---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 61: جستجوی یک خدمتکار جدید (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 61: جستجوی یک خدمتکار جدید (۴)

0

یک بعدازظهر بی‌حوصله و کسالت‌بار بود‌تق‌تقی​ که زکه پیدایش شد و من‌چشم​ را از چرت شیرینم بیدار کرد.

«ارباب دئوس.»

«چیه؟ چه مرگته؟»

«مهمان داریم.»

«کدوم مشتری؟»

«مثل اینکه آگهی‌درد​ استخدام خدمتکار رو‌صدای​ دیده و اومده.»

«آهان، راست می‌گی،‌صدای​ یه همچین غلطی‌بلند​ هم کرده بودم.»

پاهایم را از روی میز‌فقط​ جلو مبلی پایین آوردم و‌عجیبی​ کش و قوسی به خودم دادم.

بدن انسان واقعاً چیز مزخرف و ناراحتی بود. بی‌دلیل‌شدم​ یهو خواب می‌رفت، تیر می‌کشید و درد می‌گرفت. گردنم‌پسری​ را با صدای تق‌تقی چرخاندم و از جا بلند شدم.

«بگو بیاد تو.»

«چشم.»

کسی که با راهنمایی زکه وارد‌لحظه​ اتاق پشتی شد، پسری بود که‌صورتش​ حدوداً بیست ساله به نظر می‌رسید.

جوان زیبایی بود با قد و قامتی‌چرخاندم​ کوتاه و اجزای صورتی چنان ظریف که راحت‌وارد​ می‌شد او را با یک زن اشتباه گرفت.

لباسش هیچ چیز خاصی نداشت و‌صدای​ تنها چیزی که جلب توجه می‌کرد، کلاه‌چشم​ شنلی بود که روی سرش کشیده بود.

«ردی.»

زکه با‌بگم​ دستپاچگی داد‌لطفاً​ زد: «چی؟»

«خیلی ضعیف به نظر‌گردنم​ می‌رسی. کجای این هیکل نشون‌شدم​ می‌ده که تو شمشیرزنی استادی؟»

مرد جوان یک قدم جلوتر آمد و گفت:‌چرخاندم​ «حرفی دارم که می‌خوام خصوصی به شما بگم.‌وارد​ می‌شه لطفاً فقط یه لحظه به حرفم گوش بدید؟»

حس عجیبی بود.

با اینکه توی صورتش تحقیرش‌فقط​ کرده بودم، به نظر نمی‌رسید‌عجیبی​ اصلاً ککش هم گزیده باشد.

با آن صدای ملایم و لحن‌تق‌تقی​ صحبت کردنِ شیک و مجلسی‌اش، حتی‌چشم​ من هم برای لحظه‌ای حرفم نیامد.

«زکه.»

«بله، دئوس.»

«برگرد تو مغازه.»

«چشم.»

بعد از رفتن او،‌می‌گرفت​ فقط من و آن‌چرخاندم​ جوان در اتاق نشیمن ماندیم.

به طرف دیگر‌صدای​ مبلی که رویش لم‌شدم​ داده بودم اشاره کردم.

«بشین.»

«بله.»

«می‌دونی که ما‌درد​ داریم یه خدمتکار‌صدای​ استخدام می‌کنیم، نه؟»

«بله.»

«من از اون آدمایی‌لطفاً​ نیستم که با خدمتکارم‌گوش​ با احترام برخورد کنم.»

«فکر می‌کنم اینکه‌می‌گرفت​ آدم با زیردستانش‌تق‌تقی​ راحت باشه، کاملاً طبیعیه.»

«فقط خواستم در جریان باشی. خب، حالا چی می‌خواستی‌بلند​ بگی؟ اگه چیز مهمی نباشه، مجبورت می‌کنم خسارت این‌پشتی​ وقتی رو که ازم تلف کردی با پول پس بدی.»

«اول، اجازه‌گردنم​ بدید اسمم‌تق‌تقی​ رو بگم.»

«بنال.»

«من اسکاتول ال تورا هستم.»

«می‌تونم همون اسکاتول صدات کنم؟»

«بله.»

«خب که چی؟»

«تعجب نکردید.»

«چرا باید بکنم؟»

«حتی بعد از شنیدن اسمم.»

