---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 58: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 58: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۱۴. به‌بکشیشون​ دنبال یک‌نگهشون​ خدمتکار جدید (۱)

یولگئوم با چهره‌ای‌زکه​ تلخ گفت: «به‌دقیقاً​ نظر خوب میاد.»

«چی؟»

«چون ساده‌ست.»

«خفه شو.»

«این رو می‌گم چون واقعاً‌بودن​ حسودیم می‌شه. اگه منم می‌تونستم این‌داری​ کار رو بکنم، خیالم راحت می‌شد.»

«خدای اژدهایان؟ مگه قدرت مرگ و زندگی‌کارا​ دستت نیست؟ تو با ترکیب کردن گیاه‌مورد​ و خرده‌چوب و سنگ، یه اژدها می‌سازی.

اشکالی نداره که همه‌شون رو بکشی، روحشون رو بگیری و‌رستوران​ دوباره خلقشون کنی؟ می‌خوای بگی تو گونه‌ی شما، تا وقتی‌وحشتناک​ پای خیر و صلاح کل در میون باشه، اینجور کارا مجازه؟»

«درسته.»

«پس چرا‌رستوران​ این کار‌کرده​ رو نمی‌کنی؟»

«بیا دیگه‌خیر​ در این‌میون​ مورد حرف نزنیم.»

«حاضرجوابی نکن.»

«می‌خوام بحث رو‌اینجا​ عوض کنم. چرا همین‌اراذل​ الان ولشون نمی‌کنیم برن؟»

در امتداد‌رستوران​ انگشت یولگئوم، سه‌بودن​ نفر حضور داشتند.

یکی از آن‌ها اصلاً دست نداشت.‌اینجور​ احتمالاً همین اواخر قطع شده بود،‌بیا​ چون هنوز روی زخمش دلمه بسته بود.

«اینا یه مشت آدم‌همون​ معمولین. اگه همین‌طوری ولشون کنم،‌جلوی​ تو چند روز می‌میرن، نه؟»

«حالا یا‌بکشیشون​ می‌میرن یا نه.‌نمی‌داشتی​ به من چه.»

«اگه می‌خواستی بکشیشون، اینجا نگهشون نمی‌داشتی. اینا‌همون‌جا​ همون اراذل و اوباش محله نیستن که‌می‌مردن​ جلوی رستوران زکه شر به پا کرده بودن؟»

«دقیقاً. همون‌جا‌خیر​ ولشون کن تا‌باشه​ بشن غذای سگ.»

«باز داری یه حرف وحشتناک می‌زنی.‌اوباش​ اگه می‌مردن، زکه باید مسئولیت قتلشون رو‌بودن​ گردن می‌گرفت. به خاطر همین زنده‌شون نذاشتی؟»

«فکر می‌کنی اصلاً برام مهمه؟»

«اوه...»

«اشتباه کردم. حوصله نداشتم از شر جنازه‌ها خلاص بشم، برای همین فقط آوردمشون‌دیگه​ اینجا. البته جفتش به یه اندازه انرژی می‌بره و باید یه انگشت تکون‌نمی‌کنیم​ بدم. ولی... خب، احتمالاً تا همین‌جا براشون بس باشه، پس بد نیست بفرستمشون برن.»

دئوس دست‌هایش را تکان داد.

مهره‌ی سیاهی که از نوک‌نمی‌داشتی​ انگشتانش شکل گرفت، آن سه‌نیستن​ اوباش را در خود بلعید.

این بار بدون اینکه حتی یکی‌دقیقاً​ از دست و پاهایشان قطع شود،‌وحشتناک​ خیلی تمیز به داخل مکیده شدند.

احتمالاً سر از‌صلاح​ یک زباله‌دانی در گوشه‌ای‌کارا​ از قلعه جوریکس درمی‌آوردند.

«خیلی خوب می‌شد‌نمی‌داشتی​ اگه چرخ‌شون می‌کردم‌اوباش​ و می‌دادم سگ‌ها بخورن.»

یولگئوم با شنیدن این حرف، لبخند‌همون​ تلخی زد؛ انگار بحث کردن با‌رستوران​ او فقط هدر دادن کلمات بود.

