---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 132: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 132: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۴)

«تو...»

«این همون چیزیه‌شوخی​ که منم از‌اوریدون​ شوالیه‌های زودیاک شنیدم.»

«صاحب فلامبه؟»

یولگئوم سرش رو کج کرد.

تو همین گیر و دار،‌باز​ اسکاتول با آتیشا به سبک‌اینکه​ پری‌ها سلام و احوال‌پرسی کرد.

بغلش کرد، گونه‌اش رو‌می‌کنه​ به گونه‌ی اون چسبوند‌فقط​ و سرش رو پایین آورد.

«من اسکاتول هستم، پسر ثورا.»

«ثور! اسمش رو می‌دونم.»

«تو پیشوای ال شالوم هستی؟»

«درسته.»

«در حال حاضر دارم‌می‌شدن​ به عنوان خدمتکار به‌شاخ​ اربابم دئوس خدمت می‌کنم.»

«آها! پس به خاطر‌دوباره​ تو بود که وقتی‌اینجا​ پری رو دیدن تعجب نکردن!»

یولگئوم دوباره دهن باز کرد.

«ولی تو اینجا چیکار می‌کنی؟‌انگار​ اینکه جنگجوها وحی دریافت کردن چه‌نُه​ ربطی به پیشخدمت خانواده‌ی دئوس داره؟»

«خیلی هم ربط داره.»

اسکاتول خندید‌تعجب​ و پشت‌دوباره​ سرش رو خاروند.

«یه مهمون ناخونده پیداش شد.‌باز​ می‌شه گفت شرایطی پیش اومد‌اینکه​ که مجبور شدم باهاشون همراه بشم.»

یه جواب مبهم و سربالا داد و به‌فقط​ کشتی‌های بادبانی‌ای اشاره کرد که تو ساحل دوردست لنگر‌آوردن​ انداخته بودن و داشتن برای پیاده شدن آماده می‌شدن.

«اگه ببینی واقعاً شاخ درمیاری.‌اگه​ وقتی کادنزا آوردش به مغازه،‌کادنزا​ فکر کردم داره شوخی می‌کنه.»

«انگار کادنزا‌تعجب​ و اوریدون‌دوباره​ هم اینجان.»

«فقط اونا نیستن. هر نُه تا شوالیه زودیاک دور هم جمع شدن و کل یگان‌هاشون رو هم با خودشون آوردن. علاوه بر اونا، کلی جنگجوی رتبه G یا بالاتر هم نیروهای شخصی‌شون رو آوردن. الان تقریباً سی درصد از کل نیروهای مسلح قاره خوزه تو اون کشتی‌ها و ساحل روبه‌رو جمع شدن.»

حرف‌های اسکاتول اصلاً اغراق نبود.

هر کدوم از اون‌می‌شدن​ کشتی‌های بادبانی می‌تونستن حدود صد‌درمیاری​ تا سرباز رو جابه‌جا کنن.

پنج تا‌تعجب​ از این‌دوباره​ کشتی‌ها اونجا بود.

اگه پر از جنگجوها و همراهاشون باشن، چیزی‌چیکار​ که جلو چشممون بود یه ارتش پونصد نفره‌پیشخدمت​ از جنگجوها بود که اینجا جمع شده بودن.

«وحی‌ها و معابد.‌شوخی​ فقط بیست سال تا‌اینجان​ جنگ نهایی باقی مونده.»

اسکاتول جواب‌شدن​ کوتاهی به‌می‌شدن​ حرف یولگئوم داد.

«شیطان اونجاست. اگه چشم‌شون‌دوباره​ رو روش ببندن، دیگه‌اینجا​ صلاحیت جنگجو بودن رو ندارن.»

با شنیدن اسم‌دوباره​ شیطان، یولگئوم ناخودآگاه‌ولی​ یاد دئوس افتاد.

شبه‌جزیره هورس‌تیل حالا‌شوخی​ تبدیل به یه‌اوریدون​ جزیره شده بود.

