چپتر 216: ۴۹. دختری به ماجراجویی میرود (۴)
0لاخه نفسفرستاده راحتی کشید واست روی زمین ایستاد.
او با استفاده از تاکهابالای نردبانی درست کرد تا بالامیکردند آمدن بقیه همتیمیهایش راحتتر شود.
آن مکانسرم فاصله زیادی باببینم دهانه آتشفشان نداشت.
بوی تند گوگردِ مسی سوراخهای بینیام راادامه قلقلک میداد. با این حال، تابش نورمیشناختند خورشید باعث میشد خیالم کمی راحت شود.
درست همان موقع بود.
«از بازی فرار خوشتون اومد؟»
صدای نزار به گوش رسید.
جا خوردم و سرم را بالافرستاده آوردم تا غولهایی را ببینم که ازقبل بالای صخرههای سنگی به پایین نگاه میکردند.
وقتی نزار اشارهای کرد،داده غولهای بیشماری به حرکتکردند درآمده و جابهجا شدند.
غولها که حدود سهببینم متر قد داشتند، زرههایپایین عجیبی به تن کرده بودند.
لاخه و سادیموس باغولهایی دیدن این صحنه نالهایسنگی از سر کلافگی سر دادند.
«تو بهمیپوشیدند یه غولسمت زره مکانیکی پوشوندی!»
این زرهها فقط یک پوشش ساده نبودند، بلکه به دستگاههای مکانیکیبنابراین مجهز شده بودند. این تجهیزات قدرت آنها را چند برابر میکرد وبچه سلاحهای پرتابی مثل کمانهای صلیبی در گوشه و کنارشان جاسازی شده بود.
به نظر میرسید نزار به تولید انبوه سربازانپایین غولپیکری که زرههای مکانیکی میپوشیدند و قبلاً آنهادرآمده را به سمت شیاطین فرستاده بود، ادامه داده است.
ده غول،سرم گروه راغولهایی محاصره کردند.
سادیموس و لاخه ازسمت قبل قدرت غولها راداده میشناختند، بنابراین عجولانه حمله نکردند.
نزار روی تپهادامه سنگی نشست وگروه به پایین خیره شد.
«خیلی جالبه. واقعاً سرگرمکنندهست. به نظر میرسهسنگی تو واقعاً بچه دئوس و سیگنی هستی. یهحرکت چیز به این کوچولویی، به طرز عجیبی جسوره.»
«اسم پدر وآوردم مادرم رو همینجوریبالای به زبون نیار!»
«من لیاقتش رو دارم. چونشیاطین من کسی هستم که قرارهگروه حاکم مطلق دنیای جدید بشه.»
نزار چند بار سر تکاناست داد و نگاهی به همراهان میگوبنابراین انداخت که در حال فرار بودند.
«یه فکرآوردم خوب بهببینم سرم زد، میگو.»
«چی؟»
«نظرت چیه بذاریم اونا برن؟»
«چه نقشهای تو سرته؟»
«در عوض، تو حتی نباید به فرار کردنپایین از زیر زمین فکر کنی. تا وقتی اون پدرجابهجا لعنتیت بیاد نجاتت بده، باید برای من کار کنی.»
میگو مستقیمسرم به نزارغولهایی نگاه کرد.
با اینکه فقط یک دختر یازده سالهادامه بود، اما در مسابقه زل زدن بهمیشناختند یک غول ده متری اصلاً کم نیاورد.
چیزی که حتی شگفتانگیزتر بود، این بودمحاصره که در همین لحظه هم داشتم توینکردند سرم احتمالات را حساب و کتاب میکردم.
با قضاوت از روی واکنشهای سادیموسصخرههای و لاخه، به نظر میرسید هیچ شانسیغولهای برای پیروزی در این مبارزه وجود نداشت.
حتی یولگئوم و خودشغولهایی هم نتوانسته بودند درسنگی برابر نزار مقاومت کنند.
نمیدانستم که آیا این سه نفر، از جملهداده سادیموس، از یولگئوم قویتر هستند یا نه، اماعجولانه اگر نبودند، هیچ راهی برای پیروزی وجود نداشت.
علاوه بر این، ده غولاست دیگر هم با آن زرههای مکانیکیبنابراین عجیب و غریب آنجا حضور داشتند.
فکر کردم بهتر است همینجا عقبنشینی کنم تاپایین اینکه به زور وارد مبارزهای شوم که نمیتوانستم درجابهجا آن پیروز شوم و فقط زخمهایم را بدتر کنم.
تازه، نزار میگفت کهغولهایی اجازه میدهد بقیه اعضایسنگی گروه به سلامت بروند.
«واقعاً میخوای بذاری اونا برن؟»
لاخه فوراًفرستاده حرف میگوداده را قطع کرد.
