چپتر 187: ۴۳. تصمیم برای جنگ. (۱)
0یولگئوم گفت: «حریف شماقهرمان دو تا نمیشم. واقعاً هیچکلیدی مشکلی با قضیه سیگنی نداری؟»
زیک جواب داد: «سیگنی بهمآخرین گفت. بچهای که این بار روکلیدی به دوش میکشه هم بچه خودشه.»
«شما خواهر وبودی برادر اونقدر مهربونیداون که عاشق جفتتون شدم.»
«فقط میخوامداشت خواهر و برادرکلیدی کوچیکترم خوشبخت باشن.»
«من کهنبود فقط برادرقهرمان کوچیکترم رو میشناسم.»
زیک پرسید: «ولی هیونمو واقعاًآخرین اینقدر قویه؟ قدرت خود دئوسنیممهره بهتنهایی برای تسلیم کردنش کافی نیست...؟»
«اینطور نیست.زیبایی هیونمو یه جورکنم عجیبی تغییر کرده.»
«قوی شده؟»
«آره. بدجور.»
«چرا تنهایی اینقدر قوی شده؟»
یولگئوم در حالی که دوبارهکنم به زیک نگاه میکرد، گفت: «خب،الان اگه بخوام ساده بگم، بزرگ شده.»
حس عجیبی بود.
زیک که تا همین دیروز یک بچهبهعنوان بود، حالا تبدیل به یک مرد بالغشاید شده بود. و حسابی هم رشد کرده بود.
تازه، دو تا از جانوران خدای مرگ را همبهعنوان به دست آورده بود. همان بهتنهایی قدرتی بود کهخدا میتوانست او را به حاکم مطلق این دنیا تبدیل کند.
فارغ از رفتاربودی متواضعانهاش، نمیشد سنگینیاون حضورش را نادیده گرفت.
حالا دیگر زیکبهعنوان فقط یکی از آناهمیت بیشمار جنگجوهای معمولی نبود.
زیک، که با آخرین قهرمان فرقداشت داشت، حالا بهعنوان یک مهره کلیدی،فوقالعادهای وزن و اهمیت فوقالعادهای پیدا کرده بود.
شاید اینجنگجوهای هم ارادهینبود خدا بود...
اما کلاً درکش غیرممکن بود.
زیک گفت: «ولی یولگئوم...»
«ها؟»
«تو واقعاً زن فوقالعاده زیبایی بودی. فکر کنمداشت اون موقع بچه بودم و زیاد حالیم نمیشد.شاید الان حتی از چیزی که یادم میومد هم زیباتری.»
«اوه خدای من، زیک.فکر یعنی اینقدر بزرگ شدی کهزیاد بتونی از این حرفا بزنی؟»
«فقط چیزیداشت که اومد توکلیدی ذهنم رو گفتم.»
یولگئوم خندید: «عالی بزرگ شدی! در مقایسه با تو، اون یارواهمیت یه افتضاح به تمام معناست. در واقع، چون ده سال توزیبایی یه فضای مجازی گیر افتاده بود، شاید اصلاً هیچ رشدی نکرده باشه.»
«فضای مجازی؟»
«پادشاه شیاطین که تو کشتیش... اگه بخوام دقیق بگم، مجموعهای از ارواح پادشاهان شیاطینیادم بزرگ قبلی بود، اما اون موجودی رو پیدا کرد که میتونه جایگزین اون روحمقایسه شیطانی بشه. یه چیزی مثل سایهای که از روح اولین پادشاه شیاطین به جا مونده.»
یولگئوم شانهایداشت بالا انداختمهره و دوباره گفت:
«نیازی نیست نگران باشی.قهرمان خب، حداقل قدرتهای سابقش بهعنوانکلیدی ارباب شیاطین رو پس گرفته.»
«نمیدونم چه واکنشی نشوننبود بدم. اگه بگم خوبداشت شد، پای جون بشریت وسطه.»
«از این به بعد هم اوضاعاون همینقدر پیچیده میمونه. کمتر از دهحتی سال تا جنگ نهایی باقی مونده.»
