چپتر 21: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0صبح روز بعد،انداخت کلهی سحر، هرانگار سهتایشان سوار کالسکه شدند.
دئوس یهو پرسید:جون «امروز دکه نودلفروشیخندید رو تعطیل میکنی؟»
زیک جواب داد: «آها، اون پیرزنی که فوتمیدم و فن نودل پختن رو بهم یاد داد،هولیشدر گفت تا وقتی نیستم حواسش به دکه هست.»
دئوس فقط گفت: «کهبدین اینطور.» و بعد با بیحوصلگیطرز چشماش رو روی هم گذاشت.
زیک مثل بچههای حرفگوشکن کناریهجوریه کالسکهچی نشسته بود و مشتهایشنیدن گرهکردهاش رو روی زانوهاش گذاشته بود.
الکس با لبخند تیکهای انداخت: «قیافهشخندید یهجوریه انگار دارن تنبیهش میکنن.» زیکخانواده با شنیدن این حرف، گونههاش سرخ شد.
«آخه... سر ومیدونم کله زدن با شماانجام خیلی سخته، آقا الکس.»
الکس ابروییمیدونم بالا انداخت: «یعنیجون من؟ نه ارباب؟»
«آره. شما دقیقاًانداخت حس یه رئیس مستقیمدارن و سختگیر رو میدین.»
«هاها، خب، وقتی شرکت تجاریمون راه بیفته احتمالاًفکرت دقیقاً همینطور میشه. ولی زیک، تو یه قهرمانی. وقتاییجنوب که تو مأموریت و ماجراجویی هستیم، تو رهبر مایی.»
«من کاملاً جایگاه خودم رو میدونم.جون هر دستوری که بهم بدین روخوشم با جون و دل انجام میدم!»
الکس خندید:میدونم «از این طرزجون فکرت خوشم میاد.»
عمارت خانواده هولیشدر حدودقیافهش پنجاه کیلومتری جنوب شرقی قلعهمیکنن جوریکس، نزدیک قلعه پومز بود.
با کالسکه، اگه یهکمانجام عجله میکردن، یک روزفکرت و نیمه به اونجا میرسیدن.
قلعه پومز به عنوان پایتختبدین پادشاهی گلون، خیلی آبادتر و پررونقترفکرت از خرابههایی مثل قلعه جوریکس بود.
با اینکه خانواده هولیشدر به عنوان یهمیدم خاندان قهرمانپرور شناخته میشدن، اما در عین حالهولیشدر لقب دوکهای پادشاهی گلون رو هم یدک میکشیدن.
شاید اعتبار قهرمانهاشون به پای خاندان هولیپر نمیرسید،تنبیهش اما قدرت و نفوذ خاندانشون به خاطر پشتوانهیکله محکم مقام دوک، حتی از اونها هم بیشتر بود.
دئوس همونطور که از دروازهها رد میشدن، بافکرت بیحوصلگی زیر لب غر زد: «هوف... شاید منمکیلومتری باید برم یه لقب اشرافی واسه خودم جور کنم.»
الکس با پوزخند تیکه انداخت:بدین «نکنه حالا قصد دارین برینطرز زیردست این آدمها کار کنین؟»
دئوس چشمغره رفت:دستوری «شوخی کردم بابا.انجام نمیخواد اینقدر جدی بگیری.»
«لطفاً یکمتیکهای وقار و ابهتتونیهجوریه رو حفظ کنین.»
«ابهتم زمستون پارسال یخ زدمیدم و مرد. بیا فقط زودترمیاد در بزنیم تموم شه بره.»
«چشم، ارباب.»
وقتی به عمارت رسیدن،بدین الکس کوبهی درِ اقامتگاه دوکطرز هولیشدر رو به صدا درآورد.
«کیه؟» پیرمردی دریچهیانداخت کوچیک در رو بازدارن کرد و سرک کشید.
«سلام، وارث خاندان هالیویچانجام و همراهانش، تقاضای ملاقات باخوشم ارباب خاندان هولیشدر رو دارن.»
خدمتکار با نگاهی خریدارانهدستوری و مشکوک، کالسکه ومیدم سرنشینهاش رو ورانداز کرد.
«ارباب ما شاید یه قهرمان و ماجراجو باشن، اما در عین حالمیاد دوک محترم پومز هم هستن. مگه اینکه از یه خاندان اشرافی دیگهپومز معرفینامه داشته باشین... وگرنه ترتیب دادن یه ملاقات بدون دلیل موجه خیلی سخته...»
