چپتر 322: رو در رو با ارباب مشتری (۱)
0زندگی حتی بهانتقام اندازه یک نقطهنشم هم قابل دیدن نبود.
اما شکی نبوددیدنش که اون سرزمینهمونطور چیزی در خودش داشت.
اگه خدایی وجودطرف داشته باشه، آیاعوض خود همین سیاره نیست؟
برول هم اونجا زندگی میکنه.
میگو هم اونجا زندگی میکنه.
انسانها، شیاطین، ودیدنش حتی اژدهای بزرگ...همونطور فقط زندگی میکنن.
«داداش، ما چی هستیم؟»
«تو انسانی، مگه نه؟»
«یعنی چی؟ این موجودات کوچیک.»
«اگه تولد معنیدیدنش خاصی نداشته باشه،همونطور مرگ هم همینطوره.»
«رگین.»
«داداش، توانتقام نترسیدی؟ ازاتکاشون جنگیدن با شیطان.»
«چون میترسیدم، ناامید بودم.برنمیدارن صدام رو بالاتر بردمهیچ و شمشیرم رو محکمتر چسبیدم.»
آب دورهیچوقت چشمهای رگینخسته جمع شد.
قطرات آب توطرف پهنه تاریک آسمون شناورنمیکنی شدن و بالا رفتن.
اینجا حتیانتقام اشکها هماتکاشون شبیه جادو میشدن.
با دستهامدست قطرات اشک خودماتکاشون رو لمس کردم.
«من از ترس گریه نمیکنم.»
«میدونم. تو جنگجویطرف بزرگی هستی، رگینعوض پن هولی بیچ.»
دو برادر برایبرنمیدارن مدت خیلی طولانیقلبهاشون به ستارهها خیره شدن.
منظره یکنواختی بود،انتقام اما یه جورایی هیچوقتقلبهاشون از دیدنش خسته نمیشدم.
اگه همونطور که دلت میخوادنمیشدم شناور بمونی، خورشید طلوع میکنه وطلوع ماه تو اون طرف غروب میکنه.
«تصمیمت رو عوض نمیکنی، نه؟»
«همسرم و آقای کادنزا. هیچکدومشون هیچوقت دستهیچ از انتقام برنمیدارن. اگه من نقطه اتکاشونجنگی نشم، قلبهاشون هیچ جایی برای آرامش پیدا نمیکنه.»
«من اومدم اینجاانتقام و گفتم که هیچقلبهاشون جنگی در کار نیست...»
«فکر میکردم اگه ماخسته اونجا نباشیم، اونا بهمیخواد دنیای شیاطین حمله نمیکنن.»
«این یعنی خواستههاشون قویتر بوده.»
«داداش، لطفاً منو ببر پیشش.»
«منظورت دئوسه؟»
«آره.»
«فکر میکنیماه این کارغروب رو میکنم؟»
«عزم من تغییر نمیکنه. بهتر نیست تلفاتهیچ کمتری بدیم؟ اگه این وضعیت ادامه پیداجنگی کنه، جنگجوها و شوالیههای خیلی بیشتری میمیرن.»
زیک بهدست چشمهای رگینبرنمیدارن نگاه کرد.
چشمهایی کههیچوقت ستارههای آبیخسته توشون میدرخشید.
«گروه اعزامی یک ماه دیگه راه میافته. اگههمسرم ده نفر جمع بشن، ده نفرن. اگه صدنشم نفر جمع بشن، صد نفر دنبال جون شیطان میگردن.»
یک ماه.
زیک یک بارانتقام دیگه حرفهاش رونشم به خاطر سپرد.
اگه تو ایندیدنش مدت راه دیگهایهمونطور پیدا نکنی، رگین میمیره.
اون به شکلطرف کلافهکنندهای لجباز بود،عوض اما نمیتونستم سرزنشش کنم.
چون هولی بیچ همین بود.
رگین به پادگانشانتقام برگشت و مثل همیشهقلبهاشون نیروهاش رو فرماندهی کرد.
هیچ نشانهای از آینده تو رفتارش نبود. در حالیبمونی که همسرش آپریل ارتش رو بازرسی میکرد، اون بههمسرم عنوان یک فرمانده، رعیت و شوالیه بهش خدمت میکرد.
زیک سه روزطرف از دور رگینعوض رو زیر نظر گرفت.
و درانتقام روز چهارم، ازنشم ارتش ناپدید شد.
حتی سیگنیدست و همکارانش رواتکاشون هم جا گذاشت.
زمین تنها سیارهای نبودخسته که تو این جهانمیخواد حیات رو به دوش میکشید.