«پس اصلاً برای‌زکه​ چی اومدی اینجا؟‌دقیقاً​ اونم این‌قدر یهویی...»

این فکر ناگهان‌صلاح​ به ذهن یولگئوم‌اینجور​ خطور کرد و پرسید.

«که این رو بهت بدم.»

تا به خودش آمد، چند‌نمی‌داشتی​ فلس در دست دئوس ظاهر شد.‌جلوی​ این‌ها فلس‌های اژدهای گوژپشت، ژون بود.

«فکر کنم حداقل به جای ریزش مو، فلس‌هام می‌ریزه.‌غذای​ و همون‌طور که انتظار می‌رفت، ایناهاش. راستش رو بخوای،‌گردن​ به بهونه‌ی شکنجه دادن اومدم اینجا تا اینا رو بردارم.»

«هاا... اگه گیر تو بیفتن،‌باشه​ حتی قبیله‌ی بزرگ اژدهایان هم‌چرا​ تبدیل به دام و طیور می‌شن.»

«نباید شکرگزار باشیم‌نمی‌داشتی​ که نمی‌کشمشون و فقط‌محله​ محصولشون رو برداشت می‌کنم؟»

دیروقت بود.

کمی از نیمه‌شب گذشته‌کرده​ بود و خیابان‌ها در‌بشن​ سکوت مطلقی فرو رفته بودند.

زکه صندلی‌های‌خیر​ خالی را‌میون​ مرتب کرد.

صندلی‌های تاشوی کوچک، یکی‌همون​ پس از دیگری داخل‌نیستن​ دکه روی هم چیده شدند.

دکه نسبتاً بزرگ بود،‌نگهشون​ حدود سه متر عرض‌اوباش​ داشت و چرخ‌دار بود.

بعد از پایان کار، آن‌بودن​ را به حیاط پشتی هل‌باز​ داد تا از دیدرس خارج شود.

از مواد اولیه‌ی باقی‌مانده، هر چیزی‌اینجور​ که فاسدشدنی بود، در پایان کار‌بیا​ پخته و تبدیل به غذا شد.

قصد داشت آن‌ها را‌همون​ به خانه ببرد تا فردا‌جلوی​ به عنوان مخلفات غذا بخورند.

بعد از اینکه با جارو تمام ته‌مانده‌ی غذاهایی که‌محله​ مشتریان ریخته بودند را تمیز کرد، سطل چوبی حاوی غذاها‌غذای​ را روی دوشش گذاشت و به سمت خانه راه افتاد.

جایی که او در آن‌بودن​ زندگی می‌کرد، یک محله‌ی زاغه‌نشین‌باز​ در کنار دیوارهای قلعه جوریکس بود.

کوچه‌هایی که حتی عبور هم‌زمان دو نفر‌کارا​ از آن‌ها سخت بود، مثل شاخه‌های درخت‌مورد​ به شکلی پیچیده در هم تنیده شده بودند.

زکه بعد از پیدا‌همون​ کردن مسیرش، به مقابل‌نیستن​ یک خواربارفروشی درب‌وداغان رسید.

سهم خانواده‌ی او،‌اینجا​ فقط یک آلونک زیر‌اراذل​ پله‌های بیرون خانه بود.

آنجا فقط یک اتاق کوچک داشت که به زور برای دراز کشیدن‌وحشتناک​ سه نفر جا می‌شد. برای قضای حاجت هم باید از توالت‌های عمومی‌می‌کنی​ که در امتداد جوی آب نزدیک دیوار قلعه قرار داشتند، استفاده می‌کردند.

از ترس بیدار‌صلاح​ شدن صاحبخانه، در را‌کارا​ با احتیاط باز کرد.

بارش را زمین گذاشت. در‌اراذل​ نور ستاره‌هایی که از پنجره‌رستوران​ می‌تابید، می‌توانست اتاق خالی را ببیند.

تازه بعد از اینکه دو برادر‌همون​ کوچکترش به خوابگاه رفته بودند، فضایی‌رستوران​ برای دراز کردن پاهایش پیدا کرده بود.