آخه اینجا چه خبر بود؟

همون موقع، چندتا قایق کوچیک یکی پس از دیگری به‌می‌کنی​ ساحل رسیدن. چیزی که توجه یولگئوم رو جلب کرد، یه‌خیلی​ نفر تو قسمت عقب قایقی بود که کادنزا سوارش بود.

یه دختربچه.

بچه‌ای که‌کردم​ نهایتاً ده‌می‌کنه​ سالش می‌شد.

واقعاً یه دختربچه‌ی کوچیک بود.

لباس یه قدیسه رو تنش کرده بود. یه تزئین بلند،‌می‌کنی​ شبیه دستکش‌های کشیش‌ها، از کلاه تا پایین پاهاش کشیده شده‌خیلی​ بود و لباس سفید خالصش پر از تزئینات پلاتینی بود.

لحظه‌ای که یولگئوم چشمش‌دهن​ به عصای تو دست‌چیکار​ بچه افتاد، یکم گیج شد.

اون بدون‌کردم​ شک عصای‌می‌کنه​ یه قدیسه بود.

عصایی ساخته شده از چوب رودموود که اولین قدیسه، ششصد‌کادنزا​ و شصت و شش قرن پیش، بعد از دریافت وحی‌فقط​ به عنوان یه آیتم مقدس از طرف خدا دریافت کرده بود.

اسم رسمیش‌تعجب​ «عصای نابودی‌دوباره​ رودموود» بود.

نمادی از‌نکردن​ خشم خدا برای‌باز​ نابودی شیاطین بود.

یه دختربچه در حالی که یه تیکه‌اینجان​ چوب لرزون به اندازه قد خودش رو‌جمع​ تو دستش گرفته بود، از قایق پیاده شد.

کادنزا دستش رو گرفت و‌اگه​ جوری کمکش کرد که انگار‌کادنزا​ داشت یه کار مقدس انجام می‌داد.

دخترک خجالت کشیده‌نکردن​ بود و با‌باز​ کمک کادنزا راه می‌رفت.

اسکاتول پرسید: «می‌شناسیش؟»

یولگئوم یهو یادش‌شوخی​ اومد که تا حالا‌اینجان​ از نزدیک ندیده بودش.

اینم اراده‌ی خدا بود؟ با اینکه همیشه در موردش‌درمیاری​ می‌شنیدم و فاصله‌ی زیادی هم باهاش نداشتم، چطور ممکنه‌اوریدون​ تو این یک سال حتی یه بار هم ندیده باشمش؟

«سیگنی.»

«نرخ خون خالصش هم از‌باز​ ده درصد گذشته. می‌گن با اختلاف‌جنگجوها​ خیلی کمی به رکورد زیک نرسیده.»

«دروغه.»

«اگه این‌طوره،‌شدن​ پس سونگ‌هوانگ‌چونگ باید‌اگه​ دروغ گفته باشه.»

یولگئوم به اسکاتول چشم‌غره رفت.

«این دیگه چه‌دوباره​ مسخره‌بازی‌ایه؟ میکائیل؟ این یکی‌اینجا​ از شوخی‌های تو نیست؟»

اسکاتول آروم‌کردم​ نگاهش رو‌می‌کنه​ از یولگئوم دزدید.

یولگئوم دوباره گفت:

«کی این وسط دخالت کرده؟ این شوخی کیه؟ چرا‌چیکار​ پادشاه شیاطین نزول کرده و جنگجوها دارن بیدار می‌شن؟‌خانواده‌ی​ کی بود که ساعت توجه رو خودسرانه دستکاری کرد؟»

اسکاتول سرش رو پایین انداخت.

«موجودات پَستی مثل ما‌می‌کنه​ چطور جرئت می‌کنن درباره‌ی‌فقط​ چرخ‌دنده‌های این دنیا بحث کنن؟»

«انگار داری مسخره‌ام می‌کنی.»

