاً همین الانش‌الگو​ هم ازم ترسیدی. من پادشاه ترسم و...»

دئوس پرید وسط حرفش: «پادشاه توهم‌موجود​ خودبزرگ‌بینی. خیلی خب، بذار یه نگاهی بندازم‌قیافه‌اش​ ببینم این مهر و موم اصلاً چیه.»

سادیموس پوزخند زد.

«کی توهم خودبزرگ‌بینی داره؟ من؟‌خوش‌تیپ​ یا تو؟ داری میگی یه انسان‌مرگش​ حقیر می‌تونه سد فرشته رو بشکنه؟»

«خفه شو‌تنش​ و یه‌کاملا​ لحظه صبر کن.»

دئوس مستقیم رفت داخل مقبره.

فقط حدود‌هوا​ ۱۰ ثانیه طول‌این‌که​ کشید تا برگرده.

به محض اینکه دئوس دوباره از‌دهه​ مقبره بیرون اومد، یه گرداب عظیم با‌یونیفرم​ مرکزیت مقبره به سمت آسمون بلند شد.

برخلاف ظاهر غول‌پیکرش که به نظر می‌رسید‌کرده​ قراره همه چیز اطرافش رو به درون خودش‌خاص​ بکشه، حتی یقه یه لباس هم تکون نخورد.

اون گرداب، تماماً‌قدرت​ کریستالی از قدرت‌موجود​ جادویی خالص بود.

می‌شد دیدش،‌هوا​ اما نمی‌شد‌محراب​ لمسش کرد.

مثل یه توهم از‌مرد​ یه بعد دیگه، بی‌سروصدا‌زندگیش​ در حال بالا رفتن بود.

و منبع اون طوفان‌کاملا​ جادویی، جعبه کوچیکی بود که‌موی​ تو دست دئوس قرار داشت.

سادیموس با‌می‌تونست​ ناباوری به‌جادویی​ دئوس نگاه کرد.

بعد نتونست چشم‌شناور​ از اون جعبه‌تازه‌کار​ کوچیک تو دستش برداره.

چیزی که اون‌نام​ تو بود، قلب خود‌چهل​ آرچ لیچ سادیموس بود.

«بدش به من!»

«چقدر پاش پول می‌دی؟»

«چی؟ مگه همین الان‌محراب​ قول ندادی مهر و‌می‌تونست​ مومم رو باز کنی؟»

«فکر نکنم گفته باشم‌مرد​ مجانی بازش می‌کنم. اگه ناراحتی،‌ظاهرا​ می‌تونم برش گردونم سر جاش.»

«اوه نه! چی... چی می‌خوای؟»

«خیلی کم پیش میاد آدم یه‌موجود​ لیچ ببینه، پس نظرت چیه این‌طوری معامله‌قیافه‌اش​ کنیم؟ مغازه‌م به یه سرایدار نیاز داره.»

«قصد داری‌هوا​ به جایگاه‌محراب​ من توهین کنی؟»

«ولی اگه ازم‌نام​ ببازی چی؟ اون‌وقت‌دهه​ شرایطم رو قبول می‌کنی؟»

«یعنی الان‌تنش​ می‌خوای قلبم رو‌عقب​ بهم پس بدی؟»

«کوهاهاها!»

«پس عالی شد. ایده بدی‌این‌که​ نیست که یه درس حسابی‌جادویی​ در مورد این غرورت بهت بدم.»

دئوس کف دستش رو برگردوند‌خوش‌تیپ​ و یه قرارداد ظاهر شد:‌موقع​ «پس لطفاً اینجا رو امضا کن.»

«این یه جور قرارداد بردگیه‌عقب​ که با جادویی مهر شده‌سفید​ که هیچ‌وقت نمی‌تونی ازش سرپیچی کنی.»

«اگه من‌می‌تونست​ ببرم، تو‌جادویی​ چی بهم می‌دی؟»

«اونو.»

دئوس داشت‌مردی​ به زیک‌مرد​ اشاره می‌کرد.

«اون که‌تنش​ از همون اولش‌عقب​ قربانی من بود.»

«الان که نیست، درسته؟ محض اطلاع،‌موجود​ نرخ خون خالص اون بالای ۱۰ درصده.‌قیافه‌اش​ نگفتی به خون یه جنگجو نیاز داری؟»

سادیموس جا خورد‌شناور​ و دوباره به‌تازه‌کار​ زیک نگاه کرد.

یه عدد دو رقمی برای‌خوش‌تیپ​ نرخ خون خالص، عددی بود‌موقع​ که با آخرین نفر برابری می‌کرد.

جنگجویی هم که قبلاً‌کاملا​ باهاش بود، سطح خون‌دسته​ خالصش حدود ۱۱ درصد بود.

می‌گفتن این‌می‌تونست​ بالاترین رقم بین‌وحشتناک​ پنج نسل گذشته‌ست.

«برای گرفتن‌هوا​ خونش باید‌محراب​ تو رو بکشم!»

«خوبه که منظورم‌نام​ رو فهمیدی. پس‌دهه​ بیا شروع کنیم.»

دئوس جعبه‌تنش​ قلب لیچ‌کاملا​ رو باز کرد.

سنگ قیمتی قرمز رنگ‌جادویی​ به آسمون رفت و‌جادوگر​ تو طوفان جادویی ناپدید شد.

قلب لیچ که اونجا به یه‌تازه‌کار​ کریستال درخشان‌تر تبدیل شده بود، بلافاصله‌موجود​ به داخل بدن سادیموس مکیده شد.

قدرت جادویی‌مردی​ سادیموس شروع‌مرد​ به انفجار کرد.

حتی یولگئوم که داشت از زیک و‌کرده​ لکسیا مراقبت می‌کرد، برای یه لحظه چشم‌طرح​ از زیک برداشت تا ببینه چه خبر شده.

البته واکنشش این بود:‌جادویی​ «وای خدای من، این‌جادوگر​ احمق دوباره شروع کرد.»

«هاهاها! قدرت جادویی من داره تقویت می‌شه! بترسید! وحشت کنید!‌جادویی​ یه پادشاه شیاطین جدید به این دنیا نازل شده، پس‌همونی​ تمام موجودات زنده‌ای که نفس می‌کشن باید در برابرم زانو بزنن!»

حتی نامیراهایی که تحت فرمانش‌خوش‌تیپ​ بودن هم از ترس لرزیدن‌موقع​ و به سادیموس خیره شدن.

سادیموس از واکنش این موجودات راضی بود‌کرده​ و با نگاهی از بالا به پایین،‌طرح​ به مردی که جلوش ایستاده بود خیره شد.

مرد حتی تکون‌قدرت​ هم نمی‌خورد. احتمالاً از‌کنه​ تعجب خشکش زده بود.

با دیدن اینکه خودش مهر و موم شده... حتماً‌قدرت​ با این تصور که سادیموس فقط بخش ناچیزی از‌میاد​ یه موجود عظیم‌الجثه‌ست، اون حرف‌های مغرورانه رو زده بود.

و حالا قراره پشیمون بشی.

به خاطر یه‌موهاش​ ذره غروره که‌شونه​ برای زندگیش التماس نمی‌کنه؟

سادیموس به آرومی دستش‌جادویی​ رو بالا برد و‌جادوگر​ دئوس رو له کرد.

ناولها | novelha.net