اما بدون شک حقیقت داشتتصمیمت که دوازده فرشته مقرب با تمامهیچکدومشون توانشون از این سیاره محافظت میکردن.
با اینکه وظیفه هر کدومنشم متفاوت بود، اما همهشون بهپیدا کار کردن برای خدا افتخار میکردن.
در بین اونها، ارتشیبرنمیدارن وجود داشت که ازهیچ فضای بیرونی ستارهها محافظت میکرد.
زمانی، وقتی بشریت به فراتر از ستارههادلت گسترش پیدا کرد، کارهایی که فرشتهها بایدغروب انجام میدادن خیلی متنوعتر از الان بود.
وقتی دزدهای دریایی کمربند سیارکی مدار پنجم شورش کردن وکادنزا سعی کردن سیاره کوتوله سرس رو به زمین بکوبن، اینآرامش فرشتهها بودن که در قالب انسانها مخفیانه جلوش رو گرفتن.
موجودی که بهشونبرنمیدارن فرمان میداد، فرشتهقلبهاشون بزرگ هامیل بود.
پادشاه زیبایی و ارباب سرزندگی، که بهشقلبهاشون لقب فرشته کیهان داده بودن. هرچند بهگفتم نظر میرسید خودش از این لقب متنفره.
اون الان داشت موجودی رونمیشدم تعقیب میکرد که با سرعت فوقالعادهایطلوع در حال خروج از جو بود.
«ها... تکنولوژی پیشرفته هم بایدتصمیمت در حد معقولی باشه. موتورکادنزا پیشران ذرات تاریک از قرون وسطی؟»
یکی ازانتقام فرشتههای زیردست هامیلنشم به حرف اومد.
«متوقفش کنیم؟»
«نه، دستهیچوقت نگه دارین. براینمیشدم شما خیلی زیاده.»
«اون فقط یه انسانه.»
«پس میخوایانتقام امتحانش کنی؟اتکاشون به قیمت جونت؟»
«آخه...»
«غرور میاره غرور. این احتمالاً حسی نیست که ما بهش نیازطلوع داریم. ما دست و پای اوییم. مثل یک چرخدنده ظریف، طبقدست خواست او، همین کافیه. ماشینهای متفکر جایی تو این دنیا ندارن.»
«ببخشید.»
«همه تو پستهایبرنمیدارن خودشون بمونن. خودم بههیچ حساب اون بچه میرسم.»
«چشم.»
هامیل بالهاش رو باز کرد.
نور به شکلیطرف خیرهکننده تابید و یکنمیکنی خط ضخیم رسم کرد.
در یک چشمبرنمیدارن به هم زدن،قلبهاشون فاصله کم شد.
لحظهای که باانتقام هم موازی شدن، هامیلقلبهاشون سرعتش رو اندازه گرفت.
هزار کیلومتر بر ثانیه.
حتی با در نظر گرفتن اینکه تونمیکنی فضای بیرونی بودن، سخت میشد تصور کرد کهاتکاشون بدن انسان بتونه همچین سرعتی رو تحمل کنه.
«وایسا. زیکانتقام ون جید.اتکاشون قهرمان انسانها.»
زیک سرش رو چرخوند.
بالهای عظیم هامیلدیدنش از چند صد متردلت اونطرفتر قابل دیدن بود.
گردابی که توسط دو پیشرانتصمیمت ایجاد شده بود، یه مهکادنزا غلیظ و بزرگ به وجود آورد.
یه نور سبز کمرنگاتکاشون مثل شفق قطبی توجایی پهنه وسیع فضا پخش شد.
زیک سرعتش رو کم کرد.
تو همون فضا،دیدنش زانو زدم وهمونطور سرم رو خم کردم.
«ای موجود بزرگ.طرف من برای حضورعوض شما احترام بینهایتی قائلم.»
هامیل باانتقام دیدن این صحنهنشم زد زیر خنده.
چطور موجودی که با قدرت خودشنشم زمین رو ترک کرده بود، میتونستنمیکنه اینقدر با یه فرشته مؤدب باشه؟
شیطان مغرور دفعه قبل،خسته در مقایسه با این،میخواد کاملاً عادی به نظر میرسید.
هامیل مدتماه طولانیای بهغروب زیک خیره شد.
زیک که زیر سنگینیاتکاشون اون نگاهها معذب شده بود،آرامش دوباره سرش رو خم کرد.
«نکنه کار اشتباهی کردم؟»
«چی بگم؟هیچوقت این سرعت یهنمیشدم خورده زیادی نیست؟»
«بله؟»
زیک چشمهاش رو گرد کرد.