زیک گفت:داشت «خیلی رک وکلیدی پوستکنده حرف میزنی.»
«اینطوره؟»
«آره.»
«خب... فکر میکنی برای اون روزاون دعوت بشی، زیک؟ مطمئن نیستم. در موردچیزی اینکه انسانها قراره چطور باهات رفتار کنن.»
«مهم نیست اگه دعوت نشم.کلیدی من یه جنگجو بودم و هستم.ارادهی و همچنان یه جنگجو باقی میمونم.»
«رگین رو دیدی؟»
زیک با صداییمعمولی که کمی ضعیفقهرمان شده بود گفت: «آره.»
«از همهجا دارم شایعات بدی میشنوم.اون حتی یه داستانهایی هست که میگن اونچیزی تبدیل به صیغهی ملکه پادشاهی ورده شده.»
«منم وانمود میکنمبهعنوان که چیزی دروزن این باره نشنیدم.»
«به نظر پیچیده میاد.»
«یه کم همینطوره. وقتی جنگ نهایی تمومفرق بشه و دوران صلح فرا برسه... همهچیز آرومپیدا میشه. مثل آب گلآلودی که بالاخره زلال میشه.»
یولگئوم لبخندی زد: «چون توکنم نسل چهارمی. حواست باشه کهحالیم زنده بمونی و با هم باشید.»
زیک خندید و گفت: «چشم.»
احساس میکردم حرفهای یولگئومقهرمان بخش زیادی از تلخیهای قلبمکلیدی را شسته و برده است.
دئوس دوباره روبهروی هیونمو ایستاد.
هیونمو بازیبایی نگاهی سنگین بهکنم دئوس خیره شد.
«فکر نمیکردم بهبهعنوان این زودی برگردی...وزن ولی واقعاً عجولانهست.»
دئوس پوزخندی زد: «خودم هم فکر نمیکردمبهعنوان اینقدر زود پیداش کنم. خب، نظرت چیهشاید راند دوم رو همین الان شروع کنیم؟»
«قدرت سوزاکوجنگجوهای رو بهنبود دست آوردی.»
«آره. تو گذشته اونقدرفکر کارای خوب کردم که حالازیاد داره با سودش بهم برمیگرده.»
هیونمو گفت: «قدرت سوزاکو وکلیدی قدرت ببر سفید. خوبه. منم برامارادهی سوال بود که چقدر قوی شدم.»
«خب، راستش تو واقعاً قوی هستی، پسبهعنوان دیگه دستکمت نمیگیرم. فکت رو محکم بچسبشاید که ممکنه با یه ضربه ناکاوت بشی.»
دئوس مشتهایش را گره کرد.
نشان ببر سفید روی پشتکنم دست راستش و نشان سوزاکوحالیم روی دست چپش پدیدار شد.
این فقط قدرتبهعنوان دو تا ازوزن خدایان مرگ نبود.
شعلههای آبیرنگ از بدن دئوس زبانهداشت کشید. او به معنای واقعی کلمه،فوقالعادهای تمام قدرتش را بیرون کشیده بود.
هیونمو چشمانش را بست.
سینهاش را جلوبودی داد و بازوهایشاون را باز کرد.
ارادهاش برایداشت پذیرش هرگونه ضربهایکلیدی کاملاً حس میشد.
دئوس هم کسی نبودقهرمان که وقتی به اومهره میگفتند «بزن»، تعارف کند.
مشت او درستمعمولی در وسط سینهیقهرمان هیونمو فرود آمد.
امواج ضربه آسمان را لرزاند،کنم و سنگفرشهای زیر پایشان خردحالیم شد و زمین را شکافت.
زلزلهای کوچک زمینهایبهعنوان اطراف را لرزاند واهمیت شکافهای عمیقی ایجاد کرد.
اما هیونمونبود حتی یک میلیمترفرق هم تکان نخورد.
نفسی کشیدجنگجوهای و انرژیاشنبود را کنترل کرد.
هنوز حتیزیبایی چشمانش را همکنم باز نکرده بود.
دئوس مشتهایشداشت را پشتمهره سر هم کوبید.