اما آن‌قدرها هم خوشحال‌کرده​ نبود. سکوتی تنهایی‌آور سعی‌بشن​ داشت روی قلبش سنگینی کند.

«آه، باید برم تمرین کنم.»

یک شمشیر چدنیِ سیاهِ‌همون​ تاریک و سپری که‌نیستن​ شبیه درِ قابلمه بود.

زکه سلاحی را که مرتب در گوشه‌ای از اتاق‌محله​ آویزان شده بود برداشت و درست در حالی که‌بشن​ سپیده‌دم نزدیک می‌شد، در تاریکی شب از قلعه بیرون رفت.

جنگجو یک موجودیت خاص بود.

با وجود اینکه آن‌ها از یک خانواده‌ی قراردادی بودند و‌چرا​ در زاغه‌نشین زندگی می‌کردند، اما امتیازات کسانی که نام خانوادگی‌بحث​ هولی را به ارث برده بودند، با اشراف برابری می‌کرد.

خروج از قلعه در چنین زمانی‌اوباش​ هم فقط به این دلیل ممکن‌کرده​ بود که او یک جنگجو بود.

زکه به نگهبانی که از دروازه‌ی‌همون​ قلعه محافظت می‌کرد سلامی داد و‌رستوران​ از تپه‌ی بیرون دروازه‌ی غربی بالا رفت.

او هیچ‌وقت حتی‌زکه​ یک روز را‌دقیقاً​ هم از دست نمی‌داد.

حتی بعد از اینکه تمام روز را در یک کارگاه‌چرا​ ساختمانی آجر به دوش می‌کشید و از یک ساختمان سه‌طبقه‌بحث​ بالا می‌رفت، باز هم آخر شب از آن تپه بالا می‌رفت.

پدربزرگ و‌نگهشون​ پدرش هم‌همون​ همیشه همین‌طور بودند.

در طول ۶۶۶ قرن.

نوادگان خانواده‌ی هولی‌زکه​ بیچ هرگز تمریناتشان‌دقیقاً​ را ترک نکرده بودند.

این وزنی بود که وارثان این نام‌کارا​ به دوش می‌کشیدند؛ بنابراین حتی اگر مهارت‌هایشان‌مورد​ درجه‌سه بود، روحیه‌شان هرگز در هم نمی‌شکست.

سپری که چندین بار شکسته و‌اوباش​ دوباره وصله‌پینه شده بود، بیشتر شبیه یک‌بودن​ تکه پارچه‌ی کهنه بود تا یک سپر.

سپری بود که در مبارزه‌ی واقعی هیچ‌اراذل​ کاربردی نداشت. از چدن ساخته شده بود و‌بودن​ صرفاً برای اهداف تمرینی، به شدت سنگین بود.

زکه سپر را بالا برد‌بودن​ و پایین آورد و چندین حرکت‌داری​ را پشت سر هم تکرار کرد.

او تعداد حرکات را نمی‌شمرد.

تا جایی که بدنش‌همون​ به درد بیاید و‌نیستن​ دیگر نتواند تکان بخورد.

تعداد دفعات تمرینش همین‌قدر بود.

با شمشیرش‌رستوران​ ضربه می‌زد‌کرده​ و می‌برید.

وزن شمشیر تمرینی به بیست کیلوگرم می‌رسید.‌کارا​ بلند کردن و تاب دادن آن فقط‌مورد​ با تکیه بر قدرت بدنی، تقریباً غیرممکن بود.

قدرت یک جنگجو‌نمی‌داشتی​ با سطح خون‌اوباش​ خالص او تناسب داشت.

هر چه خون‌اینجا​ غلیظ‌تر بود، پتانسیل‌همون​ هم بیشتر می‌شد.

اما آن‌ها نمی‌توانستند فقط با‌بودن​ پتانسیل بجنگند. این تمرین بود که‌داری​ آن قدرت پنهان را بیدار می‌کرد.

دست‌ها و پاهایش،‌صلاح​ هر دو به حد‌کارا​ توان خود رسیده بودند.

زکه آن‌قدر سلاحش را تاب داد تا دیگر هیچ رمقی‌رستوران​ برایش نماند، و حتی وقتی بلند کردن شمشیر هم برایش‌وحشتناک​ سخت شد، باز هم به این راحتی‌ها دست از تمرین نکشید.