با اشارهی الکس، زیکقیافهش سریع جلو رفت وتنبیهش یه سپر رو بهش داد.
الکس سپر روجون از لای همون دریچهیطرز کوچیک به خدمتکار داد.
«این یه آرتیفکت مقدسه. اگهبدین این هم نظرتون رو جلبطرز نمیکنه، ما زحمت رو کم میکنیم.»
«این که...»
«دوماسلیر. میراثیه کهانداخت نسل به نسلانگار تو خاندان هالیویچ گشته.»
خدمتکار که حسابی کف کردهمیدم بود، جواب داد: «واقعاً؟ اجازه بدینعمارت این رو به ارباب نشون بدم.»
نگین آبیرنگی که روی سپر کارجون شده بود، چنان درخششی داشت که حتیمیاد تو عمارت دوک هم قفلش پیدا نمیشد.
خیلی طول نکشید که خدمتکار با عجله و سپرطرز به دست برگشت؛ البته این بار یه نفر کهکیلومتری به نظر میرسید سرمستخدم عمارت باشه هم همراهش بود.
سرمستخدم سپر روانداخت به زیک برگردوندانگار و تعظیم کرد.
«اربابمون مایلنبدین شما رو ببینن.میدم لطفاً بفرمایین داخل.»
دئوس، الکس و زیک کالسکه رو دست خدمتکارهامیدم سپردن و وارد عمارت دوک شدن. دوکِ هولیشدر،هولیشدر فلند فون هولیشدر سوم، یه قهرمان نسل سوم بود.
انتخاب نهایی قهرمان واقعی،بدین همیشه از بین خالصترینخندید افرادِ نسل پنجم انجام میشد.
نسل سومیها، فارغ از اینکه چقدرانگار برای قهرمان بودن مناسب بودن، اصلاًحرف صلاحیت مبارزه با پادشاه شیاطین رو نداشتن.
با این حال، معنیش اینمیدم نبود که قهرمانهای نسل سوممیاد لزوماً از نسل پنجمیها ضعیفترن.
در واقع، خود فلند مدتها بود که به عنوان یه قهرمان رتبه D تو کل قاره هورسا اسم و رسمی به هم زده بود.
«خوش اومدین،میدونم قهرمان خاندانبدین هالیویچ و همراهانش.»
زیک بهتیکهای نشونهی احترام سرشیهجوریه رو خم کرد.
«سلام عرض میکنم.»
«اسم من فلنده. و شما...»
«من زیک هستم. اینبدین دو نفر هم آقاخندید دئوس و آقا الکس هستن.»
فلند نگاهی به دئوس و الکس انداخت. جفتشون به نظرشنیدن میرسید اوایل بیست سالگیشون باشن؛ هرچند ظاهر میتونست گولزننده باشه وآقا سن واقعیشون چیز دیگهای باشه، اما بدون شک خیلی جوون بودن.
آیا واقعاً این قهرمان دستپاچه که اینقدرطرز با احترام با همراههاش حرف میزد، صاحبحدود یه آرتیفکت ساخته شده از فلس اژدها بود؟
فلند بدجوری کنجکاو شده بود.
«آقای دئوس...»
فلند باتیکهای لحنی خودمونی ویهجوریه غیررسمی صداش کرد.
دئوس که اصلاً حوصلهی تشریفات رو نداشت، سریع پرید وسط حرفش: «فقطخانواده در جریان باشین، ما به عنوان ماجراجو اومدیم اینجا. اگه دنبال رفتاریهکم و آداب و رسوم اشرافی هستین، همین الان زحمت رو کم میکنیم.»
«نیازی به رفتن نیست. بیایین این تعارفات الکی رو بذاریم کنارفکرت و راحت حرف بزنیم. من خودم با یه مشت ماجراجوی زمختقلعه کل قاره رو گشتم و جاهایی رو دیدم که هیچکس ندیده. هه.»
فلند مستقیممیدونم تو چشمهایبدین دئوس نگاه کرد.
«با اینکه ادعا میکنین ایشونیهجوریه قهرمانه و شما همراهشین، ولیشنیدن کاملاً مشخصه که رئیس شمایی.»
دئوس شونهایبدین بالا انداخت: «ترجیحمیدم میدم جارش نزنم.»
«پس معذرت میخوام.میدونم خب دئوس، دوماسلیر روانجام از کجا گیر آوردی؟»
«که قبلاً گفتیم. ازبدین خاندان هالیویچ... نسل بهخندید نسل بهمون ارث رسیده...»