صدایی شبیه به نواختن یک ناقوس غولپیکربهعنوان به گوش میرسید. پژواک صدا تا فاصلهی زیادیارادهی میرفت و دوباره شوک خفهای در فضا میپیچید.
هیولاهای اطراف که نمیتوانستند اینآخرین شوکهای وحشتناک را تحمل کنند،مهره به هر طرف پراکنده شدند.
هیونمو گفت:زیبایی «بیفایدهست. مشتهایفکر ضعیفت اثری نداره.»
«فکر کنم یه چیزیمهره رو اشتباه متوجه شدی...فوقالعادهای من دفعهی قبل فرار نکردم.»
«هاها.»
«فقط گروهم من رو کشیدن و بردن. پس حالا یهمهره امتحانی بکنیم. ببینم تا کی میتونی دووم بیاری.» دئوس هر دودرکش مشتش را به نوبت و با سرعت به جلو پرتاب کرد.
قدرت نهفته دربودی هر ضربه فراتراون از حد تصور بود.
مشتهایی که از قدرتمهره ببر سفید و قدرتفوقالعادهای سوزاکو لبریز شده بودند.
در گذشته، جانوران خدای مرگ حتیداشت از دئوسِ قبل از به دستفوقالعادهای آوردن روح شیطانی هم قویتر بودند.
این انرژی بیپایان، بیوقفهنبود و مثل طوفان برداشت بدن هیونمو کوبیده میشد.
حتی اگر سختترینبودی استخوان دنیا هم بود،موقع قاعدتاً باید ترک برمیداشت.
با اینداشت حال، هیونمو ازکلیدی جایش تکان نخورد.
به آرامی ضربات را دفعفرق میکرد، نفس میکشید و قدرتوزن آنها را در خود حل میکرد.
او به معنایمعمولی واقعی کلمه شبیه بهفرق یک اقیانوس بیکران بود.
قلب دئوس دوباره لرزید.
«یعنی این یاروبهعنوان واقعاً تبدیل بهوزن یه خدا شده؟»
حتی خود دئوس همقهرمان نمیتوانست در برابر این حملاتکلیدی ترکیبی و سنگین مقاومت کند.
هرچند مطمئن بود کهنبود میتواند قبل از خوردن دهبهعنوان ضربه، از مهلکه فرار کند.
در برابر همچینبودی حمله قدرتمندی، هیونمواون عین خیالش هم نبود.
دوباره بکشم عقب؟بهعنوان برگردیم و چونگریونگوزن رو کرایه کنیم؟
هزار جورنبود فکر و خیالفرق از سرم گذشت.
همون موقع، نگاهمعمولی یه پسر توقهرمان ذهنم تداعی شد.
زکه ون هالیویچ.
اونقدر ناچیزداشت و بیاهمیتمهره بود که نگو.
از دید دئوسی که یه نیمهخداداشت بود، زکه فقط یه ضعیفهی بیدستوپاییفوقالعادهای بود که میشد با یه فوت کشتش.
اما حتیجنگجوهای یه بارنبود هم تسلیم نشد.
در برابر هیچبودی قدرتی شجاعتش رواون از دست نداد.
با قاطعیت تحمل کرد و دواموزن آورد، و در نهایت اونقدر قوی شداما که بتونه شونه به شونهی خودم بایسته.
یعنی مننبود از اون نگاهفرق هیچی یاد نگرفتم؟!
درست همونطور که زکه مدتها پیش ازفرق چشمهای دئوس شجاعت میگرفت، حالا دئوس همفوقالعادهای تحت تأثیر شجاعت زکه قرار گرفته بود.
زور مشتم رو بیشتر کردم.
میشه شکوندش.
فقط باید اونقدر بزنمش تافرق بشکنه. حتی اگه سالها، هزارانوزن یا دهها هزار سال طول بکشه.
یه لبخندجنگجوهای محو رونبود لبم نشست.