«خواهش می‌کنم.»

«خیله‌خب، اگه تا تهش بری خودت‌ولی​ می‌فهمی. جاده فقط یه خطه که دو‌دریافت​ تا نقطه رو به هم وصل می‌کنه.»

یولگئوم به دختری‌شوخی​ که از قایق پیاده‌اینجان​ شده بود نزدیک شد.

دخترک برای‌شدن​ یولگئوم سر‌می‌شدن​ تعظیم فرود آورد.

«از برادرم خیلی چیزا‌دوباره​ شنیدم. سیگنی پن جید‌اینجا​ هستم. خواهر کوچیکترِ زیک.»

یولگئوم شستش‌نکردن​ رو روی‌دهن​ پیشونی دخترک گذاشت.

«باشد که محافظت پروردگار همراهت‌انگار​ باشه. موجودات پلید هرگز نمی‌تونن‌نیستن​ از نیت‌های پاک تو سوءاستفاده کنن.»

سیگنی جا خورد.

«باورم نمی‌شه...»

یولگئوم انگشتش‌نکردن​ رو روی لب‌های‌باز​ سیگنی گذاشت. «هیس.»

بعد یولگئوم‌کردم​ به کادنزا نگاه‌انگار​ کرد و گفت:

«می‌تونم بپرسم‌شدن​ اوضاع از‌می‌شدن​ چه قراره؟»

کادنزا سر‌تعجب​ تکون داد و‌دهن​ دهن باز کرد:

«همه‌چیز اراده‌ی خداست. داستان برمی‌گرده به یک ماه پیش. وقتی‌اینکه​ از زیک جدا شدم و به سمت سونگ‌هوانگ‌چونگ راه افتادم،‌ربط​ یه جلسه خیلی مهم اونجا منتظرم بود. راستی، الان زیک کجاست؟»

یولگئوم با‌کردم​ دستش به‌می‌کنه​ جنگل اشاره کرد.

«تو جنگل توهم.»

«جنگل فریب؟»

«یه جور هزارتوئه.»

«پس... فکر‌کردم​ کنم باید‌می‌کنه​ نابودش کنیم.»

«کار راحتی نیست.»

«ما شوالیه‌های زودیاک‌نکردن​ که توسط خدا فراخونده‌ولی​ شدیم، هیچ دشمنی نداریم.»

قایق‌های بادبانی چند بار از‌باز​ دریا عبور کردن و جنگجوها‌اینکه​ رو به این ساحل آوردن.

صحنه‌ی واقعاً خیره‌کننده‌ای بود.

پرچم‌های بی‌شمار خانواده‌های‌آماده​ هولی تو باد ساحلی‌واقعاً​ به اهتزاز دراومده بود.

جنگجوهای بی‌حوصله از همین‌دوباره​ الان شروع کرده بودن‌اینجا​ به نابود کردن حاشیه‌ی جنگل.

مهم نبود قدرت ترمیم جنگل‌باز​ چقدر فوق‌العاده باشه، مقاومت در‌اینکه​ برابر حملات این‌همه جنگجو غیرممکن بود.

یه مسیر بزرگ شروع به باز‌اوریدون​ شدن به سمت کوه گایاتا کرد،‌شوالیه​ جایی که پادشاه شیاطین اونجا مستقر بود.

در مرکز‌شدن​ این ارتش، شوالیه‌های‌اگه​ زودیاک قرار داشتن.

صدها سرباز زیر پرچم دوازده صورت فلکی،‌ولی​ ده‌ها شوالیه و حتی یه ارتش برده از‌کردن​ جادوگران بذر، داشتن دور یه پالادین حرکت می‌کردن.

قدرت رزمی وحشتناک شوالیه‌های زودیاک مثل دیواری‌اینجا​ بود که حتی خانواده‌های جنگجوی درجه‌یک قاره‌کردن​ خوزه هم نمی‌توانستند از آن عبور کنند.