«بیا بریم سر اصل مطلب، باشه؟ فکر نکن خاندان ما آمار و سوابق شجرهنامهی همهی قهرمانها رو نداره.شما دوست ندارم اینطوری بگم، اما خاندان هالیویچ خیلی وقته که تو سراشیبی سقوطه و مدتهاست که تو مسابقاتبیفته اصالت خون حتی اسمی هم ازشون برده نمیشه. خیلی سخته باور کنم که هالیویچها همچین گنجینهای رو داشته باشن.»
زیک مشتهایش راجون گره کرد اما جوابیطرز نداد؛ حرفش دروغ نبود...
خانواده هالیویچ نسلها بوددستوری که فقط قهرمانهای ردهمیدم پایین بیرون داده بود.
در نتیجه، ثروتشان مثلبدین ماسه از لای انگشتانشانخندید ریخته و ته کشیده بود.
بدون پول نمیتوانستند تجهیزات درست و حسابی بخرندتنبیهش و همین باعث یک چرخه باطل شده بودکله که رتبه قهرمانهای بعدیشان هی پایین و پایینتر میآمد.
فلند گفت: «دوماسلیر تو لیستمیدم گنجینههای دنیا نیست، که یعنی تازهعمارت ساخته شده. پس از کجا آوردیش؟»
دئوس جواب داد:میدونم «و تو در ازایانجام این اطلاعات چی میدی؟»
«یه معامله... چیزیدستوری با ارزش برابرانجام برای پیشنهاد دادن ندارم.»
«چون قیمتش خیلی بالاست؟»
«کاملاً برعکس. اطلاعاتشجون اونقدرها هم نمیارزه. فقططرز برای ارضای حس کنجکاویمه.»
«اطلاعات در مورد سپریدستوری که از فلس اژدهامیدم ساخته شده برات بیارزشه؟»
«...پس واقعاً فلس اژدهاست.»
«از همون اول میدونستی، نه؟»
«نمیخواستم قبولش کنم. میدونی، شانس همخندید یه حدی داره. این چیزی نیستخانواده که خانواده هالیویچ بتونن به دست بیارن.»
«و چرا اینقدرمیدونم مطمئنی که فقطجون یه شانس بوده؟»
«ترجیح میدم تو روت بهتجون توهین نکنم. مگه نمیدونی جوریکسفکرت هم زیرمجموعه پادشاهی گلون ماست؟»
«فکر میکنیتیکهای کی اژدهایقیافهش جوریکس رو کشته؟»
فلند ساکت شد.
دئوس با لحنی تمسخرآمیز خندید و ادامه داد: «دوستخندید داری یه راست بری سر اصل مطلب، نه؟ فلس اژدهایکیلومتری آبی برای فروش داری؟ یه مشت ازش به کارم میاد.»
«منظورت چیه؟»
«فلس اژدهای آبی.»
«فقط سیاهشو دارم. نهایتاً سه تا فلسطرز میفروشم، دونهای ۱۳۰ سکه طلا. میدونی که،حدود فلس اژدهای سیاه از اژدهای آبی سفتتره.»
«نکنه اصلاً فلس آبی نداری؟»
«چرا اینقدرمیدونم رو رنگشبدین کلید کردی؟»
«تو نمیفهمی. زرهی که رنگهاش با هم جور درنیاد، تو حراجخونهاین بدجوری میزنه تو ذوق؛ مثل این میمونه که ارزونترین لباسهای سمساری روبالا وصلهپینه کرده باشی و پوشیده باشی. درک میکنی این کابوس زیباییشناختی رو؟»
فلند اینبدین حرف راانجام قبول کرد.
«خب، فکر کنم فلس سیاهبدین هم کارم رو راه بندازه.طرز دونهای ۱۱۰ سکه طلا چطوره؟»
«۱۲۰ چطوره؟»
«بیا وسطشتیکهای رو بگیریم.قیافهش ۱۱۵ تا.»
«قبوله، ۱۱۵بدین سکه طلا برایمیدم سه تا فلس.»
«الکس.»
«بله، سرورم.»
الکس تعظیم کرد وقیافهش کیسهای پر از جواهراتتنبیهش از داخل شنلش بیرون آورد.
فلند پیشخدمتش را صدا زد وخندید درخواست یک ارزیاب جواهر کرد وخانواده خودش شخصاً به سمت اتاق گنجینه رفت.
معامله بیدردسرخودم و سریعدستوری پیش رفت.
گروه پس از مبادلهبدین سه فلس اژدها با مبلغیطرز هنگفت، فوراً به جوریکس برگشتند.
