چپتر 61: جستجوی یک خدمتکار جدید (۴)
0یک بعدازظهر بیحوصله و کسالتبار بودتقتقی که زکه پیدایش شد و منچشم را از چرت شیرینم بیدار کرد.
«ارباب دئوس.»
«چیه؟ چه مرگته؟»
«مهمان داریم.»
«کدوم مشتری؟»
«مثل اینکه آگهیدرد استخدام خدمتکار روصدای دیده و اومده.»
«آهان، راست میگی،صدای یه همچین غلطیبلند هم کرده بودم.»
پاهایم را از روی میزفقط جلو مبلی پایین آوردم وعجیبی کش و قوسی به خودم دادم.
بدن انسان واقعاً چیز مزخرف و ناراحتی بود. بیدلیلشدم یهو خواب میرفت، تیر میکشید و درد میگرفت. گردنمپسری را با صدای تقتقی چرخاندم و از جا بلند شدم.
«بگو بیاد تو.»
«چشم.»
کسی که با راهنمایی زکه واردلحظه اتاق پشتی شد، پسری بود کهصورتش حدوداً بیست ساله به نظر میرسید.
جوان زیبایی بود با قد و قامتیچرخاندم کوتاه و اجزای صورتی چنان ظریف که راحتوارد میشد او را با یک زن اشتباه گرفت.
لباسش هیچ چیز خاصی نداشت وصدای تنها چیزی که جلب توجه میکرد، کلاهچشم شنلی بود که روی سرش کشیده بود.
«ردی.»
زکه بابگم دستپاچگی دادلطفاً زد: «چی؟»
«خیلی ضعیف به نظرگردنم میرسی. کجای این هیکل نشونشدم میده که تو شمشیرزنی استادی؟»
مرد جوان یک قدم جلوتر آمد و گفت:چرخاندم «حرفی دارم که میخوام خصوصی به شما بگم.وارد میشه لطفاً فقط یه لحظه به حرفم گوش بدید؟»
حس عجیبی بود.
با اینکه توی صورتش تحقیرشفقط کرده بودم، به نظر نمیرسیدعجیبی اصلاً ککش هم گزیده باشد.
با آن صدای ملایم و لحنتقتقی صحبت کردنِ شیک و مجلسیاش، حتیچشم من هم برای لحظهای حرفم نیامد.
«زکه.»
«بله، دئوس.»
«برگرد تو مغازه.»
«چشم.»
بعد از رفتن او،میگرفت فقط من و آنچرخاندم جوان در اتاق نشیمن ماندیم.
به طرف دیگرصدای مبلی که رویش لمشدم داده بودم اشاره کردم.
«بشین.»
«بله.»
«میدونی که مادرد داریم یه خدمتکارصدای استخدام میکنیم، نه؟»
«بله.»
«من از اون آدماییلطفاً نیستم که با خدمتکارمگوش با احترام برخورد کنم.»
«فکر میکنم اینکهمیگرفت آدم با زیردستانشتقتقی راحت باشه، کاملاً طبیعیه.»
«فقط خواستم در جریان باشی. خب، حالا چی میخواستیبلند بگی؟ اگه چیز مهمی نباشه، مجبورت میکنم خسارت اینپشتی وقتی رو که ازم تلف کردی با پول پس بدی.»
«اول، اجازهگردنم بدید اسممتقتقی رو بگم.»
«بنال.»
«من اسکاتول ال تورا هستم.»
«میتونم همون اسکاتول صدات کنم؟»
«بله.»
«خب که چی؟»
«تعجب نکردید.»
«چرا باید بکنم؟»
«حتی بعد از شنیدن اسمم.»
«چون یه پری هستی؟»
پسری که اسکاتولمیگرفت نام داشت، ازتقتقی سوالم جا خورد.
آرام کلاهمیکشید شنلش رامیگرفت پایین کشید.
نوک گوشهایش بهصدای شکل تیزی روبلند به بالا رفته بود.
قبیله پریها.
آنها نژاد مرموزی بودند کهصدای در جنگلهای هورستیل، در شمالبگو شرقی قاره هورسا زندگی میکردند.
«واقعاً عجیبه که تعجب نکردید.»
«آخه برایگردنم چی بایدتقتقی تعجب کنم؟»
«چون من یه پریام...»