«چون یه پری هستی؟»

پسری که اسکاتول‌می‌گرفت​ نام داشت، از‌تق‌تقی​ سوالم جا خورد.

آرام کلاه‌می‌کشید​ شنلش را‌می‌گرفت​ پایین کشید.

نوک گوش‌هایش به‌صدای​ شکل تیزی رو‌بلند​ به بالا رفته بود.

قبیله پری‌ها.

آن‌ها نژاد مرموزی بودند که‌صدای​ در جنگل‌های هورستیل، در شمال‌بگو​ شرقی قاره هورسا زندگی می‌کردند.

«واقعاً عجیبه که تعجب نکردید.»

«آخه برای‌گردنم​ چی باید‌تق‌تقی​ تعجب کنم؟»

«چون من یه پری‌ام...»

«وقتی دورف‌ها وجود دارن،‌گردنم​ خب پری‌ها هم وجود‌بلند​ دارن دیگه. کجای این عجیبه؟»

«درسته، ولی...»

«تو دنیایی که شیاطین و جنگجوهای‌بلند​ اژدها دارن راست‌راست برای خودشون می‌چرخن،‌راهنمایی​ واسه من به پری بودنت نناز.»

«من که پز ندادم...»

«پس چی؟‌درد​ چرا انقدر‌گردنم​ من‌ومن می‌کنی؟»

«آه، راستش...»

اسکاتول احساس کرد‌صدای​ از همان خشت‌بلند​ اول گند زده است.

اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد کسی‌لحظه​ پیدا شود که با یک پری‌صورتش​ این‌قدر پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیت برخورد کند.

البته برای من که حتی یولگئوم که یک اژدهای‌شدم​ طلای حقیقی بود را هم به عنوان کارگر پاره‌وقت‌پسری​ استخدام کرده بودم، دیدن یک پری اصلاً جای تعجب نداشت.

«واقعاً کل حرفت همین بود که بگی یه پری هستی؟ لابد با خودت فکر کردی تا بگی پری‌ام،‌پشتی​ منم می‌گم: وای خدای من! یه پری! تو رو خدا بیا خدمتکار من بشو! اصلاً بیا کلید گاوصندوقم‌گرفت​ هم مال تو، فقط تو رو جون مادرت بیا برام کار کن! هان؟ پیش خودت همچین فکری کرده بودی؟»

اسکاتول هول‌گردنم​ شد: «نه،‌تق‌تقی​ منظورم اینه که...»

حرفش را قطع کردم: «خیلی‌فقط​ خب، تو چه کاری مهارت‌عجیبی​ داری؟ تو حساب و کتاب خوبی؟»

«تا حدودی بله.»

«تا حدودی به درد‌می‌گرفت​ من نمی‌خوره. من دارم‌چرخاندم​ یه مغازه رو می‌چرخونم.»

«از پسش برمیام.»

«شمشیرزنی‌ات چطوره؟»

«تا حدودی...»

«عجب آدم رو مخی هستی.‌گردنم​ وقتی تو یه چیزی درجه‌یک‌شدم​ نیستی، یعنی اصلاً بلد نیستی.»

«چطور می‌تونید همچین حرفی بزنید؟»

«چیه، نکنه تو سطحی‌لطفاً​ هستی که حتی نمی‌تونی‌گوش​ در موردش حرف بزنی؟»

«نه، این‌طور نیست.»

«پس در چه حدی هستی؟‌گردنم​ در حدی هستی که بتونی‌شدم​ کل یه کشور رو حریف باشی؟»

اسکاتول گیج‌گردنم​ شد: «کل یه‌چرخاندم​ کشور؟ یعنی چی...»

«یعنی در‌بگم​ این حد‌لطفاً​ خفنی یا نه؟»

اسکاتول آه کوتاهی کشید و‌صدای​ گفت: «شما خیلی بی‌اعصاب‌تر از‌بگو​ اون چیزی هستید که شنیده بودم.»