در این بین،‌شوخی​ کادنزا، شوالیه ترازو،‌اوریدون​ مأموریت ویژه‌ای داشت.

مأموریتش این بود‌آماده​ که قدیسه سیگنی‌ببینی​ را اسکورت کند.

طبق پیشگویی‌ها، وظیفه کادنزا محافظت‌دهن​ از قدیسه‌ای بود که عصای‌می‌کنی​ نابودی رودموود را در دست داشت.

اسکاتول، یولگئوم، سادیموس و آتیشا‌باز​ هم همراه کادنزا و سیگنی‌اینکه​ به سمت شمال در حرکت بودند.

سیگنی کنار یولگئوم‌شوخی​ نشسته بود و لام‌اینجان​ تا کام حرف نمی‌زد.

انگار استرس داشت، ولی‌می‌شدن​ کلاً هم به نظر نمی‌رسید‌درمیاری​ از آن آدم‌های پرحرف باشد.

یولگئوم گفت: «این‌طوری‌نکردن​ که ساکتی، بدجور‌باز​ شبیه برادرت می‌شی.»

سیگنی جا‌نکردن​ خورد: «بله؟‌دهن​ آها، بله.»

«گوشه‌های لبتون شبیه همه.‌می‌کنه​ زیک هم وقتی دهنش رو‌اونا​ می‌بنده، چال گونه‌هاش عمیق می‌شه.»

سیگنی با‌شدن​ ذوق گفت:‌می‌شدن​ «دقیقاً، برادرم همین‌طوریه!»

اما تا این‌نکردن​ را گفت، سریع دستش‌ولی​ را گذاشت روی دهانش.

«ببخشید. جسارت‌نکردن​ کردم که این‌طوری‌باز​ باهاتون حرف زدم...»

«بی‌خیال، نیازی نیست این‌قدر‌می‌کنه​ رسمی باشی. من فقط‌فقط​ یولگئومم، یه ماجراجوی ساده.»

«چشم...»

«ظاهراً واقعاً یه قدرت‌دوباره​ خاص به دست آوردی.‌اینجا​ تونستی من رو بشناسی.»

«همون لحظه‌ای که دستتون رو‌باز​ گذاشتید روی پیشونیم، یه هاله‌اینکه​ نور دور سرتون ظاهر شد.»

«پس حتماً‌کردم​ چهره واقعی‌ام‌می‌کنه​ رو دیدی.»

«بله.»

«شما خواهر و برادر‌دوباره​ واقعاً خاصید. فقط می‌تونم‌اینجا​ بگم کار سرنوشت بوده.»

«برادرم حالش خوبه؟»

«هنوز خبر‌کردم​ دقیقی از‌می‌کنه​ زیک ندارم.»

سیگنی سرش‌شدن​ را آرام‌می‌شدن​ تکان داد.

«تو راه از کادنزا شنیدم. می‌گفت هاله رو‌اینجا​ درک کرده و قدرت فوق‌العاده‌ای به دست آورده.‌ربطی​ ولی نمی‌دونم... فقط امیدوارم بلایی سر برادرم نیاد.»

یولگئوم خندید.

«همچین اتفاقی نمی‌افته. اون بچه...‌انگار​ قدرتش رو داره که بدشانسی‌نیستن​ رو به خوش‌شانسی تبدیل کنه.»

بدترین بدشانسی زندگی زیک‌می‌شدن​ این بود که توجه پادشاه‌درمیاری​ شیاطین به او جلب شد.

اما از قیافه یولگئوم‌دوباره​ پیدا بود که اوضاع‌اینجا​ بد هم پیش نمی‌رود.

یولگئوم دوباره‌نکردن​ به سیگنی‌دهن​ نگاه کرد.

موهای قهوه‌ای تیره‌اش مرتب جمع‌انگار​ شده بود و کلاهی با‌نیستن​ یک پاپیون بلند روی سرش داشت.