یک بار دیگر.

و باز‌رستوران​ هم یک‌کرده​ بار دیگر.

پدرم همیشه می‌گفت.‌صلاح​ وقتی به حد توانت‌کارا​ می‌رسی، تمرین تمام نمی‌شود.

حتی نیم‌قدم‌نگهشون​ هم شده،‌همون​ باید جلوتر برویم.

فقط این‌طوری‌بکشیشون​ می‌توانیم فردا‌نگهشون​ بیشتر پیشرفت کنیم.

ناگهان صدای‌رستوران​ تشویق در دل‌بودن​ تاریکی شب پیچید.

«عالی بود.»

«آقای کادنزا!»

«ارزشش رو داشت‌اینجا​ که تا این‌وقت‌همون​ شب بیدار بمونم.»

«شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟»

کسی که از بین‌میون​ درخت‌های جنگل بیرون آمد،‌مجازه​ کادنزا ون هولی بیچ بود.

او بازرسی بود‌نمی‌داشتی​ که از طرف‌اوباش​ سونگ‌هوانگ‌چونگ فرستاده شده بود.

و با وجود اینکه هنوز هویتش را برای زکه فاش نکرده‌جلوی​ بود، شوالیه‌ای متعلق به آسکالون، واحد رزمی تحت فرمان مستقیم دفتر امپراتور‌می‌زنی​ مقدس بود و همچنین لقب شوالیه زودیاک درخشان را هم یدک می‌کشید.

«می‌تونی اسمش رو بذاری‌کرده​ درخواست مبارزه تمرینی. می‌خوام‌بشن​ قدرت واقعیت رو ببینم.»

زکه لبخند تلخی زد.

«ناامید می‌شین.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟»

«آقای کادنزا، شما در مورد من اشتباه می‌کنین. فکر کردین قدرت‌داری​ اون چهار سلاح افسانه‌ای مال خودمه... بدون اون سلاح‌ها، من هیچی‌نذاشتی​ نیستم؛ مثل یه شاگرد تنبل که به‌زور از مدرسه ابتدایی فارغ‌التحصیل شده.»

کادنزا با لبخند محوی،‌میون​ شمشیری که به کمر‌مجازه​ بسته بود را بیرون کشید.

یک شمشیر رپیر با‌همون​ تیغه‌ای نازک بود که‌نیستن​ بیشتر به درد دکور می‌خورد.

نوک شمشیر یک مهره گرد‌نمی‌داشتی​ داشت، بنابراین به نظر نمی‌رسید اصلاً‌جلوی​ قابلیت کشتن کسی را داشته باشد.

او دسته شمشیر را‌کرده​ چرخاند و آن را‌بشن​ به سمت زکه گرفت.

زکه که شمشیرش را‌میون​ همین‌طوری بی‌دقت در دست گرفته‌درسته​ بود، به حریفش نگاه کرد.

کادنزا از قبل با یک‌اراذل​ شاخه درخت که از همان‌رستوران​ حوالی کنده بود، گارد گرفته بود.

«توی شمشیرزنی، هزار کلمه‌نگهشون​ هم بی‌معنیه. حمله کن.‌اوباش​ وگرنه اول من حمله می‌کنم.»

زکه سپرش را محکم گرفت.

او به جای استفاده از شمشیر آهنی‌کارا​ تمرینی‌اش، رپیر کادنزا را در دست گرفت‌مورد​ و با گاردی ناشیانه به حریفش خیره شد.

به نظر‌نگهشون​ می‌رسید راه‌همون​ برگشتی نیست.

قدم بلندی به‌اینجا​ جلو برداشت و‌همون​ رپیرش را تاب داد.

با ضربه شمشیر،‌زکه​ برقی سفید و تیز‌همون‌جا​ از تیغه ساطع شد.

مثل یک شلاق‌صلاح​ کش آمد و به‌کارا​ سمت پهلوی کادنزا رفت.

کادنزا شاخه درخت را‌همون​ تاب داد و شمشیر‌نیستن​ زکه را دفع کرد.