«وقتی دورفها وجود دارن،گردنم خب پریها هم وجودبلند دارن دیگه. کجای این عجیبه؟»
«درسته، ولی...»
«تو دنیایی که شیاطین و جنگجوهایبلند اژدها دارن راستراست برای خودشون میچرخن،راهنمایی واسه من به پری بودنت نناز.»
«من که پز ندادم...»
«پس چی؟درد چرا انقدرگردنم منومن میکنی؟»
«آه، راستش...»
اسکاتول احساس کردصدای از همان خشتبلند اول گند زده است.
اصلاً فکرش را هم نمیکرد کسیلحظه پیدا شود که با یک پریصورتش اینقدر پیشپاافتاده و بیاهمیت برخورد کند.
البته برای من که حتی یولگئوم که یک اژدهایشدم طلای حقیقی بود را هم به عنوان کارگر پارهوقتپسری استخدام کرده بودم، دیدن یک پری اصلاً جای تعجب نداشت.
«واقعاً کل حرفت همین بود که بگی یه پری هستی؟ لابد با خودت فکر کردی تا بگی پریام،پشتی منم میگم: وای خدای من! یه پری! تو رو خدا بیا خدمتکار من بشو! اصلاً بیا کلید گاوصندوقمگرفت هم مال تو، فقط تو رو جون مادرت بیا برام کار کن! هان؟ پیش خودت همچین فکری کرده بودی؟»
اسکاتول هولگردنم شد: «نه،تقتقی منظورم اینه که...»
حرفش را قطع کردم: «خیلیفقط خب، تو چه کاری مهارتعجیبی داری؟ تو حساب و کتاب خوبی؟»
«تا حدودی بله.»
«تا حدودی به دردمیگرفت من نمیخوره. من دارمچرخاندم یه مغازه رو میچرخونم.»
«از پسش برمیام.»
«شمشیرزنیات چطوره؟»
«تا حدودی...»
«عجب آدم رو مخی هستی.گردنم وقتی تو یه چیزی درجهیکشدم نیستی، یعنی اصلاً بلد نیستی.»
«چطور میتونید همچین حرفی بزنید؟»
«چیه، نکنه تو سطحیلطفاً هستی که حتی نمیتونیگوش در موردش حرف بزنی؟»
«نه، اینطور نیست.»
«پس در چه حدی هستی؟گردنم در حدی هستی که بتونیشدم کل یه کشور رو حریف باشی؟»
اسکاتول گیجگردنم شد: «کل یهچرخاندم کشور؟ یعنی چی...»
«یعنی دربگم این حدلطفاً خفنی یا نه؟»
اسکاتول آه کوتاهی کشید وصدای گفت: «شما خیلی بیاعصابتر ازبگو اون چیزی هستید که شنیده بودم.»
«نمیدونم چی دربارهام شنیدی، ولی من کسی رو که تو کارش بهترین نباشه استخدام نمیکنم. اگه میخوایاتاق پارهوقت کار کنی، باید یه دوره آزمایشی سه ماهه رو بگذرونی و حقوقت هم نصف بقیه کارمندهاست. حالااشتباه اگه بیفتی به پام و التماس کنی که لطفاً منو استخدام کن، شاید یه فکری به حالت بکنم.»
«ارباب دئوس. یاصدای شاید بهتر باشهبلند بگم... دمیورگوس ۶۶۶ام؟»
«پس چیزاییبگم که شنیدیلطفاً اینا بوده؟»
«بله.»
«به نظرمیکشید میاد فقط یهگردنم پریِ ساده نیستی.»
«بله. اما فعلاً،صدای بیاید فرض کنیمبلند فقط یه پریام.»
«یعنی داری ازم میخوایلطفاً کسی رو استخدام کنمگوش که حتی نمیدونم واقعاً کیه؟»
«دقیقاً.»
«حتی نمیدونم دشمنی یامیگرفت دوست. نکنه اژدهایی چیزیچرخاندم هستی؟ یا یه جادوگر ردهبالا؟»
اسکاتول جواب داد: «برعکس، تواناییهامچرخاندم خیلی بالاست. اونقدر که حتی خودتونکسی هم نمیتونید بفهمید واقعاً کی هستم.»
«مهارت شمشیرزنیام هم کاملاً عالیه.فقط اون تا حدودی که گفتم، قطعاًتوی در سطح یه انسان معمولی نیست.»