«یعنی... قانونی هست که پرواز بانشم سرعت بیشتر از حد مجاز رونمیکنه ممنوع کنه؟ سرعت غیرمجاز... همچین جرمی؟»
«همم، قضیه این نیست.»
«آه...»
«به سطح تمدن خودتون فکر کن.قلبهاشون مگه الان عصر اسب و درشکه نیست؟گفتم اصلاً میدونی با چه سرعتی پرواز کردی؟»
«من یهسری کار دارمبرنمیدارن که مجبورم میکنه توهیچ ده روز برم مشتری.»
هامیل در حالی کهخسته به زکه نگاه میکرد کهبمونی داشت سرش رو میخاروند، خندید.
«طوری حرفماه میزنی انگار داریتصمیمت میری کشور همسایه.»
«خب راستش...»
«باورم نمیشه که داری اینطوری از قدرتقلبهاشون جانور خدای مرگ استفاده میکنی. آخه چراگفتم یولگئوم همچین چیزی رو بهت یاد داد!»
«لطفاً یولگئوم رو سرزنش نکن. ماه سقوطدلت کرد، برای همین چارهای نداشتم جز اینکهغروب با بدبختی و تمرین سخت یادش بگیرم.»
«تو خودت میدونی اون روز قراره چهنمیکنی اتفاقی بیفته. پس حرف من اینه که یهاتکاشون کم بر اساس عقل سلیم انسانها زندگی کن.»
«دلم میخواد، ولی سرم یه کمقلبهاشون شلوغه. اگه کار اشتباهی کردم، لطفاًاومدم زودتر بهم بگو. داره وقت میگذره.»
«آخه اصلاً قضیه چیه؟»
«...ببخشید، ولی داستانش یهخسته کم طولانیه. اگه میخوای بشنوی،بمونی میشه با من پرواز کنی؟»
«راستش خیلی هم کنجکاو نیستم...»
«پس اشکالی نداره من برم؟»
«نه، کنجکاو نیستم، ولی... فکر کنمنشم برای کارم بهش نیاز داشته باشم، پساومدم باید گوش بدم. تو برو، منم میام.»
«چشم، هامیل.»
زکه دوباره دو جانورغروب خدای مرگ رو بههمسرم موتورهای پیشران تبدیل کرد.
حلقههای بیشماری زیر پاهایش ظاهر شدقلبهاشون و فشار ذرات بالا رفت، طوری کهگفتم مثل یه انفجار به بیرون فوران کردن.
ساده بگم،دست شبیه یهبرنمیدارن موشک بود.
تنها فرقش این بودخسته که خروجیش از یهمیخواد موشک بینستارهای هم بیشتر بود.
این همون انرژیای بود که جانور خداینمیکنی مرگ، هیولایی که برای نابودی دنیا خلقبرنمیدارن شده بود، با تمام توانش بیرون میداد.
هامیل کنار زکه پرواز کرد.
«حالا حرف بزن.»
«میخوام برادر کوچیکترم رو نجاتنمیشدم بدم. برای این کار، بایدخورشید یه نفر رو پیدا کنیم.»
«خیلی یهویی شد.»
«برادر کوچیکترم جنگجوییه که وارث خانواده هولی بیچ یعنی رگین ون هولی بیچ شده. پسر خوبیه، ولی یه دنده است... اون بهنمیکنن عنوان یه شوالیه به همسرش، ملکه آپریل، قسم خورده که یه کاری بکنه. گفته کسی که پدر ملکه آپریل، یعنی پادشاه وردهجنگجوها قبلی رو کشته پیدا میکنه و انتقام میگیره. مشکل از همینجا شروع شد... کسی که پادشاه قبلی رو کشته، کسی نیست جز دئوس.»
«چرا اسمدست دئوس اونجابرنمیدارن پیداش میشه؟»
«چون اون شیطانه. ظاهراً رفتننمیشدم به قاره خوزه و بهخورشید کاخ سلطنتی بزرگترین کشور حمله کردن.»
«...این کاریه که یه شرورتصمیمت انجام میده. پس چرا بهکادنزا همچین شیطانی لقب احترامآمیز میدی؟»
«من لطف بزرگی ازش دیدم وقلبهاشون قسم خوردم که تا آخر عمرماومدم به عنوان اربابم بهش خدمت کنم.»
«بیخیال اون قسمانتقام شو. یه جنگجو دارهقلبهاشون به شیطان خدمت میکنه!»
«همه همینو میگن، ولیخسته نمیشه. قسم با تغییرمیخواد شرایط از بین نمیره.»