تکنیک حرکتش عجیب بود. گارد دفاعی‌اش در یک چشم‌محله​ به هم زدن به حالت تهاجمی تغییر کرد و‌بشن​ شاخه را به سمت پایه گردن زکه فرو برد.

سپر زکه ضربه کادنزا را دفاع کرد. با اینکه فقط یک‌داری​ شاخه درخت بود که هنوز چند برگ سبز رویش مانده بود، اما‌فکر​ ضربه‌اش طوری بود که انگار یک گرز سنگین به سپر خورده است.

بلافاصله پس از‌صلاح​ آن، شاخه کادنزا دوباره‌کارا​ به سپر کوبیده شد.

صدای تق‌نگهشون​ بلندی در‌همون​ تپه‌های نیمه‌شب پیچید.

بدن زکه به عقب پرت شد. با اینکه‌اوباش​ تعادلش را از دست نداد، اما فقط بعد‌دقیقاً​ از دو ضربه، وضعیتش حسابی به هم ریخته بود.

او خودش را جمع کرد،‌بودن​ پشت سپرش پنهان شد و‌باز​ رپیرش را کورکورانه تاب داد.

اما امکان نداشت‌صلاح​ استادی مثل کادنزا تسلیم‌کارا​ چنین حمله منفعلانه‌ای شود.

ردی از‌نگهشون​ ناامیدی در چهره‌اراذل​ کادنزا نمایان شد.

او شاخه را‌اینجا​ متوقف کرد و‌همون​ به زکه خیره شد.

«آقای زکه.»

«بله...»

«چرا هر‌نگهشون​ روز اینجا‌همون​ شمشیر می‌زنی؟»

«چون این مسیر یک جنگجوئه.»

«پدر و پدربزرگت‌زکه​ ثابت کردن که‌دقیقاً​ این مسیر اشتباهه.»

«این مسیریه که‌صلاح​ فقط با تلاش‌اینجور​ سخت نمی‌شه بهش رسید.»

خودم هم می‌دانستم.

اینکه هنرهای رزمی‌ای که در‌نمی‌داشتی​ خانواده‌ام نسل به نسل چرخیده،‌نیستن​ چقدر ضعیف و بی‌ارزش است.

اجدادی که برای اولین بار از این هنر رزمی استفاده می‌کردند، شاید مهارت‌های فوق‌العاده‌ای داشتند. حتماً دستاوردهای چشمگیری داشته‌اند و به یک قهرمان رتبه D یا رتبه G تبدیل شده بودند.

اما قبل از اینکه متوجه‌باشه​ شویم، این هنرهای رزمی به یک‌نمی‌کنی​ چیز درجه سه تبدیل شده بود.

آیا مشکل از کمبود‌همون​ تمرین بود یا اینکه دیگر‌جلوی​ خیلی از مد افتاده بود؟

من از وقتی که یک نوپا بودم شروع به یادگیری کردم‌جلوی​ و با اینکه نزدیک به ۱۰ سال گذشته، هنوز در همین‌وحشتناک​ سطح مانده‌ام. وقتی وارد مبارزه واقعی می‌شدم، باز هم به دردسر می‌افتادم.

زکه از اینکه این نقطه ضعفش‌دقیقاً​ به رویش آورده شده بود، هم‌وحشتناک​ عصبانی بود و هم خجالت می‌کشید.

کادنزا آه‌خیر​ کوتاهی کشید‌میون​ و گفت:

«آقای زکه. بذار یه‌همون​ پیشنهادی بهت بدم. نظرت‌نیستن​ چیه با من بیای سونگ‌هوانگ‌چونگ؟»

«منظورتون سونگ‌هوانگ‌چونگه...؟»

«آره. از اونجا دوباره شروع کن.‌دقیقاً​ با یادگیری هنرهای رزمی و جادو،‌وحشتناک​ به یه جنگجوی واقعی تبدیل می‌شی.»

«نمی‌تونم این کار رو بکنم.»

«مشکل پوله؟ شنیدم خواهر‌همون​ و برادرهای کوچیکت رو‌نیستن​ فرستادی به یه مدرسه شبانه‌روزی.»