با بیحوصلگی گفتم: «نمیدونم چه جونوری هستی، ولی حالاشدم که قراره استخدامت کنم، پاتو از گلیمت درازتر نکن. اگهحدوداً مچت رو موقع انجام یه کار مشکوک بگیرم، درجا میکشمت.»
«این الانمیکشید یه تهدید علنیگردنم علیه کارمندتون بود؟»
«غر نزن. مگه به هر حالبلند به خاطر اینکه چیزی ازم میخوایراهنمایی نیومدی ورِ دل من کار کنی؟»
«درسته.»
اسکاتول گونهاش رامیگرفت خاراند و سرشتقتقی را کمی خم کرد.
«بذارید خیالتون رو راحت کنم، تا زمانی کهچرخاندم براتون کار میکنم، به عنوان خدمتکارتون کاملاً وفادار میمونم.اتاق اما اینکه کِی استعفا بدم رو خودم تصمیم میگیرم.»
«داری علناً اعلامصدای میکنی که یهبلند روزی بهم خیانت میکنی؟»
«بله.»
«خوبه، از جوابت خوشمگردنم اومد. استخدامی. حقوقت ماهیبلند پنج تا سکه نقره است.»
«جای خوابمیکشید و غذامیگرفت هم میدید؟»
«خودت باگردنم پول خودتتقتقی بخر و بخور.»
«چقدر شما خونسرد و بیرحمید.»
«اگه بیشتر از پولیگردنم که بهت میدم برام کارشدم نکنی، درجا پرتت میکنم بیرون.»
«لطفاً همهچیزمیکشید رو بهمیگرفت من بسپارید.»
«خب، وقت مهمونی خوشامدگوییه.»
من، یولگئوم،بگم زکه ولطفاً خدمتکار جدیدمان، اسکاتول.
کل گروه، تقریباً بلافاصله بعد ازتقتقی تعطیل کردن مغازه اسلحهفروشی، تو دکهچشم غذافروشی زکه دور هم جمع شدیم.
«چیشده؟ پیشخدمت پیدا کردی؟»
یولگئوم باگردنم قیافهای گیج وچرخاندم سردرگم نگاهم میکرد.
«به خاطر اینه که کارگر پارهوقتملحظه کلاً به برگشتن به مغازه هیچصورتش اهمیتی نمیده و براش پشیزی ارزش نداره.»
یولگئوم گفت: «از یهگردنم کارگر پارهوقت انتظار ذهنیتبلند یه رئیس رو نداشته باش.»
یولگئوم این رادرد پراند و بهصدای اسکاتول نگاه کرد.
اسکاتول داشت با یهتقتقی لبخند درخشان، ادای آدمهایبگو خوب و موجه رو درمیآورد.
نه، اگه بخوام دقیقتر بگم،فقط اصلاً آدم نبود. گوشهای تیزشعجیبی داد میزد که از نژاد پریهاست.
اسکاتول گفت: «اسمم اسکاتوله.»
«منم یولگئوم هستم.»
«آه! جنابگردنم یولگئوم. چهتقتقی اسم خاصی.»
یولگئوم جواب داد: «از دیدن یه پری تو اینجا که عجیبترتوی نیست، مگه نه؟ هرچند، خیلی نادره که یه پری جنگل هورستیلکردنِ رو ول کنه و بیاد تو دنیای آدما دنبال کار بگرده...»
اسکاتول گفت: «خب،میگرفت یه سری شرایطتقتقی خاص پیش اومد.»
«چه شرایطی؟»
«راستش روگردنم بخواین، همهچیزتقتقی زیر سر اژدهاست.»
یولگئوم مشروبی که تازهلطفاً ریخته بود تو دهنش روبدید با فشار تف کرد بیرون.
من که دقیقاً بغلگردنم دستش نشسته بودم، بابلند لیوان و چاپستیکهام جاخالی دادم.
غر زدم: «اه، چقدر کثیف.»
یولگئوم گفت: «ببخشید.»
یولگئوم روی میزمیشه رو دستمال کشید وحرفم به اسکاتول نگاه کرد.
«اژدها... فکردرد نمیکنم اژدهایانگردنم اونجا زندگی کنن.»