چهره‌ی مهربان و معصومش‌می‌شدن​ حتی از زیک هم‌شاخ​ بیشتر به دل می‌نشست.

«تست خون خالص دادی؟»

«بله... با لطف و‌دهن​ توجه ویژه اعلیحضرت امپراتور‌چیکار​ مقدس، این موهبت نصیبم شد.»

«برادر دیگه‌ت چی؟»

«رگین تست نداد. اون الان‌اگه​ فقط ۵ سالشه. با دوستاش تو‌آوردش​ عمارت پرنده سوت‌زن جنوب قلعه آکوماست.»

«انگار هیچ‌تعجب​ پیشگویی‌ای در مورد‌دهن​ اون انجام نشده.»

«بله.»

«تو هم...‌کردم​ ارباب پیروزی‌می‌کنه​ رو دیدی؟»

«منظورتون میکائیله؟»

«آره، همون.»

«دیدمش. اون‌قدر خیره‌کننده و‌دهن​ سوزان بود که اصلاً‌چیکار​ نمی‌تونستم بهش نزدیک بشم.»

یولگئوم آه کوتاهی‌شوخی​ کشید و آن‌اوریدون​ را قورت داد.

همه‌چیز خیلی‌شدن​ حساب‌شده و‌می‌شدن​ دقیق بود.

آتشفشان فوران می‌کند، دنیای انسان‌ها به‌باز​ آشوب کشیده می‌شود و یک پادشاه‌جنگجوها​ شیاطین تقلبی در جنگل هورس‌تیل فرود می‌آید.

این نقشه برای‌دوباره​ هفت دوک دنیای‌ولی​ شیاطین زیادی جسورانه بود.

به‌علاوه، اصلاً‌کردم​ نمی‌شد قدم بعدی‌شان‌انگار​ را پیش‌بینی کرد.

کادنزا اسبش را به‌می‌شدن​ آن‌ها نزدیک کرد و‌شاخ​ پرسید: «به چی شک داری؟»

چهره‌اش پر از اعتمادبه‌نفس بود. از یک زاویه،‌اینجا​ جنگجویی که پیام‌آور خدا را دیده بود، می‌شد‌ربطی​ گفت یک قدم به کمال نزدیک‌تر شده است.

یک جنگجو در اصل‌دهن​ انسانی است که مأموریت‌چیکار​ الهی دریافت کرده است.

به عنوان نماینده خدا، اولین‌انگار​ مأموریتش این بود که با‌نیستن​ محافظت فرشتگان، در برابر شیاطین بجنگد.

نسل صفر.

به عبارت دیگر، دلیل اینکه سه نسل از جنگجویانی‌چیکار​ که مقدر شده بود با پادشاه شیاطین بجنگند می‌توانستند‌خانواده‌ی​ از قدرت خاصی به نام هاله استفاده کنند، همین بود.

چهار نسل باقی‌مانده صرفاً‌دهن​ پلی بین نسل صفر‌چیکار​ و نسل‌های بعدی بودند.

اگرچه به آن‌ها هم جنگجو می‌گفتند، اما‌اینجان​ آن چهار نسل دیگر به‌ندرت فرصت این را‌یگان‌هاشون​ پیدا می‌کردند که محافظت فرشتگان را حس کنند.

صدای خدا که دیگر‌می‌شدن​ جای خود داشت؛ خیلی‌شاخ​ دورتر از این حرف‌ها بود.

اگر ایمان به خدا منبع قدرت یک جنگجو‌اینجا​ باشد، در مقایسه با نسل صفر، ایمان سایر جنگجویان‌پیشخدمت​ فقط به یک تصویر سطحی و مفهومی محدود می‌شد.

اما کادنزا و اوریدون‌دهن​ یک فرشته را با‌چیکار​ چشم‌های خودشان دیده بودند.

با او حرف زده‌می‌کنه​ بودند و مستقیماً از‌فقط​ او دستور گرفته بودند.