هنوز درست و حسابی تو هتل ننشسته بودندتنبیهش که صدای در زدن آمد، اما نه از سمتزدن در. دئوس رو به فضای خالی گفت: «بیا تو.»
شکافی در فضاجون باز شد و یولگئومطرز خودش را نشان داد.
زیک با دیدن او قیافهای متعجبجون به خود گرفت، اما زود سرشخوشم را به نشانه احترام خم کرد.
دئوس رو بهدستوری او کرد: «داشتیانجام جاسوسیم رو میکردی؟»
«بهت کهتیکهای گفتم، یه پریهجوریه بهت وصل کردم.»
«همین الان برش دار.انجام تا وقتی که دارمفکرت با زبون خوش میگم.»
«نمیتونم این کارمیدونم رو بکنم. هنوز ثابتانجام نکردی که قابل اعتمادی.»
«الکس!»
«بله، سرورم.»
الکس که متوجه منظور دئوسمیدم شده بود، پارچهای که فلسهایمیاد اژدها درونش بود را باز کرد.
یولگئوم گفت:خودم «ههیونگریونگ... اژدهایدستوری محکم سیاه.»
«ههیونگ؟ منظورت همون ابسیدینه؟»
«آره، یه سنگ قیمتی تیز.»
«فقط یهبدین تیکه سنگه،انجام مگه نه؟»
«از یه جهاتی، ابسیدین ارزشش از سنگهایانجام قیمتی هم بیشتره. خیلی وقت پیش بهعمارت عنوان جایگزین فلز تو خیلی چیزها استفاده میشد.»
«ولی اینا مال تاریخ انسانهاست.»
«دقیقاً.»
یولگئوم با دقتجون و تفکر فلسهاخندید را بررسی کرد.
«بیشتر از ۶۰۰ سالدستوری قدمت دارن... اینا واقعاًمیدم مال اژدهای ابسیدین سیاه هستن.»
«امکانش هستمیدونم که مالبدین اژدها نباشن؟»
«البته. هرتیکهای فلسی کهقیافهش مال اژدها نیست.»
یولگئوم با ظرافت کف دستشمیدم را روی فلس گذاشت، انگارمیاد میخواست تاریخچهاش را حس کند.
«این یکی... بیشترمیدونم از ده هزار سالانجام پیش مرده. برام آشناست.»
«گرفتمش به این امید کهجون شاید به اتفاقات الانمون ربطفکرت داشته باشه، ولی انگار اینطور نیست.»
«درسته. این فلسها مال اژدهای ابسیدین سیاهه که یهمیکنن زمانی به اسم اژدهای خشمگین شناخته میشد و بر قلمروخیلی انسانها حکومت میکرد. عجیبه که تا الان دستنخورده باقی مونده.»
«که اینطور.»
انگشتان یولگئوم با لطافت روی بقایایجون همنوعی که مدتها پیش مرده بودخوشم کشیده شد و یک لحظه مکث کرد.
«صبر کن، این یکی...»
«چیشده؟»
«این فرق داره.»
«نکنه میخوایخودم بگی یهدستوری تقلبی قاطیشون کردن؟»
«مال همونمیدونم اژدهای ابسیدینبدین سیاهه، ولی...»
«ولی چی؟»
«مال کسیه که چهارانجام سال پیش مرده... دقیقتر بگم،خوشم همونی که گم شده بود.»
«مثل اینکهخودم جنس اصلدستوری گیرمون اومده.»
الکس اشاره رادستوری گرفت و زدانجام روی شانه زیک.
زیک برگشت و دید الکسیهجوریه قبل از اینکه بیرون برود، بااین سر به سمت در اشاره میکند.
زیک که سریع دوزاریاش افتاد، پشت سرطرز الکس وارد راهرو شد و دئوس وحدود یولگئوم را با گفتگوی محرمانهشان تنها گذاشت.
زیک موقع رفتن به الکسبدین گفت: «پس من دیگه میرم خونه.فکرت باید خواهر و برادرم رو برگردونم.»
«این رومیدونم به عنوانبدین دستمزد سفرت بگیر.»
«احساس عذاب وجدانانداخت میکنم که برایانگار هیچ کاری پول میگیرم.»
زیک سکهبدین نقره را گرفتمیدم و تعظیم کرد.
الکس گفت: «بیخیالش. تو اینبدین سفر به کمکت نیاز داشتیم،طرز پس این فکرها رو بریز دور.»
«چشم، پس فردا میبینمتون.»
زیک باتیکهای لبخندی روشنقیافهش خداحافظی کرد.