اسکاتول گفت: «حق با شماست. تا همین چند وقت پیششدم هم همینطور بود. اما... اخیراً یه اتفاقاتی افتاده. اژدهایان جنگلحدوداً رو تسخیر کردن و شروع کردن به حمله به پریها.»
یولگئوم گفت:گردنم «انگار رد دادنچرخاندم و دیوونه شدن.»
«نه، به نظر دیوانه نمیومدن. راستش، بیشتر شبیه اینهبدید که دارن مثل یه عملیات نظامی پایگاهها رو اشغال میکننملایم و قدرت میگیرن. انگار دارن واسه خودشون یه پادشاهی میسازن.»
«این دیگه... خیلی نادره.»
یولگئوم اخممیکشید کرد و سرشگردنم رو کج کرد.
تازه چند ماه بود کهچرخاندم به شکل انسان درآمده بود،چشم پس واقعاً چه خبر شده بود؟
نژاد اژدها معمولاً تو قلمرو خودشونلحظه میمونن و فقط تو موارد خیلی خاصتحقیرش و محدود تو دنیای انسانها آفتابی میشن.
تازه همونهادرد هم بیشترشون بهصدای شکل انسان درمیومدن.
دستبهسینه شدممیکشید و گفتم:میگرفت «داستان جالبیه.»
اسکاتول ادامه داد: «ما پریها تمدن انحصاری و بستهای نسبت به دنیایراهنمایی انسانها داریم، برای همین این خبر هنوز تو دنیای آدما پخش نشده.قامتی به هرحال، دلیل اینکه زادگاهم رو ول کردم و اومدم اینجا همین بود.»
صدا زدم: «زیک.»
«بله، دئوس.»
«نظرت چیه؟»
«نباید کمک کنیم؟»
«چرا؟»
«خب... چوندرد من یهگردنم قهرمانم دیگه.»
«واقعاً؟»
«آره.»
آهی کشیدم و گفتم:لطفاً «پس وسایلت رو جمعگوش کن. فردا راه میافتیم.»
زیک گفت: «فهمیدم.»
«هی، پیشخدمت.»
اسکاتول سریعگردنم جواب داد:تقتقی «بله، ارباب.»
«باید راهنمای ما باشی. بایدفقط بریم حساب اون اژدهایانی که میگنتوی جنگل پریها رو اشغال کردن، برسیم.»
«بسیار خب. اما تکلیف مغازهصدای چی میشه؟ من هنوز هیچیبگو از کار اینجا یاد نگرفتم.»
با بیخیالی دستم رو تکون دادم: «بیخیال، مشکلیچرخاندم نیست. بقیه بچههایی که میمونن خودشون یه خاکیوارد تو سرشون میریزن و کارها رو راستوریست میکنن.»
«ارباب.»
«هان؟»
«این یه سوال خیلیگردنم اساسیه... شما واقعاً بهبلند یه پیشخدمت نیاز دارین؟»
«معلومه که نیاز دارم. وگرنه وقتی میخوام کاریچرخاندم انجام بدم، کسی نیست که صداش کنم. مثلاًوارد بگم: هی پیشخدمت، یه لیوان آب بیار. همینطوری.»
اسکاتول با تعجب پرسید:تقتقی «این که بیشتر شبیهبگو پادوعه تا پیشخدمت، نه؟»
پوزخندی زدم:بگم «مگه فرقیلطفاً هم دارن؟»
اسکاتول نیشخندی زد.
«اگه شمامیکشید اینطور میگین ارباب،گردنم پس حتماً همینطوره.»
«عجب طرز فکر خوبی. پیشخدمت قبلیبلند سر هر چیزی بامبول درمیآورد وراهنمایی حتی یه کلمه هم ازم حمایت نمیکرد.»
بعد از اینکه لیوانم رو پر کردمحرفم و به سلامتی هم نوشیدیم، همه رونمیرسید فرستادم برن و برای فردا صبح قرار گذاشتیم.
یولگئوم در آخر گفت:
«به هرحال، هرکسیدرد هر کاری دلشصدای میخواد میکنه. جنگل هورستیل...»
زمزمههای شیطانی که به پادشاهیچرخاندم زیرزمینی مالکوث ختم میشدند، درچشم پایینترین نقطه قاره هورسا قرار داشتند.
و جنگل هورستیل، جایی که پادشاهی پریها درگوش آن قرار داشت، روی یک شبهجزیره طولانی بودککش که از آنجا به سمت شمال شرقی امتداد مییافت.