«به اون هیولاغولهایی اعتماد نکن. اونصخرههای یارو یه شیطانه.»
«شیطان که پدر میگوعه! منببینم حاکم مطلق این دنیام. دروغهای بچگانهمیکردند تحویلش نده. من میذارم اونا برن.»
میگو اخم کرد.
«چهار نفر؟ پس استفی چی؟»
نزار دستش راغولهایی دراز کرد وصخرههای به استفی اشاره کرد.
صاعقهای بیرون جهید و درببینم یک چشم به هم زدننگاه او را در بر گرفت.
چند ثانیه طول میکشدسمت تا بدن یک دختر جواناست به مشتی خاکستر تبدیل شود؟
«نه!»
میگو جیغ کشید.
اما استفی دیگرآوردم از این دنیابالای محو شده بود.
«چرا!»
«چون اونقدرها هم بخشنده نیستم که خیانت بردهام رو نادیده بگیرم. خب حالا، جوابم رو بده.نشست میخوای اون چهار نفر رو نجات بدی؟ یا میخوای من رو بکشی؟ اگه بخوای دندونات روپدر به من نشون بدی و تهدیدم کنی، اون چهار نفر دیگه به جز تو، قطعاً کشته میشن.»
چشمان میگو سرخ شد.
او دوستی همسن و سال خودمبالای بود که برای اولین بار دروقتی زندگیام با او آشنا شده بودم.
به لطف او توانسته بودم ازفرستاده قفس فرار کنم... اما هرگز فکر نمیکردمقبل او را اینقدر بیهوده از دست بدهم!
میگو لبش را گاز گرفت.
«لعنتت میکنم.آوردم مطمئن باشببینم یه روزی میکشمت.»
«به نظرسرم میرسه که اونببینم روز، امروز نیست.»
«متأسفانه... همینطوره. بذار اونا برن.»
«در عوض،فرستاده حق نداری ازاست دستوراتم سرپیچی کنی.»
«باشه.»
لاخه وسرم سادیموس کنارغولهایی میگو ایستادند.
«نیازی بهمیپوشیدند این کار نیست.شیاطین ما باهات میجنگیم.»
میگو در جوابادامه حرف سادیموس سرشگروه را تکان داد.
«نه. لطفاً به نویهکان برگردید.بالای و لطفاً برید پیش یولگئوم ووقتی بهش بگید چه بلایی سرم اومده.»
سادیموس باسرم نگاهی خشن بهببینم نزار خیره شد.
اما نزار فقط پوزخند زد. بافرستاده چهرهای که انگار میگفت: «از دستکردند یکی مثل تو چه کاری برمیاد؟»
میگو، سادیموسفرستاده و لاخهداده را هل داد.
«برید! خواهش میکنم.»
آن دو و سوزاکو بهببینم خاطر فداکاری میگو برای نجاتشان،نگاه احساس فلاکت و بدبختی میکردند.
بیشتر از هر چیزی، ازشیاطین این ناراحت بودم که قدرتگروه نجات دادن او را نداشتم.
با قدمهایی سنگین و لرزان بهگروه راه افتادم. چند بار به عقبعجولانه و به سمت میگو نگاه کردم.
میگو لبخندآوردم زد و دستشبالای را تکان داد.
«نگران من نباشید. نزار من روبالای نمیکشه. حداقل تا زمانی که بهوقتی عنوان یه گروگان هنوز ارزشی داشته باشم.»
سادیموس مشتهایش را گره کرد.
احساس میکرد خون داغی دراست بدنی که هزار سال پیشمیشناختند مرده بود، جریان پیدا کرده است.
لاخه دندانهایشآوردم را رویببینم هم سایید.
قسم میخورم کهآوردم هرگز این شرمساریبالای را فراموش نکنم.
و آن دو شوالیه ارشدشیاطین رو به میگو زانو زدند ومحاصره ادای احترام شوالیهای به جا آوردند.
در دلشان قسم خوردند. آنها با خود عهدکردند بستند که میگو را به عنوان ارباب خود بپذیرندخیره و قطعاً جانشان را برای نجات او فدا کنند.
پس از رفتنغولهایی آنها، میگو به نزارسنگی نگاه کرد و گفت:
«میخوای مجبورم کنی چیکار کنم؟ببینم تمیزکاری؟ لباس شستن؟ یا میخواینگاه مجبورم کنی زمین رو بکنم؟»
«از این به بعد تو خدمتکار منادامه میشی. فکر کنم اینطوری بتونم مسئله اون فیگورهاییبنابراین رو که قبلاً گرفتم، حل و فصل کنم.»
«خدمتکار یعنی چی؟»
«بهم بگو ارباب. وببینم حرفی که میزنم هرگزپایین نباید زیر پا گذاشته بشه.»