«بله.»

«دفتر سونگ‌هوانگ‌چونگ‌رستوران​ می‌تونه اون مبلغ‌بودن​ رو پرداخت کنه.»

زکه از‌خیر​ حرف‌های او‌میون​ جا خورد.

«دارین می‌گین سونگ‌هوانگ‌چونگ‌نمی‌داشتی​ شهریه خواهر و‌اوباش​ برادرهام رو می‌ده؟»

«آره.»

«چرا دارین‌رستوران​ همچین لطف غیرمعمولی‌بودن​ در حقم می‌کنین؟»

«به خاطر اینکه سطح خون خالص تو بالاست. زکه، تو هم یه قهرمانی، پس احتمالاً این رو خوب می‌دونی. برای یه جنگجو، همه چیز‌الان​ به خون خالص بستگی داره. با گذشت هر نسل، میزان خالص بودن خون افزایش پیدا می‌کنه. من و تو هر دو اژدهای نسل چهارم هستیم.‌مشت​ وقتی به نسل بعدی، یعنی نسل صفر برسیم، آخرین نفر متولد می‌شه. می‌دونی بین کسایی که بهشون می‌گن آخرین قهرمان، چند نفر خون خالص هستن؟»

زکه سرش را تکان داد.

«در بهترین حالت، ۱۰ درصده.»

«آه!»

«نرخ خون خالص تو چقدره؟»

«...اما من‌نگهشون​ هیچ توانایی‌همون​ شگفت‌انگیزی ندارم.»

«فقط هنوز شکوفا نشده. راستش رو بخوای، یه کم دیره. حتی اگه ۵ یا ۳ سال پیش‌همون‌جا​ شروع کرده بودی، به سطح خیلی بالاتری می‌رسیدی... اما با این حال، ارزش امتحان کردن رو داره.‌می‌کنی​ اگه تو ۲۰ سال آینده از صفر شروع به یادگیری کنی، به اندازه آخرین قهرمان قدرتمند می‌شی.»

«شما... شما واقعاً‌زکه​ فکر می‌کنین من‌دقیقاً​ همچین توانایی‌ای دارم؟»

«برای یه‌خیر​ جنگجو، خون‌میون​ خالص همه چیزه.»

زکه به‌نگهشون​ چشمان کادنزا‌همون​ خیره شد.

لطف بی‌دلیل، زهر است.

زکه این را خوب می‌دانست.‌بودن​ من این را از مدت‌ها پادویی‌داری​ برای آدم‌های مختلف یاد گرفته بودم.

اما...

کادنزا حالا داشت صادقانه‌همون​ به او پیشنهاد می‌داد‌نیستن​ که به سونگ‌هوانگ‌چونگ بیاید.

«من تضمین می‌کنم. جوری‌نگهشون​ آموزشت می‌دم که به‌اوباش​ بهترین پالادین تبدیل بشی.»

زکه با شنیدن‌زکه​ کلمه پالادین یک‌دقیقاً​ بار دیگر جا خورد.

پالادین اصطلاحی بود که برای اشاره‌اینجور​ به شوالیه زودیاک استفاده می‌شد؛ شوالیه‌ای‌بیا​ که تحت عنوان سلطنتی خدمت می‌کرد.

در حال حاضر،‌نمی‌داشتی​ تنها ۹ شوالیه زودیاک‌محله​ در سونگ‌هوانگ‌چونگ وجود داشتند.

در اصل، دوازده شوالیه بودند که محافظت دوازده صورت‌محله​ فلکی را دریافت می‌کردند، اما پیدا کردن افراد مناسب کار‌غذای​ آسانی نبود، به همین دلیل همیشه چند جایگاه خالی می‌ماند.

توانایی‌های هر یک از آن‌ها حتی در رتبه D هم در بالاترین سطح قرار داشت.

زکه در‌خیر​ برابر کادنزا سر‌باشه​ تعظیم فرود آورد.

«ممنونم.»

«تشکر باشه برای بعد.‌نگهشون​ اگه تصمیمت رو گرفتی، فردا‌محله​ با من بیا به سونگ‌هوانگ‌چونگ.»

ناولها | novelha.net