«نمی‌دونم چی درباره‌ام شنیدی، ولی من کسی رو که تو کارش بهترین نباشه استخدام نمی‌کنم. اگه می‌خوای‌اتاق​ پاره‌وقت کار کنی، باید یه دوره آزمایشی سه ماهه رو بگذرونی و حقوقت هم نصف بقیه کارمندهاست. حالا‌اشتباه​ اگه بیفتی به پام و التماس کنی که لطفاً منو استخدام کن، شاید یه فکری به حالت بکنم.»

«ارباب دئوس. یا‌صدای​ شاید بهتر باشه‌بلند​ بگم... دمیورگوس ۶۶۶ام؟»

«پس چیزایی‌بگم​ که شنیدی‌لطفاً​ اینا بوده؟»

«بله.»

«به نظر‌می‌کشید​ میاد فقط یه‌گردنم​ پریِ ساده نیستی.»

«بله. اما فعلاً،‌صدای​ بیاید فرض کنیم‌بلند​ فقط یه پری‌ام.»

«یعنی داری ازم می‌خوای‌لطفاً​ کسی رو استخدام کنم‌گوش​ که حتی نمی‌دونم واقعاً کیه؟»

«دقیقاً.»

«حتی نمی‌دونم دشمنی یا‌می‌گرفت​ دوست. نکنه اژدهایی چیزی‌چرخاندم​ هستی؟ یا یه جادوگر رده‌بالا؟»

اسکاتول جواب داد: «برعکس، توانایی‌هام‌چرخاندم​ خیلی بالاست. اون‌قدر که حتی خودتون‌کسی​ هم نمی‌تونید بفهمید واقعاً کی هستم.»

«مهارت شمشیرزنی‌ام هم کاملاً عالیه.‌فقط​ اون تا حدودی که گفتم، قطعاً‌توی​ در سطح یه انسان معمولی نیست.»

با بی‌حوصلگی گفتم: «نمی‌دونم چه جونوری هستی، ولی حالا‌شدم​ که قراره استخدامت کنم، پاتو از گلیمت درازتر نکن. اگه‌حدوداً​ مچت رو موقع انجام یه کار مشکوک بگیرم، درجا می‌کشمت.»

«این الان‌می‌کشید​ یه تهدید علنی‌گردنم​ علیه کارمندتون بود؟»

«غر نزن. مگه به هر حال‌بلند​ به خاطر اینکه چیزی ازم می‌خوای‌راهنمایی​ نیومدی ورِ دل من کار کنی؟»

«درسته.»

اسکاتول گونه‌اش را‌می‌گرفت​ خاراند و سرش‌تق‌تقی​ را کمی خم کرد.

«بذارید خیالتون رو راحت کنم، تا زمانی که‌چرخاندم​ براتون کار می‌کنم، به عنوان خدمتکارتون کاملاً وفادار می‌مونم.‌اتاق​ اما اینکه کِی استعفا بدم رو خودم تصمیم می‌گیرم.»

«داری علناً اعلام‌صدای​ می‌کنی که یه‌بلند​ روزی بهم خیانت می‌کنی؟»

«بله.»

«خوبه، از جوابت خوشم‌گردنم​ اومد. استخدامی. حقوقت ماهی‌بلند​ پنج تا سکه نقره است.»

«جای خواب‌می‌کشید​ و غذا‌می‌گرفت​ هم می‌دید؟»

«خودت با‌گردنم​ پول خودت‌تق‌تقی​ بخر و بخور.»

«چقدر شما خونسرد و بی‌رحمید.»

«اگه بیشتر از پولی‌گردنم​ که بهت می‌دم برام کار‌شدم​ نکنی، درجا پرتت می‌کنم بیرون.»

«لطفاً همه‌چیز‌می‌کشید​ رو به‌می‌گرفت​ من بسپارید.»

«خب، وقت مهمونی خوشامدگوییه.»

من، یولگئوم،‌بگم​ زکه و‌لطفاً​ خدمتکار جدیدمان، اسکاتول.

کل گروه، تقریباً بلافاصله بعد از‌تق‌تقی​ تعطیل کردن مغازه اسلحه‌فروشی، تو دکه‌چشم​ غذافروشی زکه دور هم جمع شدیم.

«چیشده؟ پیشخدمت پیدا کردی؟»

یولگئوم با‌گردنم​ قیافه‌ای گیج و‌چرخاندم​ سردرگم نگاهم می‌کرد.