«تو دوستم استفیآوردم رو کشتی. هیچوقت بهصخرههای خاطر این کارت نمیبخشمت.»
«مهم نیست. هر وقت خواستی اینو بهم نشون بده. اماگروه بهتره زمانی این کار رو بکنی که مطمئن باشی میتونینشست شکستم بدی. چون نمیدونم تا کی قراره اینقدر باهات مهربون باشم.»
نزار در حالیادامه که به غولها نگاهمحاصره میکرد، این را گفت.
«خب، پسآوردم بیاید برگردیمببینم به پادشاهی من.»
«هر چیسرم شما بگید،غولهایی خدای ما!»
اولین وظیفهمیپوشیدند میگو، غذا دادنشیاطین به نزار بود.
اون یه شکموی تمامعیار بود.
یه لنگ کامل ازببینم یه پستاندار غولپیکر و هیولامانندنگاه رو جوید و قورت داد.
میگو با دیدن غذاهاییغولهایی که با صدای ملچوملوچ بهپایین هر طرف میپاشید، اخم کرد.
«میگو.»
«بله، ارباب.»
«اون گوشتی کهغولهایی اون سر میزصخرههای افتاده رو بیار اینجا.»
«چشم.»
قولها باید عملی میشدن.
با این فکر، میگوداده در سکوت کارهای یهکردند خدمتکار رو انجام داد.
نزار تیکه گوشتی کهببینم تو دستش بود روپایین روی میز تف کرد.
«برش دار و بندازش دور.»
چهره میگومیپوشیدند کمی درسمت هم رفت.
معلمم، یولگئوم، سختگیرادامه بود، اما هیچوقت اینقدرمحاصره باهام بدرفتاری نکرده بود.
هم مادرش و همببینم لکسیا، میگو رو مثلپایین یه جواهر عزیز میدونستن.
تمیز کردن غذای تفشده!
هیچوقت فکرمیپوشیدند نمیکردم مجبور بشمشیاطین همچین کاری بکنم.
اما میگوفرستاده دوباره لبخندیداده روی لبهاش آورد.
«چشم، ارباب.»
مدام به خودم دلداری میدادم.
با چیزی شبیه به پارویشیاطین برفروبی اون رو هل دادم ومحاصره انداختم تو سطل زباله کنار میز.
نزار زیرچشمیفرستاده نگاهی بهداده میگو انداخت.
«تمیزش کن.آوردم مزه غذاببینم رو خراب میکنه.»
«چشم، ارباب.»
میگو یه طرفقبلاً میز رو بافرستاده تی تمیز کرد.
بعد از اون، نزار چند تاگروه کار کثیف دیگه هم کرد کهعجولانه باعث شد میگو دوباره اخم کنه.
اما میگو همهغولهایی رو تحمل کرد وسنگی به روی خودش نیاورد.
بعد از تموم شدن غذا، نزاربالای دهنش رو با یه چای تلخوقتی شست و رو به میگو گفت:
«عصبانی نیستی؟میپوشیدند خدمتکار بودنسمت یعنی همین.»
«چیزی که عصبانیم میکنهداده اینه که تو دوستکردند بیگناه من رو کشتی.»
«بیگناه نبود. اون زیردست من بود کهسنگی جرأت کرد به تو کمک کنه وبیشماری بهم خیانت کنه. مردنش کاملاً طبیعی بود.»
«اون مجبورسرم شده بودغولهایی خدمتکارت بشه.»
«اگه از اینقبلاً وضعیت خوشش نمیومد،فرستاده باید باهام میجنگید.»
«وقتی زوریفرستاده نداشت، چهکارداده میتونست بکنه؟»
«داری مثل بچهها غر میزنی. جنگجوهای بیشماری بودن که موقع شورش علیه من کشته شدن. وقتی تصمیم میگیری تسلیم بشی و پیروی کنی،زرههای نباید سر قولت بمونی؟ همچنین، اگه خیانت میکنی، باید مرگ رو هم با کمال میل بپذیری. نمیشه که هم خیانت کنی و هم جونتقدرت رو نجات بدی، یه بار بری سمت راست، یه بار چون به ضررته بری سمت چپ. زنده موندن به این روش اصلاً راحت نیست.»
«تو اصلاً میدونیآوردم رحم چیه؟ اون فقطصخرههای یه بچه دهساله بود.»
«رحم؟! اگه رحم نداشتم، خود تو روادامه میکشتم و پوستت رو همینجا آویزون میکردم. همینبنابراین برای تحریک کردن پدر و عموت کافی بود.»
میگو از حرفهای اون لرزید.
«ترسیدی؟»
«نه.»
نزار یه جرعهقبلاً از چایش نوشید وادامه دوباره دهن باز کرد:
«تو بافرستاده بقیه بچهها یهاست کم فرق داری.»