در هورستیل، جایی که تپههایصدای ملایم مثل امواج بالا میرفتند، یکبیاد جنگل عظیم مخروطیان پهن شده بود.
وسعت جنگل خیلی زیاد بود، اما درختان صدسالهاشچرخاندم چنان بهخوبی نگهداری میشدند که منظرهای خلق کرده بودنداتاق که در هیچ جای دیگری از قاره پیدا نمیشد.
پریها عاشق جنگل بودند.
آنها رسیدگی به جنگلها را بزرگترین فضیلتحرفم میدانستند و با صادرات چوبهای باکیفیت، محصولات جانبیاصلاً و صنایعدستیشان، ثروت ملی خود را حفظ میکردند.
با اینکه نژادی نسبتاً صلحجو بودند، اما به لطفشدم حرکات چابک و سیستم جادوییشان که بر پایه درکپسری عمیق از ارواح بود، در جنگ هم مهارت بالایی داشتند.
هیچ کشوری تا به حال ازصدای مرزهای هورستیل عبور نکرده بود. صلح برایچشم دهها هزار سال در آنجا پابرجا بود.
صدا زدم: «پیشخدمت.»
اسکاتول از رویمیشه صندلی کالسکهچی سرش روحرفم چرخاند و نگاهم کرد.
«بله، ارباب.»
«یه قهرمان با نیتهایمیگرفت خوب و خیرخواهانه به بقیهبلند کمک میکنه، اما من نه.»
«میدونم.»
«پس وظیفه تیغمیشه زدن و جمعآوریلحظه پول با توئه.»
اسکاتول با خونسردی گفت: «نگران نباشید.تقتقی اگه با رئیسهای دهکدهها مذاکره کنید، میتونیدکسی پول حسابی و قلمبهای به جیب بزنید.»
خندیدم: «خوبه، خوبه. تا همین دیروزصدای اینجا زادگاهت بود، اما حالا شدی یهچشم آدم پولپرست که فقط دنبال کیسه سکههاست.»
یولگئوم روگردنم به من کردچرخاندم و غر زد:
«یه ذره مراعات کن. آخهفقط چرا داری یه آدم معمولی روتوی به یه خائن حرفهای تبدیل میکنی؟»
شانه بالا انداختم: «وقتی کسیصدای برای من کار میکنه، بایدبگو جونش رو هم برام فدا کنه.»
یولگئوم چشمغره رفت: «طرف رو فقط با نصفچرخاندم یه سکه طلا استخدام میکنی و انتظار داری جونشاتاق رو هم برات بده؟ واقعاً که پررویی حدی داره.»
حرفهایش را از این گوش گرفتمبلند و از آن گوش در کردمراهنمایی و دوباره رو به اسکاتول گفتم:
«خب، از اونجایی که اون یارویی که بدون پرسیدنبدید همهچیز رو توضیح میداد غیبش زده، بگو ببینم چراباشد اژدهایان یهو تصمیم گرفتن چیزی شبیه یه پادشاهی راه بندازن؟»
«ما هنوز دلیلش رو نمیدونیم. همین چندچرخاندم وقت پیش، نُه تا اژدها یهویی پیداشون شدوارد و از پادشاهی پریها خواستن که تسلیم بشن.»
«نُه تا؟»
«بله. رهبرشونگردنم یه اژدهای آبیچرخاندم به اسم اوکتاست.»
با شنیدن اسممیشه اوکتا، نگاهم رالحظه به یولگئوم دوختم.
او بهدرد آرامی سرگردنم تکان داد.
اژدهایان دوازده ماه.
این اسم یکی از دوازده اژدهاییبلند بود که به همراه جین وراهنمایی جولی آگوستا، جناح تندرو را رهبری میکردند.
گفتم: «دوازده منهای سهلطفاً میشه نُه. میخوام بگمگوش این اصلاً تصادفی نیست.»
پرسیدم: «مورددرد خاصی هست کهصدای به ذهنت برسه؟»
یولگئوم جواب داد: «خب، به نظر میاد اژدهایان هم واسه خودشونبگو درگیریهایی دارن. فکر میکردم همه دور خدای اژدها متحد شدن، اماساله انگار بعضیهاشون دارن علناً در برابر حرفای خدای اژدها شورش میکنن.»