«به خاطر اینه که کارگر پاره‌وقتم‌لحظه​ کلاً به برگشتن به مغازه هیچ‌صورتش​ اهمیتی نمیده و براش پشیزی ارزش نداره.»

یولگئوم گفت: «از یه‌گردنم​ کارگر پاره‌وقت انتظار ذهنیت‌بلند​ یه رئیس رو نداشته باش.»

یولگئوم این را‌درد​ پراند و به‌صدای​ اسکاتول نگاه کرد.

اسکاتول داشت با یه‌تق‌تقی​ لبخند درخشان، ادای آدم‌های‌بگو​ خوب و موجه رو درمی‌آورد.

نه، اگه بخوام دقیق‌تر بگم،‌فقط​ اصلاً آدم نبود. گوش‌های تیزش‌عجیبی​ داد می‌زد که از نژاد پری‌هاست.

اسکاتول گفت: «اسمم اسکاتوله.»

«منم یولگئوم هستم.»

«آه! جناب‌گردنم​ یولگئوم. چه‌تق‌تقی​ اسم خاصی.»

یولگئوم جواب داد: «از دیدن یه پری تو اینجا که عجیب‌تر‌توی​ نیست، مگه نه؟ هرچند، خیلی نادره که یه پری جنگل هورس‌تیل‌کردنِ​ رو ول کنه و بیاد تو دنیای آدما دنبال کار بگرده...»

اسکاتول گفت: «خب،‌می‌گرفت​ یه سری شرایط‌تق‌تقی​ خاص پیش اومد.»

«چه شرایطی؟»

«راستش رو‌گردنم​ بخواین، همه‌چیز‌تق‌تقی​ زیر سر اژدهاست.»

یولگئوم مشروبی که تازه‌لطفاً​ ریخته بود تو دهنش رو‌بدید​ با فشار تف کرد بیرون.

من که دقیقاً بغل‌گردنم​ دستش نشسته بودم، با‌بلند​ لیوان و چاپستیک‌هام جاخالی دادم.

غر زدم: «اه، چقدر کثیف.»

یولگئوم گفت: «ببخشید.»

یولگئوم روی میز‌می‌شه​ رو دستمال کشید و‌حرفم​ به اسکاتول نگاه کرد.

«اژدها... فکر‌درد​ نمی‌کنم اژدهایان‌گردنم​ اونجا زندگی کنن.»

اسکاتول گفت: «حق با شماست. تا همین چند وقت پیش‌شدم​ هم همین‌طور بود. اما... اخیراً یه اتفاقاتی افتاده. اژدهایان جنگل‌حدوداً​ رو تسخیر کردن و شروع کردن به حمله به پری‌ها.»

یولگئوم گفت:‌گردنم​ «انگار رد دادن‌چرخاندم​ و دیوونه شدن.»

«نه، به نظر دیوانه نمیومدن. راستش، بیشتر شبیه اینه‌بدید​ که دارن مثل یه عملیات نظامی پایگاه‌ها رو اشغال می‌کنن‌ملایم​ و قدرت می‌گیرن. انگار دارن واسه خودشون یه پادشاهی می‌سازن.»

«این دیگه... خیلی نادره.»

یولگئوم اخم‌می‌کشید​ کرد و سرش‌گردنم​ رو کج کرد.

تازه چند ماه بود که‌چرخاندم​ به شکل انسان درآمده بود،‌چشم​ پس واقعاً چه خبر شده بود؟

نژاد اژدها معمولاً تو قلمرو خودشون‌لحظه​ می‌مونن و فقط تو موارد خیلی خاص‌تحقیرش​ و محدود تو دنیای انسان‌ها آفتابی میشن.

تازه همون‌ها‌درد​ هم بیشترشون به‌صدای​ شکل انسان درمیومدن.

دست‌به‌سینه شدم‌می‌کشید​ و گفتم:‌می‌گرفت​ «داستان جالبیه.»

اسکاتول ادامه داد: «ما پری‌ها تمدن انحصاری و بسته‌ای نسبت به دنیای‌راهنمایی​ انسان‌ها داریم، برای همین این خبر هنوز تو دنیای آدما پخش نشده.‌قامتی​ به هرحال، دلیل اینکه زادگاهم رو ول کردم و اومدم اینجا همین بود.»