هیونمو بازیبایی اون صدایفکر مورمورکنندهاش گفت:
«چه موجود فانی ومهره ترحمانگیزی. تا کی میخوای بهپیدا این حرکات بیارزشت ادامه بدی؟»
«تا کی؟»
«دلم به حال بدنت میسوزه.آخرین گیر یه ارباب احمق افتادهمهره و اینطوری داره بهش ظلم میشه.»
«تو چرا نگران بدن منی؟کنم نگران بدن خودت باش، باشه؟ بذارالان ببینیم تا کی میتونی دوام بیاری.»
«کهکهکهکه... حتی اگه تامهره ابد هم بهم حملهفوقالعادهای کنی، بیفایدهست. من قادر مطلقم!»
مشت دئوس بدون توقف،قهرمان مثل کوبیده شدن یه چکشکلیدی سنگین، به سینهی هیونمو میخورد.
فقط یه پردهی شفاف بود.
حتی یه ترکبودی هم برنداشت. امااون من اصلاً عجلهای نداشتم.
واقعاً هیچداشت ضربالاجلی درمهره کار نبود.
داشتم فکر میکردم کهقهرمان امتحان کنم ببینم عمر منکلیدی طولانیتره یا دفاع هیونمو قویتره.
به هر حالمعمولی هیچ چیز اورژانسیقهرمان و واجبی هم نبود.
جنگ دهسالهی آیندهبودی هم که بدوناون من خودبهخود لغو میشد.
نمیدونستم زکه پیر میشه و میمیره یا نه.فوقالعادهای شرمندهام که نمیتونم سوزاکو رو بهش پس بدم، امافوقالعاده حداقل میتونم بدمش به بچهاش، اینطوری هم بد نیست.
اگه بیشتر از حد انتظار طول بکشه،بهعنوان چند هزار سال بعد میدمش به همون یاروییارادهی که قلعه هولی جید رو به ارث میبره.
فکر کردن بهمعمولی این موضوع باعثقهرمان شد خندهام بگیره.
«تو واقعاً کلهشقی. تافکر کی میخوای به اینبودم رفتار بیمعنی ادامه بدی؟»
«قراره تا ابد همین کار رووزن بکنم. یا این لاکِ بچهگانهات میشکنه،خدا یا من پیر میشم و میافتم میمیرم.»
«بیفایدهست!»
«بیارزشه؟ اتفاقاًجنگجوهای خیلی همنبود گرون درمیادا!»
«هه هه، واقعاً زبون نفهمی.»
«ولی وقتیداشت خوب دقتمهره کردم، دیدم تو...»
دئوس مستقیمنبود به هیونموقهرمان خیره شده بود.
چشمهاش زیر اونمعمولی پلکهای نیمهبازش، حالاقهرمان داشتن یه کم میلرزیدن.
«ترسیدی، کثافت.»
«هه هه،داشت من قدرتمهره بینهایت دارم...»
«سعی کن ضدحمله بزنی.»
«ارزشش رو ندارهمعمولی که بخوام مقابلهقهرمان به مثل کنم.»
«امتحان کن. یهبودی طرفه کتک خوردن همموقع خیلی ضایعست، مگه نه؟»
«نمیتونی، نه؟»
هیونمو دهنشنبود رو بستقهرمان و هیچی نگفت.
«پس معلوم شد که این یارو فقط داشت جنگ روانی راه مینداخت. خب، کی فکرش رو میکرد کهخدا پادشاه شیاطین حتی با یه ضربهی تمامعیار هم خم به ابرو نیاره؟ تا جایی که به دفاع مربوطیادم میشه، تو واقعاً تهشی. اما قدرت حملهات معمولیه، مگه نه؟ لحظهای که بخوای ادای ضدحمله دربیاری، دفاعت قطعاً میشکنه.»
«داری بهزیبایی قابلیتهای منفکر شک میکنی.»
«بیا و نشون بده.»
«چرا بایدنبود با این جونورفرق بیارزش درگیر بشم؟»
«بیا جلو دیگه! ترسیدی، کثافت؟»
دئوس سینهاش روبودی سپر کرد واون دستهاش رو باز کرد.
حالتی به خودش گرفتمهره که انگار میگفت هرفوقالعادهای لحظه دلت میخواد حمله کن.