«ممنون بابت تعریفت.»
«شاید کارام عجیب به نظر برسه،بالای اما تحقیری که از پدرت دیدم،وقتی چند برابر از این بدتر بود.»
نزار داستان روبهرو شدنش با دئوسفرستاده رو جوری تعریف کرد که انگارکردند داره یه افسانه قدیمی رو بازگو میکنه.
داستان از این قرار بود که بعد از دههاقبل هزار سال حبس بودن تو یه انبار زیرزمینی، دئوس مهرجالبه و مومش رو باز کرد و مجبورش کرد خدمتکارش بشه.
«پدرم که نجاتت داد!»
«به اون میگی نجات دادن؟»
«مگه نیست؟»
«اگه آزادم میکرد، آره. اما اون من رو برده خودش کرد. من به خودم افتخار میکنم.نشست اون من رو، کسی که توسعهیافتهترین مغز رو تو کل تاریخ بشریت داره، تبدیل به یهپدر برده کرد و وادارم کرد کارهای پیشپاافتاده انجام بدم! اون هیچی نیست جز یه دیوونه روانی.»
«تو اصلاً نمیدونی لطف چیه.»
«من فقط چیزیآوردم که دریافت کردمبالای رو پس میدم.»
«یولگئوم بهم یاد داده. اولشیاطین تو ببخش. حتی اگه چیزیگروه در ازاش نگرفتی، بازم ببخش.»
«اونوقت چی برات میمونه؟»
«گفت یه روزی خودتببینم میفهمی. مطمئنم که یهپایین چیزی تو وجودم باقی میمونه.»
«چرتوپرت. اینسرم کار فقط ثروتمببینم رو کم میکنه.»
میگو آروممیپوشیدند سرش روسمت تکون داد.
نزار اخمفرستاده کرد وداده بهش گفت:
«از امروز به بعد، یکی از وعدههای شامتپایین رو میدم به یه نفر دیگه که دارهدرآمده از گرسنگی میمیره. بازم چیزی تو وجودت باقی میمونه؟»
«اگه کسی هستآوردم که گرسنهست، ایرادیبالای نداره بدیش به اون.»
«بعداً پشیمون نشیا!»
میگو خندید.
«چون من قویم. اشکالی ندارهبالای یه وعده غذام رو بامیکردند یه نفر دیگه شریک بشم.»
نزار با دیدنآوردم اون لبخند، لبهاشبالای رو آویزون کرد.
در همین حین، دو شوالیهشیاطین اصلی، از جمله لاخه و سادیموس،محاصره با عجله به سمت نویهکان رفتند.
در حین فرار از زیرزمین، بر اساسمحاصره چیزهایی که از میگو شنیده بودند، مخفیگاهینکردند رو پیدا کردند که یولگئوم ساخته بود.
این رگین بود کهببینم در رو باز کردپایین و بهشون خوشآمد گفت.
برای چند لحظه باغولهایی گیجی به هم نگاه کردند،پایین چون نمیتونستند همدیگه رو بشناسند.
بلافاصله بعد ازقبلاً اون، لاخه اولفرستاده به حرف اومد:
«ما کسانی هستیم کهداده همراه با زیک از نویهکانقبل محافظت کردیم. تو رگین هستی؟»
«درسته. شما...»
«من رو لاخه صدا کن.»
«آه! تو ماندراکه راکش هستی.»
«این سادیموسه. و اون دواست تا هم سوزاکوی سرخ و اکتوربنابراین نقرهای از شوالیههای اصلی نویهکان هستن.»
«منم رگین ون جید هستم.»
او بهسرم خودش اسم هولیببینم رو داده بود.
این کار برایقبلاً برگردوندن قلعه بهفرستاده برادر بزرگترش بود.
رگین اون چهارادامه نفر رو بهگروه داخل سد محافظتی آورد.
سیگنی و لکسیا صدای آدمهابالای رو از داخل شنیدند ومیکردند به سمت در ورودی اومدند.
در مورد لکسیا،آوردم او سادیموس و لاخهصخرههای رو به خوبی میشناخت.
اما اصلاً وقت اینسمت نبود که با خیالداده راحت با هم احوالپرسی کنن.
لاخه در حالیادامه که به همهگروه نگاه میکرد گفت:
«میگو الان اسیر نزار شده.»
چهره سیگنی کمیآوردم در هم رفت. لاخهصخرههای دست سیگنی رو گرفت.
«من ازمیپوشیدند قبل داستان روشیاطین از یولگئوم شنیدم.»
«متأسفم. با اینکه ماداده اونجا بودیم... اما فقط ازقبل اون بچه کوچیک کمک گرفتیم.»
«آخه چه اتفاقی افتاده؟»