صدا زدم: «زیک.»

«بله، دئوس.»

«نظرت چیه؟»

«نباید کمک کنیم؟»

«چرا؟»

«خب... چون‌درد​ من یه‌گردنم​ قهرمانم دیگه.»

«واقعاً؟»

«آره.»

آهی کشیدم و گفتم:‌لطفاً​ «پس وسایلت رو جمع‌گوش​ کن. فردا راه می‌افتیم.»

زیک گفت: «فهمیدم.»

«هی، پیشخدمت.»

اسکاتول سریع‌گردنم​ جواب داد:‌تق‌تقی​ «بله، ارباب.»

«باید راهنمای ما باشی. باید‌فقط​ بریم حساب اون اژدهایانی که میگن‌توی​ جنگل پری‌ها رو اشغال کردن، برسیم.»

«بسیار خب. اما تکلیف مغازه‌صدای​ چی میشه؟ من هنوز هیچی‌بگو​ از کار اینجا یاد نگرفتم.»

با بی‌خیالی دستم رو تکون دادم: «بی‌خیال، مشکلی‌چرخاندم​ نیست. بقیه بچه‌هایی که می‌مونن خودشون یه خاکی‌وارد​ تو سرشون می‌ریزن و کارها رو راست‌وریست می‌کنن.»

«ارباب.»

«هان؟»

«این یه سوال خیلی‌گردنم​ اساسیه... شما واقعاً به‌بلند​ یه پیشخدمت نیاز دارین؟»

«معلومه که نیاز دارم. وگرنه وقتی می‌خوام کاری‌چرخاندم​ انجام بدم، کسی نیست که صداش کنم. مثلاً‌وارد​ بگم: هی پیشخدمت، یه لیوان آب بیار. همین‌طوری.»

اسکاتول با تعجب پرسید:‌تق‌تقی​ «این که بیشتر شبیه‌بگو​ پادوعه تا پیشخدمت، نه؟»

پوزخندی زدم:‌بگم​ «مگه فرقی‌لطفاً​ هم دارن؟»

اسکاتول نیشخندی زد.

«اگه شما‌می‌کشید​ این‌طور می‌گین ارباب،‌گردنم​ پس حتماً همین‌طوره.»

«عجب طرز فکر خوبی. پیشخدمت قبلی‌بلند​ سر هر چیزی بامبول درمی‌آورد و‌راهنمایی​ حتی یه کلمه هم ازم حمایت نمی‌کرد.»

بعد از اینکه لیوانم رو پر کردم‌حرفم​ و به سلامتی هم نوشیدیم، همه رو‌نمی‌رسید​ فرستادم برن و برای فردا صبح قرار گذاشتیم.

یولگئوم در آخر گفت:

«به هرحال، هرکسی‌درد​ هر کاری دلش‌صدای​ می‌خواد می‌کنه. جنگل هورس‌تیل...»

زمزمه‌های شیطانی که به پادشاهی‌چرخاندم​ زیرزمینی مالکوث ختم می‌شدند، در‌چشم​ پایین‌ترین نقطه قاره هورسا قرار داشتند.

و جنگل هورس‌تیل، جایی که پادشاهی پری‌ها در‌گوش​ آن قرار داشت، روی یک شبه‌جزیره طولانی بود‌ککش​ که از آنجا به سمت شمال شرقی امتداد می‌یافت.

در هورس‌تیل، جایی که تپه‌های‌صدای​ ملایم مثل امواج بالا می‌رفتند، یک‌بیاد​ جنگل عظیم مخروطیان پهن شده بود.

وسعت جنگل خیلی زیاد بود، اما درختان صدساله‌اش‌چرخاندم​ چنان به‌خوبی نگهداری می‌شدند که منظره‌ای خلق کرده بودند‌اتاق​ که در هیچ جای دیگری از قاره پیدا نمی‌شد.

پری‌ها عاشق جنگل بودند.

آن‌ها رسیدگی به جنگل‌ها را بزرگ‌ترین فضیلت‌حرفم​ می‌دانستند و با صادرات چوب‌های باکیفیت، محصولات جانبی‌اصلاً​ و صنایع‌دستی‌شان، ثروت ملی خود را حفظ می‌کردند.