«خب، داستان دیگه کافیه. ولی آخه براینمیکنی کی داری میری مشتری؟ دئوس؟ گفتی اونبرنمیدارن رفته مشتری؟ من همچین گزارشی دریافت نکردم.»
«نه. کسی که دنبالشم نزاره.»
هامیل بادست شنیدن حرفهایبرنمیدارن زکه اخم کرد.
«نزار همونهیچوقت کسی نیست کهنمیشدم بابل رو دزدید؟»
«آره.»
«ما هم دنبالشیم.برنمیدارن اما مشتری چی؟قلبهاشون چرا میری اونجا؟»
«راستش، خیلی مطمئن نیستم.»
«پس چی؟»
«فکر نمیکنی اونجا باشه؟»
«این چرندیاته!»
«نزار پارانویا داره. اونا به اشتباه فکر میکنن خدایانجایی بزرگی هستن. راستش قدرتشون خیلی هم شگفتانگیزه، اما نهمیکردم اونقدر بزرگ که بشه اسم پروردگار بزرگ رو روشون گذاشت.»
«تو یه احمقی! ولی دستکمش نگیر.همونطور بچههایی که خلق کرده، واقعاً یه جنگطرف وحشتناک با ارتش فرشتگان ما راه انداختن.»
«داستانش رو میدونم. اما الان تنها نیست؟ احتمالاً یه محدودیتی داره. بهعلاوه، دئوس هم هست. هرنشم دوشون شرورن، ولی دئوس از نظر قدرت دست بالا رو داره، برای همین نزار تو نقشحمله کسیه که بهش زور میگن. البته این بار از پشت بهش خنجر زد و فرار کرد.»
«تو همانتقام چشم طمعاتکاشون به بابل دوختی؟»
«راستش من حتی نمیدونم اون چیه. میگن یهجور دروازه وارپ یا همچیننمیکنه چیزیه... یه لیون با برد فوقالعاده بلنده. من علاقهای به اندازه بابلخواستههاشون ندارم، چون اونقدر بزرگ نیست که بشه باهاش از زمین فرار کرد.»
«پس نجات دادندیدنش برادرت چه ربطی بهدلت پیدا کردن نزار داره؟»
«میخوام کاری کنمطرف که دئوس دنیایعوض شیاطین رو ترک کنه.»
«پس داری سعی میکنیاتکاشون جلوی برادر کوچیکترت رو بگیریآرامش تا به قسمش عمل نکنه!»
«آره. این فقط یهبرنمیدارن حقه سطح پایینه، ولی فکرجایی کنم ارباب دئوس نادیدهاش بگیره.»
زکه لحظهای مکثدیدنش کرد و بعدهمونطور دوباره دهان باز کرد.
«همونطور که قبلاً گفتم، نزار وقتی پای خوابیدن و فخرفروشی وسط باشه خیلی سختگیره. بهعلاوه، اون یهقلبهاشون جورایی رو قدرت رعد و برق وسواس داره... وقتی این دو تا رو کنار هم میذارم، مشتریخواستههاشون به ذهنم میرسه. یاد گرفتم که بزرگترین سیاره، جاییه که تمام طول سال طوفانهای عظیمی توش میوزه.»
«کی همچینانتقام دانش نجومیایاتکاشون بهت یاد داده؟»
«یولگئومه.»
«بازم اونه!»
«چون کنجکاو بودم ازش پرسیدم.»
«چطور اون اینقدر عقلش رو ازقلبهاشون دست داده؟ وقتی متاترون بود، همیشهاومدم باوقار بود و بیخودی حرف نمیزد.»
«ولی الان انگار سرگرمیشبرنمیدارن این شده که باهیچ ارباب دئوس بحث کنه.»
«همه فرشتهها دارن دیوونه میشن!»
«هاها، احتمالاً اینطوری نیست.»
«مشتری... ایده جالبیه. اون پارانویا داره، برای همین بزرگترین سیاره منظومهنمیکنه شمسی رو دوست داره. در این صورت، منم باید باهات بیام.نمیکنن الان نزار داره مرتکب یه جرم جدی میشه. باید دستگیر بشه.»
«با هم میریم؟»
«آره.»
«خب...»
«چاره دیگهای نداری.برنمیدارن در عوض منمقلبهاشون برات زمان میخرم.»
هامیل شمشیرش رو بیرون کشیداتکاشون و با قدرت تاب داد.آرامش فضایی که شکافته بود، گشادتر شد.
از میان اوندیدنش شکاف، یه ستارههمونطور عظیم پیدا بود.
اون مشتری بود،طرف سیارهای پر ازعوض نوارهای قرمز اُخرایی.