ایمان آن‌ها به عنوان جنگجو ناخودآگاه قوی‌تر شده بود. حتی اگر محدودیت‌هایی‌مغازه​ برای خون خالص بودن وجود داشت، آن دو نفر تا همین‌جا هم‌شوالیه​ به قدرتی دست یافته بودند که از چهار نسل گذشته فراتر می‌رفت.

و این قدرت خیلی‌دوباره​ زود خودش را به‌اینجا​ شکل اعتمادبه‌نفس نشان می‌داد.

«این جنگ، یه جنگ مقدسه. نمی‌دونم چرا پادشاه شیاطین‌می‌کنی​ دقیقاً الان پیداش شده، ولی حالا که اومده، جنگ اجتناب‌ناپذیره.‌خیلی​ احتمالاً به همین دلیله که خود میکائیل شخصاً ظهور کرده.»

یولگئوم هیچ‌کردم​ جوابی به‌می‌کنه​ حرف‌هایش نداد.

قرن ۶۶۶ام.

نظمی که برای مدت‌های‌دوباره​ طولانی حفظ شده بود،‌اینجا​ داشت از هم می‌پاشید.

خود اژدهای‌نکردن​ طلای حقیقی باید‌باز​ چه کار می‌کرد؟

قبیله قدرتمندی به نام اژدهایان‌انگار​ را زیر دستت داری و‌نیستن​ باز هم باید ساکت بمانی؟

یاد دئوس افتاد.

دقیقاً تو همین‌نکردن​ لحظه، بدجور دلش می‌خواست‌ولی​ با او حرف بزند.

اینکه کنار هم‌دوباره​ تو دکه زیک بنشینند‌اینجا​ و چند پیک بنوشند.

دلتنگ دورانی‌کردم​ شده بود که‌انگار​ دیگر هرگز برنمی‌گشت.

در آن مبارزه‌آماده​ سخت، این لاخه بود‌واقعاً​ که پیروز بیرون آمد.

او شعاع صد متری از زمین را‌ولی​ تصرف کرده و یک محوطه خالی در‌دریافت​ وسط جنگل دنیای شیاطین ایجاد کرده بود.

کنار لاخه که مثل یک کوه‌ولی​ جمع شده بود و خوابیده بود،‌وحی​ زیک نمی‌توانست دستش را رها کند.

حس می‌کرد اگر‌شوخی​ دستش را ول‌اوریدون​ کند، لاخه پژمرده می‌شود.

لاخه زمزمه‌شدن​ کرد: «قهرمان‌می‌شدن​ واقعاً فوق‌العاده‌ست.»

زیک پرسید: «بیدار شدی؟»

«فقط بودن کنار تو بهم شجاعت می‌ده که‌چیکار​ از هیچ‌کس شکست نخورم. این جنگل واقعاً قوی‌پیشخدمت​ بود. اگه حالت عادی خودم بودم، عمراً نمی‌تونستم ببرم.»

«منظورت جنگل دنیای شیاطینه؟»

«درسته. چند باری‌آماده​ تو مرز زمین‌هایی که‌واقعاً​ آلوده شده بودن، دیدمش.»

زیک پرسید:‌تعجب​ «یعنی پادشاه شیاطین‌دهن​ واقعاً ظاهر شده؟»

هرچند زمینی که لاخه تصرف کرده‌ولی​ بود نسبتاً بزرگ بود، اما در مقایسه‌دریافت​ با کل جنگل اصلاً به چشم نمی‌آمد.

دیدشان هنوز‌کردم​ توسط جنگل توهم‌انگار​ مسدود شده بود.

لاخه جواب داد: «نمی‌دونم.»

زیک با نگرانی گفت: «دئوس‌دهن​ و بقیه بچه‌ها کجان؟ فکر‌می‌کنی​ کنم اول باید بریم پیش اونا...»

«اونم نمی‌دونم.»

ناولها | novelha.net