با اینکه نژادی نسبتاً صلح‌جو بودند، اما به لطف‌شدم​ حرکات چابک و سیستم جادویی‌شان که بر پایه درک‌پسری​ عمیق از ارواح بود، در جنگ هم مهارت بالایی داشتند.

هیچ کشوری تا به حال از‌صدای​ مرزهای هورس‌تیل عبور نکرده بود. صلح برای‌چشم​ ده‌ها هزار سال در آنجا پابرجا بود.

صدا زدم: «پیشخدمت.»

اسکاتول از روی‌می‌شه​ صندلی کالسکه‌چی سرش رو‌حرفم​ چرخاند و نگاهم کرد.

«بله، ارباب.»

«یه قهرمان با نیت‌های‌می‌گرفت​ خوب و خیرخواهانه به بقیه‌بلند​ کمک می‌کنه، اما من نه.»

«می‌دونم.»

«پس وظیفه تیغ‌می‌شه​ زدن و جمع‌آوری‌لحظه​ پول با توئه.»

اسکاتول با خونسردی گفت: «نگران نباشید.‌تق‌تقی​ اگه با رئیس‌های دهکده‌ها مذاکره کنید، می‌تونید‌کسی​ پول حسابی و قلمبه‌ای به جیب بزنید.»

خندیدم: «خوبه، خوبه. تا همین دیروز‌صدای​ اینجا زادگاهت بود، اما حالا شدی یه‌چشم​ آدم پول‌پرست که فقط دنبال کیسه سکه‌هاست.»

یولگئوم رو‌گردنم​ به من کرد‌چرخاندم​ و غر زد:

«یه ذره مراعات کن. آخه‌فقط​ چرا داری یه آدم معمولی رو‌توی​ به یه خائن حرفه‌ای تبدیل می‌کنی؟»

شانه بالا انداختم: «وقتی کسی‌صدای​ برای من کار می‌کنه، باید‌بگو​ جونش رو هم برام فدا کنه.»

یولگئوم چشم‌غره رفت: «طرف رو فقط با نصف‌چرخاندم​ یه سکه طلا استخدام می‌کنی و انتظار داری جونش‌اتاق​ رو هم برات بده؟ واقعاً که پررویی حدی داره.»

حرف‌هایش را از این گوش گرفتم‌بلند​ و از آن گوش در کردم‌راهنمایی​ و دوباره رو به اسکاتول گفتم:

«خب، از اونجایی که اون یارویی که بدون پرسیدن‌بدید​ همه‌چیز رو توضیح می‌داد غیبش زده، بگو ببینم چرا‌باشد​ اژدهایان یهو تصمیم گرفتن چیزی شبیه یه پادشاهی راه بندازن؟»

«ما هنوز دلیلش رو نمی‌دونیم. همین چند‌چرخاندم​ وقت پیش، نُه تا اژدها یهویی پیداشون شد‌وارد​ و از پادشاهی پری‌ها خواستن که تسلیم بشن.»

«نُه تا؟»

«بله. رهبرشون‌گردنم​ یه اژدهای آبی‌چرخاندم​ به اسم اوکتاست.»

با شنیدن اسم‌می‌شه​ اوکتا، نگاهم را‌لحظه​ به یولگئوم دوختم.

او به‌درد​ آرامی سر‌گردنم​ تکان داد.

اژدهایان دوازده ماه.

این اسم یکی از دوازده اژدهایی‌بلند​ بود که به همراه جین و‌راهنمایی​ جولی آگوستا، جناح تندرو را رهبری می‌کردند.

گفتم: «دوازده منهای سه‌لطفاً​ میشه نُه. می‌خوام بگم‌گوش​ این اصلاً تصادفی نیست.»

پرسیدم: «مورد‌درد​ خاصی هست که‌صدای​ به ذهنت برسه؟»

یولگئوم جواب داد: «خب، به نظر میاد اژدهایان هم واسه خودشون‌بگو​ درگیری‌هایی دارن. فکر می‌کردم همه دور خدای اژدها متحد شدن، اما‌ساله​ انگار بعضی‌هاشون دارن علناً در برابر حرفای خدای اژدها شورش می‌کنن.»

ناولها | novelha.net