«هه هه...»
«هه هه... خوابم گرفت. از قرار معلوم،فرق چیزی تو چنته نداری. خوب جاخالی بده.فوقالعادهای یه وقت بد ضربه نخوری و سقط بشی.»
«حالا وایسا!»
هیونمو چشمهاش رو باز کرد.
«تو اولین نفری هستیقهرمان که من رو تامهره این حد تحت فشار میذاری.»
«خب که چی؟»
«من تسلیم میشم.»
«عجب حرومزادهی توخالیای هستی.مهره چطوری میتونی به اینفوقالعادهای سرعت تغییر موضع بدی؟»
«از بین تمام موجودات قدرتمندیفرق که تا حالا از اینجا گذشتن،اهمیت هیچکدوم به اندازهی تو سمج نبودن.»
«خب، منم این رو درکآخرین میکنم. هیچوقت فکر نمیکردم کسی پیداکلیدی بشه که از قدرتم آسیبی نبینه.»
«همه مست قابلیتهای خودشون بودن. وقتی یه دشمن قویترزیاد ظاهر میشد، از ترس آبروریزی از مبارزه فرار میکردن. توشدی اولین نفری هستی که بدون تسلیم شدن بهم حمله میکنی.»
راستش رو بخواین، همین چند لحظهوزن پیش، دئوس برای یه لحظه مرددخدا شده بود که بیخیال بشه یا نه.
اگه به یاد زکه نیفتاده بودم، تابهعنوان الان دو بار جلوی هیونمو دمم روشاید گذاشته بودم رو کولم و در رفته بودم.
اگه کار به اونجانبود کشیده میشد، دیگه هیچوقت نمیتونستبهعنوان دوباره به هیونمو حمله کنه.
دئوس بازیبایی دست چپشفکر صحبت کرد:
«سوزاکو، برگرد پیش اربابت.»
نور قرمزی از دستش خارج شد و به یه پرندهی شعلهوراهمیت غولپیکر تبدیل شد. دئوس نگاهی گذرا به پرندهی آتشین که دورزیبایی میشد انداخت و دست چپش رو به سمت هیونمو دراز کرد.
«بیا اینجا، هیونمو.»
«بسیار خب. منبودی به عنوان اربابماون بهت خدمت خواهم کرد.»
شمشیر و سپربهعنوان زکه دوباره باوزن نور قرمز درخشیدند.
و طولی نکشید کهقهرمان دئوس هم به همونجاییمهره که زکه بود برگشت.
«تادااا!»
پشت دست چپش روفکر بالا آورد. نشان هیونموبودم اونجا حک شده بود.
یولگئوم زد زیر خنده.
«گرفتیش.»
«چون این بدن یه نابغهست.»
«سوزاکو روزیبایی از زکه قرضکنم گرفتم و رفتم.»
«خب، راستش رو بخوای، فکرکلیدی کنم بدون اون هم میشد گرفتش.ارادهی فقط گول اون بلوفهاش رو خوردم.»
«همونطور کهنبود انتظار میرفت،قهرمان همهاش خالیبندی بود.»
«اما این یارومعمولی قطعاً خیلی قویتر ازفرق بکهو یا سوزاکو ئه.»
دئوس این رو گفتفکر و یه مهره روبودم تو کف دستش احضار کرد.
«زکه.»
«بله.»
«بگیرش.»
دئوس مهرهزیبایی رو به سمتکنم زکه پرت کرد.
«بخورش.»
«بله؟»
«چیز غیرقابلجنگجوهای خوردنیای کهنبود نیست، پس بخورش.»
زکه برای یک لحظه به مهرهاون نگاه کرد. داخل کپسول بیرنگ و شفاف،چیزی چیزی شبیه به یه شعلهی سیاه بود.
زکه کنجکاو بود کهمهره اون چیه، برای همینفوقالعادهای بلافاصله مهره رو قورت داد.
یه گرماینبود خنک ازقهرمان گلوش پایین رفت.
انرژیای که وارد بدنشنبود شده بود، ناگهان منفجر شدبهعنوان و شروع به طغیان کرد.